💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
در این سایت رمان های صلاح الدین احمد لواسانی با ویرایش بروز منتشر می گردد

دوشنبه 20 آبان 1398

نمایشگاه کتاب

نمایشگاه کتاب

نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

قصه اول : بیست و سه سال

*****************************

اکتبر 2002  ، همه تدابیر لازم برای حضور فعال درنمایشگاه کتاب  فرانکفورت بکار بسته شده بود.هر چند، بارها دراین نمایشگاه حضور داشتم . اما این اولین حضور من بعنوان صاحب امتیاز و مدیر یک آژانس ادبی بود .حدود 150 عنوان کتاب را درحوزه ادبیات کودک و نوجوان آماده عرضه به ناشران کشورهای مختلف داشتم و قرارهایی با چند ناشرسوئیسی، آلمانی و هندی ازقبل تنظیم شده بودم . همچنین با یک موسسه آلمانی در بن مسابقه نقاشی مشترکی را تدارک دیده بودیم با نام  " من یارمهربانم  " که قرار بود  بچه های 5 تا  12 سالۀ ایرانی و آلمانی  درموضوع  " دوستی بنام کتاب " نقاشی کشیده و درآن شرکت کنند. نقاشیهای بچه های ایران سه هفته قبل به بن ارسال شده تا آثار منتخب درمرحله اول  توسط  داوران که اتفاقا همه به جز یکنفر آلمانی بودند مشخص شوند .

پانصد جلد از کاتالوگ سه زبانه ای را که برای نمایشگاههای مختلف کتاب چاپ کرده بودم . نیز پیشاپیش به فرانکفورت فرستاده و درآن لحظه با آرامش کامل توی هواپیما نشسته و منتظر پرواز به سرزمین ژرمن ها بودم.

توی پرواز تعدادی از دولتی ها که هرگز نسبت شون را با فرهنگ و کتاب وادبیات نفهمیدم . حسابی هواپیما را شلوغ کرده بودن ............. یه تعداد به اصطلاح ناشرمکتبی، که بعدآ متوجه شدم اولین سفرشون رو به یک کشورخارجی با هزینه ارشاد تجربه می کنند. با ظاهری آرام ، اما درونی هیجان زده  منتظررسیدن  به مقصد بودن .......... آنچه دمقم کرد این بود که فهمیدم   توی همون هتلی اقامت دارن که منهم اتاق رزرو کرده بودم . دربین همه اون آدمهای دولتی فردی را دیدم که مدیر تیم دولتی ها بود  .......... شناختمش ......... انسان بسیار خوبی بود .......... دلسوز ، مهربان و اهل ادب و قلم ......... بارها برخوردهایش را با اهالی فرهنگ دیده بودم که قابل مقایسه باهمکارانش نبود . به سمت من آمد و بعد از سلام واحوال پرسی گفت : اگر کاری داشتید ...... رودربایستی نکنین ، من درخدمتم ...... هرکاری از دستم بر بیاد انجام می دم .......... تشکر کردم و گفتم این حضرات ........ حرفم را قطع کرد و گفت: هرسال همین گرفتاری را داریم ، من هم فقط  ناچارم دستورات را  انجام بدم .

گفتم : از بد حادثه توی هتلی که من هستم اقامت دارن.

گفت : هتلی که پارسال توش بودن امسال قبول نکرد بهمون جا بده ..... ما هم  ناچار برای امسال هتلی جا گرفتیم که سابقه ذهنی نداشته باشن ازحضورمون ..... پس شما هم توی همون هتل هستین ........ خندید و ادامه داد: فقط 5 روز هست ...... باید تحمل کنید ........... خندید و رفت تا سر و صدای آنها را بخواباند که عین بچه ها ..... توی سروکله هم می زدن و دعوا می کردن  برای نشستن کنار پنجره  .

