💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
در این سایت رمان های صلاح الدین احمد لواسانی با ویرایش بروز منتشر می گردد

دوشنبه 18 آذر 1398

منظومه مونگولیا پنگولیا - مقدمه

 

 مقدمه :

شگفت انگیز بود ، سالها تلاش در یک لحظه به بار نشست. از خوشحالی سر از پا نمی شناختم . بالاخره موفق شدم از مسیر کرمچاله   گاما 1400 ام بی   سفینه ای میکرو استایل رو به کهکشان کوموسا انتفال بدم.

نکته جالب در مورد اون کهکشان اینه که به دلیل وجود یک سیاهچاله بسیار عظیم در مرکزش ، ساختارهای منظومه ای و ستاره ای عجیب و غریبی رو میشه دید .

عجیب ترین مورد که من کشف کردم ، یک منظومه شامل هفت ستاره و یک سیاره هست . بله هفت ستاره و یک سیاره ..... جالبتر اینکه بجای اینکه سیاره بدور ستاره ها بچرخه. این ستاره ها هستند که دور تا دور سیاره در حال چرخشند. من اسم این مجموعه نا متعارف رو  منظومه مونگولیا پنگولیا گذاشتم.




دوشنبه 18 آذر 1398

ماجراهای منظومه مونگولیا پنگولیا - آنونس

یک کشف بزرگ و هیجان انگیز

 سفری بین کهکشانی به منظومه پنگولیا منگولیا

این ماجرا را از دست ندهید

 

 

 




شنبه 02 آذر 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 17 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل شانزدهم : شمال

 

 

هوا هنوز كاملا روشن بود . اف اف خونه فرشته رو فشار دادم . ازپشت اف اف گفت : كيه؟.......... گفتم : اگه اجازه ميفرماييد والاحضرت وليعهد ....... مي خواي كي باشه ؟............... خب منم ديگه......... گفت : بيا تو تا به حسابت برسم ........... و در باز كن رو زد . در رو فشار دادم و به نازنين گفتم : برو تو .......... نازنين وارد خونه شد و من هم پشت سرش وارد شدم و در رو بستم . در اين زمان از در ورودي ساختمان خارج شد و به رسم و روسوم هميشگي خودش با جيغ و ويغ به طرف نازنين اومد و اون رو بغل كرد و بوسيد و گفت : عروس خوشگله ،.......... يه ماهي ميشه ازتون خبر ندارم كجايين بابا ؟ ............... دلم براتون تنگ شده بود............ در حاليكه وارد اتاق پذيرايي مي شديم ...... جواب دادم : همين دور و بر ها هستيم ....... برگشت نگاه عاقل اندر سفيهي به من كرد و گفت : اولاً سلام گفتم : سلام ............... گفت : دوماُ مگس بيباك كي از تو سوال كرد خودتو مي اندازي وسط ....... گفتم : مي خواستم................ وسط حرفم اومد و گفت : ساكت ............... حرف نباشه ........ مجاراتت رو سنگين تر از اين كه هست نكن.......... مظلومانه گفتم : چشم .................. گفت : آهان حالا شدي بچه خوب ......... بعد رو به نازنين كرد و گفت : خوشگل خانم بگو ببينم چه خبر ها ....چيكار كردي تو اين يه ماه گذشته ، ...........كجا ها رفتي ؟ نازنين جواب داد : والا آبجي فرشته راستش تو اين مدت همه اش خونه بوديم ....... نه هيج جا رفتيم ، نه هيچ كاري كرديم رو به من كرد و گفت : اسيري گرفتي عروس خوشگل ما رو .............. حالا ديگه راستي راستي پوستت كنده است اومدم چيزي بگم كه نازنين زودتر به حرفش ادامه داد و گفت : نه آبجي ......... آخه ما بايد درس مي خونديم براي امتحانات ...... بعد قيافه اي ملوس به خودش گرفت و گفت : تازه يه خبر خوش براتون دارم ........ فرشته دوباره تو بغل گرفتش و دوباره ماچش كرد و گفت : چه خبري عزيز دلم ......... نازنين با خجالت گفت : من شاگرد اول شدم ........... همه نمره هام بيست شد ........ همه درسام .......... فرشته در حاليكه از خوشحالي نازنين خوشحال بود گفت : ............ آقرين ..... آفرين .......... نازنين ادامه داد : همه اش رو مديون احمدم ............. اون به من كمك كرد تا بتونم اين نمره ها رو بگيرم ........ فرشته به طرف من برگشت و گفت : خب پس چرا زودتر جون نمي كني بگي چي شده ............. نه به اون بز اخوش كه بايد به زور دهنش رو چفت كرد ......... نه به تو كه بايد بزور دهن تو باز كرد ............. شما مطمئن هستين پسر خاله هستين .............. به صدا در اومدم با اعتراض گفتم : شما مگه به كسي مهلت حرف زدن مي ديد ......... ماشالله هزار ماشالله مثل ورور جادو حرف مي زنين و تهديد مي كنين ................ دستاش به كمرش زد و گفت : ........ا......... دمبم كه در آوردي ......... خب ، خب ................. زبونم كه باز كردي .......... خوشم باشه ...... خوشم با شه ...... يه بلبل زبوني نشونت بدم كه هفتاد و هفت پشتت يادشون بمونه ........... در اين لجظه صداي در اومد.......... حرفش رو قطع كرد و به طرف اف اف رفت ......... و گفت : كيه .......... و بعد اف اف رو زد رو به نازنين كردو گفت : آرام هم اومد ........ در همين زمان آرام از در ساختمون وارد حال شد و صداهايي شبيه ونگ ووونگ بچه گربه ها به هوا رفت . مثلاُ سلام و احوالپرسي و ماچ و بوسه ........................ بالاخره روبوسي ها و چاق سلامتي هاي زنونه به پايان رسيد و نوبت اون رسيد كه حالي هم از ما بگيرن ........... يعني همون حالي هم از ما بپرسن ............ آرام رو به من كرد و گفت : ........... ا ...... تو هم اينجايي ............. فرشته تو دعوتش كردي .......... فرشته با ظاهري كاملا جدي گفت : نه ....... من غلط بكنم ......... راستي نازنين جون تو با خودت آورديش ............ نازنين مظلومانه گفت : آبجي شما چه دشمني با اين احمد بيچاره من دارين؟ ................. آرام و فرشته زدن زير خنده و گفتن : هيچي عزيز دلم ......... ما فقط سر بسرش ميزاريم ........ منم خيلي سريع گفتم : اصلا ُ هم اينطوري نيست ................ اينا به من حسوديشون مي شه ...................... فرشته گفت : اٌ ...... روتو زياد نكن ................ هنوز آماده كندن پوستت هستم ها ............... در همين اثنا بود كه صداي اف اف ، مجددا به گوش رسيد ..... آرام پرسيد : اين كيه ديگه ؟ ................. سپيده گفت : بايد بز اخوش باشه ............ گفت اونو ديگه كي گفته بياد ؟ .................... فرشته گفت : من گفتم بياد ........................... آرام پرسيد : گوش زيادي داري ؟.................... گفت : نه اين عاليجناب فرمودند با هاش كار دارن من هم زنگ زدم تشريفشون رو بيارن ................ من دنباله حرف فرشته رو گرفتم و گفتم : مي خوام يه برنامه سه چهار روزه شمال بذارم ............... هستي يا نه ........... گفت : خوبه .......... آره ............. من تا سه شنبه ديگه برنامه خاصي ندارم اما از سه شنبه به بعد سرم شلوغ ميشه ........... گفتم : من نظرم اينه كه پس فردا صبح يعني دوشنبه بريم جمعه يا شنبه غروب هم بر گرديم . در اين زمان داريوش وارد شد , مطابق معمول با سرو صدا و جار و جنجال ......... در بدو ورود يه ضربه با سيني تو سرش كه توسط فرشته نواخته شد صداش رو قطع كرد ......... آروم گفت : عجب خوش آمد گويي .................. نازنين يه گوشه واساده بود و از خنده ريسه رفته بود داريوش گفت : بخند ............. بخند مردني ........ تقصير من احمق و اين زبون بي شعورم كه جلوش رو نگرفتم و راز شما ها رو بر ملا كردم ............ كه اينجور به هم برسين و ........... واسه من شاخ بشين .............. بايد مي بريدم اين زبون رو كه نمك نداره............... اگه بريده بودم الان تو يه گوشه اين شازده پسر هم يه گوشه به جاي خنديدن به من مشغول آبغوره گرفتن بودين ............... فرشته سيني رو به علامت زدن بالا برد و گفت :................... هيس ......... خا ......... مو ...... ش .............. وگرنه دوميش هم تو راهه........................ داريوش يه دستش رو روي دهنش و دست ديگش رو رو سرش گرفت و گفت : چشم ....... بفرماييد ............ اينم خفقان مرگ ................ خب مي فرمودين همو نجا كه بودم خفه مي شدم . چرا منو تا اينجا كشوندين ؟ ................... همه زديم زير خنده : فرشته گفت باهات امري داريم ............. مي خوايم دسته جمعي بريم شمال .............. گل از گل داريوش شكفت و گفت :........... به ................... پس افتاديم ............. خب به سلامتي , پس مي ارزيد به كتكي كه خورديم ......... من گفتم : پس فردا ساعت چهار صبح حركت مي كنيم تو بايد بچه هارو خبر كني و باهاشون قرار بذاري ضمنا با مش قربون هماهنگ كني كه ويلا هارو مرتب كنه و آماده رسيدن ما باشه ..... داريوش گفت : همه شو بذارين به عهده خودم ، ايكي ثانيه همه كار ها رو رديف مي كنم ......... بعد از مشورت اسامي كسايي كه قرار شد خبر كنيم رو تهيه كرديم و به داريوش داديم تا خبرشون كنه ............... سي نفري مي شديم و بايد حد اقل شيش هفتا از ويلا ها رو آماده مي كرديم . 

