💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
در این سایت رمان های صلاح الدین احمد لواسانی با ویرایش بروز منتشر می گردد

جمعه 02 شهریور 1403

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 19 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل نوزدهم : بورس تحصیلی

 

 

براي انجام كارهاي استخدام ، مدركم رو به قسمت كارگزيني دادم . اونها قبلا همه چيز رو آماده كرده بودند . به همين دليل خيلي زود ابلاغ من به عنوان تهيه كننده راديو بهم داده شد . اما در مورد حضور در دانشكده گفتند ، دستورالعمل جديدي اومده كه بايد تا يك هفته صبر كنم . راستش يكم دمق شدم ............. داشتم فكر مي كردم نكنه به قولشون عمل نكن و من رو به عنوان سهميه سازماني وارد دانشكده نكن . بهر صورت چاره اي نبود بايد صبر مي كردم ............. مدتي از اين ماجرا گذشته بود . منم كه حالا بعنوان تهيه كننده در رايو مشغول به كار شده بودم . بطور مرتب در اداره حاضر و كارهايي كه بعهده ام گذاشته مي شد انجام مي دادم . هرچند قبلا هم همينطور بود اما حالا اين وضعيت رسمي تر شده بود . يه روز بچه هاي كار گزيني خبر دادند كه يه حكم برام اومده و بايد برم كارگزيني و ضمن دادن رسيد اونو تحويل بگيرم . به كار گزيني رفتم و بعد از امضاي دو تا دفتر نامه اي رو به من تحويل دادند . با كنجكاوي در پاكت رو باز كردم. نامه از طرف دفتر رييس سازمان بود . نامه رو باز كردم و خوندم. تو نامه شته بود . جناب آقاي احمد تهراني با توجه به فرمان اعليحضرت مبني بر شناسايي جوانان مستعد ايران و اعزام آنان به كشور هاي صاحب دانش روز بمنظور بالا بردن سطح علمي و دانش فني كشور و توسعه و پيشرفت اين سرزمين كهن و با توجه به نياز هاي سازمان بدينوسيله به شما ابلاغ مي گردد كه از تاريخ اول مهر ماه دو هزار و پانصد و سي و پنج شاهنشاهي بعنوان دانشجوي بورسيه دولت ايران در دانشكده هنرهاي دراماتيك پاريس آغاز به تحصيل خواهيد نمود بديهي است كليه امكانات مورد نياز شما از طريق دفتر سازمان در پاريس تدارك ديده شده است. دفتر رياست سازمان هيجدهم تير ماه دو هزار و پانصد و سي و پنج شاهنشاهي باورم نمي شد ................ سرم گيج افتاد .............. 

 

 




جمعه 02 شهریور 1403

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 18 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل هيجدهم : مراسم ویژه

 

 