بالاخره رسیدیم  به فردگاه فرانکفورت و پیاده شدیم  .......... منتظر چمدونهام بودم . که بلند گوی سالن صدام زد .......... به طرف میزاطلاعات رفتم که ببینم چیکارداره .......... که  یکنفراز پشت من رو بغل کرد وگفت : چطوری پسر ...... برگشتم ودیدم حسن ِ ........... بغلش کردم وماج و بوسه و خوش و بش که دیدم فریده هم ازپشت حسن اومد بیرون ، خیلی وقت بود همدیگر رو ندیده بودیم ...... حدود 23 سال ...... البته  تلفنی ارتباط داشتیم ...... من زیاد به آلمان می اومدم  ....... اما هیچوقت نشد همدیگر رو ببینیم ......... اونها  توی بن ساکن بودن و من هر سال به فرانکفورت  اومده و بلافاصله بعد از اتمام نمایشگاه می رفتم ..... اینبارالبته فرق می کرد ........ ازقبل برنامه ریزی کرده بودم  و قرار بود ، حداقل  پنج روز اضافه درآلمان بمونم و  به شهر بن پیش اونا برم ........ راستش همه چمدونهام پر بود از سوغاتیهایی که برای حسن وفریده آورده بودم ............... البته چیزی که اصلا" توقعش رو نداشتم این بود که اونها روز ورود  به فرانکفورت توی فرودگاه باشند .....

گفتم : حسن شما  اینجا چیکارمی کنین ...... بن  کجا اینجا، کجا ..... قرارما  دهم اکتبر توی بن بود  نه اینجا .......

حسن خندید و  گفت : فریده و بچه ها  گفتند باید بیام اینجا مطمئن بشیم که اومدی وحتما" بعد از نمایشگاه می آیی پیش ما .......... البته بیشترازهمه دلمون برات تنگ شده بود  پسر ........

گفتم: باباجون .... من باید برای مسابقه نقاشی بچه ها که خیلی از زحماتش رو خود فریده کشیده بعنوان رابطِ دوطرف ، می اومدم بن .........

فریده درحالیکه با صدای بلند می خندید و گفت : فکر  کردیم که کار از محکم کاری عیب نمی کنه ..... هرسه  زدیم زیرخنده ........... این تکه  کلام من بود توی دوران جوانی که ما با هم پشت سرگذاشته بودیم ........ تا چیزی می شد می گفتم ؛عزیزم  کارازمحکم کاری عیب نمیکنه .......گفتم :خوب یادت مونده ......... بعد ازبیست واندی سال .......

فریده جواب داد : به جزخانواده مون ...... تو بهترین  خاطره مشترک من وحسن بودی وهستی ، توی همه زندگیمون ....... اشگ توی چشم هرسه تامون حلقه زد ........ اما مهلت پیدا نکرد سرازیر بشه . چون دو تا جوون رشید ویک دخترکوچولوی واقعا  زیبا  ، عمو ، عموگویان  نزدیک شدن و من رو بغل کردن ...... خب رفتار حسن وفریده طبیعی بود ..... سالهای درازی رو باهم  سپری کرده بودیم ...... اما این بچه ها من رو ازکجا می شناسند ......... مات ومبهوت نیگاهشون می کردم ...........

حسن بدادم رسید وگفت :  بچه ها خوب تو رو می شناسند ........ تمام کاری که ما تونستیم برای ایرونی بودن بچه ها بکنیم ...... مرور خاطراتمون توی ایران بود ....... که قسمت اعظمش تو مثل موی دماغ حضور داشتی  ......... عکسها .......... ماجرا ها ........... بچه ها همونقدر تو رو می شناسن و دوست  دارن ، که من  وفریده می شناسیم و  دوست  داریم ..........

یک مرتبه میون حرفش  دویدم و  گفتم : وای  ......

 حسن جا خورد و ...... هراسان گفت : چی شد ........

گفتم  : چمدونا ...... سوغاتیها ......... بدوئید تا نبردن و نخوردنشون ........

فریده یدونه با دستم محکم زد روشونه ام و گفت : تو هنوز آدم نشدی و دست ازاین کارات بر نداشتی ....... همه خندیدیم و به اتفاق حسن ، فریده ،علی پسربزگ ، محسن پسر دوم و نوبهار (مموشی) خونواده حسن به طرف محل تحویل  چمدانها رفتیم .

حسن وقتی  بار من رو دید گفت: مگر بارت رو قبلا"  نفرستادی ؟......

گفتم : چراهمه شون رو قبلا" فرستادم.

با تعجب  پرسید : پس  این چهار تا چمدون و کارتن چیه ؟

گفتم : با  اومدن تون زحمتم رو حسابی کم کردین ........ مونده بودم اینا  تا روز اومدن به بن چیکار  بکنم ...... چه جوری اینور و اونور بکشمشون .......

فریده  گفت: مربوط به مسابقه نقاشی هست ......

