💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
در این سایت رمان های صلاح الدین احمد لواسانی با ویرایش بروز منتشر می گردد

سه‌شنبه 06 آبان 1399

رمان صفر انسان 8 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

صفر انسان – فصل هشتم

 

 

 

 

 

صفر انسان – فصل هشتم

 

 

 

ایزابلا داشت کمی اتاق پرفسور رو  مرتب می کرد .... پرده ها روکه معمولا بسته بود  کنار زد و پنجره های رو به  محوطه زیبای دانشکده رو باز کرد جریان هوای تازه و فرح بخش داخل  اتاق  جریان  پیداکرد. گلهای زیبایی رو که از گلخونه دانشگاه تهیه کرده بود توی گلدونها قرار داد و با سلیقه تمام  درگوشه و کنار اتاق گذاشت .......

 

دستگیره دراتاق چرخشی کرد و پرفسور با یه بغل کتاب وارد  شد .... بلافاصله بطرفش رفتم وکتابها رو از زیر بغلش گرفتم و روی میزگذاشتم . پرفسورعرق های صورتش رو پاک  کرد ونشست روی صندلی راحتی کنار میز.... ایزابلا لیوان را پرازآب کرد و داد دستش ، پرفسورتشکرکرد وتمام آب داخل لیوان رو لاجرعه سر کشید . داشتم کتابهایی روکه پرفسورآورده بود زیر رو می کردم  که پرفسور گفت چه خبر ؟ ..... چه کردید؟.....

 

پاسخ دادم : راستش گزارش مفصلی آماده کردیم ..... اما اگه موافق باشین  به اتفاق بریم نهاری بخوریم و درمورد مطالب جمع آوری شده هم صحبت کنیم ......

 

پرفسوربا خنده  گفت : خوبه...... موافقم ........مهمون  شرلوک هلمزهستیم دیگه ؟ ......

 

جواب دادم :  چراکه  نه ......... باعث افتخارمه ....

 

ایزابلا  گفت : پس اگر میشه  چلوکباب بخوریم ......

 

پرفسوربا تعجب پرسید :  چلو کباب .......

 

 بلافاصله  جواب دادم :  بله پرفسور ..... چلو کباب کوبیده فرد اعلای ایرونی .......

 

درحالیکه ذوق زده  بنظر می رسید گفت : با تعجب گفت : کجا ؟!!!!!!

 

جواب دادم :  تازگی یک رستوران  نزدیک دانشگاه بازشده که غذاهای صد درصد ایرونی می ده ..... با طعم کاملا مشابه رستوران های ایران ....... انگارتوی رستوران جوان  اول باغ سپهسالار هستی و داری چلوکباب کوبیده فرد اعلا ء می خوری.

 

پرفسور دستاش روبهم مالید وگفت: پس  چرا نشستین ؟..... بلندشین   بریم که بدجوری منو  هوایی کردین .....

 




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 35 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل سی وپنجم – سلام به عشق

یکسال کار سخت و مستمر گذشت ....... قرار بود ساعت ده صبح اولین مجموعه اقامتی  بنیاد رو با شصت و نه سوییت  مسکونی در سه طبقه افتتاح کنیم . همه اعضای هیئت امنا و کارکنان بنیاد به همراه مددجویان شاغل  در مجتمع های فنی حرفه ای شماره یک و دو  تو سالن اجتماعات حضور داشتن  ....
ده مددجو که اخیرا تحت حمایت بنیاد راشدی قرار گرفتن ،امروز بعنوان اولین گروه در این مجموعه مستقرر شدن . این مددجوها ؛ شامل هشت مادر جوان بی سرپرست  هرکدام با یک فرزند و دو مادر جوان دیگر هرکدام با دو فرزند اولین ساکنان آرامشگاه خواهند بود  .......
مامان لیلا بعنوان مسئول کل امور مددجویان طی صحبت هایی به مطالب زیر اشاره کرد .
کلید ده واحد به مادران ، متناسب با نفرات خانواده تحویل شد و آنها زندگی تازه شون رو آغاز کردن .........
خدمات لازم شامل موارد زیر در اختیار این عزیزان قرار خواهد گرفت تا از این به بعد زندگی در آرامش رو تجربه کنند. انشالله

  • بیمه خدمات درمانی به اضافه بیمه مکمل 
  • تغذیه رایگان در تمام طول روز به اضافه میان وعده ها
  • مسکن رایگان ( تا زمانی که مشغول کار شوند)
  • آموزش فنی و حرفه ای  (جهت کسب تخصص)
  • بن خرید لباس و سایر ملزومات به ازای هر نفر از اعضای خانواده دویست و پنجاه  هزار تومان
  • استفاده رایگان از خدمات ورزشی فرهنگی و تفریحی آرامشگاه
  • مددجویان بعد از یک دوره هفت روزه ...... که شامل مسافرت به سواحل شمال کشور خواهد بود . از نظر روحی برای درک و باور  موقعیت جدید شان آماده خواهند شد   ........
  • در بازگشت هر مددجو باید شغلی برای خود انتخاب نماید ...... چنانچه آشنا به حرفه ای مناسب و مورد تایید مسئولین بنیاد راشدی باشد. بلافاصله غرفه ای در یکی از دو مجتمع فنی به او اختصاص داده خواهد شده و تجهیزات و مواد اولیه لازم در اختیارش قرار خواهد گرفت تا فعالیت خود را آغاز کند . چنانچه مدد جو هیچ حرفه ای نداند .... ضمن شرکت در کلاس های فنی حرفه ای مناسب در یکی از کارگاه های مجموعه مشغول بکار خواهد شد ...... و زمانی که به مهارت کافی برای اداره یک کار و کسب رسید . مستقلا و با حمایت بنیاد به آن خواهد پرداخت.
  • کلیه مدد جویان تا حصول به در آمد ماهیانه به ازای هر نفر از اعضای خانواده دویست هزار تومان بابت هزینه های متفرقه دریافت خواهند نمود .
  • شرکت در برنامه های جنبی اجباری نبوده و مددجو می تواند بر اساس علاقمندی در آنها شرکت کند .
  • سویئت هر مددجو حکم خانه شخصی او را دارد . و هیچکس نباید و نمی تواند او را از حق تغییر دکوراسیون  و نحوه استفاده منع کند . البته مددجو در برابر اموال به امانت سپرده به او مسئول بوده  و باید  در حفظ و نگهداری آنها کوشا باشد ........
  • هر مددجو درهرزمان می تواند از دریافت بخشی یا کل خدمات  انصراف داده و با تحویل مکان مسکونی آرامشگاه را ترک نماید ...... البته در صورت پشیمانی از انصراف ؛ مجددا  درخواست استفاده از امکانات را به مدیران مربوطه تحویل دهد. مدیران مجموعه بر اساس امکانات و سوابق مددجو مخیر در قبول یا رد این درخواست خواهند بود  .و در صورت قبول مدد جو در لیست نوبت قرار خواهد گرفت.
  • و آخرین  نکته آنکه هر مدد جو باید یک مدد کار باشد . همانگونه که مساعدت و کمکهایی بی چشمداشت را دریافت نموده . نسبت به نیازمندان دیگر مهربان و کمک رسان باشد ......

به شما ، دخترای خودم  که از امروز در کنارتون هستیم ..... خوش آمد می گم و اطمینان میدم. که به یک خانواده بزرگ ، گرم و مهربون ملحق شدین ...... خانواده ای که به شما عشق میورزه و ترقی و رشد شما هدف و آرزوش هست .... گذشته از اون دستور العملی که براتون خوندم .... همین جا اضافه می کنم . هر کدوم از شما که بخواین به تحصیل ادامه بدین صد درصد مورد حمایت من خواهید بود و کلیه مخارج تحصیلی تون تا اتمام ، بصورت تمام و کامل  تقبل خواهیم نمود .... پس گذشته رو فراموش کنین و به آینده ..... اون هم یک آینده کاملا روشن فکر کنین . بچه هام  من رو هم مامان لیلا صدا می کنن ...... شما هم میتونین من رو با همین اسم صدا کنین  .......
حالا از نوید راشدی ، داماد عزیزم و بانی اصلی این مجموعه می خوام چند کلمه ای صحبت کنه و بعد نوار افتتاحیه رو ببره.
پشت میکرفون قرار گرفتم و گفتم : سلام
همه یک جا جواب دادن  .......
ادامه دادم : همه حرفهایی که باید گفته می شد رو مامان لیلا گفتن ، خیلی هم خوب گفتن . به همون خوبی که تا حالا این مجموعه رو به اینجا رسوندن ....... من می خوام حرفهایی از یک جنس دیگه بزنم ....... حرفهایی که شاید به دلتون بشینه و آرامش بیشتری رو به قلباتون بیاره  ........
برخلاف آنچه مامان لیلا توی معرفی من گفت ؛ باید بگم من بانی و مسبب این کار خیر نیستم ....... مامان راست گفتن من طراح و مجری و حامی اولیه این پروژه هستم .... شکسته نفسی نمی کنم . اما تکرار می کنم من بانی این مجموعه نیستم ..... بانی این مجموعه کلمه مقدسیه ، بنام عشق ............... بله .....عشق ، عشق باعث شکل گرفتن این مجموعه شد ....... من از این محله رفته بودم ..... داشتم چیزی می شدم که دوست نداشتم . اما جبر زمونه می خواست او ن رو به من تحمیل کنه ....... یک روز صبح اواخر مهر تصمیم گرفتم یکبار دیگه سری به گذشته های خودم بزنم ......