روزها يكي بعد از ديگري مي گذشت و روز اعلام نتايج امتحانات نهايي نزديك تر مي شد . بالاخره روز موعود فرا رسيد . شب خونه دايي اينا بوديم . من صبح زود بلند شدم و بعد از اصلاح و استحمام نازنين رو صدا كردم ........ نازنين از جاش بلند شد و گفت : به به سحر خيز شدي ..........كجا ايشالله ؟...... گفتم : جايي كار دارم و بعد هم بايد يه سر برم دبيرستان ....... امروز نتايج رو اعلام مي كنن . گفت : تنها تنها ؟............ گفتم : نه عزيزم ، واسه همين صدات كردم . بلند شد و اومد طرفم ، بغلم كرد و گفت : راستش من امروز با آرام و فرشته و سحر قرار دارم .مي خوايم با هم بريم خريد ....... البته اگه همسر عزيزم اجازه بده ......... گفتم : خواهش مي كنم عزيز دلم اجازه من هم دست شماست ........ اما فكر مي كردم شايد دوست داشته باشي با من بياي . نازنين جواب داد : مي دوني خيلي دوست دارم ، اما چون با بچه ها قرار گذاشتم نمي تونم كاري بكنم . گفتم : باشه هر جور كه صلاح مي دوني عمل كن . من رو بوسيد و گفت : من از نتيجه مطمئن هستم . بنابر اين اصلا عجله اي ندارم . بعد بلند شد و با هم به طبقه پايين رفتيم ....... كنار من نشست صبحانه مختصري خوردم و آماده حركت شدم . پرسيد اگه نظرم عوض شد چه ساعتي ميري مدرسه كه منم از بچه ها خواهش كنم منو بيارن اونجا ....... گفتم : حدودساعت يازده تا يازده و نيم . گفت : باشه ..... ببينم چي ميشه ....... خداحافظي كردم و از خونه خارج شدم ....... چند تا كار بود كه بايد انجام مي دادم از جمله اينكه سري مي زدم ميدون ارگ و به يكي از بچه هاي راديو كه مشكلي پيدا كرده بود و از من كمك خواسته بود كمي پول مي دادم . بنده خدا پدرش دچار بيماري سختي شده بود و كارش به بيمارستان كشيده بود . من مي دونستم چون تازه ازدواج كرده..... دستش خاليه واسه همين بهش قول داده بودم يكم پول قرض بدم بنا براين سر راه به بانك رفتم و پنج هزار تومن از حسابم برداشت كردم و بعد از انجام كاراي ديگه به سراغ اون رفتم . و بعد از دادن پول حدود ساعت يازده و بيست دقيقه بود كه به مدرسه رسيدم. تك و توك بچه ها تو حياط بودن ، من به طرف دفتر رفتم........ آقاي ضرغامي رو ديدم .......... تا چشمش به من افتاد بي سلام و عليك گفت : برو دفتر آقاي ديو سالار . نگران شدم سريعا خودم رو به دفتر آقاي مدير رسوندم و در زدم . آقاي ديوسالار گفت بفرماييد تو.......... وارد شدم .........




جمعه 02 شهریور 1403

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 17 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل هفدهم : حفیفت

 


 

تصميم گرفته بودم همه ماجرا رو براي نازنين بگم ....... دلم نمي خواست توي زندگي مشتركمون نقطه تيره اي وجود داشته باشه , كه بعدا ناچار به توضيح و خداي نكرده تيره گي خاطر بشه .......... واسه همين وقتي از پليس راه جاجرود كه گذشتيم به نازنين گفتم : ببين عزيز دلم مي خوام يه چيزي بهت بگم . من مشكل كوچيكي دارم كه دوست دارم تو بدوني و ازت مي خوام كمكم كني تا اون رو با هم از سر راه برداريم ......... نازنين با خنده اي شيرين گفت : من سرا پا گوشم همسر عزيزم ........ بگو ..... من حاضرم در كنار تو همين قله دماوند رو هم كه الان داريم مي بينيم جابجا كنم . نگاهم بي اختيار به سمت دماوند برگشت كه كم كم با بالا اومدن خورشيد ، نور به قله اش تابيده و جلوه اي زيبا پيدا كرد بود ........... به خودم باليدم كه همسر بلند همتي مثل نازنين رو كنارم دارم كه به دماوند طعنه ميزنه .............. گفت : به چي فكر ميكني ؟ ........... جواب دادم : به تو ............. خنده اي شيرين روي لبهاش نقش بست و دنبالش بوسه اي كه روي گونه هاي من نشستگفت : خب من سرا پا گوشم ......... سينه مو صاف كردم و گفتم : ببين مطلبي كه مي خوام بهت بگم در مورد سحر ه ................. انگشتش رو روي لبهام گذاشت و من رو دعوت به سكوت كرد .......... و خودش بعد از جند لحظه كوتاه گفت: من خودم همه چيز رو مي دونم ......... يه مرتبه مثل برق گرفته ها خشگم زد ....... گفتم : چي؟ ......... شمرده و آرام تكرار كرد : من همه چيز رو مي دونم ............. اولين چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه باز كار ، كار داريوش ِ .......... اما يه لحظه به خاطر آوردم اون اصلا روحش هم از اين ماجرا خبر نداره ............ گيج شده بودم .............. مبهوت به دهن نازنين نگاه مي كردم ............... نازنين به حرفش ادامه داد و گفت : مي دونم تعجب كردي و حتما الان داري تو ذهنت دنبال كسي كه به من خبر داده مي گردي .......... و حتما اولين كسي هم كه به ذهنت رسيده , بزغاله معروف داريوشه ........... هاج و واج سرم رو به علامت تاييد تكون دادم و منتظر بقيه حرفاي اون شدم ......... گفت : خيالت رو راحت كنم هيشكي به من هيچي نگفته . من يكسال و نيم عاشق بودم و برق عشق رو تو چشم هر كي باشه تشخيص ميدم .......... در حقيقت كسي كه من رو از اين ماجرا با خبر كرده چشماي عاشق سحره ........ تنم به لرزه افتاده بود . ديدم نمي تونم تو اون حالت درست رانندگي كنم .......... نزديك يه رستوران بوديم آروم كشيدم كنار و تو محوطه رستوران بين راهي توقف كردم ، سرم رو به پشتي صندلي تكيه دادم و چشمامو بستم .......... نازنين دوباره گونه هاي من رو بوسيد و گفت : چي شد عزيزم ناراحتت كردم 