 



شنبه 02 آذر 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 17 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل هفدهم : حفیفت

  

 

تصميم گرفته بودم همه ماجرا رو براي نازنين بگم ....... دلم نمي خواست توي زندگي مشتركمون نقطه تيره اي وجود داشته باشه , كه بعدا ناچار به توضيح و خداي نكرده تيره گي خاطر بشه .......... واسه همين وقتي از پليس راه جاجرود كه گذشتيم به نازنين گفتم : ببين عزيز دلم مي خوام يه چيزي بهت بگم . من مشكل كوچيكي دارم كه دوست دارم تو بدوني و ازت مي خوام كمكم كني تا اون رو با هم از سر راه برداريم ......... نازنين با خنده اي شيرين گفت : من سرا پا گوشم همسر عزيزم ........ بگو ..... من حاضرم در كنار تو همين قله دماوند رو هم كه الان داريم مي بينيم جابجا كنم . نگاهم بي اختيار به سمت دماوند برگشت كه كم كم با بالا اومدن خورشيد ، نور به قله اش تابيده و جلوه اي زيبا پيدا كرد بود ........... به خودم باليدم كه همسر بلند همتي مثل نازنين رو كنارم دارم كه به دماوند طعنه ميزنه .............. گفت : به چي فكر ميكني ؟ ........... جواب دادم : به تو ............. خنده اي شيرين روي لبهاش نقش بست و دنبالش بوسه اي كه روي گونه هاي من نشستگفت : خب من سرا پا گوشم ......... سينه مو صاف كردم و گفتم : ببين مطلبي كه مي خوام بهت بگم در مورد سحر ه ................. انگشتش رو روي لبهام گذاشت و من رو دعوت به سكوت كرد .......... و خودش بعد از جند لحظه كوتاه گفت: من خودم همه چيز رو مي دونم ......... يه مرتبه مثل برق گرفته ها خشگم زد ....... گفتم : چي؟ ......... شمرده و آرام تكرار كرد : من همه چيز رو مي دونم ............. اولين چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه باز كار ، كار داريوش ِ .......... اما يه لحظه به خاطر آوردم اون اصلا روحش هم از اين ماجرا خبر نداره ............ گيج شده بودم .............. مبهوت به دهن نازنين نگاه مي كردم ............... نازنين به حرفش ادامه داد و گفت : مي دونم تعجب كردي و حتما الان داري تو ذهنت دنبال كسي كه به من خبر داده مي گردي .......... و حتما اولين كسي هم كه به ذهنت رسيده , بزغاله معروف داريوشه ........... هاج و واج سرم رو به علامت تاييد تكون دادم و منتظر بقيه حرفاي اون شدم ......... گفت : خيالت رو راحت كنم هيشكي به من هيچي نگفته . من يكسال و نيم عاشق بودم و برق عشق رو تو چشم هر كي باشه تشخيص ميدم .......... در حقيقت كسي كه من رو از اين ماجرا با خبر كرده چشماي عاشق سحره ........ تنم به لرزه افتاده بود . ديدم نمي تونم تو اون حالت درست رانندگي كنم .......... نزديك يه رستوران بوديم آروم كشيدم كنار و تو محوطه رستوران بين راهي توقف كردم ، سرم رو به پشتي صندلي تكيه دادم و چشمامو بستم .......... نازنين دوباره گونه هاي من رو بوسيد و گفت : چي شد عزيزم ناراحتت كردم سرم رو بطرفش گردوندم و در حاليكه مستقيم تو چشماش نگاه مي كردم ........گفتم : نه عزيز دلم ، راستش شوكه شدم ......... من فكر ميكردم تو اصلا متوجه ماجرا نشدي ........ نازنين خنده اي شيرين كرد و گفت : اينو يادت باشه عزيزم من يه زنم ........... و زن ها شامه خيلي تيزي دارند ........... مثل كاراگاه هاي پليس ، مثلا شرلوك هولمز .............. و بعد زد زير خنده و گفت : همون شب اول كه توي مهموني اومد . من موجي از عشق رو تو چشماش ديدم و وقتي دست تو رو تو دستاش گرفت و محكم نگهداشت ، مطمئن شدم كه عاشق تو ِ. ........... ديدم تو خيلي تقلا كردي كه دستت رو از دستش بيرون بكشي ، اما اون نمي گذاشت ............. و اونجا بود كه به خودم باليدم و فهميدم كه مال من هستي .......... فقط خود خود من ......... ... اما يه چيز خيلي ناراحتم كرد ........... دست گرمش رو تو دستام گرفتم و گفتم : چي عزيزم ......... اين كه چرا من اين مسئله رو بهت نگفتم .......... جواب داد : نه همسر خوبم .......... من ميدونستم تو به خاطر اينكه من ناراحت نشم سكوت كردي . و مطمئن بودم بزودي و در يك فرصت مناسب با من حرف مي زني ......... پرسيدم : پس چي ناراحتت كرده ؟ جواب داد : غصه سحر............ اون دختر تنهاييه.......... به ظاهر مغرور و بد جنس به نظر ميرسه اما ............. گفتم : ولي اون بد جنس ِ .............. گفت : ببين نبايد به ظاهر آدما توجه كني ............ بخصوص اگه اون آدم يه زن باشه .......... تو در مورد من فكر مي كردي كه من اصلا روحم هم از اين ماجرا با خبر نيست ......... اما من حتي زودتر از آبجي فرشته كه با سحر در گير شد ، متوجه اين ماجرا شدم .......... باز هم يكبار ديگه نازنين من رو غافلگير كرده بود ........... اون حتي تو شلوغي مهموني ............... فكرم رو بريد و گفت : من نگران سحر هستم و دلم مي خواد يه جورايي .......... به يه شكلي بهش كمك كنم گفتم : اما اون خطرناكه ............. گفت : نه من مطمئنم براي زندگي مشترك من و تو خطري نخواهد داشت ........... اون دختري كاملا دمدمي مزاجه .......... بزودي اين عشق و فراموش مي كنه به شرطي كه ما اونو ترد نكنيم و باعث جري شدنش نشيم ......... مونده بودم كه اين همون نازنين ساده دل منه كه در نقش يك روانشناس متبحر و مسلط فرو رفته و داره نسخه مي پيچه . ادامه داد : به همين دليل اون روز كه به ظاهر در يك برخورد تصادفي دم در مدرسه با هم روبرو شديم من دعوتش كردم ، كه به مهموني ما بياد و بد نيست بدوني الان هم به دعوت رسمي من تو همين جاده داره دنبال ما مياد شمال .............. بي اختيار زدم زير خنده .......... داشتم ديوونه مي شدم ........ گفتم : نازنين .............. گفت : ناراحت كه نيستي عزيزم ........... در حاليكه نمي تونستم جلوي خنده خودم رو بگيرم گفتم : نه عزيزم ........... نه ...................... ظاهرا تو فكر همه جاش رو كردي ........... خنديد و گفت . پس باهاش مهربون ، گرم و صميمي باش همونجور كه با آبجي آرام و فرشته هستي و بهش اجازه بده به مرور اين عشق زود گذر رو فراموش كنه ............. باشه عزيزم ............ گفتم اگه تو اينجوري مي خواهي باشه ......... اما مسئوليتش با خودت ............ گفت : قبول دارم ..................... از ماشين پياده شديم آبي به دست و صورتمون زديم ......... در همين زمان بچه ها يكي بعد از ديگري رسيدن و دم رستوران پارك كردن ......... سحر هم با بنز كوپه آبي رنگش رسيد ....... به در خواست نازنين به سمتش رفتيم و من دستم رو به طرفش دراز كردم و بهش خوش آمد گفتم .......... اين بار نوبت اون بود كه شوكه بشه .......... نه اون بلكه آرام و فرشته هم حال بهتري از اون نداشتن .......... بعد از خوردن صبحانه و پاسخ به سين جيم هاي آرام و فرشته به طرف ويلا هامون حركت كرديم . نگاهاش ، روز اول كمي اذيتم مي كرد . اما با نزديك شدن به شب ، كم كم اين حالت از بين رفت . سحر با بچه ها قاطي شده بود و داشت خوش مي گذروند . بيشتر از همه داريوش دور و پرش مي چرخيد و باهاش سر بسر مي ذاشت. انگار خود سحر هم بدش نمي اومد با اون نزديك تر بشه . فرشته و آرام هم كه ابتدا از حضور اون احساس خوشايندي نداشتن رفته رفته حساسيت خودشون رو از دست داده بودن . سحر البته در تمام طول سفر سعي مي كرد كه در هر شرايط مقابل من قرار بگيره تا بدون هيچ مانعي بتونه من رو ببينه ........ اما به گونه اي اين كار رو مي كرد كه زياد تو چشم نمي خورد . كار هرروز بچه ها شده بود صبح ها شنا تو دريا بعد از ظهر ها گردش توي جنگل و غروبها جمع شدن كنار ساحل و زدن و رقصيدن و خوردن بلال هايي كه همونجا روي آتيش خودمون درست مي كرديم ........... و يا باقلا پخته هايي كه مش قربون و گلنسا مي پختن و مي آوردن لب ساحل . بچه ها حسابي خوش بودن و از اين سفر دسته جمعي لذت مي بردن . بالاخره مسافرت بدون هيچ حادثه ويژه اي به پايان رسيد و همگي به تهران برگشتيم ........ ظاهرا نظر نازنين درست بود با زياد شدن رفت و آمد هاي سحر و ما نگاه هاي اون عادي و عادي تر مي شد . اون كاملا با داريوش گرم گرفته بود و تقريبا دائم با هم بودن . 