به محله باغچه بیدی جایی که توش بدنیا اومدم و بزرگ شدم. برگشتم. تا خاطرات شیرین گذشته ام رو مرور کنم ...... هیچ هدف و برنامه خاصی نداشتم ........ تا اینکه یک نگاه ........ من رو به خودم آورد ..... نه ببخشید از خود بیخودم کرد ......... متوجه شدم که میشه حتی با یک نگاه زندگی یه آدم تغییر داد .......... من با داشتن خیلی چیزها از جمله خونه مجلل ، ارث پدری  و غیره ....... هیچی نداشتم ....... اما یک نگاه همه چیز رو به من داد ..... و اون نگاه الان روبروی من نشسته و با مرور این خاطرات میبینم که داره  بارونی می شه ........ البته از روی شوق ...... من عاشق ملیحه شدم ..... بعد عاشق بابا عباس شدم ........ بعد عاشق مامان لیلا شدم ....... بعد عاشق مامان شوکت شدم ...... بعد عاشق آبجی نسیم شدم ...... مامان شوکت عاشق نسیم شد ، سید محسن هم عاشق نسیم شد ...... نسیم عاشق سید محسن ؛ هر دو عاشق رضا کوچولو ....... و من دوباره عاشق مامان منیره خودم شدم ........... و بعد عاشق مهندس پرهام ، مهندس ذوالفقاری و اونها عاشق آرمشگاه و مجتمع های فنی  ....... و ما همه عاشق شدیم ....... ومن قبلش عاشق مصطفی و نرگس و خانم سادات .......
و به این ترتیب این مجموعه شکل گرفت ....... و بهتون بگم. ما اون سر دنیا عاشق مردمانی رنج کشیده در کشور تانزانیا شدیم و رفتیم تا با سرمایه گذاری اونجا ، به کسانی که عاشقشون شدیم کمک بکنیم  ........
همه اتفاقات خوب گذشته و اتفاقات بهتری که حتما در اینده خواهد افتاد ، فقط و فقط ثمره بانی  بزرگ  ...  عشق"   هست ........ پس شما هم عاشق بشید .... تنها توقعی که از تون دارم همینه .......عاشق بشین و عاشق بمونین 

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی

به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی

 

 

پایان

 




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 34 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل سی وچهارم – خط و مشی پذیرش مددجو
 
طبق قرار، راس ساعت  10 صبح جلسه من با مامانا و نسیم در مورد شرایط جذب مددجو ها شروع شد .
مامان لیلا حرفهاش رو اینجوری شروع کرد : با توجه به  وضعیت جامعه و گسترش فقر ؛ اعتیاد و بیکاری ، خانواده های زیادی شیرازه شون از هم پاشیده ...... نتیجتا جمعیت نیازمندان رو به افزایش گذاشته ...... اما  ما منابع و امکانات محدودی داریم . به همین دلیل باید به اندازه وسع و توان خودمون نیازمندترین ها رو جذب و حمایت کنیم.
البته نمی تونیم یه لیست بنویسم بگیم هرکی این شاخصه های کلی را داشت  ........... بله ....... و  اگر نداشت خیر. مددجوها باید  براساس شرایط فردی خودشون  بررسی بشن ..... البته شاخصه  های کلی داریم ....... اما قطعی و لاتغیر نیستن .
مثلا می گوییم زنانی که بدون سرپرست هستند ....... خب زن بی سرپرست یعنی چی؟ زنی که طلاق گرفته ؟ زنی که همسرش فوت کرده ؟....... آیا زنی که شوهر داره اما بر اثر تصادف  شوهرش قطع نخاع شده و هیچ راه در امدی نداره ، مستحق دریافت کمک و حمایت نیست؟  .......
یا زنی که به هر دلیل شوهرش بدون هر گونه توجه به نیازهاش ولش کرده و قیدش رو زده ........ شامل کمک های ما میتونه باشه .......
از این دست موارد بسیار است که ما نمی دونیم ..... چون باهاش برخورد نکردیم  ........
تکرار می کنم  ........ نظر من اینه که باید هر مراجعه کننده و رو تو موقعیت خودش بررسی و ارزیابی کنیم  ........
همچنین ما میتونیم ..... نوع کمک ها رو دسته بندی کنیم ...... نه لزوما هر کس تحت پوشش قرار گرفت لیست کامل حمایت ها رو بهش بدیم.
بازهم مثال میزنم : مثلا ممکنه فردی باشه که یه آلونک کوچیک داره . اما به نان شب هم محتاج باشه ........ خب ما
میتونیم .... فقط کمکش کنیم که صد در صد خرجش رو خودش در بیاره .......... یه کارگاه بهش بدیم و مواد اولیه و بازاری برای فروش محصول تولیدیش توی یکی از مجتمع های کسب و کار بنیاد ......... یا میتونه از بچه های سایر مددجو ها نگهداری بکنه ....... خب بهش شغل بدیم  .......
یه دسته خانم های دیگه هم هستند .......... که خونه دارن ....... پول دارن ......... اما از بی کسی حتی یه لقمه نون هم از گلوشون پایین نمی ره ........ مثل مامان شوکت قبل از آشنایی با شما ........ مامان شوکت بنظرم از نسیم هم بیشتر نیازمند بود ........ نیازمند به حضور نسیم ....... قبل و بعد مامان رو به یاد بیارین ....... الان برای بیست سال دیگه عمر دلایل کافی و مهم داره ....... در صورتیکه قبلش منتظر پایان کار بود  ........
هنر ما باید تامین نیازهمه نیازمند های واقعی  با مدل های مختلف باشیم ........ اینجوری توانمندی بیشتر و کمک افزونتر خواهیم داشت ........
همه محو حرفای مامان لیلا بودیم ........... چه روح بلندی و چه افکار بزرگ انسان دوستانه ای ......

 گفتم : مامان لیلا کاملا حق داره  ...... ما باید انسان ها رو در جایگاه خودشون بسنجیم  ......... ظواهر نباید ما رو گول بزنه ...... و ادامه دادم : من هیچ حرفی برای اضافه کردن به صحبت های شما ندارم ......... شما در بهترین شکل ممکن ..... مسیر حرکتمون رو روشن کردین ....... ما نمونه های خوبی در اطرافمون داریم ........ افرادی که این مشکلات رو بر عکس من بخوبی حس کردن و باهاش مواجه شدن ، بنابراین بدون هیچ عذر و بهانه ای انتخاب این افراد با شماست ..... از مامان پرسیدم: شما نظری داری مامان منیره .....
مامان گفت : وقتی انسانی مثل لیلا خانم این همه فهمیده و دلسوز هست ....... من افتخار می کنم کنارش کمکی بکنم ...... در این زمینه من کنار دستش خواهم بود ..... همه حرفها رو ایشون از عمق جان همه ما گفت .
از نسیم : پرسیدم تو چی  ؟
با بغض گفت : بله من یه دنیا حرف دارم که بزنم ...... اما همه این دنیا حرف رو در یک جمله خلاصه می کنم ........ مامان لیلا ، داداش نوید  ...... عاشقتونم .......... با همه وجودم .......  و تا آخر عمر ........... و مطمئن هستم  همه کسانی که از این به بعد ...... زیر سایه تون قرار می گیرن ، همین حس من رو بهتون خواهند  داشت ........ و زد زیر گریه .........
مامان لیلا از پشت میز جلسه بلند شد و رفت طرف نسیم .........  توی بغلش گرفت و نوازشش کرد  .........
به این نتیجه رسیدم  دیگه ضرورتی برای ادامه جلسه وجود نداره  ......... همه چیز کاملا روشن بود و من خیالم کاملا از این جهت راحت شد .........

فقط در پایان اعلام کردم : پس جذب مددجویانی رو که فعلا با ایجاد شغل میتونیم کمک کنیم شروع کنید  ....... چون مجتمع شماره دو آماده بهره برداری هست ....... به ازای هر مدد جو که حرفه ای می دونه و می تونه  محصولی مناسب تولید کنه  چهار نفر مددجو در نظر بگیرید ، که کنار مددجو ماهر هم کار کنن و هم آموزش ببینند ...... مددجوی ماهر پنجاه درصد سود حاصل را دریافت خواهد نمود .......... مددجویان کار اموز حقوق لازم رو از بنیاد دریافت خواهند کرد ......... مددجوی ماهر باید متعهد بشه  کار آموزان را ظرف مدت معین به تبحر لازم برای کار مستقل برسونه.