جمعه 02 شهریور 1403

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 16 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل شانزدهم : شمال

 

 

هوا هنوز كاملا روشن بود . اف اف خونه فرشته رو فشار دادم . ازپشت اف اف گفت : كيه؟.......... گفتم : اگه اجازه ميفرماييد والاحضرت وليعهد ....... مي خواي كي باشه ؟............... خب منم ديگه......... گفت : بيا تو تا به حسابت برسم ........... و در باز كن رو زد . در رو فشار دادم و به نازنين گفتم : برو تو .......... نازنين وارد خونه شد و من هم پشت سرش وارد شدم و در رو بستم . در اين زمان از در ورودي ساختمان خارج شد و به رسم و روسوم هميشگي خودش با جيغ و ويغ به طرف نازنين اومد و اون رو بغل كرد و بوسيد و گفت : عروس خوشگله ،.......... يه ماهي ميشه ازتون خبر ندارم كجايين بابا ؟ ............... دلم براتون تنگ شده بود............ در حاليكه وارد اتاق پذيرايي مي شديم ...... جواب دادم : همين دور و بر ها هستيم ....... برگشت نگاه عاقل اندر سفيهي به من كرد و گفت : اولاً سلام گفتم : سلام ............... گفت : دوماُ مگس بيباك كي از تو سوال كرد خودتو مي اندازي وسط ....... گفتم : مي خواستم................ وسط حرفم اومد و گفت : ساكت ............... حرف نباشه ........ مجاراتت رو سنگين تر از اين كه هست نكن.......... مظلومانه گفتم : چشم .................. گفت : آهان حالا شدي بچه خوب ......... بعد رو به نازنين كرد و گفت : خوشگل خانم بگو ببينم چه خبر ها ....چيكار كردي تو اين يه ماه گذشته ، ...........كجا ها رفتي ؟ نازنين جواب داد : والا آبجي فرشته راستش تو اين مدت همه اش خونه بوديم ....... نه هيج جا رفتيم ، نه هيچ كاري كرديم رو به من كرد و گفت : اسيري گرفتي عروس خوشگل ما رو .............. حالا ديگه راستي راستي پوستت كنده است اومدم چيزي بگم كه نازنين زودتر به حرفش ادامه داد و گفت : نه آبجي ......... آخه ما بايد درس مي خونديم براي امتحانات ...... بعد قيافه اي ملوس به خودش گرفت و گفت : تازه يه خبر خوش براتون دارم ........ فرشته دوباره تو بغل گرفتش و دوباره ماچش كرد و گفت : چه خبري عزيز دلم ......... نازنين با خجالت گفت : من شاگرد اول شدم ........... همه نمره هام بيست شد ........ همه درسام .......... فرشته در حاليكه از خوشحالي نازنين خوشحال بود گفت : ............ آقرين ..... آفرين .......... نازنين ادامه داد : همه اش رو مديون احمدم ............. اون به من كمك كرد تا بتونم اين نمره ها رو بگيرم ........ 