گفتم : نخیر ........ سوغاتی های شماست .........

حسن  گفت : سوغاتی ما ......... اونم اینهمه چمدون و .........

نذاشتم ادامه بده ، جواب دادم: آره سوغاتی شما ...... ببر خونه بازش کن متوجه میشی چیه ........

پسرا دویدن وبا  یه چرخ دستی برگشتن و همه بار رو تا دم ماشین  آوردن و  پشت ماشین  که استیشن بود گذاشتند ......

درهمین حین اون مسئول ارشاد اومد و گفت : ما ماشین داریم  برای رفتن به هتل ...... اگرمایلید میتونید با ما بیایید .......

حسن رونشون دادم و  گفتم : ممنون...... اومدن دنبالم ...... خداحافظی کرد و رفت .....

هتلم  بیرون فرانکفورت بود واتفاقا" توی مسیرجاده بن ...... حسن گفت :  دسته جمعی می ریم نهار و می خوریم و کمی می گردیم ، بعد شما رو می رسونیم هتل وما میریم بن ........ بعد از تموم شدن نمایشگاه هم ..... میاین  بن

 گفتم :  من ازکی شما شدم .......

جواب  داد : تو تاید هم نیستی ..... چه برسه شوما ...... منظورم تو وعلی هستین ..... علی پیشت می مونه ..... تا نمایشگاه تموم بشه ........ چهارتا زبان  را بصورت پروفشنال حرف می زنه ...... فارسی ، آلمانی  فرانسه و انگلیسی ......... هم  تو دسته تنها  نیستی و کمکت می کنه ........ خیالمون راحتِ که لیز نمی خوری و از دستمون در بری ....... سابقه ات خراب داداش ........... خراب ........

گفتم : مزاحم این جوون رعنا  نمی شم ........

فریده جواب داد :  غلط می کنی ، یه کلمۀ دیگه بگی ، کتک رو خوردی ....

علی گفت : عمو من خودم از بابا خواستم اجازه بده با شما باشم ........ خیلی دوست دارم ببینم چیزایی که بابا و مامان درمورد شما گفتن چقدر درسته..........

با خنده وشوخی گفتم : این بابا ومامانت از روز تولد یه روده راست توی شیکمشون  پیدا نمی شده ، کذاب و دروغگو بودن ....... عمو جون  ....... اصلا" نباید حرفاشون رو  باور کنی ......

پاسخ داد: بهرصورت زحمتی برام نیست ..... و خوشحال می شم قبول کنید............ چون من  بهش بعنوان  یک تجربه کاری نگاه می کنم . البته  اگر مزاحم  نباشم ...........

گفتم : نه تنها مزاحم  نیستی ....... بلکه باعث افتخار منه...... ضمنا" قصد  داشتم کسی را  برای کمک درطول نمایشگاه استخدام کنم ........ کی ازتو  بهترو مناسب تر .......... بعد ازاین حرف سوارماشین شدیم و دسته جمعی رفتیم برای نهار ......

ادامه دارد ........




دوشنبه 20 آبان 1398

صفر انسان

نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

 فصل اول :

 ************************

 

وارد اتاق كه شدم، استرس عجيبي همه وجودم رو گرفته بود.......... اين سومين باري بود كه به اين اتاق پا ميذاشتم.......... البته اينبار با دفعات قبل خيلي فرق داشت.......... من دفعات گذشته ميهمان بودم. اما اين بار اومده بودم تا به عنوان دستيار با پرفسور همكاري كنم. پرفسور يزدان نعمتيان استاد دانشگاه هاروارد، چهل و هشت ساله، قد بلند، با مو و ريشهاي جو گندمي، بسيار خوشرو، داراي برد فوق تخصصي در جامع شناسي اديان و انسان شناس برجسته ايراني، كه بيش از سي سال در آمريكا زندگي، تحصيل، كار و تحقيق ميكنه. حس جالبي داشتم من تلاش زيادي كرده بودم تا خودم رو به پروفسور نزديك كنم و بالاخره امروز به نتيجه رسيده و از اين به بعد بعنوان دستيار با او شروع به كار ميكردم. اتاق دكتر داراي نظمي دقيق و قابل تحسين بود، همه چيز سر جاي خودش قرار داشت، اين نظم بي اختيار آدم رو ياد نوعي ديسيپلين جنتلمنانه انگليسي مينداخت.......... و من بر عكس او آدمي شلخته و بي بند و بار.......... اتاقم بازار مكاره اي كه توش همه چيز هست و هيچ چيز پيدا نميشه.......... حالا با اين وصف من شدم دستيار پرفسور يزدان. منظمترين شخصيت دانشگاه هاروارد يعني پرفسور و بي دست و پاترين و شلخته ترين عضو اون، يعني من،.......... چي ازاين معجون دربياد خدا ميدونه.