 

                                                                                                            پایان فصل سی وچهارم




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 33 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل سی وسوم – پروژهای ساختمانی

 
ساعت ده صبح بود که مهندس پرهام به دفترم اومد بعد از خوش و بش و دادن سوغاتی  اون

مهندس رفت سر اصل مطلب و توضیح داد : دو سه روزی هست که مرکز شماره دو توی نبرد آماده افتتاح و بهره برداریه .......
و مرکز شماره یک هم باز سازی مغازه ها کاملا تموم شده و میخوایم روی محوطه مرکزی که دستور داده بودین کار رو شروع کنیم .........
گفتم : بسیار عالی  ......... برنامه ات چیه ؟
گفت: براساس توضیحاتی که توی جلساتمون داده بودید سه تا طرح پیشنهادی دارم  ....
و بعد شروع کرد به شرح تک تک مشخصات اونها با ذکر جزییات ........ یکی از طرح  ها خیلی نظرم رو جلب کرد  ...... گفتم : در مورد این بیشتر توضیح میخوام.
شروع کرد و گفت: یک محوطه دایره ای به قطر چهل متر رو دقیقا در مرکز مجموعه در نظر بگیرید که دوازده متر از اون میشه آب نما و باغچه مرکزی .......... به سبک باغهای شیراز و اصفهان   ..........
گفتم : خب ........
گفت : بیست و هشت متر مانده قطر رو ، یک سقف سبک زیبا می زنیم  که  روی تعداد مناسب  ستون های مدور محکم میشه .......... با درب های چوبی شیشه ای که بصورت آکاردئونی باز و بسته میشن دیواره های دور تا دور رو بوجود میاریم .... تا در روز هایی که هوا مناسب هست باز و در روز هایی که خیلی گرم یا سرد میشه ببندیموشون و از امکان تهویه مطبوع استفاده کنیم. دور این دایره بزرگ مستطیلی به عرض  پنج تا هشت متر  دیگه  میشه ایوان و باغچه مجموعه مرکزی . محوطه سازی هم با توجه به این معماری انجام  میشه ..... یک ایوان سرپوشیده هم برای کل مغازه درست کردیم .که متناسب هست با این طرح  ........
خیلی هیجانزده شده بودم ....... طرحی بسیار عالی بود و دقیقا همون چیزی که میخواستم.
مهندس ادامه داد: کاربریش رو هم اگه دقیقا بگین . باز متناسب با اون جزییات رو هم روشن خواهم کرد ........
گفتم : همونطور که از رفتن اشاره کردم ...... دو تا نقشه براش دارم ....... اولا نمایشگاه و فروشگاه محصولات تولیدی مجموعه و دوم یک فود کورت با همه غذاها ، نوشیدنی ها ، دسر ها  ، شیرینی ها و تنقلات ایرانی و غیر ایرانی  ........ که در تمام طول روز صبحانه ، نهارمجموعه و مردم و کسبه  محل را پوشش خواهد داد  . شب هم می تونه ، کار یک تالار و غذاخوری دنج رو بازی کنه ..... اینجور می تونیم مردم زیادی رو به اینجا بکشونیم و فروش کارگاه های تولیدمون رو بالا ببریم.
مهندس بلند و شد و گفت: نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم ........ بسمت ام اومد و دو طرف صورتم بوسید .....
گفتم : چی شد مهندس .......

گفتم آقای راشدی حرف نداری ...... من کم آوردم ..... خیلی خوش فکر و دقیقی ........ میدونی چیکار میخوای بکنی و بهترین و هماهنگ ترین شیوه ها رو برای کاری که میخوای انجام بدی ، طراحی می کنی ..... من از کارکردن با شما واقعا لذت میبرم ...... این رو از صمیم قلب میگم  .......

تشکر کردم و گفتم: ولی اگر شما نباشید هیچکدوم عملی نمیشه ..... خیلی از نظر ذهنی با من هماهنگ هستید ..... هر چی رو من فکر می کنم شما می سازید ..... به همین دلیل  من هم از کار کردن با شما لذت میبرم. و دوباره دست دادیم و روبوسی کردیم. قرار شد  ساعت چهارو نیم ابتدا خیابون دماوند و بعد به اتفاق مجموعه نبرد رو بازدید کنیم.
مهندس گفت : پس من با اجازه تون مرخص بشم برم. کارهای کوچکی هست هماهنگ کنم . راس ساعت اونجا خدمت شما خواهم بود .
داشتم با مهندس پرهام خداحافظی می کردم که منشیم خبر داد مهندس ذوالفقاری اومدن  ........

 گفتم : بسیار خب .....

پرهام رو تا دم درهمراهی کردم . و همزمان  با مهندس ذوالفقاری سلام و احوالپرسی و نهایتا روبوسی .... بعد دعوتش کردم داخل اتاقم  ..........

روی صندلی جابجا شد و گفتم: خوش خبر باشی مهندس  ......

گفت: سلامت باشین ..... بله خبر های خوب زیاد دارم براتون  .........

گفتم : در خدمتم  .... میشنوم  ......

شروع کرد به توضیح و گفت : نقشه ها تهیه و مجوز های لازم از شهرداری گرفته شده  ......... در همین فاصله گود برداری هم انجام  و مشغول پی ریزی هستیم ......... پرژکتور نصب کردیم و عوامل  تا ساعت نه شب مشغول فعالیت هستن .... حتما در زمان مقرر که قول دادم  ..... مجموعه آماده تحویل خواهد بود ......... با اجازتون یک  کار بسیار نو هم میخوام توی این مجموعه انجام بدم کمی هزینه می بره . اما حاج آقا کیوانی گفتند اگر آقای راشدی تایید کنه هزینه اش مشکل نیست.......
گفتم : خب این کار یا پیشنهاد چیه ؟

گفت: با توجه به اینکه بام ساختمان بزرگه ..... میخوام روف گاردن بزنم  ....

پرسیدم : یعنی میخواین پشت بام رو تبدیل به باغ کنید ؟........

گفت: تقریبا ........

گفتم : یعنی چی تقریبا ؟ .......

گفت: میخوام به باغ مزرعه تبدیلش کنم  ......... تا بتونین محصولات مورد نیاز تون از گوجه فرنگی ، خیار ، بادمجان گرفته و تا انواع سبزی و  توت فرنگی و غیره  رو اون بالا تولید کنید .......

گفتم : مشکل رطوبتی پیدا نمی کنه ؟

جواب داد : تضمین می کنم  ........

پرسیدم : زمستونا چی ؟

گفت: نرده های چرخدار  با روکش پلاستیکی درست می کنم. که  براحتی در زمستونها پوشش لازم رو ایجاد کنه و بتونین کماکان محصولات رو پرورش بدین   .......

گفتم : این خیلی عالیه ..... میتونیم مددجویان علاقمند به کشاورزی و باغبانی رو آموزش بدیم و این بشه شغلشون

مهندس گفت : دقیقا ......... با این متراژ راحت پنج نفر رو می تونین مشغول کنین .........  

کاملا ذوق زده شده بودم ........ از مهندس تشکر کردم و گفتم : من ساعت چهار و نیم میخوام برم بازدید دوتا مجموعه

کارگاهیمون ....... امکان داره از شما هم خواهش کنم. همراهم باشین ....... مهندس پرهام هم نظرات جالبی داره که می خوام شما هم در جریانش باشید و اگر ایده ای بنظرتون رسید ارائه کنید  ........
گفت در خدمت شما هستم .... چرا که  نه  ........... همونطور که میدونین ما با هم دوستیم ....... خیل قبولش دارم و مرتب

با هم کارهای مشترک انجام  میدیم. گاهی توی طراحی ها  به همدیگه مشورت میدیم ......... خوشحال میشم بیام ببینم...... و بعدش اگر صلاح بدونین یه سری هم سه نفری بریم سراغ آرامشگاه .......
گفتم : کاملا موافقم ..........

بعد از پایان این بحث ...... حرفا رفت به سمت  تانزانیا رفت و در مورد فعالیت ا در اونجا بهش گفتم : طرح هایی داریم که اگر شما مایل باشین و افتخار بدین . توی تانزانیا با هم اجرا کنیم  ..........
گفت: من در بست در خدمت شما هستم ......... از کارفرمای با هوش خوشم میاد  که میدونه دنبال چیه و از طرح و ایده های جدید هم نمیترسه ..... و ادامه داد حالا چه کارایی هست  .......

گفتم : یه سری پروژه ها خودمون داریم و یکی دوتا پیشنهاد هم دولتی های تانزانیا دادند. از جمله ساخت دو هزار واحد مسکونی برای کارکنان پلیس زنگبار   .......

گفت : اینکه فوق العاده است ......... نیروی انسانی   .......

گفتم متخصص تقریبا ندارند و در همه زمینه ها نیروی متخصص از ایران باید ببریم ..... اما نیروی کار غیر متخصص بسیار دارند ....... که بسیار هم ارزان است ......... و اضافه کردم یکی از کارهایی که خودم  میخوام انجام بدم تاسیس یک مدرسه از پایه اول  و یک آموزشکده فنی و حرفه ای برای جوون ها ...... یکی از درخواست های وزیر کار تانزانیا که باهاش دو بار جلسه داشتم این بود که براشون نیروی ماهر تربیت کنیم  .....

گفت : مهندس محشری  ...... من پایه هستم ...... تا اون  ...... سر دنیا ............ کی بریم ؟.........

گفتم : حتما میریم ، البته ابتدا باید کار آرامشگاه رو سامان بدیم و بعد در خدمت شما هستم ........ چیزی به ساعت چهار

نمونده بود ........ به همین دلیل به صحبت در باره کارهایی که میشد در تانزانیا انجام بدیم پرداختیم ..... مهندس هم کاملا علاقمند شده بود ..... تا اونجا که گفت : من هم مایل وهم حاضرم اگر پروژه های مناسبی باشه سرمایه گذاری کنم. دوستان زیادی هم دارم که میدونم اگر شما اجازه بدین ..... حتما در این برنامه ها مشارکت می کنند ......