 



شنبه 02 آذر 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 19 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل نوزدهم : بورس تحصیلی

 

براي انجام كارهاي استخدام ، مدركم رو به قسمت كارگزيني دادم . اونها قبلا همه چيز رو آماده كرده بودند . به همين دليل خيلي زود ابلاغ من به عنوان تهيه كننده راديو بهم داده شد . اما در مورد حضور در دانشكده گفتند ، دستورالعمل جديدي اومده كه بايد تا يك هفته صبر كنم . راستش يكم دمق شدم ............. داشتم فكر مي كردم نكنه به قولشون عمل نكن و من رو به عنوان سهميه سازماني وارد دانشكده نكن . بهر صورت چاره اي نبود بايد صبر مي كردم ............. مدتي از اين ماجرا گذشته بود . منم كه حالا بعنوان تهيه كننده در رايو مشغول به كار شده بودم . بطور مرتب در اداره حاضر و كارهايي كه بعهده ام گذاشته مي شد انجام مي دادم . هرچند قبلا هم همينطور بود اما حالا اين وضعيت رسمي تر شده بود . يه روز بچه هاي كار گزيني خبر دادند كه يه حكم برام اومده و بايد برم كارگزيني و ضمن دادن رسيد اونو تحويل بگيرم . به كار گزيني رفتم و بعد از امضاي دو تا دفتر نامه اي رو به من تحويل دادند . با كنجكاوي در پاكت رو باز كردم. نامه از طرف دفتر رييس سازمان بود . نامه رو باز كردم و خوندم. تو نامه شته بود . جناب آقاي احمد تهراني با توجه به فرمان اعليحضرت مبني بر شناسايي جوانان مستعد ايران و اعزام آنان به كشور هاي صاحب دانش روز بمنظور بالا بردن سطح علمي و دانش فني كشور و توسعه و پيشرفت اين سرزمين كهن و با توجه به نياز هاي سازمان بدينوسيله به شما ابلاغ مي گردد كه از تاريخ اول مهر ماه دو هزار و پانصد و سي و پنج شاهنشاهي بعنوان دانشجوي بورسيه دولت ايران در دانشكده هنرهاي دراماتيك پاريس آغاز به تحصيل خواهيد نمود بديهي است كليه امكانات مورد نياز شما از طريق دفتر سازمان در پاريس تدارك ديده شده است. دفتر رياست سازمان هيجدهم تير ماه دو هزار و پانصد و سي و پنج شاهنشاهي باورم نمي شد ................ سرم گيج افتاد .............. چند لحظه به ديوار تكيه دادم و ايستادم ....................... يعني چي ...... در يك لحظه هزاران مسئله از ذهنم مثل برق و باد گذشت .......... قاعدتا بايد خوشحال مي شدم ................. اما نشدم . نامه رو تو جيبم گذاشتم و به محل كارم برگشتم ............. بچه ها دوره ام كردند كه ببينند چه خبر بوده .................. ظاهر نشون ميداد خبر خوبي ندارم ......................... بچه ها مرتب سوال مي كردند چي شد ....... جريان نامه چي بود ..................... بالاخره نامه رو در آوردم و دادم دستشون.....................بعد از خوندن نامه هورايي كشيدن و من رو در بغل گرفتن و شروع كردن ، من رو بوسيدن و تبريك گفتن ........ من لبخندي بر لب داشتم ....... اما تو دلم آشوب بود ............ داشتم فكر مي كردم , اين به اون معني ست كه من بايد از نازنينم دور بشم ........ من هرگز چنين چيزي نمي خواستم و به هيچ عنوان و به هيچ قيمت حاضر به انجام چنين كاري نمي شدم ............. هيچكس از درون من و غوغايي كه به پا بود خبر نداشت اين ايده ال ترين خبري بود كه مي شد در سازمان به كسي داد. و يه دليل خوب براي هيجانزده شدن ............ اما من بشدت دلم گرفته بود ........... خبر به سرعت تو اداره پيچيده بود هر جا كه پام مي رسيد. بچه ها دوره ام مي كردند و تبريك مي گفتند .............. در طول زمان باقيمونده تا پايان وقت اداري با خودم فكر مي كردم اين خبر رو چه جوري به نازنين بدم ................. نمي دونستم عكس العمل اون چيه؟ ................ هنگامي كه از در سازمان زدم بيرون تصميم خودمو گرفته بودم .......... من اين بورس رو قبول نمي كردم حتي اگه به قيمت عدم حضورم در دانشكده سازمان تموم مي شد .......... حتي اخراج از سازمان ........... تحت هيچ شرايطي حاظر به دور شدن از نازنين نبودم ........ اصلا احساس خوبي نسبت به اين دوري و جدايي نداشتم ........... با گرفتن اين تصميم پا رو روي پدال گاز ماشين گذاشتم و به طرف خونه دايي اينا حركت كردم .............. حسابي فكرم رو مشغول كرده بود . در حالت طبيعي و عادي اين يه موقعيت فوق العاده بود . اما در وضعيتي كه من داشتم ....... نه ......... نه ............ اصلا . من نميتونستم دل از نازنين بكنم و به فرانسه برم . تو دلم غوغايي به پا بود و اين رو ميشد از چهره ام خوند . به خونه دايي اينا رسيدم ..... نازنين كه صداي ماشين رو شنيده بود .... فوري درو باز كرد و اومد بيرون . داشتم از ماشين پياده مي شدم كه خودش رو به من رسوند و گفت : سلام عزيز دلم ........ دست من رو گرفت تو دستاش و ادامه داد : خسته نباشي ............... و بدنبال اون خنده اي ناز و شيرين ............. و باز گفت : چه لذتي داره آدم هروز بياد به استقبال مردش كه خسته از سر كار بر مي گرده ........ بعد يه ماچ سريع ازگونه ام كرد ............ دستش رو تو دستم آروم فشردم و اونا بالا آوردم و بوسيدم ........... تازه متوجه اندوهي كه توي دل من نشسته بود شد ......... سراسيمه گفت : چي شده عزيزم؟ ............... گفتم : چيز مهمي نيست............ لحظه اي تو چشماي من نگاه كرد و گفت : اما چشمات يه چيز ديگه ميگه .............. گفتم : نه ...........خيلي مهم نيست ........... پرسيد : مربوط به كارتّّه جواب دادم : اره عزيزم .............. حالا بريم تو برات تعريف مي كنم ............ گفت : باشه ........ در ماشين رو بستم ودر حاليكه نازنين دست من رو محكم تو دستش گرفت بود با هم داخل خونه شديم ......... تو خونه اون به طرف اشپزخونه رفت و من هم براي پوشيدن يه لباس راحت و آبي به سر و صورت زدن به اتاقمون رفتم .......... وقتي بر گشتم ...... ميز نهار چيده شده بود ................ بدون اينكه سوالي بكنه براي هردومون توي يه بشقاب غذا كشيد و كنار دست من نشست ...... و من رو دعوت به خوردن كرد ....... بعد از اينكه متوجه شد من درست غذا نمي خورم با دست چونه من رو گرفت و صورت من رو به طرف خودش بر گردوند گفت : احمد ................ هر چي باشه مهم نيست ................. غذا تو بخور ................ به خاطر من ...................... بعد از ناهار باهم در موردش حرف مي زنيم و حلش مي كنيم .................... من مطمئن هستم ما دوتا با هم ...... بزرگترين مشكلات رو هم از سر راه بر مي داريم ............ بعد قاشقش رو پر كرد و جلوي دهن من گرفت .......... و با چشماش ازم خواست بخورم ......... دهنم رو باز كردم و اون غذا رو دهن من گذاشت ......... و قاشق بعدي ............... برق چشماي قشنگ و مصمم اون يه لحظه همه ناراحتي هارو از دلم پاك كرد . با خودم گفتم : حق با نازنين .............. ما راه حلي براش پيدا مي كنيم . لبخندي زدم و متعاقب اون بوسه اي به دستاي نازنين .............. صداي قهقهه شاد و معصومانه نازنين فضاي خونه رو پر كرد ......... و من سر مست از داشتن فرشته اي مثل اون كنار خودم فكر و خيال رو از ذهنم دور كردم ...... ناهار رو خورديم و بعد از جمع جور كردن بساط ناهار به اتاق خودمون رفتيم . روي تخت خواب دراز كشيديم و نازنين در حاليكه سرش رو روي سينم گذاشته بود گفت : خب همسر عزيزم حالا بگو چي شده ...... سير تا پياز ماجرا رو براش تعريف كردم كمي غصه دار شد .......... اما گفت : من فكر مي كنم ما بايد براي تصميم گيري از ديگران هم كمك و مشورت بگيريم ......... درسته اين زندگي ماست . اما بزرگتر ها ، هم تجربه بيشتري از ما دارند و هم خير و صلاح ما رو مي خوان .......... من گفتم اما نازنين من ........... من تصميم خودم رو گرفتم ..... من تو رو تنها نمي ذارم و برم .............. نازنين با بوسه اي گرم حرف من رو قطع كرد و نذاشت ادامه بدم ............ بعد از دقايقي سرش رو دم گوشم برد و گفت : تو مي دوني من براي بدست آوردنت چقدر خون دل خوردم .............. پس مطمئن باش به اين راحتي از دستت نمي دم ......... اما ما بايد عاقلانه و منطقي تصميم بگيريم ........ اجازه بده من بابا اينا رو خبر كنم و با اونها هم مشورت بكنيم بعد خودمون تصميم مي گيريم و دوباره لبهاي گرم و شيرنش رو روي لبهام گذاشت ............ و من رو در فضايي لايتناهي كه مملو از حس زيباي عشق بود غرق كرد ............. چشمام رو بسته بودم و توي اون حس شنا مي كردم بي وزن ِ , بي وزن .................. كم كم خواب به من مسلط شد و ديگه چيزي نفهميدم ........... با جيغ و داد آرام و فرشته كه پشت در اتاق اومده بودن از خواب بيدار شدم ........ نازنين كنارم نبود . در همين لحظه صداي نازنين هم به صداي اون دو تا اضافه شد كه مي گفت : تو رو خدا اذيتش نكنين الان من خودم صداش مي كنم ....... بلند شدم و خودم رو به پشت در رسوندمو درو باز كردم . در رو هول دادن و اومدن تو با خنده گفتم : باز شما دوتا بچه گربه لاي در كير كردين و ونگ .....وونگتون رفته هوا ؟ در يه لحظه هردوشون يه نيگاهي به هم كردن و ناگهان هر كدوم يكي از گوشهاي منو رو گرفتن و گفتن : باز تو ويز ويز كردي مگس بيباك ........... و شروع كردن به پيچوندن گوشام ......... نازنين در حاليكه از خنده ريسه رفته بود گفت : تورو خدا ..... به خاطر من ..... اشتباه كرد ........ فرشته گفت : نازنين جونم ..... ما خيلي دوستت داريم . اما اين خيلي روش زياد شده ........ ما بايد يه گوشمالي حسابي بهش بديم .......... وباز يه دور ديگه گوش من رو پيچوندن .............. آرام گفت : بايد حسابي از ما معذرت خواهي كنه........ شايد بخشيديمش . نازنين گفت : آبجي من معذرت مي خوام ........... فرشته گفت : نه عزيزم خود ش بايد اينكار رو بكنه ........... در همين حال غش غش مي خنديدين ....... نازنين گفت : عزيزم ظاهرا ايندفعه منم نمي تونم كاري برات بكنم ......... بايد معذرت خواهي كني ......... ديدم چاره اي نيست گفتم : بسيار خب من از هردوي شما ملكه هاي زيبايي عذر خواهي مي كنم ........ آرام گفت : نشنيدم چي گفتي بلند تر بگو .............. و گوشم رو چلوند . باز تكرار كردم من از هردوي شما ملكه هاي زيبايي عذر خواهي مي كنم ........ اينبار فرشته گفت : يعني گوش ما عيب داره يا اين آقا زاده هنوز چيزي نگفته ؟................. آرام گفت : نه من يه وز و وزي شنيدم ............ فكر ميكنم يه كمي بايد ولومش رو ببريم بالا .... و اينبار دوتايي يه تاب ديگه به گوشهاي منه بيچاره دادن و گفتن ............... شما چيزي فرمودين ؟ فريادي كشيدم و گفتم : بابا مع......ذ........رت..........مي ........ خوام. هردو با هم گفتن : آهان حالا شنيديم .......... و گوش من رو ول كردن ........... من فوري گوشامو گرفتم تو دستم و ادامه دادم ملكه هاي بچه گربه هاي ونگ ونگو .................. تا اين حرف زدم ...... .با لنگ دمپايي هايي كه پاشون بود افتادن به جونمو خلاصه حسابي به خدمتم رسيدن ............ هرچي هم از نازنين خواهش و تمنا كردم كه به دادم برسه مي خنديد و مي گفت : نه ديگه ..... واقعا حقته ............. خلاصه يه ربعي وقت به همين شوخي و خنده و البته كتك خوردن من گذشت تا عليا مخدره ها رضايت دادن كه من به اندازه كافي تنبيه شدم ........ پس همه با هم به طبقه پايين رفتيم . بعد از ساعتها بحث و با اصرار نازنين و تاييد خانواده من ناچار شدم . قبول كنم كه به پاريس برم و درسم رو شروع كنم . دايي قول داد كه نازنين هر شب مي تونه هر چند ساعت كه بخواد تلفني با من حرف بزنه .................. همينطور قرار شد تمامي تعطيلات ، يا من به ايران بيام و يا نازنين به ديدن من در فرانسه بياد . و بالاخره اينكه نازنين بلافاصله بعد از پايان امتحانات نهايي يعني خرداد سال ۵۷ براي زندگي به پاريس بياد