جمعه 02 شهریور 1403

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 15 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل پانزدهم : معجزه عشق

 

 

روزهاي پاياني فروردين و پس از اون ارديبهشت رو پشت سر ميذاشتيم ...... در حاليكه بشدت تمام مشغول خوندن درسها مون بوديمطبق يه برنامه تنظيم شده من ضمن مرور درسهاي خودم به نازنين در يادگيري مطالب كمك ميكردم. يه شانس آورده بوديم و اون اينكه امتحانات من و نازنين با هم تلاقي نداشت . چون امتحان نهايي بعد از پايان امتحانات ساير پايه ها بر گزار مي شدبالاخره زمان آزمون از راه رسيد .......... من هر روز صبح نازنين رو به مدرسه مي بردم و توي ماشين مي نشستم و مشغول مرور درسهام مي شدم تا اون كارش تموم بشه . بلافاصله بر ميگشتيم خونه تا اون براي امتحان بعدي آماده بشه ........... پايان امتحانات نازنين فرا رسيد و بالاخره روز گرفتن كارنامه دل تو دل هيچكدوم مون نبود . صبح روز موعود دوتايي در حاليكه دستامونو تو هم گره كرده بوديم ابتدا وارد حياط مدرسه و بعد به سمت دفتر رفتيم و وارد شديم . خيلي شلوغ بود بچه ها و خانواده هايشان مثل مور و ملخ از سررو كله خانم جانشاهي بالا مي رفتن . با ورود ما يك مرتبه همه ابتدا يه لحظه ساكت شدن و بعد به طرف من و نازنين هجوم آوردن . و در همين حال , دست و پاشكسته مارو به خونواده هاشون معرفي ميكردن . دور تا دور ما شده بودن دختراي شيطون بازيگوشي كه موج شادي رو مي شد . توي چشماشون ديد . پدر و مادر ها هم به اونا پيوستن و با توجه به شركت بچه هاشون توي مراسم جشن و آشنايي دورادوري كه با ماجراي ما داشتن تبريكها بود كه از هر طرف به سمت ما سرازير شده بود . ديگه كم كم داشتيم گيج مي شدم كه خانم جهانشاهي به دادمون رسيد . گفت بچه ها ساكت باشين ....... آروم .............. گوش كنين ......... بچه ها و والدين با هم ساكت شدن ....... خانم جهانشاهي نازنين رو صدا كرد و گفت : بيا دخترم كارنامه تو بگير ........... نازنين به طرف اون رفت وكارنامه اش رو از دست خانم جهانشاهي گرفت . سكوت مطلق توي اتاق حاكم شد ........... صدا از نداي كسي در نمي اومد. صداي ضربان قلبم رو مي شنيدم ........ تو دلم دعا كردم كه نازنين ............ ناگهان نازنين جيغي كشيد ............ قلبم داشت مي ايستاد . به طرفش دويدم . صورتش سرخ شده بود........ خون زير پوستش دويده بود....... در حاليكه مي شد بهت رو تو چشماش خوند ، با دست لرزون كارنامه اش را به طرف من دراز كرد .......... مضطرب اونو گرفتم .............. ق




جمعه 02 شهریور 1403

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 14 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل چهاردهم – بازهم سحر

 

 