گفتم : خیلی هم خوبه ...... اما فعلا باید راه بیافتیم و بریم سراغ مهندس پرهام

گفت: من آماده  هستم ........

با ملیحه که حرف زدم گفت: کمی خسته ام و اگر از نظرتو مشکلی نیست  ، من با نفیسه و مسعود برم خونه  ......

گفتم : باشه ....

به مهندس گفتم : بریم ........

گفت : بریم  ........ سوغاتیش رو دادم بهش و گفتم : قابل شما رو نداره ....

تشکرکرد و بلند شدیم و از دفتر خارج شدیم و بطرف خیابون دماوند حرکت کردیم   .........

مهندس پرهام منتظرم بود و با دیدن مهندس ذوالفقاری خیلی خوشحال شد ....... یکی از کارگرها در گاراژ رو باز کرد و با ماشین وارد شدیم ....... قیافه مجموعه با فعالیت های مهندس کاملا عوض شده بود ....... ایوان سر پوشیده ای که درست کرد بود برای مغازه  ها خیلی قشنگ شده بود ....  بخصوص اینکه برای ستون ها و کتیبه های جلوی ایوان از آجر زرد قدیمی استفاده کرده بود . کف همه ایوان هم با آجر قذاقی فرش شده بود . به نوعی حسی نوستالوژیک در آدم ایجاد می کرد  و بازار های قدیمی رو تو ذهن تداعی می کرد..... واقعا لذت بردم  از تماشای کار های انجام شده و مرتب از مهندس پرهام تشکر می کردم ..... مهندس بصورت ذهنی  نقاط مختلف محوطه رو با انگشت به من و مهندس ذوالفقاری نشون میداد و نقشه  هاش رو تشریح می کرد ..... چون قبلا کارش رو دیده بودم. دقیقا می تونستم تجسم کنم ، که چه خواهد شد ...... مهندس ذوالفقاری هم با  دقت حرفها و نقشه  های پرهام رو گوش می کرد ........وقتی حرفاش تموم شد ، گفت: اجازه دارم یه پیشنهاد بهت بدم. مهندس جان؟

پرهام گفت: حتما .....

ذوالفقاری ادامه : من اصلا آدم مذهبی نیستم . اما یه نمادی توی معماری مفهومی ما هست که مسلمون و غیر مسلمون همه  باهاش حال می کنن  ............ آرامش معنوی خوبی بهمون میده. بخصوص وقتی گرفتاریم ....... اینجا جای مناسبی برای احیا و ایجاد حس نوستالوژیک مراجعه کنند هاست .

کنجکاو شده بودیم منظورش چیه؟ پرهام نتونست صبر بکنه و گفت: کدوم  نماد مهندس ؟ .....

ذوالفقاری با تومانینه گفت: سقاخونه .......... یه سقاخونه با چراغای زرد و سبز و یک عکس از حضرت علی و یه جایی که زن و مرد بیان خلوت کنن؛ ........ دردل کنند ...... و یه شمع برای برآورده شدن آرزوهای قلبی شون روشن کنند ....

پرهام گفت: آره  .......  درسته  ......... بعد رو به من کرد و گفت: نظر شما چیه اقا نوید ؟

گفتم : خیلی الهام دهنده و آرامبخش هست ...... منم موافقم ...... اما کجا ؟

مهندس گفت: روی دیوار ورودی مجموعه......... همین اولش ........ که همه رو بکشونه تو ....... اگر توی محوطه باشه دیده نمی شه یا خیلی طول میکشه دیده بشه ........ ولی روی دیوار ورودی سریع دیده میشه ........ توصیه ام اینه که حتما مقداری شمع رایگان هم بگذارید و بالاش بنویسید. این شمع را بتو هدیه می کنم. برای استجاب آرزوهای زیبای تو.... من هم دعا می کنم آرزوت بر آورده بشه .........

خیلی رمانتیک و نوستالوژیک بود ..... فکر نمی کردم . مهندس ذوالفقاری این همه رمانتیک باشه ..... خیلی پسندیدم  پراهام  هم همینطور بنابراین قرار شد در هر دو مجموعه یک و دو و تمام ساختمان های بنیاد سقا خونه بعنوان یک نماد  ساخته بشه ..... حتی دیوار ورودی دفتر مرکزی  .........

یه کم دیگه توی محوطه گشت زدیم و بعد بطرف مجتمع شماره دو حرکت کردیم ........ تقریبا همه چیز آماده بود قرار شد.

سقاخونه هم اضافه بشه و بعد از جذب مدد جوها فعالیتش رو آغاز کنه ......... مهندس پرهام رو تنها گذاشتیم و به اتفاق

مهندس ذوالفقاری سریع رفتیم سرپروژه آرمشگاه که تا تاریک نشده اونجا رو هم بازدید کنیم ........

همانطور که مهندس گفته بود خاکبرداری تموم شده بود و داشتن روی فونداسیون کار می کردند .

مهندس گفت : انشالله سر چهارماه مبله شده بهتون تحویل میدم  ........

گفتم : یعنی حدود سه ماه دیگه  ..........

گفت : بله سه ماهه دیگه .........

تشکر کردم و گفتم : اگر جایی میرین برسونمتون  ........

ماشینش رو نشوندم داد و گفت مرکب رو اونجا بستم .... دست شما درد نکنه ....... فعلا بالا سر کارگرها هستم ..... میخوام امشب بتون ریزی رو تموم کنم. کارگرای شیفت  دوم هم  رسیدن. باید به شون بگم چه کارهایی رو انجام بدن...... چون سرو صدا نداریم شاید کمی دیرتر تعطیل کنم تا امشب تمومش کنیم  .......

خداحافظی کردم و بطرف خونه رفتم  ..........

توی راه داشتم فکر می کردم.که باید یواش یواش شروع به پذیرش مددجوها کنیم ..... بنابراین فردا حتما باید یه جلسه مشترک با مامان لیلا و مامان منیره و نسیم بذارم . ببینم چکار برای شروع میخوان انجام بدن ....... باید مناسب ترین مسیر برای شناسایی نیازمندترین افراد پیدا کنیم.......ما می تونستیم چند مدل مددجو داشته باشیم. اونهایی که سرپرست
 
ندارند . اما سر پناه دارند و با ایجاد اشتغال میشه احیاشون کرد و دسته دیگر افرادی که باید اسکان داده بشن  .....
بنابراین با توجه به آماده بودن مجتمع کارگاهی  اول میتونیم با شناسایی و جذب دسته اول فعالیت هامون روآغاز کنیم  .......
به خونه رسیدم .... مامان خونه نبود و ملیحه  هم خواب بود. من استراحتی کردم. وقتی بلند شدم . مامان اومده بود
سلام کردم  ...... اونم خسته نباشین گفت ...... تشکر کردم و گفتم فردا جلسه داریم مربوطه به حوزه شما .......
گفت: انشالله صبح با هم میریم ........ الان پیش لیلا خانم بودم و اتفاقا داشتیم در مورد کارها حرف میزدیم ...... توی نبودن ما .... کارهای زیادی انجام داده ...... که قرار شد فردا توی جلسه مطرح بکنه ؛ بعد پرسید : از دوتا مجموعه چه خبر؟
گفتم : مجتمع نبرد آماده راه اندازی هست  ......

گفت : خدا رو شکر پس میتونیم کار رو شروع کنیم  ......

جواب دادم . بله میتونیم شروع کنیم ..... به همین دلیل میخواستم فردا جلسه داشته باشم

 .....ملیحه خمیازه کشون اومد بیرون گفت : جلسه چی .... منم جلسه میخوام.

من و مامان زدیم زیر خنده و ملیحه ام  پشت سرمون  ........


                                                                                                پایان فصل سی و سوم




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 32 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل سی ودوم – بازگشت به تهران

 بعد از گذشتن از بخش کنترل و زدن مهر ورود به کشور توی پاسپورت ها به سمت محل سالن تحویل چمدانها رفتیم ، فرودگاه بسیار شلوغ بود و کمی بیش از حد معمول طول کشید تا چمدونها بیاد ....

بالاخره تسمه نقاله مخصوص پرواز ما ، بعد از بیست دقیقه شروع به حرکت کرد و  چمدونها یکی پس از دیگری با کنار زدن پرده نواری برزنتی ابتدای دریچه  نقاله بیرون اومدن.
ظاهرا ما باز هم باید منتظر میموندیم. چون هرچه نگاه می کردیم هیچیک از اونها مال ما نبود ........... تقریبا همه همسفرای ما چمدون به دست بطرف بخش بازرسی رفتند و سالن خلوت شد. در این لحظه بود که سرو کله چمدونهای ما پیدا شد . یکی یکی چمدونها رو به کمک سید از روی تسمه نقاله برداشتیم و گذاشتیم روی چرخ های حمل بار ....... خوشبختانه به دلیل اینکه در سال جاری این تنها سفر خارجیمون بود گفتند بدون توقف در بازرسی و فقط با نشون دادن پاسپورت ها از باجه گمرک عبور کنیم. واسه همین براحتی از کنار دوستانی که زودتر چمدون هاشون رو گرفته بودن ، اما گرفتار بازرسی گمرکی شده بودن . عبور کردیم و به سالن خروجی وارد شدیم.
ملیحه گفت : بابا اینا ...... اوناهاشن .
پرسیدم : کو..... کجا هستنن ؟ .......
 