 



شنبه 02 آذر 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 24 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل 24 : تقدیر

بيش از يك هفته بود كه از نازنين خبر نداشتم ............ زنگ مي زدم هيشكي جواب نمي داد .............. با خودم گفتم : خيلي بايد خوش گذشته باشه ......... كه بر نگشتن ............. از همون صبح كه از خواب بلند شدم حالم خوب نبود ............. اما بايد به دانشكده ميرفتم.................. بايد كار هام رو سرو سامون مي دادم ، چون وقتي نازنين مي اومد تا بيست ، بيست و پنج روز بايد در خدمت فرشته مهربونم مي بودم ........... نزديك ظهر سري زدم به خونه سحر ............... نبود ............... همسايه ش گفت ظاهرا از ايران مهمون داره رفته فرودگاه دنبالشون............... نمي دونم چرا ......................... كمي جا خوردم .............. اما به روي خودم نياوردم ............ براي خريد به چند فروشگاه سر زدم .........هر چند با سحر رفته بوديم خريد و همه چيز تهيه كرده بوديم ............ اما چون تعداد كسايي كه مي اومدن زياد بود ترجيح دادم چيزهاي بيشتري تهيه كنم ............... از مواد خوراكي گرفته تا وسايل خواب ....... بالاخره ساعت چهارو نيم بعد از ظهر بود كه به خونه بر گشتم ................... حس بدي داشتم ..................... اصلا حالم خوب نبود ........... دلشورهً بدي تمام وجودم رو تسخير كرده بود ، تصميم گرفتم برم حموم و يه دوش بگيرم ................. همين كار رو كردم .............. يك ساعتي زير دوش آب سرد ايستادم .......... حدود شيش بود كه لباس پوشيدم تا برم بيرون ............ داشتم كفشم رو مي پوشيدم كه زنگ در بصدا در اومد ............... .به طرف در رفتم و در رو باز كردم .............. سحر پشت در بود ............... ترس ورم داشت ............... صورتش مثل گچ سفيد شده بود ............ با ترس پرسيدم : چي شده ؟ .............. نگاهي به پشت در ، محلي كه من قادر به ديدنش نبودم كرد................ بي اختيار خودم رو تا كمر بيرون كشيدم .............. با تعجب فرشته و داريوش رو ديدم ................ اونها هم وضعي بهتر از سحر نداشتن ............... با التماس گفتم چي شده ؟ .................. اشگ تو چشم ، هر سه تاشون حلقه زده بود ........... خودم رو عقب كشيدم و به در تكيه دادم ........... داريوش به طرف اومد و دستم رو گرفت سحر و فرشته هم داخل شدن و دست ديگرم رو گرفتن ............. گفتم : تو رو خدا يكي به من بگه چي شده ؟ ............ سحر وفرشته زدن زير گريه ............ يقه داريوش رو گرفتم و با فرياد گفتم : ميگين چي شده يا نه ؟ ................ هيچ وقت داريوش رو اينجور منقلب نديده بودم ............... دوباره سرش داد كشيدم و گفتم : نمي خواي حرف بزني ؟................. اونم به گريه افتاد ، همين جور كه گريه مي كرد آروم دست من رو از يقه اش جدا كرد و تو دستاش گرفت و گفت : نا......ز...... نين ......... مثل ِِ منگ ها نگاهش كردم و با التماس و بغض گفتم : نازنين چي ؟ .............. در حاليكه اشگ مثل سيل از گونه هاش جاري شده بود گفت : نازنين مرد ................... ديگه چيزي نفهميدم ................. نازنين در روز بيست و ششم خرداد ماه هزارو سيصدوپنجاه و هفت در يك نصادف رانندگي در جاده هراز جان به جان آفرين تسليم كرد . در اين سانحه هيچيك از سرنشينان ديگر ماشين حتي خراشي كوچك هم بر نداشتن و تنها نازنين بر اثر برخورد سر به شيشه جلوي ماشين دچار ضربه مغزي گرديد و بيدرنگ جان سپرد . سه روز بعد از اين حادثه در روز بيست و نهم خرداد ماه ، احمد بلافاصله پس از شنيدن اين خبر دچار حمله قلبي گرديد و بمدت بيست و هفت روز در بخش آي سي يو بيمارستاني در پاريس بستري گرديد . اما تلاش كادر پزشكي بي نتيحه ماند و احمد تهراني در روز بيست و پنج تير ماه يكهزار سيصد و پنجاه و هفت به نازنين پيوست

روحشان شاد 

 

 




شنبه 02 آذر 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 23 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل بيست سوم : مهمان کوچولو

 

 