جدي تر از ما آرام ، فرشته ، سعيد و داريوش دنبال قضيه بودند ، فرشته و آرام براي اينكه همشاگرديهاي نازنين رو ذوق زده كنند . ترتيبي داده بودن تا دوستاني مثل حسن ، ابي ، شهرام و شهره در مراسم حضور داشته باشن . بالا خره روز پنجشنبه از راه رسيد . بچه ها همه كارهاي لازم از تزيين خانه گرفته ، تا برنامه غذايي رو خيلي دقيق و عالي به انجام رسونده بودند . پنجشنبه بعد از مدرسه ، نازنين رو به آرايشگاه رسوندم و خودم همه پيش هوشنگ رفتم و اون هم باز مثل دفعه گذشته سنگ تموم گذشت ...... اما اينبار نذاشتم حرفي بزنه سه تا صد تومني از توي جيبم در آوردم و بدون اينكه ببينه ، گذاشتم زير قاليچه ميز صندوقش وفقط موقعي كه داشتم خارج ميشدم ، گفتم : هوشنگ جان قابل شمار رو نداشت يه امانتي زير قاليچه پيشخونت گذاشتم ........ باز بابت همه چي ممنونم . قاليچه رو بالا زد و پول رو بر داشت و دنبال من تا بيرون اومد كه بذار تو جيبم ........ اما هر كاري كرد نذاشتم . بالاخره رازي شد و تشكر كرد و گفت : ولي خيلي زياده ............ گفتم : مگه يه مشتري چند بار تو زدگيش عروسي مي كنه ......... اينم شيريني ناقابل عروسي ما . با من روبوس كرد و گفت : دم شما گرم . سوار ماشين شدم و به طرف آرايشگاه نازنين رفتم . هنوز حاضر نبود . يك ربع ساعتي منتظر شدم تا از در آرايشگاه خارج شد زيبا تر از قبل به نظرم مي رسيد . ناگهان چشمم به سرويس جواهري خورد كه سحر بعنوان هديه براي نازنين آورده بود . به نازنين گفتم : نازنين اين سرويس رو ............ نذاشت حرفم تموم بشه گفت : خيلي قشنگه مگه نه ؟............ چنان با شعف و لذت اين جمله رو بيان كرد كه دلم نيومد اون حسش رو خراب كنم . در حاليكه درونم استرس ايجاد مي كرد، با لبخندي ظاهري كه اون متوجه ظاهري بودنش نشد ، گفتم : .....آره عزيزم قشنگه ...... اما از اون با ارزش تر و زيبا تر خود تو هستي ....... تو جواهر يكي يكدونه من ................ با ناز گفت : چي گفتي عزيز دل من ........... 




جمعه 02 شهریور 1403

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 13 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل سيزدهم : درس ...... درس ...... باز هم درس

 

 