با دست به  جایی پشت دیوار شیشه ای جدا کنند سالن گمرکی و انتظار اشاره کرد .......  دیدمشون ....... بطرف راه خروجی رفتیم و بابا اینا هم با دیدن ما به همون سمت حرکت کردن.
وقتی بهم رسیدیم. بازار ماچ و بغل و سلام و احوالپرسی  داغ شد ..... بالاخره بعد از انجام این فریضه همه به سمت پارکینگ حرکت کردیم. نفیسه ماشین من رو آورده بود . مسعود با ماشین خودشون  و بابا هم با ماشین خودش ....... چمدونها را که خیلی زیاد هم بود به زور توی صندوق عقب ماشین ها جا دادیم و تقسیم شدیم و به طرف خونه حرکت کردیم.
خیابون آزادی تا سر چمران حسابی ترافیک بود و چهل دقیقه تموم طول کشید . تا به میدون انقلاب رسیدیم و بدترین ترافیک مربوط بود به اول خیابون آذربایجان تا بعد از تقاطع زنجان . بهر شکل بعد ازچمران ترافیک خیلی سبک شد و براحتی و با سرعت به خونه بابا اینا رسیدم.
 
مامان لیلا شام آماده کرده بود ....... تا سفره پهن بشه بقیه روبوسی و خوش بش ها انجام شد و تعریف داستانهای سفر به بعد از شام  موکول شد ...... با اینکه از سفر بر گشته بودیم . اصلا احساس خستگی نمی کردیم و با سوالات پی در پی .....  خاطرات سفر رو بازگو می کردیم.
حدود ساعت دو بود که مامان سوت پایان شب بیداری رو کشید و گفت: فکر می کنم. وقت برای شنیدن داستانهای سفر زیاد داریم. پس بهتر بزاریم از راه رسیده ها استراحت کنن.
همه چشمی گفتند و آماده رفتن به خونه های خودمون شدیم. مسعود ، سید اینا رو با چمدون هاشون برد رسوند  من و ملیحه هم نرگس و خانم سادات رو.......
رفتیم خونه و مامان یه راست به سمت اتاق خودش رفت و ماهم  بدون اینکه و حال باز کردن چمدونها رو داشته باشیم . لباسمون رو عوض کردیم و رفتیم و افتادیم روی تختخواب ، ......... بلافاصله ام خوابمون برد .....

                                                                               پایان فصل سی ودوم 

 




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 31 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل سی و یکم– بررسی میدانی

بعد از گذشتن از بخش کنترل و زدن مهر ورود به کشور توی پاسپورت ها به سمت محل سالن تحویل چمدانها رفتیم ، فرودگاه بسیار شلوغ بود و کمی بیش از حد معمول طول کشید تا چمدونها بیاد ....

بالاخره تسمه نقاله مخصوص پرواز ما ، بعد از بیست دقیقه شروع به حرکت کرد و  چمدونها یکی پس از دیگری با کنار زدن پرده نواری برزنتی ابتدای دریچه  نقاله بیرون اومدن.
ظاهرا ما باز هم باید منتظر میموندیم. چون هرچه نگاه می کردیم هیچیک از اونها مال ما نبود ........... تقریبا همه همسفرای ما چمدون به دست بطرف بخش بازرسی رفتند و سالن خلوت شد. در این لحظه بود که سرو کله چمدونهای ما پیدا شد . یکی یکی چمدونها رو به کمک سید از روی تسمه نقاله برداشتیم و گذاشتیم روی چرخ های حمل بار ....... خوشبختانه به دلیل اینکه در سال جاری این تنها سفر خارجیمون بود گفتند بدون توقف در بازرسی و فقط با نشون دادن پاسپورت ها از باجه گمرک عبور کنیم. واسه همین براحتی از کنار دوستانی که زودتر چمدون هاشون رو گرفته بودن ، اما گرفتار بازرسی گمرکی شده بودن . عبور کردیم و به سالن خروجی وارد شدیم.
ملیحه گفت : بابا اینا ...... اوناهاشن .
پرسیدم : کو..... کجا هستنن ؟ .......
 
با دست به  جایی پشت دیوار شیشه ای جدا کنند سالن گمرکی و انتظار اشاره کرد .......  دیدمشون ....... بطرف راه خروجی رفتیم و بابا اینا هم با دیدن ما به همون سمت حرکت کردن.
وقتی بهم رسیدیم. بازار ماچ و بغل و سلام و احوالپرسی  داغ شد ..... بالاخره بعد از انجام این فریضه همه به سمت پارکینگ حرکت کردیم. نفیسه ماشین من رو آورده بود . مسعود با ماشین خودشون  و بابا هم با ماشین خودش ....... چمدونها را که خیلی زیاد هم بود به زور توی صندوق عقب ماشین ها جا دادیم و تقسیم شدیم و به طرف خونه حرکت کردیم.
خیابون آزادی تا سر چمران حسابی ترافیک بود و چهل دقیقه تموم طول کشید . تا به میدون انقلاب رسیدیم و بدترین ترافیک مربوط بود به اول خیابون آذربایجان تا بعد از تقاطع زنجان . بهر شکل بعد ازچمران ترافیک خیلی سبک شد و براحتی و با سرعت به خونه بابا اینا رسیدم.
 
مامان لیلا شام آماده کرده بود ....... تا سفره پهن بشه بقیه روبوسی و خوش بش ها انجام شد و تعریف داستانهای سفر به بعد از شام  موکول شد ...... با اینکه از سفر بر گشته بودیم . اصلا احساس خستگی نمی کردیم و با سوالات پی در پی .....  خاطرات سفر رو بازگو می کردیم.
حدود ساعت دو بود که مامان سوت پایان شب بیداری رو کشید و گفت: فکر می کنم. وقت برای شنیدن داستانهای سفر زیاد داریم. پس بهتر بزاریم از راه رسیده ها استراحت کنن.
همه چشمی گفتند و آماده رفتن به خونه های خودمون شدیم. مسعود ، سید اینا رو با چمدون هاشون برد رسوند  من و ملیحه هم نرگس و خانم سادات رو.......
رفتیم خونه و مامان یه راست به سمت اتاق خودش رفت و ماهم  بدون اینکه و حال باز کردن چمدونها رو داشته باشیم . لباسمون رو عوض کردیم و رفتیم و افتادیم روی تختخواب ، ......... بلافاصله ام خوابمون برد .....

 

 

                                                                                    پایان فصل سی و یکم




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 30 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل سی ام– بررسی میدانی

  دوتا تیم تشکیل دادیم. یکی من و سید و مهندس به اضافه مترجم و راهنما و دیگری مامان و ملیحه و نسیم و صد البته رضا کوچولو به همراه مترجم و راهنمای دوم ..... طی جلسه ای که یکشنبه بعد از ظهر داشتیم  وظیفه هر گروه مشخص و اعضای آن کاملا توجیه شدن. گروه ما متمرکز روی طرح های تجاری وتولیدی و گروه خانم ها بررسی بازارو تحلیل رفتارهای اجتماعی .

ما باید مشخص می کردیم ، که چه طرح هایی برای سرمایه گذاری بهتر است و خانمها باید محصولات بازار رو بررسی می کردن تا نیاز ها رو پیدا کنند و لیست قیمت مصرف کننده هرکالا رو در نقاط مختلف دارالسلام و زنگبار در بیارن .... از دیگر کارهایی که خانم ها باید انجام  میدادن. یافتن سلایق ساکنین منطقه مورد نظر بود ..... نوع پوشش ، رفتار مصرفی ، رنگها و طرح  های قالب در همه زمینه ها .....
هرشب قبل از شام بمدت یک ساعت  دو تا تیم گزارش فعالیت روزانه خودش رو میدادن و بعد از مقایسه و تلفیق اطلاعات بدست اومده جمع بندی لازم انجام و نتیجه با جزییات مشاهدات و بررسی ها ...... مکتوب می شد .
روزهای شنبه و یک شنبه هم به گردش و تفریح و استفاده از نعمت های  طبیعی منطقه سپری میشد . سه روز از بیست روز رو در زنگبار بودیم . که به واقع و به جرات میشه گفت همون بهشتی است که ادیان تشریحش کردن در کتب آسمانی خودشون .
طی این سفردر زنگبار و دارالسلام  ما جمعا با 9 وزیر دو شهردار . یک فرمانده پلیس و یک فرمانده بلند پایه ارتش  و ده ها تولید کننده ، تاجر و عمده فروش ...... ملاقات و گفتگو کردیم .
نهایتا نتیجه حاصل این شد که قطعا باید و می توانیم . در تانزانیا سرمایه گذاریم کنیم . منتها اینکه در چه زمینه و تا چه حد قرار شد . بعد از برگشتن به ایران و جمع بندی نهایی و مشورت با پدر و سایر اعضای هیئت مدیره . نقشه تجاریمون رو مشخص و تدوین کنیم.
کار جالبی که انجام دادیم مستند کردن سفر بوسیله دو عکاس محلی بود . که در تمام مدت دنبال دو گروه بودن .
و نکته جالبتر ازاون  ارزونی  نرخ چاپ عکس در دارالسلام نسبت به تهران بود. چیزی نزدیک به هزار و دویست قطعه عکس از مدت اقامت مون در تانزانیا تهیه و با خود به ایران برگردوندیم.
در طول بیست روز بیشتر وقت ما به کار گذشت . به همین دلیل تصمیم  گرفتیم که در بازگشت بازهم چند روزی در استانبول بمونیم ...... بقول بچه  ها چشم بازار رو در بیاریم .همین کارو هم کردیم و چهار روز عالی رو اونجا به گشت و گذار رو خرید پرداختیم.