 در ملاقاتهاي قبلي، من همه اتاق رو حسابي ورانداز كرده بودم و اين از چشمان تيز بين استاد پنهان نمونده بود. تا اونجا كه، وقتي داشتم با نگاهم روي ميز ش رو وارسي ميكردم، به شوخي به مدير گروه كه هنگام معرفي من بعنوان دستيار جديد، حضور داشت گفت: خب اينبار برام يه شرلوك هلمز راست راستكي آوردين.......... آقاي جاناتان لبخندي زد و گفت: مگه شما همين رو نميخواستين.......... پرفسور با تبسم جواب داد: چرا.......... اما ؟ ..........

 پرفسور جاناتان پرسيد: اما چي ؟ ..........

 او درحاليكه چهرهاي متفكر به خودش گرفته بود گفت: بايد ببينيم جسارت لازم رو هم داره يا نه.......... البته اين نكته بزودي مشخص خواهد شد.......... و ادامه داد: فكر ميكنم زيركي لازم درش هست.......... و اينم، يك پوئن مثبت ديگه است. جلسه معارفه به پايان رسيد و قرار شد از فردا كارم رو شروع كنم.




دوشنبه 20 آبان 1398

صفر انسان

نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

 فصل اول :

 ************************

 

وارد اتاق كه شدم، استرس عجيبي همه وجودم رو گرفته بود.......... اين سومين باري بود كه به اين اتاق پا ميذاشتم.......... البته اينبار با دفعات قبل خيلي فرق داشت.......... من دفعات گذشته ميهمان بودم. اما اين بار اومده بودم تا به عنوان دستيار با پرفسور همكاري كنم. پرفسور يزدان نعمتيان استاد دانشگاه هاروارد، چهل و هشت ساله، قد بلند، با مو و ريشهاي جو گندمي، بسيار خوشرو، داراي برد فوق تخصصي در جامع شناسي اديان و انسان شناس برجسته ايراني، كه بيش از سي سال در آمريكا زندگي، تحصيل، كار و تحقيق ميكنه. حس جالبي داشتم من تلاش زيادي كرده بودم تا خودم رو به پروفسور نزديك كنم و بالاخره امروز به نتيجه رسيده و از اين به بعد بعنوان دستيار با او شروع به كار ميكردم. اتاق دكتر داراي نظمي دقيق و قابل تحسين بود، همه چيز سر جاي خودش قرار داشت، اين نظم بي اختيار آدم رو ياد نوعي ديسيپلين جنتلمنانه انگليسي مينداخت.......... و من بر عكس او آدمي شلخته و بي بند و بار.......... اتاقم بازار مكاره اي كه توش همه چيز هست و هيچ چيز پيدا نميشه.......... حالا با اين وصف من شدم دستيار پرفسور يزدان. منظمترين شخصيت دانشگاه هاروارد يعني پرفسور و بي دست و پاترين و شلخته ترين عضو اون، يعني من،.......... چي ازاين معجون دربياد خدا ميدونه.

 در ملاقاتهاي قبلي، من همه اتاق رو حسابي ورانداز كرده بودم و اين از چشمان تيز بين استاد پنهان نمونده بود. تا اونجا كه، وقتي داشتم با نگاهم روي ميز ش رو وارسي ميكردم، به شوخي به مدير گروه كه هنگام معرفي من بعنوان دستيار جديد، حضور داشت گفت: خب اينبار برام يه شرلوك هلمز راست راستكي آوردين.......... آقاي جاناتان لبخندي زد و گفت: مگه شما همين رو نميخواستين.......... پرفسور با تبسم جواب داد: چرا.......... اما ؟ ..........

 پرفسور جاناتان پرسيد: اما چي ؟ ..........