دم در ، با اولين كسي كه برخورد كردم . مش كريم بود . سلام كردم ، عليكي داد و بطرفم اومد . خيلي جدي بود ، هيچكس جرات نميكرد . سمتش بره ، سريدار مدرسه و اين همه جذبه ....... وقتي به من رسيد . بغلم كرد و دو طرف صورتم رو بوسيد و گفت : خوشت باشه پدر ....... مراقب عروست باش .............. مرد اونه كه نذاره آب تو دل ناموسش تكون بخوره ............. مي فهمي پدر ؟ گفتم : بله مش كريم ........ جعبه شيريني هايي كه گرفته بودم دادم دستش و گفتم : يكيش مال دفتر و چهارتاي ديگه رو هم بين بچه ها تقسيم كن ....... گفت : خوب كاري كردي پدر...... پدر تكيه كلامش بود . .......... و ادامه داد : بچه ها همه چشم انتظار اومدنت بودن ........... جز به جز گزارشات رو از داريوش گرفتن ...... گفتم : معلومه ديگه ........ منم چون مي دونستم ، به اندازه همه شيريني گرفتم . خب روز اولي بود كه بعد ازتعطيلات نوروزي به مدرسه مي رفتم . از طرفي موضوع ازدواجم ، خبر روز مدرسه بود . پس پي دويست ، سيصد تا روبوسي رو به تنم ماليده بودم . وارد حياط كه شدم بچه ها دوره ام كردند ..............شروع كردن ضمن ماچ و بوسه ، سر بسرم گذاشتن .......... منم فقط مي خنديدم ......................... با يه حساب سر انگشتي هر كسي مي فهميد ، من يه تنه پس يه دبيرستان دانش آموز شيطون كه موضوعي براي سر بسر گذاشتن پيدا كردن بر نميآم. پس بهترين كار سكوت و خنديدن بود . بالاخره نزديك در ورودي ساختمان مدرسه رسيدم ............. در اين زمان آقاي گيو سالار مدير دبيرستان از در ساختمان بيرون اومد ...... دومتر و ده قد ............ يكصدو سي كيلو وزن ................ و يك سبيل پر پشت و سياه اون رو شايسته اين نام فاميلي نشون ميداد ........... بچه ها درعين حال كه ازش حساب ميبردن ، اماعاشقش بودن ............... پشت ظاهر خشن و پر صلابتش قلبي بزرگ ومهربان قرار داشت ............ همه چيز رو براي بچه ها مهيا كرده بود ........... تو مدرسه هيچ چيز كم وكسر نبود ............. امكانات كلاسي ........ وسايل و تجهيزات ورزشي ................ امكانات و وسايل هنري ......... همه چيز ودر حد بهترين ها ................ بين بچه ها شايع بود كه يواشكي به بچه هايي كه بضاعت خوبي ندارند كمك ميكنه ......... لباس و لوازم التحرير و مواد غذايي به صورت ناشناس دم در خونه ها شون مي بره .............. بهر صورت با نمايان شدن آقاي گيوسالار بچه ها پخش و پلا شدن و من دورم خالي شد ......... من رو صدا زد و به شوخي گفت : خب شنيدم ........ قاطي خروس ها شدي ......... آقاي ضرغامي پشت سرش بيرون اومد گفت : شنيدن كي بود مانند ديدن ......... به به شاه دوماد بزار يه روبوسي درست و حسابي بكنم با تو ............. جلو اومد و شروع كرد صورت منو چلپ و چلوپ ماچ كردن . بعد گفت : به جان تو نباشه ، به جان خودم نباشه .... به مرگ اين رفيعي ......... در همين زمان آقاي رفيعي دبير ورزش مون داشت از در ساختمان بيرون ميومد ........ بيا خودش هم پيداش شد رفيعي رو با دستاي خودم كفن كنم ....... وقتي تو رو ميبينم . خوشحال ميشم . 




جمعه 02 شهریور 1403

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 12 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل دوازدهم : سرویس برلیان