ملیحه و نسیم بغیر از چیزهایی که خودشون می خواستند ، تا تونستن برای همه سوغاتی خریدن ؛ تقریبا به ازای هر نفر سه  تا نصفی چمدان بار داشتیم. که با احتساب چمدانهایی که به اسم رضا کوچولو پر شده بود میشد  بیست  تا چمدون ......
قرار شد تعدادی از چمدونها رو مثل قبل مهندس به تهران بفرسته تا به مشکل گمرک بر نخوریم
شام آخر توی استانبول رو تصمیم گرفتیم بریم به رستوران ایتالیایی که توی خیابون استقلال . کنار شعبه  فرشگاه
 
ال سی واکی کی قرار داشت  بخوریم ......  پیتزا و اسپاگتی و لازانیا و ...... روی میز چیده شد و مشغول خوردن شدیم  ........ خیلی عالی بود ........
بعد از اتمام غذا از رستوران بیرون اومدیم   .......
نسیم به سمت من اومد و گفـت : نوید خان ..... تا شیش ماه پیش ، حتی خواب چنین روزهایی رو هم نمی دیدم. ازتون خیلی ممنونم . ازگوشه چشمش قطره اشکی سرازیر شد  ........
گفتم : خواهش می کنم. حتما استحقاقش رو داشتین که خدا وسیله ای برای رسیدن به این روز رو سر راهتون قرار داده .....
بازم تشکر و کرد و رفت محکم بازو سید محسن رو چسبید ........ هوا سرد بود و از قبل تصمیم گرفته بودم که پالتویی بخرم. بطور تصادفی چشم ملیحه پشت ویترین به پالتویی افتاد که وقتی دیدمش . گفتم: آره این دقیقا همونی که میخواستم. داخل فروشگاه شدیم.
مدیر فروشگاه عذر خواهی کرد و گفت : ببخشید در حال تعطیل کردن هستیم ..... اگر میشه فردا تشریف بیارین .
ملیحه اصرار کرد که ما داریم به ایران بر می گردیم و فرصتی برای مراجعه مجدد نداریم.
بالاخره با این وعده که یک دست کت و شلوار هم میخواهیم. مجاب شدن که بستن فروشگاه را کمی به تاخیر بندازند و ما هم به وعده مون عملکردیم و یک دست کت و شلوار و یک پالتوی مشکی خریدم.
به این ترتیب آخرین شب اقامت ما در استانبول اینجوری سپری شد و همه به هتل بر گشتیم .
روز بعد که مهندس متوجه خرید کت شلوار شد ...... گفت : من دوستی دارم که عمده فروشی لباس مردانه داره .  اگر مایلید یه سر بریم پیشش  .....
یادم افتاد که سید کت شلوار نخریده . به همین دلیل بدون اینکه توضیحی بدهم گفتم : آره اتفاقا بد نیست سری بزنیم. گفت پرواز برگشت ساعت نه شب هست بنابریان وقت کافی داریم برای اینکار.
مامان گفت : من و رضا همینجا می مونیم . شما ها برین .
پنج نفری حرکت کردیم و رفتیم برای خرید ................ نهایتا برای مسعود ؛ بابا و مصطفی ها هر کدام یک دست
 ..........
و برای سید سه دست و برای خودم دو دست دیگر کت شلوار خریدیم و به هتل بر گشتیم ....... بعد از بسته بندی کت شلوار ها به اتفاق مامان و رضا کوچولو رفتیم به میدون تکسیم و نهار خوردیم. سپس به هتل بر گشتیم و تا ساعت هفت استراحت کردیم و بالاخره بعد از جمع و جور کردن وسایل هفت و ربع هتل رو به سمت فرودگاه آتاتورک ترک کردیم ....... بمحض رسیدن بارها رو تحویل دادیم و به سمت سالن ترانزیت رفتیم .......  نیم ساعت بعد سوار هواپیما شدیم.
هواپیما راس ساعت 9 به سمت تهران پرواز کرد. 

                                                                                                پایان فصل سی ام

 




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 29 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل بیست ونهم – دارالسلام _تانزانیا

ساعت چهار پرواز داشتیم به دارالسلام . موقع جمع و جور کردن ساکها متوجه شدیم. جدا خرید زیادی داشتیم و امکان بردن و آوردنشون وجود نداره .

با مهندس مشورت کردم که گفت: مشکل غیرقابل حلی نیست ..... دوتا کار میتونیم بکنیم. اول اینکه میتونیم بار اضافی رو بسته بندی بکنیم و بسپریم به انبار هتل و موقع برگشت با خودمون ببریم ایران ........ و راه حل دوم اینه که همه رو بسته بندی کنیم تا همین امروز بفرستم شون به ایران .
راه دوم رو بیشتر پسندیدم ، به فکرم رسید که در اینصورت می تونیم هنگام  برگشت چیزهای بیشتری بعنوان سوغاتی بخریم و به ایران ببریم.
بلافاصله مهندس اقدامات لازم رو با دو سه تا ، تماس تلفنی انجام داد  و ما هم نیم ساعت بعد ....... آن بخش از خرید ها که توی سفر تانزانیا ضروری نبود. بسته بندی وبرای ارسال به مهندس تحویل دادیم  .....
ساعت دو نیم و بعد از خوردن  نهار به سمت فرودگاه آتاتورک حرکت کردیم ....... پرواز راس ساعت  انجام شد و با اختلاف ساعتی که وجود  داشت به ساعت ما هفت و نیم و به ساعت دارالسلام  هفت هواپیما در فرودگاه دارالسلام به زمین نشست. با توجه به اینکه ما از قبل ویزا گرفته بودیم . معطل صف گرفتن ویزا در فرودگاه نشدیم و با  ارائه پرسشنامه هایی که مهندس برای هرکدوم پر کرده بود به همراه گواهی واکسیناسون هپاتید ، مهر ورود رو توی پاسپورتامون زدند و به سالن خروجی رفتیم. اونجا دوست  مهندس قاسمی منتظر ورودمون بود .......
با دوتا ماشین مجهز به کولر گازی ما رو به منطقه تجاری توریستی دارالسلام به نام خیابان ایندیراگاندی منتقل کرد.......
مهندس توضیح داد که اینجا هندی ها کلونی بسیار بزرگی تشکیل دادن و نفوذ بسیار زیادی هم دارند. دوتا خیابان بزرگ این منطقه یکی بنام خانم ایندیرا گاندی نخست وزیر مرحوم هند ودیگرب بنام خود هند (ایندیا) نامگذاری شده ..... محل اقامت ما هتلی به نام رینبوو به معنی رنگین کمان بود .......  هتل در مرکز اداری ؛ تجاری دارالسلام قرار گرفته و تا اسکله اصلی کمتر از یک کیلومترفاصله داشت.
دما محیط خیلی بالا نبود . اما به دلیل مجاورت با اقیانوس کمی دَم داشت ........... شام رو توی هتل خوردیم و استراحت کردیم   .......
صبح روز بعد مهندس توی رستوران هتل یه جلسه معارفه و هماهنگی ترتیب داد که من و سید و ملیحه و نسیم از سمت ما و  تعدادی از دوستان مقیم در تانزانیا که قرار بود. در پیشبرد کارها با ما همکاری کنند تشکیل شد .
قبل از این نشست نکات قابل توجهی از طرف مهندس  مطرح شد که خلاصه و طبقه بندی شده اش این بود ....

  • در تانزانیا سه گروه ایرانی مهاجرو یا ساکن وجود  دارند:
  • قدیمی ترینِ این گروه ها ، شیرازی ها هستند که حدود نهصد  سال پیش به زنگبار که در آن زمان از شلوغترین و آباد ترین بنادر زمان  خودش بود مهاجرت می کنند و ساکن میشن....... این دسته گروه دارای حزبی بنام حزب شیرازیها هستند و در کابینه و مجلس حضور فراکسیونی و اقلیت دارند .
  • گروه دوم بلوچ ها هستند که بین سه  تا چهار قرن سابقه حضور در این کشور رو دارند . آنها اقلیتی بسیار مهم و تاثیر گذار هستند . بگونه ای که صاحب نفوذ ترین فرد تجاری در تانزانیا که در معادلات سیاسی و حتی تعیین رئیس جمهور بسیار موثر است  ...... یک بلوچ تبار ایرانی ست . البته وحدت جامع و کاملی بین بلوچ ها دیده نمیشه ، اما بصورت فردی . افراد صاحب نفوذ زیادی در میانشان وجود  داره.
  • گروه سوم ایرانی هایی هستن که بعد از انقلاب در قالب کارکنان  جهاد سازندگی ، کمیته امداد، جمعیت هلال احمر و یا بصورت شخصی جهت تجارت به اینجا اومدن وماندگار شدن .....