 او درحاليكه چهرهاي متفكر به خودش گرفته بود گفت: بايد ببينيم جسارت لازم رو هم داره يا نه.......... البته اين نكته بزودي مشخص خواهد شد.......... و ادامه داد: فكر ميكنم زيركي لازم درش هست.......... و اينم، يك پوئن مثبت ديگه است. جلسه معارفه به پايان رسيد و قرار شد از فردا كارم رو شروع كنم.




دوشنبه 20 آبان 1398

می بینمت که تماشا نشسته ای مرا - فصل اول : نگاه

فصل اول – نگاه


ماجرا از يك شب سرد اسفند ماه سال ۱۳۵۴ شروع شد. بالاخره بعد از دو روز زحمت شبانه روزي ,كار تزيين خونه و تدارك تولد تموم شد . درست چند ساعت قبل از جشن. من كه حسابي خسته و كثيف شده بودم به امير پسر داييم كه كه تولدش بود و اين همه زحمت رو به خاطر جشن تولد اون كشيده بودم. گفتم : من ميرم خونه . يه دوش ميگيرم . لباسام رو عوض ميكنم و بر ميگردم . امير با اصرار ميگفت : تو خسته اي خب همين جا دوش بگير لباس هم تا دلت بخواد ميدوني كه هست . من بهانه آوردم و بالاخره قانعش كردم كه بايد برم و برگردم. راستش اصل داستان مسئله كادويي بود كه بايد براش ميگرفتم ، به هر صورت خودمو به خونه رسوندم و بعد از يه دوش آبگرم كه بهترين دواي خستگي من تو اون لحظه بود ، لباس پوشيدم و آماده حركت شدم. چون قبلا" تصميم خودم را در مورد كادو گرفته بودم سر راه يه سرويس بروت كه شامل ادكلن ،عطر و لوسيون بعد از اصلاح بود و خودم يه ست مثل همون رو قبلا" خريده بودم . گرفتم و به سمت خونه دايي راه افتادم. هوا خيلي سرد بود و خيابونا حسابي يخ زده بود ، جوري كه . من كه بين بچه ها تو رانندگي به بي كله معروف بودم جرات نكردم خيلي شلتاق بزنم.
راستش با اينكه تازه هفده سالم بود اما دو سال بود خودم ماشين كه داشتم يعني از پونزده سالگي و رانندگي ميكردم البته بدون گواهينامه . بهر صورت كمي دير رسيدم و تعدادي از مهمونها اومده بودند مسئول موزيك من بودم و دير كرده بودم. نميدونم چه مرگم شده بود در حاليكه هوا بشدت سرد بود من احساس گرماي شديدي ميكردم. از در كه وارد شدم همه يه جيغ بلند و ممتد كشيدن و به اين وسيله ورود من رو خوشامد گفتن راستش از اونجايي كه من خيلي شيطون و در عين حال فعال بودم همه يه جورايي منو تحويل ميگرفتن . من مركز موزيك هاي دست اول بودم و هرچي موزيك تاپ ميخواست تو بازار بياد .حداقل يه هفته قبلش تو بساط من ميتونستي پيداش كني . البته به همه اين خواص خوش سرو زبوني منو رو هم اضافه كن . به هر صورت با تشويق بچه ها پشت دستگاه استريو رفتم در همين حال به امير كه منو تا پشت دستگاه همراهي ميكرد گفتم من زبونم داره از حلقم در مياد. يه نوشيدني خنك ميخوام سعيد چشم بلند بالايي گفت و بعد از چند لحظه يه ليوان شربت آبليمو كه قطعات يخ توش ملق ميزدن . داد دست من . منم لا جرعه سر كشيدم بي خبر از اينكه توي ليوان ودكا هم ريختن. همه ميدونستن من تو زندگيم اهل دو چيز نيستم يكي سيگار و دومي مشروب .اما براي اينكه سر بسر من بزارن با اين پلتيك وبا

 