ساعت چهار ونيم بود كه سرو كله فرشته و آرام هم پيدا شد . يه كيسه زرشكي رنگ بزرگ دست فرشته بود و محكم چسبيده بودش ....... نازنين به طرفشون رفت و با هاشون روبوسي كرد ........ خيلي زود با هم ديگه جور شده بودن . به فرشته : گفتم اين چيه دستت گرفتي ..... دستم رو بردم جلو كه كيسه رو بگيرم زد پشت دستم و گفت : ف.....ض....و.....لي موقوف . همه زدند زير خنده و منم دستم و كشيدم عقب . نشستيم و آرام ميز وسط اتاق رو كشيد جلو ي خودش و فرشته ، محتويات كيسه زرشكي روي ميز خالي كردند ........ پر بود از بسته هاي قشنگ كوچيك كه به شكل زيبايي كادو شده بود ......... نازنين با هيجان و تعجب گفت : اينا چيه فرشته جون ........ آرام پريد وسط حرفش و گفت : عزيز دلم اين كادوهايي كه بچه ها ديشب براي شما آورده بودند . ما براي اينكه گم و گور نشه همه رو جمع كرديم و يه جا گذاشتيم و شب هم با خودمون برديم خونه ....... چون مي دونستيم اينجا هيچ چيزي سر جاي خودش نيست ....... الان هم آورديم كه با اجازه خودمون بازش كنيم ......... فرشته گفت : و البته حق حساب خودمون رو هم بگيريم ........ همه زدند زير خنده ........ من گفتم : از كجا معلوم قبلاً اين كار رو نكرده باشين ......... حرفم تموم نشده بود كه سه فروند كوسن روي مبل از سه جناح به طرفم پرتاب شدفرشته ، آرام و عشقم نازنين ........ گفتم : نازنين ..... تو هم ........ نازنين جواب داد : من عاشقتم ..... ديونتم ...... واسه ات مي ميرم ....... اما نبايد به آبجي فرشته و آرام از اين حرفا بزني ....... و اينبار با سه قبضه پوست پرتقال هدف قرار گرفتم . دستم رو به نشانه تسليم بالا بردم و اعلام پشيماني و ندامت كردم ...... و به اين ترتيب اولين نزاع جمعي كه چه عرض كنم همه عليه يه نفر خانوادگي به خير و خوشي پايان يافت . و فرشته ، آرام و نازنين مشغول باز كردن بسته ها شدند . هداياي بچه ها بلا استثنا ً از جنس طلا بود ۱۳۸ سكه پنج پهلوي ۲۱۵ سكه يك پهلوي و ۵ سرويس جواهر........ 




جمعه 02 شهریور 1403

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 11 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل يازدهم : رقیبی بنام سحر

 

 

 ماشينم رو ميخواستم عوض كنم.، يكي از بچه ها به هم خبر داده بود خواهر زاده آقاي دكتر اقبال وزير نفت . يه جگوار آبي خيلي قشنگ داره و ميخواد بفروشش . باهاش هماهنگ كردم و رفتيم توي انبار يكي از شركتهاي خصوصي آقاي دكتر ماشين رو ديديمجگوار آبي متاليك ، سند دست اول ، تازه دو ماه بود وارد ايران شده . خيلي قشنگ بود . چشمم رو گرفت ....... به رفيقم گفتم : قيمتش مهم نيست . مي خوامش.......كارش رو تموم كن ......... گفت براي فردا قرارش رو مي زارمگفتم : پس ساعتش رو شب خونه بهم خبر بده . فقط مي خوام حتما قبل از پنجشنبه زير پام باشهگفت : مسئله اي نيست. حتي اگه بخواي مي تونم الان رديف كنم ماشينو ببريگفتم : مي شه گفت آره ....... صبر كن ........رفت دفتر انبار كه تلفن بزنه . بعد از ده دقيقه برگشت و گفت : رديفه .....مي تونيم ببريم. فردا ساعت ۱۱ صبح تو محضر ِ اول خيابون نياوران قرار گذاشتم ، براي سند زدن . ازش تشكر كردم و قرار شد اون ماشين منو كه فورد تانوس بود ببره كه ترتيب فروشش رو بده . و من هم با جگوار برمسوار شدم و به طرف كارواش ِ سر ظفر رفتم . تا ضمن شستن اون يه چكاپ هم انجام بگيره. ساعت ده دقيقه به يك بود كه ماشين مثل يك عروسك جلوي چشمم قرار گرفت . دلم مي خواست فقط ساعتها وايسم و نيگاش كنم . اما عشقم منتظرم بود . پس سوار شدم و با سرعت به طرف تجريش حركت كردم . دير شده بود . وقتي رسيدم نازنين با چند تا از دوستاش ايستاده بود و نگران اينور و اونور رو نيگاه مي كرد . جلوي پاش ترمز كردم . چون نميدونست ماشين رو عوض كردم . و از طرفي متوجه من نشده بود . روش رو برگردوند و زير لب يه چيزي گفت . شيشه رو دادم پايين و گفتم خانم خوشگله چند دقيقه دير اومدم با هام قهر كردي ؟ صداي منو كه شنيد ، برگشت و گفت : عزيزم تويي ........... بعد با دوستاش كه محو تماشاي ماشين من شده بودند . خداحافظي كرد و سوار شد . ذوق زده پرسيد مال كيه ؟ گفتم : مال تو.............. گغت : نه ........ جدي ؟ ............... گفتم : خريدمش ............. .چطوره ؟............... گفت : خيلي قشنگه ......... نه .... معركه است ......... گفتم : مخصوصا به خاطر فردا شب خريدمش ............ گفت : ممنونم ............ به خاطر همه چي ............... گفتم : خب چيكار كنيم ؟ گفت : ميشه يه سر بريم خونه ما ؟ .............. گفتم : چرا نشه......... بريم . دور زدم و به طرف خونه دايي اينا حركت كردم وقتي رسيديم بوي مطبوع قورمه سبزي از پنجره آشپزخونه ، كه رو به كوچه باز مي شد . به دماغم خورد . نازنين گفت : قورمه سبزي افتاديم .......... كاري كه نداري؟ ........ دير كه نميشه ؟ ................. گفتم : نه برنامه خاصي نداريم ......... گفت : پس پيش بسوي قورمه سبزي مامانم اينا ........... و از ماشين پياده شد .............. منم ماشين رو پارك كردم و وارد خونه شدم . 