مهندس در پایان این مطالب اشاره کرد .دوستانی که الان اتوی این جلسه حضور دارن از دسته دوم و سوم هستند. به اضافه دوستانی بومی تانزانیا که بدلایل مختلف با زبان فارسی آشنا شده و برخی تا پانزده سال هم در ایران زندگی کردن .
جلسه آغاز شد و توضیحات لازم توسط میزبانان ما در اختیارمون قرار گرفت. نهایتا درانتهای جلسه مقرر شد ؛ ما تا پایان روز یکشنبه به گشت و گذار و آشنایی با محیط و منطقه بپردازیم و از روز دوشنبه دیدارها و ملاقات و گفتگو با مقامات دولتی ، سیاسی و اقتصادی ..............همچنین بازدید از فعالیت های صنعتی و  تجاری و بررسی همکاریهای مشترک یا سرمایه گذاری مستقل آغاز خواهد شد.
با توافق بر سر این این برنامه ، همه آماده شدیم تا برای گردش به یکی از مناطق مناسب ساحلی بریم  .......
پس همکاران محلی خداحافظی کردند و رفتند تا دوشنبه بر گردند .

ما بسمت ، منطقه مورد نظر رفتیم ..... اولین چیزی که در ساحل نظر همه ما رو به خودش جلب کرد ساحل ماسه ای اونجا بود ........ ماسه ها مثل دونه های شکر و برف سفید بود ........... منظره اقیانوس روبرو و درختان نارگیل و موز پشت سر فضایی کاملا زیبا رو بوجود  اورده بود ..... که تا عصر و غروب خورشید و پنهان شدنش در اقیانوس ادامه یافت .
هوا داشت کاملا تاریک میشد که به هتل بر گشتیم. مهندس رستوران لبنانی ها رو پیشنهاد  داد برای خوردن شام  .....
گفت: سفارت ایران هم میهمانان خودش رو بدلیل نبود رستورانی ایرانی به اینجا میآرند .......
مامن بشوخی گفت : پس ما باید یه رستوران ایرانی اینجا افتتاح کنیم .
مهندس گفت: اتفاقا یکی از پیشنهاد های جدی من تاسیس یک فود کورت با محوریت غذاهای ایرانی است .
گفتم : پیشنهاد بدی نیست .
سید با تایید حرفهای ما گفت: یه مجموعه شامل بخش های مختلف با ارائه خوردنی های ایرانی  . مثل انواع چلو؛ پلو و خورشت ها  ، پالوده بستنی . آبمیوه ها ، ......
حرفش روبریدم و گفتم : کله پاچه و سیرایب شیردون .
خندید و گفت : صد درصد .....
مهندس گفت : و غذاهای فست فود
ملیحه حرفمون رو قطع کرد و گفت : بهتر سر میزشام این بحث و ادامه بدیم ..... چون اگه از گرسنگی بمیریم دیگه هیچ کاری نمی تونیم انجام بدیم ........
بلافاصله این مطلب تصویب شد وچون رستوران نزدیک بود ، پیاده به سمت رستوران حرکت کردیم .

 

 

                                                                                                پایان فصل بیست ونهم

 




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 28 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل بیست و هشتم – چهار شنبه بازار

طبق قرارو مدارهایی که گذشته بودیم بعد از خوردن صبحانه حدود ساعت ده و ده دقیقه به منطقه فاتیح که بازارقدیمی استانبول بود رسیدیم ....... بعد از بالارفتن از پله هایی که به یک کوچه ختم میشد و اون کوچه هم یه راست می خورد به در فرعی مسجد فاتیح  به چهارشنبه بازار رسیدیم ....... اولین چیزی که نظر خانم ها رو جلب کرد. بساط بزرگ و رنگین فروشنده روسری و شال بود ......... شاید نزدیک پنجاه متر فضا بود که دورتا دورش با تخته و چهارپایه های چوبی میز بساط درست کرده بودن و بی تردید قریب به دو هزار مدل روسری و شال در رنگها و مدل ها و جنس های مختلف روش ریخته بودن . وسط این بساط هم بسته های بزرگ همون محصولات روی هم چیده شده بود  تا در صورت تموم شدن اجناس روی میز باز شده و به مشتری عرضه بشه ........ خانم ها از سر و کول هم بالا می رفتن تا خوشون رو به جلوی بساط برسونند . قبل از حرکت به سمت بازار مقدار مناسب  دلار رو به لیر تبدیل  و بین خانم ها تقسیم کرده بودم  .......

ملیحه یه لحظه پیش من اومد و پرسید : وقت برگشت به استانبول می آیم .......
گفتم : آره عزیزم ........  چطور ؟
گفت : روسری هاش خیلی ارزونه و کیفیتش هم عالیه ....... گفتم اگر موقع برگشت هم به اینجا می آییم فعلا چند تایی بخرم. برای مدتی که در تانزانیا هستیم و زمان برگشت تعداد بیشتری بخرم هم برای سوغاتی و هم برای مصرف خودم.
پاسخ دادم : مسیر برگشتمون هم استانبول هست ....
گفت: مرسی ، پس من برم ..... بلافاصله رفت و به مامان و نسیم  که منتظر جواب این  سوال بودن خبر داد ........ خانم ها مجددا غرق روسری ها شدن ....... یک ربعی اونجا معطل کردن و بعد شروع کردن به دیدن سایر غرفه ها که دسته کمی از غرفه  روسری نداشت ........ انواع و اقسام لباس های راحتی و مدل های مخصوص میهمانی یا شب ....... مانتو ،  پالتو ، کفش  و ....... انگار انبارهای استانبول را توی این بازار روز خالی کردن ........ من و سید و مهندس هم رفتیم سراغ غرفه هایی که لباس مردونه می فروختن ....... منم یه تعدادی تی شرت ، پیراهن ، کراوات ، گرمکن و لباس زیر خریدم ..... سید کمی ملاحضه می کرد ...... که تهدیدش کردم اگر دست از اینکار بر نداره کلاهمون تو هم میره ........ بالاخره اونم راه افتاد  .......
هرچی که فکرش رو بکنید. توی این بازار روز میتونستید پیدا بکنید ..... بوی خیلی خوبی از نزدیک به مشام  خورد
 ....
یه خرده که دقت کردم. دیدم چند تا بساطی مشغول فروش انواع محصولات لبنی و ترشی جات  غیره بودن ....... به طرف یکشون رفتم ....... ملاقه اش رو زد زیر زیتون های درشت و درخشان توی ظرف و چند تا دونه ریخت توی یه کاسه کوچیک یه بار مصرف به دستش رو بطرف دراز کرد ....... یکیش رو برداشتم ..... گفت نه کاسه رو بگیر .
اولین دونه رو که گذاشتنم  توی دهنم. اونقدر خوشمزه بود که هنوز اولی رو نخورده دستم ناخود آگاه رفت برای برداشتن دومی  .........
توی هتل همیشه سر میز صبحانه چهار پنج مدل زیتون وجود  داره ...... که همه شون  هم خوشمزه هستند. اما با خوردن این ...... هرچه زیتون بود رو فراموش کردم ........از فروشنده تشکر کردم و گفتم : یک  کیلو برام  بکشه ....... سید و خانوما رو صدا کردم و گفتم بیاین این ر امتحان کنین ........ امتحان کردن همانا و نصف کیسه خالی  شدن همان ........ به فروشنده گفتم : لطفا نیم کیلو دیگه بده ........ اونم توی یه کیسه نیم کیلو دیگه کشید و داد دستم..... پولش رو حساب کردیم و به راه خودمون ادامه دادیم .......  غرفه های میوه و انواع سبزیجات و بعد لوازم منزل رو بازدید کردیم و به چند تا کیف و ساک و چمدان فروش رسیدیم ..... باز سر خانم های گرم شد ............ مهندس که از دور ما رو همراهی میکرد. بسمت من اومد و گفت:آقای راشدی  ساعت  یک ونیم هست .... اگر صلاح میدونین  . بریم برای نهار ....... ساعت رو نگاه کردم ؛ دیدم درست می گه ، اونقدر سرگرم محصولات عرضه شده توی بازار بودیم که متوجه گذشت زمان  نشدیم ...... توی بازار پسر بچه هایی بودن که در ازای چند لیر بار مشتری ها رو تا دم ماشینشون می بردن. بعد از جمع  جور کردن خانم ها . مهندس چندتا از این پسرها رو صدا زد. تا خرید های انجام شده رو ببرن بزارن توی ون ...... راننده رو هم که با اون قدم میزد. همراه پسرها فرستاد ..........
ما رو بطرف خیابونی که موازی کوچه ورودیمون به بازر روز بود ، برد و نبش اون بر خیابان اصلی فاتیح داخل یه رستوران پنج طبقه با معماری بسیار زیبا شدیم . دم در ورودی تقریبا مثل همه رستورانهای دیگه میز معرفی غذاها قرار داشت ، که نشون دهنده انواع غذای موجود اونروز بود ، من همون چلو گوشت دیروزی رو دیدم و باز سفارش دادم. بقیه هم بسته به علاقه و با توجه به تجربه نهار دیروز غذای خودشون رو سفارش دادن ....... یک ساعتی نهار خوردنمون طول کشید و بمحض خروج خانمها مهلت پرسش ندادن و گفتن ، خب برگردیم بازارمن فکر می کردم شاید با بهانه خسته شدن رضا منصرف شون کنم ....... که دیدم رضا کوچولو هم در کمال شادابی و نشاط آماده دور جدید بازار گردی هست ..... اسباب بازی ها برای خودشون غرفه های متعدد و پر و پیمونی داشتند و آقا رضای ما هم به درستی این رو متوجه شده بود  .......
ساعت پنج بود که کم کم دستفروش ها شروع  به  جمع کردن بساطشون کردن ...... و خانمها هم نه راضی بلکه اجبارا به مسابقه ماراتن خرید خاتمه دادن ........ به شوخی گفتم : خوبه قرار زمان بازگشت از استانبول به تهران بر گردیم ..... همه خندیدن .
سوار ون که شدیم ....... همه فضای ماشین توسط اجناس خریداری شده اشغال شده بود ........ خانمها دسته جمعی و بزور کمی اونها رو جابجا کردن و محل نشستن ...... ای .... بفهمی ، نفهمی باز شد .........
وقتی رسیدیم هتل ، در یک لحظه دیدم . هیچکی به غیر از ملیحه نیست ..... پرسیدم : بقیه کوشن .......
گفت : رفتن تو اتاقشون ولو بشن ...... بیا ماهم بریم که از خستگی دارم ، میمرم ...... در حالیکه خنده ام گرفته بود .... به سمت اتاقمون رفتیم  ..........
ساعت ده شب ملیحه رو بیدار کردم و گفتم : بلندشو بریم برای خوردن شام ........ بزور بلند شد و آبی به سرو صورتش زد و بعد از آماده شدن رفتیم توی لابی ........ سید و نسیم هم با تماس من بعد از ده دقیقه توی لابی حاضر شدن.
مامان گفت: رضا خوابیده ......شما برید شامتون رو بخورید و بیایید . منم ترجیح میدم بیشتر استراحت کنم  .......
گفتم : هر جور صلاح میدونی  ..........
چهارتایی راهی میدون تکسیم شدیم .......... قرار شد. امشب مرغ سوخاری بخوریم ......... یه خیابون خیلی باریک کنار دونر فروشها  رفتیم ..........  نرسیده به کلانتری منطقه  ..... یک رستوران بود که بوی خوش مرغ کباب شده به مشامم . خورد .... بچه ها هم گفتن بریم همین جا ...... داخل که رفتیم . بو تحریک کننده تر شد . مرغ بریان و کباب شده سفارش همه بود ...... یکی از خوشمزه ترین مرغ های کبابی بود که توی عمرمون خورده بودیم ...... یک ونیم پرس هم برای مامان و رضا سفارش دادیم تا اگر گرسنه شون شد بخورند   .......
خانمها که چهار پنج ساعت خوابیده بودن بعد از خوردن شام و تنفس نسیم خنکی که توی میدون به صورتشون می خورد ، سر حال اومدن و هوس خیابون استقلال گردی زد بسرشون ....... اطفاء این هوس ، تا حدود یک نیمه شب طول کشید .