زنگ تلفن رشته افكارم رو پاره كرد .............. صدايي از اونطرف خط گفت : سلام بابا احمد ................ نازنين بود .............. گفتم : سلام عزيزدلم .............. خوبي ؟ ............ چي ميگي؟ ............ گفت : سلام همسرم ........... سلام عزيزم ............. سلام بابا احمد .......... گفتم : چي داري ميگي بابا احمد كيه ؟ ......... آروم و مغرور گفت : تويي.......... عزيزم ................ پرسيدم : من ؟ .............. پاسخ داد : آره تو............... بعد با لحني سرشار از شور و هيجان گفت : احمد تو بزودي بابا مي شي ............... يه لحظه مثل آدماي منگ شروع كردم با خودم حرف زدن ............ من دارم بابا مي شم ........... من دارم بابا مي شم ............... من دارم بابا مي شم .......... يه مرتبه داد كشيدم ......... .من دارم بابا مي شم ................ من دارم بابا مي شم ..................... نازنين ................ نازنين من ........ يعني ؟ ........... يعني من ؟ ........... نازنين از اونطرف خط گفت : آره عزيزم ............ من امروز آزمايشگاه بودم و دكتر گفت تا هفت ماه ديگه ما صاحب يه كوچولوي ناز نازي مي شيم ................... نمي دونستم چي بگم زبونم بند اومده بود..................... نازنين ادامه داد ................. ما تا ده روز ديگه هردومون مي آييم .............. تا براي هميشه كنار تو باشيم .................. و بعد پرسيد : خوشحال نيستي ............... در حاليكه در پوست خودم نمي گنجيدم گفتم : اين بهترين روز زندگي من و بهترين خبري بود كه مي تونستم بشنوم ............... گفت : ناراحت نشدي ؟..................... گفتم : چرا بايد ناراحت بشم.................... گفت : با خودم فكر كردم ممكنه دست پات رو ببنديم .............. گفتم : نه عزيزم................ اين يه خبر فوق العاده بود.................. راستي امتحانات چي شد ؟.......... گفت : امروز آخريش رو دادم .............. بابا براي روز دوم تير ماه بليط گرفته .............. و من دارم كارام رو مي كنم كه هرچه زودتر خودمو به تو برسونم .................... دلم برات يه ذره شده ..................... گفتم : منم همينطور.................... گفت : راستي ما فردا مي خوايم بريم شمال ....... واسه اين بهت زنگ زدم كه دلت شور نزنه ................. وضع خطوط تلفن تو شمال خوب نبود و امكان برقراري ارتباط با خارج از كشور بسيار سخت ........................ واسه همين وقتي نازنين به شمال مي رفت ، تا زماني كه اونجا بود ارتباطمون قطع مي شد ............. گفتم : حالا چند روزه مي رين ؟ گفت : سه چهار روزه............... جات خيلي خاليه .............. همه هستن ............ همهّ ........ همه ............. گفتم : دوستان به جاي ما ................. گفتم : با كيا مي آيي اينجا ؟ خنده اي كرد و گفت : همه خانواده من و تو........... ضمناُ آرام و فرشته و داريوش هم ميان .................. سعيد هم گفته ممكن بياد ....... الان مشغول بازي تو يه فيلمه ......... اگه تموم بشه اونم مي آد ................ خنديدم و گفتم : پس لشگر كشي دارين ؟.............. غش غش خنديد و گفت: نه عزيز دلم ................. عروس كشونه ...................... جواب دادم : البته ........ البته................... بعد از كمي خنده و شوخي گفت : اين همه آدم رو كجا مي خواي جا بدي ؟ گفتم خودمون كه تو خونه جا مي شيم .............. آرام و فرشته و داريوش سعيد رو هم ............. اگه البته اومد مي فرستيم خونه سحر .............. بعد از تلفن تو با هاش تماس مي گيرم و خبرش مي كنم .................. نازنين پرسيد : مزاحمش نيستيم .......................... گفتم : نه عزيزم ........................ دندش نرم ميخواست با ما رفيق نشه .................... روابط ما بعد از او باري كه باهم حرف زده بوديم صميمانه و گرم ................... و البته منطقي شده بود .......................جالب بود سحر از اون تاريخ كاملا عوض شده بود ............. به هيچ عنوان ، هيچ شباهتي به اون دختر مغرور ، خودخواه و از خود راضي قبلي نداشت ............ بهر صورت بعد از كلي راز و نياز عاشقانه و حرف زدن از اين در و اون در ................. خدا حافظي كرديم و قرار شد وقتي نازنين از شمال برگشت دوباره همه چيز رو با هم هماهنگ كنيم ................... من بلا فاصله با سحر تماس گرفتم و كل ماجرا را براش شرح دادم ......... گفت : خونه من در بست در اختيار شماست ......................حتي اگه لازم باشه ............. و براي اينكه بچه ها راحت باشن من مي تونم به خونه آن شري برم ................ آن شري دوست مشترك فرانسوي ما بود . كه در حقيقت همشاگردي من بود و از طريق من با سحر هم دوستي محكمي برقرار كرده بود ................... گفتم : نه لازم نيست ................. خونه تو كه بزرگه .................. گفت : نه از اون جهت مشكلي نيست ..................... من براي راحتي بچه ها گفتم ..................... پاسخ دادم : نه بچه ها هم راحتن ......... فقط بايد يه قرار بزاريم يه روز بريم يه ذره خريد كنيم .......... كه ميان خونه خالي نباشه ............ گفت : حتما .............. هر موقع خواستي بگو برنامه ريزي مي كنيم ............ بعد در حاليكه دل تو دلم نبود .................... بهش گفتم : ببين يه خبري مي خوام بهت بدم كه هنوز جز من و نازنين هيشكي از اون با خبر نيست .................. گفت : خب بگو .................. بعد از كمي منومن گفتم : من دارم بابا مي شم ....................... جيغ بلندي از خوشحالي كشيد و گفت : نه........................ تو رو خدا راست مي گي ؟ گفتم :: اره واله ................. چيه تو هم كه مثل سپيده اينا لاي در موندي گفت : جان من ........ تو رو خدا ؟ .................. پاسخ دادم : آره الان نازنين بهم خبر داد ................... گفت : نازنين كجاست الان ..................... جواب دادم : خب معلومه خونه .................... با عجله گفت : خداحافظ ................. پرسيدم : چي شد؟ ........................ گفت : ميخوام بهش زنگ بزنم و اولين كسي باشم كه بهش تبريك بگم ........................ خداحافظ تلفن رو قطع كرد ......................... گفتم : آدم نمي تونه سر از كار شما زن ها در بياره .................صداي بوق ممتد تلفن كه نشانه پايان مكالمه بو منو وادار كرد گوشي رو رو زمين بذارم . تو آسمونا بودم ........................ فقط ده روزه ديگه .................. فقط ده روز ................ 

 

 




شنبه 02 آذر 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 24 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل بيست و چهارم :  تقدیر

 بيش از يك هفته بود كه از نازنين خبر نداشتم ............ زنگ مي زدم هيشكي جواب نمي داد .............. با خودم گفتم : خيلي بايد خوش گذشته باشه ......... كه بر نگشتن ............. از همون صبح كه از خواب بلند شدم حالم خوب نبود ............. اما بايد به دانشكده ميرفتم.................. بايد كار هام رو سرو سامون مي دادم ، چون وقتي نازنين مي اومد تا بيست ، بيست و پنج روز بايد در خدمت فرشته مهربونم مي بودم ........... نزديك ظهر سري زدم به خونه سحر ............... نبود ............... همسايه ش گفت ظاهرا از ايران مهمون داره رفته فرودگاه دنبالشون............... نمي دونم چرا ......................... كمي جا خوردم .............. اما به روي خودم نياوردم ............ براي خريد به چند فروشگاه سر زدم .........هر چند با سحر رفته بوديم خريد و همه چيز تهيه كرده بوديم ............ اما چون تعداد كسايي كه مي اومدن زياد بود ترجيح دادم چيزهاي بيشتري تهيه كنم ............... از مواد خوراكي گرفته تا وسايل خواب ....... بالاخره ساعت چهارو نيم بعد از ظهر بود كه به خونه بر گشتم ................... حس بدي داشتم ..................... اصلا حالم خوب نبود ........... دلشورهً بدي تمام وجودم رو تسخير كرده بود ، تصميم گرفتم برم حموم و يه دوش بگيرم ................. همين كار رو كردم .............. يك ساعتي زير دوش آب سرد ايستادم .......... حدود شيش بود كه لباس پوشيدم تا برم بيرون ............ داشتم كفشم رو مي پوشيدم كه زنگ در بصدا در اومد ............... .به طرف در رفتم و در رو باز كردم .............. سحر پشت در بود ............... ترس ورم داشت ............... صورتش مثل گچ سفيد شده بود ............ با ترس پرسيدم : چي شده ؟ .............. نگاهي به پشت در ، محلي كه من قادر به ديدنش نبودم كرد................ بي اختيار خودم رو تا كمر بيرون كشيدم .............. با تعجب فرشته و داريوش رو ديدم ................ اونها هم وضعي بهتر از سحر نداشتن ............... با التماس گفتم چي شده ؟ .................. اشگ تو چشم ، هر سه تاشون حلقه زده بود ........... خودم رو عقب كشيدم و به در تكيه دادم ........... داريوش به طرف اومد و دستم رو گرفت سحر و فرشته هم داخل شدن و دست ديگرم رو گرفتن ............. گفتم : تو رو خدا يكي به من بگه چي شده ؟ ............ سحر وفرشته زدن زير گريه ............ يقه داريوش رو گرفتم و با فرياد گفتم : ميگين چي شده يا نه ؟ ................ هيچ وقت داريوش رو اينجور منقلب نديده بودم ............... دوباره سرش داد كشيدم و گفتم : نمي خواي حرف بزني ؟................. اونم به گريه افتاد ، همين جور كه گريه مي كرد آروم دست من رو از يقه اش جدا كرد و تو دستاش گرفت و گفت : نا......ز...... نين ......... مثل ِِ منگ ها نگاهش كردم و با التماس و بغض گفتم : نازنين چي ؟ .............. در حاليكه اشگ مثل سيل از گونه هاش جاري شده بود گفت : نازنين مرد ................... ديگه چيزي نفهميدم ................. نازنين در روز بيست و ششم خرداد ماه هزارو سيصدوپنجاه و هفت در يك نصادف رانندگي در جاده هراز جان به جان آفرين تسليم كرد . در اين سانحه هيچيك از سرنشينان ديگر ماشين حتي خراشي كوچك هم بر نداشتن و تنها نازنين بر اثر برخورد سر به شيشه جلوي ماشين دچار ضربه مغزي گرديد و بيدرنگ جان سپرد . سه روز بعد از اين حادثه در روز بيست و نهم خرداد ماه ، احمد بلافاصله پس از شنيدن اين خبر دچار حمله قلبي گرديد و بمدت بيست و هفت روز در بخش آي سي يو بيمارستاني در پاريس بستري گرديد . اما تلاش كادر پزشكي بي نتيحه ماند و احمد تهراني در روز بيست و پنج تير ماه يكهزار سيصد و پنجاه و هفت به نازنين پيوست

روحشان شاد 

 

 




شنبه 02 آذر 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 1 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل اول – اسیر شدیم رفت

 