جمعه 02 شهریور 1403

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 10 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل دهم : فرشته و آرام دوستانی خوب برای نازنین

 



چند دقيقه اي معطل شدم تا نازنين از مدرسه اومد بيرون . سوار شد و پرسيد : خب چيكاره ايم امروز ؟ گ

فتم : بازم عاشق و معشوق .............

خنديد و گفت : نه جدي ؟

گفتم : امروز برنامه مون خيلي پر ، اميدوارم خسته نشي .........

لبخندي زد و دوباره ماچم كرد و گفت : عزيزم با تو هيچوقت خسته نمي شم . نفست كه بهم مي خوره زنده مي شم ...... جون مي گيرم ...... سبك مي شم و مي خوام پرواز كنم ...... 

اونو بوسيدم و راه افتادم . 

پرسيد : كجا ؟

گفتم : بازارچه صفويه ؟

گفت : اونجا براي چي؟

جواب دادم : براي خريد . عزيزم ....، مثل اينكه پنجشنبه عقد كنون مونه ها ....... يادت رفته ؟ ........ 

گفت : اما ما كه چيزي احتياج نداريم . 

گفتم : اين يه روز ويژه براي ماست بنا بر اين بايد . يه چيز مناسب اين روز بپوشيم ......... ديگه چيزي نگفت .............. حدود يك ربع طول كشيد كه به بازار چه رسيديم. بعد از خوردن دوتا پيتزاي چاق و چله خريد هاي لازم رو انجام داديم و نزديك ساعت سه و نيم بود كه به طرف سينما شهر فرنگ توي خيابون عباس آباد حركت كرديم . رستوران و ترياي شاه عباس درست روبروي در سينما  سمت جنوب خيابون عباس آباد قرار داشت . خيابون شلوغ بود اما ، ما درست سر ساعت چهار رسيديم . وقتي وارد شديم. دوستم سعيد رو ديدم كه يه گوشه نشسته و تو فكرِ ..... مدتي بود با هم حرف نمي زديم....به همين دليل به طرف ديگه سالن رفته و پشت يه ميز نشستيم . دلدار صاحب تريا تا متوجه ورود ما شد . فوري سر ميز ما اومد و يه چاق سلامتي گرم كرد و دستور داد دو تا قهوه برامون بيارن .