 

                                                                                    پایان فصل بیست و هشتم


 




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 27 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل بیست و هفتم – گشت و گذار در استانبول

بعد از خوردن صبحانه آماده شدیم تا بریم و حسابی استانبول رو بگردیم. یه جوون ایرانی بعنوان راهنما داخل ون اختصاصیمون دم در هتل منتظر بود تا به عنوان اولین مقصد ما رو به  مسجد ایا صوفیه ببره .
تا ظهر و قبل از نهار چند تا مسجد و موزه معروف رو در استانبول بازدید کردیم از جمله موزه مسجد  ایا صوفیه که قبلا کلسیا بوده و توسط سلاطین عثمانی پس از فتح اونجا به مسجد تبدیل شده و در زمان آتاتورک نهایتا تبدیل به موزه شده بود .
بعد برای خوردن نهار به خیابان استقلال برگشتیم و بنا به توصیه  راهنمامون . به رستورانی رفتیم و تقریبا از همه غذاهاش مقداری سفارش دادیم تا همه مشترکا امتحان کنیم. من بیشتر از چلو گوشت بسیار خوشمزه ای که از ادویه  های مختلف در پخت اش استفاده شده بود ؛ خوشم اومد به همین دلیل یک پرس جداگانه برای خودم سفارش دادم ....... اما بقیه با انواع غذاهای سفارش داده شده مشارکتی سیر شدن  ......
بعد از نهار به هتل برگشتیم و به سفارش مهندس کمی استراحت کردیم ........ اون اشاره کرد برای غروب تا آخر شب بلیط کشتی تفریحی همراه با غذا و موسیقی زنده برامون رزرو کرده ........ و اضافه کرد..... حتما بچه ها ازش لذت خواهند برد  ......
گفتم : اینا جای خودش ..... قول داده بودی برای خرید خانوما رو به مراکز مناسب خرید می بری؟
گفت فردا برنامه مون رفتن به  بازار قدیمی استانبول در کنار مسجد فاتیح  هست ..... یه چهار شنبه بازار معروفه ..... قطعا خانمها تا بعد از ظهر در بازار خواهند ماند. به همین دلیل برای رضا کوچولو یک کالسکه مناسب تهیه کردم ..... تا بچه خسته نشه ......
تشکر کردم و رفتم توی اتاق پیش ملیحه  تا استراحتی بکنیم  .........
ساعت حدود هفت بعد از ظهر بود که همه آماده حرکت به سمت محل سوار شدن به کشتی حرکت کردیم ....... کم کم هوا نارنجی وبعد  خاکستری وسپس  تاریک میشد ...... وقتی سوارشدیم تمام چراغ های زینتی و قشنگ روی عرشه روشن شده بود . گروه موسیقی توی جایگاهشون آماده می شدند .... تا با ورود همه مسافرا و حرکت کشتی کارشون رو شروع کنند .......
مهندس ما روبه قسمتی ازعرشه که دید بهتری داشت هدایت کرد و همه دور میز بزرگی  نشستیم ..... مهندس در گوش مهمانداری که مسئول میز ما و چند میز اطرافمون بود گفت و مهماندار رفت.......
پرسیدم : مشکلی پیش اومده ؟.......
گفت : نه ....... فقط تذکر دادم ، برای پذیرایی از نوشیدنی های غیر الکلی و مواد غذایی حلال استفاده کنند.
همین موقع  کشتی سوتی کشید و اول یه  تکون کوچیک خورد و بعد راه افتاد .... با حرکت کشتی گروه موسیقی کار خودشون رو شروع کردن ......
اصلا کسی احساس خستگی و خواب آلودگی نداشت  .......
گذشته از موسیقی زنده ..... مناظر اطراف هم بسیار زیبا و خیره کننده بود ...... مرتب با انواع میوه و نوشیدنی ازمون پذایرایی میشد ........ نمی ذاشتن بیکار بمونیم.......
حدود نه و نیم مهندس گفت : هر زمان مایل بودین میتونیم شام رو سفارش بدیم ........
گفتم : تا چه ساعتی روآب هستیم .
جواب داد:  دوازده و نیم شب و اضافه کرد البته این کشتی اینجوره . بخاطر بچه و مادر این رو رزرو کردم. کشتی های دیگری هست تا دو دو نیم هم رو آب هستند .........
گفتم : کار خوبی کردی، مادرم نه ولی رضا کوچولو حتما خسته میشه ...... ضمن اینکه فردا میخوایم بریم خرید ..... باید بچه ها به اندازه کافی استراحت بکنن تا بتونن توی ماراتن فردا دوام بیارن  ......
خندید و حرفم رو تایید کرد و گفت: البته چهارشنبه بازار از ساعت ده شکل خودش رو پیدا می کنه . به همین جهت زمان برای استراحت کافی خواهید  داشت  ....
ده ونیم سفارش غذا دادیم و تا شام تموم بشه یه ساعتی طول کشید . دلیلش هم برنامه های متنوع گروه ارکستر بود ..... اونها آهنگ های شاد زیادی از کشورهای مختلف رو بلد بودن و میزدن و میخوندن......
حتی چند تا ترانه ایرانی هم خوندن ...... البته با لهجه شیرین ترکی  .........
دقیقا ساعت دوازده و سی دقیقه کشتی کنار اسکله پهلو گرفت و مسافران کم کم پیاده شدن .... میز ما دورترین نقطه به پلکان خروجی بود ... بنابراین صبر کردیم تا خلوت بشه  ........ بالاخره نوبت پیاده شدن ما رسید و همین زمان راننده ون خودش رو رسوند و ما رو تا محل ماشین راهنمایی کرد.
ساعت یک و ده دقیقه رسیدیم هتل و هر کس کلید اتاق خودش رو گرفت و بی هیچ حرف و سخنی به اتاق رفت. مامان به نسیم که رضا رو بغل کرده بود گفت : برای اینکه بچه بیدار نشه تا تو اتاق بیارش و بزارش توی تخت.
نسیم گفت : میبرمش توی اتاق خودمون  ........
مامان چشمکی زد و گفت : دختر کاری رو که بهت می گم . انجام بده ........ سید و نسیم دنبال مامان تا اتاقش رفتند و بعد از خوابوندن رضا به اتاق خودشون رفتن.
من و نسیم هم به اتاق خودمون رفتیم و من با تعوض لباسم خودم رو پرت کردم روی تختخواب  ...... نسیم هم کنارم خوابید و من و بوسید گفت : مرسی  .... عشقم.
بغلش کردم و دراز کشیدم ..... فکر نمی کنم بیشتر از دو سه دقیقه بیدار بودیم ....... و راستش نفهمیدم کی خوابم برد.

 
 
                                                                                    پایان فصل فصل بیست و هفتم