ماجرا از يك شب سرد اسفند ماه سال ۱۳۵۴ شروع شد . بالاخره بعد از دو روز زحمت شبانه روزي , كار تزيين خونه و تدارك تولد به پايان رسيد . درست چند ساعت قبل از جشن من كه حسابي خسته و كثيف شده بودم به امير پسر داييم كه تولدش بود گفتم : من ميرم خونه . يه دوش مي گيرم . لباسام رو عوض ميكنم و بر ميگردم . ا مير با ا صرار مي گفت : تو خسته اي ......... خب همين جا دوش بگير لباس هم تا دلت بخواد ميدوني كه هست . من بهانه آوردم و بالاخره قا نعش كردم كه بايد برم و برگردم . راستش ، اصل داستان مسئله ، كادويي بود كه بايد براش مي گرفتم ، به هر صورت خودمو به خونه رسوندم و بعد از يه دوش آبگرم كه بهترين دواي خستگي من توي اون لحظه بود ، لباس پوشيدم و آماده حركت شدم چون قبلا" تصميم خودم را در مورد كادو گرفته بودم ، سر راه يه سرويس بروت كه شامل ادكلن ،عطر و لوسيون بعد از اصلاح بود و خودم يه ست اش رو قبلاخريده بودم . گرفتم و به سمت خونه دايي راه افتادم. هوا خيلي سرد بود و خيابونها حسابي يخ زده بود ، جوري كه . من كه بين بچه ها تو رانندگي ، به بي كله معروف بودم ، جرات نكردم خيلي شلتاق بزنم . راستش با اينكه تازه هفده سالم بود اما دو سال بود كه خودم ماشين داشتم و رانندگي ميكردم يعني از پونزده سالگي ، البته بدون گواهينامه . وقتي رسيدم . مهمونها اومده بودند . من بعنوان مسئول موزيك دير كرده بودم . نميدونم چه مرگم شده بود . در حاليكه بيداد ميكرد ، من احساس گرماي شديدي ميكردم . از در كه وارد شدم ، همه يه جيغ بلند و ممتد كشيدن و به اين وسيله ورود من رو خوش آمد گفتن . راستش از اونجايي كه من خيلي شيطون و در عين حال فعال بودم همه يه جورايي منو تحويل ميگرفتن . من مركز موزيك هاي دست اول بودم و هرچي موزيك تاپ ميخواست تو بازار بياد . حداقل يه هفته قبلش تو بساط من ميتونستي پيداش كني . البته به همه اين خواص خوش سرو زبوني من رو هم اضافه كن . به هر صورت با تشويق بچه ها پشت دستگاه استريو رفتم در همين حال به امير كه من رو تا پشت دستگاه همراهي ميكرد گفتم : من زبونم داره از حلقم در مياد. يه نوشيدني خنك ميخوام . سعيد چشم بلند بالايي گفت و بعد از چند لحظه يه ليوان شربت آبليمو كه قطعات يخ توش ملق ميزدن . داد دستم . منم لا جرعه سر كشيدم . بي خبر از اينكه توي ليوان ودكا هم ريختن . همه ميدونستن من تو زندگيم اهل دو چيز نيستم يكي سيگار و دومي مشروب . اما براي اينكه سر بسر من بزارن با اين پلتيك و با استفاده از تشنگي شديد من ، اون شب مقداري ودكا به خورد ما دادن . بهر صورت با گرم شدن كله من مجلس هم حسابي گرم شده بود . چند تا كاست تاپ از مجموعه non stop ها كه تازه به دستم رسيده بود بچه ها را حسابي كوك كردداشتم فكر ميكردم براي اينكه بچه ها يه كم خستگيشون در بره يه موزيك آروم بزارم كه منوچهر دوست امير به طرفم اومد و گفت : من دوتا آهنگ جديد آوردم كه البته تو بايد شنيده باشي ، يكيش مال ستار و دومي رو ابي خونده ، اگه ميشه اين دوتارو بزارراستش جا خوردم آهنگ جديد از ستار و ابي ؟!!!!!!! پس چرا بدست من نرسيده بود ؟!!!!!!!! بدون اينكه خود مو از تنگ و تا بندازم ، گفتم : آره ، آره ....... دارم بزار........ ببينم . كه گفت : فرقي نميكنه اينم مال خودته ِ ....... من نگاهي كردم و با تشكر نوار رو گرفتم و تو دستگاه انداختم . تا اومدم به خودم بجنبم ديدم هركس يه پارتنر انتخاب و با اورتور آهنگ شروع كرده به رقصيدن . هر چي چشم انداختم ف ديدم كسي نيست كه من با هاش برقصم . نا اميد داشتم پشت دستگاه بر مي گشتم كه ديدم دختر داييم نازيين يه كوشه نشسته ، سرش رو پايين انداخته و داره گلهاي قالي رو نگاه ميكنه . به طرفش رفتم و گفتم افتخار مي ...... سرش رو بلند كرد ولبخند تلخي زد ، درست همين موقع چشمامون تو هم گره خورد .... ستار مي خوند آه اي رفيق آه اي رفيق نان گرم سفره ام را باتو قسمت كردم اي دوست هرچه بود از من گرفتي غير آه سردم اي دوست آه اي رفيق آه اي رفيق من و نازي همديگرو محكم بغل كرده بوديم و مي رقصيدم ، اصلا متوجه دور ورمون نبوديم. البته بعدا فهميديم كسي هم متوجه ما نبوده . من گيج و مبهوت از حالتي كه بهم دست داده بود به نازي گفتم : من يه جوري شدم . اونم در حاليكه اشك تو چشماش جمع شده بود ، مستقيم تو چشمام نگاه كرد و گفت : من مدتهاست تو رو دوست دارم اما ........ دستم رو آرام روي لباش گذاشتم و دوباره بغلش كردم . در همين زمان آهنگ دوم نوار كه ابي خونده بود شروع شد . نازي ناز كن كه نازت يه سرو نازه نازي ناز كن كه دلم پر از نيازه شب آتيش بازي چشماي تو يادم نمي ره هر غم پنهون تو يه دنيا رازه... منو با تنهاييام تنها نذار دلم گرفته بله اسير شديم و رفت .......... اسير دو تا چشم سياه كه دوتا ستاره درخشان وسطش سو سو مي زد . ما اصلا" متوجه نبوديم دور و ورمون چي ميگذره . بچه ها خودشون موزيك ميگذاشتن و مي رقصيدند . جيغ و داد مي كرد ند اما ............... ديگه نه من و نه نازنين اصلا" اونجا نبوديم ، كجا بوديم ؟ اينو فقط كسايي مي فهمند كه عاشق شدن . تو ابرا ، تو آسمونا ، تو كهكشون ، نميدونم ، توصيفش خيلي مشكله ......... بچه ها به خيال اينكه ودكا هه دخلم رو آورده باهام كاري نداشتن . اينقدر شلوغ بود حتي متوجه نشدن كه منو نازنين چنان دستامون تو هم گره خورده كه عظيم ترين نيروها هم نمي تونن اونهارو از هم جدا كنن . دستاش تو دستم بود ، داغ ، داغ.......... اما اين داغي فقط بخش كوچيكي از حرارت سوزان عشقي بود كه تو رگ وريشه هاي وجودمون خونه كرده بود . واقعا" عجب چيزي اين عشق ........ يه نگاه و اين همه حرارت . اين همه شور ، اين همه عشق .... داشتم ميسوختم ....... كه نازنين به دادم رسيد و گفت : مي خواي بريم توي حياط . حس كردم هم براي فرار از اين شلوغي كه تا ساعتي پيش كشته و مرده اش بودم ، و هم به خاطر حراراتي كه از درونم بيرون مي زد . اين بهترين راهه . بلند شدم و با هم بيرون رفتيم . برف كل سطح باغچه ها و سنگ چين كف حياط رو پوشونده بود . با اينكه بنظر ميرسيد هوا خيلي سرده ، اما نه من و نه نازي احساس سرما نمي كرديم . روي تاپ فلزي ِ كنار حياط ، زير آلاچيق قشنگي كه دايي خودش درست كرده بود ، نشستيم و همديگر رو بغل كرديم . در حاليكه سر نارنين روي شونه ام بود ، قطره ات اشگش ، رو گونهء من نشست . سرش رو ميون دوتا دستام گرفتم و در حاليكه با انگشتام اشگهاش و پاك ميكردم گفتم : گريه مي كني ؟ بغضش تركيد و گفت : ميدوني چند وقته تو رو دوست دارم ؟ ميدوني چه مدته ِ ميخوام اينجوري منو بغل كني ؟ ميدوني چقدر سعي كردم كه تو متوجه بشي ، كه يكي توي اين دنيا هست كه عاشق تو ِِ ؟ و ميخواد در كنار تو زندگي كنه و بميره ؟........ چند بار با خودم گفتم , غرور كنار ميزارم وبهت ميگم كه دوستت دارم اما هر بار ..................... براي دومين بار در طول اون شب انگشتم رو ، روي لبهاش گذاشتم و اون چشماشو بست وسكوت كرد ، دوباره اشكاش پاك كردم وچشماش رو بوسيدم و ساعتها بيرون ، توي حياط خانه ، بدون اينكه احساس سرما بكنيم . با هم گفتيم و...... گفتيم و...... گفتيم . تا بالاخره ازسرو صداي مهمونا متوجه شديم مهموني تموم شده به همين دليل برگشتيم داخل ، هيچ كس متوجه غيبت طولاني ما دوتا نشد . هيچ كس اونشب نفهميد كه چه بر دل من و نازنين گذشت . هيچ كس حرارت عشقي كه سالها ما رو در خودش سوزند و مي سوزونه حس نكرد . اونشب فقط من ، نازنين و خدا مي دونستيم چه برما گذشت . و فقط خدا مي دونست در آينده چه بر ما خواهد گذشت . 