استفاده از تشنگي شديد من اون شب يه ليوان ودكا به خورد ما دادن. بهر صورت با گرم شدن كله من مجلس هم حسابي گرم شده بود . يه سري موسيقي تاپ از سري نان استاپ ها كه تازه به دستم رسيده بود بچه ها را حسابي كوك كرده بود . در همين زمان داشتم فكر ميكردم براي اينكه بچه ها يه كم خستگيشون در بره يه موزيك تانگو بزارم كه يكي از بچه ها به طرفم اومد و گفت : من دوتا آهنگ جديد آوردم كه البته شما بايد شنيده باشين يكيش مال ستار ودومي رو ابي خونده اگه ميشه اين دوتارو بزارين. راستش جا خوردم آهنگ جديد از ستار و ابي .پس چرا بدست من نرسيده . بدون اينكه خودمو لو بدم گفتم آره آره دارم بزار ببينم . كه گفت : فرقي نميكنه اينم مال شماست. من نگاهي كردم و با تشكر نوار رو گرفتم و تو دستگاه انداختم .تا اومدم به خودم بجنبم ديدم هركس يه پارتنر انتخاب كرده و با اورتور آهنگ شروع كرده به رقصيدن. هر چي چشم انداختم ديدم كسي نيست كه من با هاش برقصم نا اميد داشتم پشت دستگاه بر مي گشتم كه ديدم دختر داييم نازيين يه كوشه نشسته و سرش رو انداخته پايين و داره گلهاي قالي رو نگاه ميكنه. به طرفش رفتم و گفتم افتخار مي........ سرش رو بلند كرد ولبخند تلخي زد ،درست همين موقع چشمامون تو هم گره خورد....ستار مي خوند آه اي رفيق آه اي رفيق نان گرم سفره ام را باتو قسمت كردم اي دوست هرچه بود از من گرفتي غير آه سردم اي دوست آه اي رفيق آه اي رفيق من و نازي همديگرو محكم بغل كرده بوديم و ميرقصيدم اصلا متوجه دور ورمون نبوديم. البته بعدا فهميديم كسي هم متوجه ما نبوده. من گيج و مبهوت از حالتي كه بهم دست داده بود به نازي گفتم : من يه جوري شدم. اونم در حاليكه اشك تو چشماش جمع شده بود مستقيم تو چشمام نگاه ميكرد گفت : من مدتهاست تو رو دوست دارم. اما.... دستم رو آرام رو لباش گذاشتم ودوباره بغلش كردم.در همين زمان آهنگ دوم نوار كه ابي خونده بود شروع شد. نازي ناز كن كه نازت يه سرو نازه نازي ناز كن كه دلم پر از نيازه شب آتيش بازي چشماي تو يادم نمي ره هر غم پنهون تو يه دنيا رازه... منو با تنهاييام تنها نذار دلم گرفته بله اسير شديم و رفت اسير دو تا چشم سياه كه دوتا ستاره درخشان وسطش سو سو ميزد ما اصلا" متوجه نبوديم دور و ورمون چي ميگذره . بچه ها خودشون موزيك ميگذاشتن و ميرقصيدند. جيغ و داد ميكردند اما نه من و نه نازنين اصلا" اونجا نبوديم ، كجا بوديم ؟ اينو فقط كسايي ميفهمند كه عاشق شدند. تو ابرا ، تو آسمونا ، تو كهكشون ، نميدونم ، توصيفش خيلي مشكله. بچه ها به خيال اينكه ودكا هه دخلم رو آورده با هام كاري نداشتن. اينقدر شلوغ بود حتي متوجه نشدن كه منو نازنين چنان دستامون تو هم گره خورده كه عظيم ترين نيروها هم نميتونن اونارو از هم جدا كنن. دستاش تو دستم بود ،داغ داغ. اما اين داغي فقط بخش كوچيكي از حرارت سوزان عشقي بود كه تو رگ وريشه هاي وجودمون خونه كرده بود. واقعا" عجب چيزي اين عشق

 