 

 




شنبه 02 آذر 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 22 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل بيست و دوم - سلام ایران

 

روز ها يكي بعد از ديگري مي ومدن و مي رفتن........... من و نازنين ، دل خوش به گذشت زمان و رسيدن موعد با هم بودن ، شديدا تلاش مي كرديم تا به موفقيت هاي مورد نياز دست پيدا كنيم............. تنها مرحم دل عاشق ما گفتگوهاي تلفني هر شب بود و اومدن اون به پاريس در تعطيلاتي مثل عيد و تابستان .......... من تصميم گرفته بودم تا اونجا كه ممكنه ، به ايران سفر نكنم ، ‌تا بتونم بيشتر به درسام بپردازم ........... .بالاخره نوروز سال پنجاه و هفت از راه رسيد و اينبار با اصرار مامان قرار شد من به تهران بيايم .............. يكسال و نيم بود كه من رفته بودم و اين اولين بار بود كه به ايران بر مي گشتم ............. مطابق معمول ديد و بازديدها ، گرم و صميمي مثل گذشته به راه بود ............ بخصوص كه من هم مدتي نبودم .................. بيشتر وقتمون توي اين مدت به مهموني بازي گذشت ............ نازنين تو امتحانات معرفي نمرات خوبي كسب كرده بود و همه مطمئن بودن كه اون ، با معدل خيلي خوب قبول خواهد شد ........... اون علاوه بر دروسش ، زبان فرانسه رو هم در يكي از موسسات زبان به خوبي ياد گرفته بود و در طول مدتي كه من در ايران بودم مرتب با من به زبان فرانسوي حرف ميزد ..... اون خودش رو كاملا آماده كرده بود كه تا پايان خرداد ماه و پس از اتمام امتحانات نهايي به فرانسه بياد و در كنار همه زندگي سعادتمند خودمون رو شروع كنيم................. همه چيز بر وفق مراد بود .................. آخرين شبي كه من در ايران بودم . وقتي از مهموني به خونه برگشتيم ......... به اتاقمون تو خونه دايي كه خاطرات زيادي ازش داشتيم ، رفتيم و پس از حمام به رختخواب رفتيم تا بخوابيم ............. نازنين من رو در آغوش كشيد . گفت : عزيز دلم ،.......... همسرم ............. گفتم : جون دلم عزيزم .............. خنده اي كرد و گفت : مي خوام امشب ........... من رو بوسيد ............. و من هم اورا مي بوسيدم ................ در هم پيچيده شده بوديم و بعد از دوسال كه با هم ازدواج كرده بوديم بالاخره زن و شوهر واقعي شديم .................. ما ديگه كاملا در هم گره خورده بوديم .................. صبح كه از خواب بيدار شدم . ديدم همچنان نازنين تو بغل من خوابه ............ آروم شروع كردم با موهاي مشكي و بلندش بازي كردن .............. چشماش رو لحظه اي باز نمود و نگاهي به من كرد و دوباره خودش رو تو بغلم جابجا كرد و محكم به من چسبوند .............. نيم ساعتي در همين حالت بدون اينكه حرفي با هم بزنيم قرار داشتيم. بالاخره صداي زن دايي كه مارو صدا مي زد ، ناچارمون كرد از هم جدا شيم . از تو رختخواب بلند شديم من براي استحمام به حمام رفتم و نازنين پايين رفت .تا ببين زندايي چيكار داره . من دوش آبگرمي گرفتم و بعد از پوشيدن لباس خودم رو به پايين رسوندم ............... ميز صبحانه آماده بود ، نازنين گفت عزيزم ف تو صبحونه . بخور تا من برم يه دوش بگيرم و بيام ........... گفتم : نه صبر مي كنم تا بيايي ............ هرچه اصرار كرد , قبول نكردم. واونقدر صبر كردم تا اون در حاليكه خودش رو تو حوله پيچيده بود اومد و سر ميز كنارم نشست ........... بعد از صبحانه براي ديدن آرام و فرشته به خونه آرام رفتيم ............ و تا ساعت دونيم اونجا بوديم و نهار رو با هم خورديم بعد همه دسته جمعي به خونه ما رفتيم ..... .... دايي اينا و خاله ها همه خونه ما جمع بودن و منتظر رسيدن ما ................ زمان زيادي نداشتم بايد آماده ميشدم تا به فرودگاه مي رفتم ............. و عازم پاريس مي شدم ............ يك ساعتي طول كشيد تا مامان چمدونهاي منو كه پر از چيزهايي كه خودش تهيه كرده بود ، بست............. بالاخره وقت رفتن رسيده بود ......... و باز چهره غمگين نازنين در حاليكه سعي مي كرد خودش رو كنترل كنه من رو منقلب كرد بغلش كردم و گفتم : عزيز م عشق من فقط دو ماه و نيم ديگه ........... فقط دوماه و نيم .............. ماشين ها پر و پيمون به طرف فرودگاه را افتاد ............ توي فرودگاه . درست زماني كه مي رفتم ............... نازنين ناگهان شديدا زد زير گريه و با حالتي كه تا حالا سابقه نداشت شروع به اشگ ريختن كرد .............. بيشتر از هرچيز ديگري تعجب كرده بودم .............. . اون نه تنها تو اين مدت ، دوري رو خيلي محكم و استوار تحمل كرده ، بلكه من رو هم به اينكار واداشته بود ........... پس حالا براي چي اينقدر بي تابي مي كرد ................. به گوشه اي خلوت بردمدش و در حاليكه گونه هاش رو مي بوسيدم.......... گفتم عزيزم ديگه تموم شد..... چيزي نمونده تا چشم به هم بزنيم ، اين هم گذشته.............. در حاليكه بشدت گريه مي كرد ....... گفت : احمد مي ترسم ..... نمي دونم چرا ........ و از چي ؟ ............ اما بشدت مي ترسم .......... باز دلداريش دادم و گفتم : محكم باش .............. اون كمي آرام شد . با هم به طرف مامان اينا رفتم و نازنين رو به مامان سپردم مامان اونو تو بغل گرفت و به خودش چسبوند .............. من در حليكه بشدت دلم گرفته بود ، پس از خداحافظي با همه ، به طرف جايگاه خروجي رفتم ................... جرات نمي كردم پشت سرم رو نگاه كنم .................... نمي تونستم اندوه بزرگي رو كه تو چهره نازنين وجود داشت تحمل كنم ............... سوار هواپيما شدم و در حاليكه آخرين نگاه هاي نازنين رو حتي از پشت ديواره هاي فلزي هواپيما كه منو بدرقه مي كرد حس مي كردم .............. خودم رو به دست سرنوشت