. يه نگاه و اين همه حرارت اين همه شور ، اين همه عشق. داشتم ميسوختم...كه نازنين به دادم رسيد و گفت : ميخواي بريم توي حياط . حس كردم هم براي فرار از اين شلوغي كه تا ساعتی پيش كشته و مردش بودم اما حالا ميخواستم هر چه زودتر ازش فرار كنم و هم به خاطر حراراتي كه از درونم بيرون ميزد اين بهترين راهه . بلند شدم و با هم به حياط رفتيم.برف همه سطح باغچه ها و سطح سنگ چين حياط رو پوشونده بود با اينكه بنظر ميرسيد هوا خيلي سرد اما نه من و نه نازي احساس سرما نمي كرديم.. روي تاپ فلزي كنار حياط كه زير يه آلاچيق قشنگ كه دايي خودش درست كرده بود نشستيم و همديگر رو بغل كرديم. در حاليكه سر نارنين رو روشونه ام گرفته بودم قطره اشكي كه از چشم اون خارج شده بود رو گونه من نشست .سرش رو ميون دوتا دستام گرفتم و در حاليكه با انگشتهاي اشاره ام اشگهاش و پاك ميكردم گفتم : گريه ميكني. بغضش تركيد وگفت: ميدوني چند وفت تو رو دوست دارم ؟ ميدوني چه مدت ميخوام اينجوري منو بغل كني ؟ ميدوني چقدر سعي كردم كه تو متوجه بشي كه يكي توي اين دنيا هست كه عاشق تو ؟وميخواد در آغوش تو زندگي كنه و بميره ؟ چند بار با خودم گفتم , غرور كنار ميزارم وبهت ميگم كه دوستت دارم اما هر بار ...... براي دومين بار در طول اون شب انگشتم رو روي لبهاش گذاشتم و اون چشماشو بست وسكوت كرد ، آروم اشكهاي بيرون ريخته شده از چشماي بسته اش را پاك كردم وچشماش رو بوسيدم و.......... ساعتها بيرون توي حياط خانه بدون اينكه احساس سرما بكنيم با هم گفتيم و گفتيم و گفتيم.تا بالاخره ازسرو صداي مهمونا متوجه شديم مهموني تموم شده. به همين دليل به محل مهموني برگشتيم هيچكس متوجه غيبت طولاني ما دوتا نشد . هيچكس اونشب نفهميد كه چه بر دل من و نازنين گذشت . هيچكس حرارت عشقي كه سالها ما رو در خودش سوزند و مي سوزونه حس نكرد . اونشب فقط من ،نازي و خدا ميدونستيم چه برما گذشت . و اونشب فقط خدا ميدونست در آينده چه بر ما خواهد گذشت.


 




دوشنبه 20 آبان 1398

نویسنده

نویسنده

سالها بود كاغذ هارو سياه ميكردم و ميدادم به دوستي كه يه انتشاراتي كوچولو داشت. اونم هر از چندگاهي يه پول سياه كف دست ما ميذاشت، كه اي......... چند صباحي خرج و مخارج من يه لا قبا رو بس بود.
از خدا چيزي نميخواستم. چون ميدونستم بخوام هم بهم نميده . اصلا با من لجبازي ميكرد. منم دوستش داشتم ولي بهش نميگفتم . تا همه جاش بسوزه.
آقا فقط يه حسرت به دلي داشتم كه بالاخره با همت و پشتكار اون دوست انتشاراتی . الحمدلله داشت بر طرف ميشد . راستش خيلي وقت بود كه دلم ميخواست يه نويسنده وافعي رو از نزديك ببينم . واسه همين يه بار دلم رو زدم و به دريا و به اون دوست ناشرم گفتم : آقاي كتاب ساز . يه روز يكي از اين نويسنده هاي با حالت رو صدا بزن بيا د با هم بشينيم يه گپي بزنيم . ببينيم دنيا دست كي هست . دست كي نيست....... دوتا چيز ياد بديم . چهار تا چيز ياد بگيريم.......
خلاصه بدون اينكه نشون بديم كم آورديم..... حاليش كرديم ميخوايم با يه نويسنده معروف بقول امروزي ها ميت ( ملاقات ) داشته باشيم.
فکري كردوگفت : باشه البته من ايده بهتري دارم..... پس بعدا خبرت ميكنم. ....
اين و گفت و رفت سر سراغ مطلب اصلي . يه خورده پول از گاو صندوق در آورد و جلو من گذاشت و گفت : البته قابل شمارو نداره ...... وضع خرابه و .........
آقا تو دلم ، خدا پدر بيامرزي براش فرستادم و شندر غازي رو كه بايد با صرفه جويي هاي معمول تا چند ماه باهش زندگي كنم . تو جيبم گذاشتم و بعد از تشكر . خداحافظي كردم و از دفترش زدم بيرون .
موقع خروج از دفترش يه چيز جالبي نظرم رو به خودش جلب كرد.
اونم يه دستگاه قديمي چاپ بود كه حالا كنار سالن شيك و بزرگ انتشاراتي دوستم قرار داشت . يادم افتاد روزايي رو كه اون بدبختم مثل الان و گذشته و آينده من به نون شبش محتاج بود و دربدر به هر دري ميزد كه نوني در بياره.
الحمدلله حالا وضعش خوب شده بود. انتشاراتي درب و داغون و كوچولوش حال تبديل شده بود به يه انتشاراتي بزرگ با يه ساختمونه شيش طبقه و كلي كر و فر و اهن و تلپ .
بگذريم اين افكار مثل برق و باد از ذهنم گذشت. اما وقتي پامو توي خيابون گذاشتم صداي يه ماشين كه باشدت ترمز كرد. منو از اون عالم بيرون آورد.
چند ماهي گذشت. راستش منم از صرافت اون حسرت رفته بودم. كه يك روز از طرف دوست ناشرم خبر رسيد كه قرار است جلسه اي براي تجليل از يكي از نويسندگان بزرگ برگزار بشه و من بايد حتما به موقع در محل اين مراسم حضور داشته باشم.
ما هم در روز موعود لباس دومادي پدربزرگ خدا بيامرزم رو كه توي نفتالين تا اونروز حفظش كرده بودم پوشيدم و به محل مورد نظر رفتم.
اقا مجلس بزرگي بود......
الحق دوست ناشرم هم سنگ تموم گذاشت و ما رو برد رديف اول ، اول نشوند، روي مبلي كه يه يك متري توش فرو رفتم .
آقا احساسي بهم دست داد كه نگو و نپرس...... تا اون روز ...... ولش كن. قابل وصف نيست.
بهر شكل بعد از چند لحظه برنامه شروع شد و هركس به فرا خور حال خودش از استاد سخني گفت و رفت، من در حاليكه غرق افكار شيرين خودم بودم دنبال يه جواب ميگشتم . اينا اين همه حرف زدن پس چرا اين استاد نمي اد. پس كدوم گوري رفته آ خه نا سلامتي داشتن ازش تعريف ميكردن.
توي همين افكار بودم كه دوستم منو صدا كرد و گفت : نوبت شماست استاد .
من سينه اي صاف كردم و گفتم: ولي من نميدونم چي بايد بگم...من اصلا.......
نگذاشت حرفم تموم بشه و دست من رو گرفت و در حاليكه مراقبم بود بر زمين نيافتم عصايم را بدستم داد و من رو تا پشت تريبون همراهي كرد. جمعيت حاضر بشدت ابراز احساسات ميكرد. حدس زدم بايد اون نويسنده وارد شده باشد.اما هرچه چشم انداختم آدم جديدي نديدم.
واسه همين سينه اي صاف كردم و چند كلمه اي در رساي استادي كه نمي شناختمش كلي گويي كردم و ....... يكي دو تيكه اي هم از خودم ا.......ي....... بفهمي نفهمي تعريف و بعد هم والسلام....

د ر اين زمان تشويق هاي حضار به اوج خودش رسيده بود. دوست ناشرم در حاليكه دوتا جوون برومند مراقب بودن من به زمين نيفتم مرا خطاب قرار داد و گفت : ما چهلمين سال فعاليت ادبي استاد دست قلم را گرامي ميداريم و به همين مناسبت.لوح تقديري را تقديم ايشان ميكنيم. همه شما ميدانيد اين انتشارات سالهاست افتخار دارد فقط و فقط آثار استاد را چاپ مي كند و ايشان به گردن ما حق فراواني دارند ......
. اقا من ديگه چيزی نمي شنيدم.......
مراسم با خير و خوشي تمام شد و همه رفتند . ناشرم نيز به دليل بازگشت همسر و فرزندانش از فرانسه بايد به فرودگاه ميرفت . پس خداحافظي كرد و سريع سالن رو ترك كرد.
من هم از سالن خارج شدم. وقتي پام به خيابون رسيد سوز سردي پوست صورتم رو سوزوند. يادم افتاد...هيچي پول ندارم و بايد پياده به خانه بر گردم. عصا زنان و آرام در حاليكه خودم رو توي پالتوي زمان اجباري پدرم پيچيده بودم . به طرف خانه حركت كردم. دوساعتي بايد راه ميرفتم . در دل دوست ناشرم رو دعا ميكردم كه اين لطف بزرك را به من كرده بود.




دوشنبه 20 آبان 1398

قلب گمشده

داشت قدم ميزد .هدف خاصي نداشت جز گذروندن وقت . چيزي كه فراوون داشت.
جلوي هر مغازه کمی مي ايستاد و به اجناس درون ويترين نگاه مي كرد. بدون اينكه متوجه باشه به چي نيگاه ميكنه و يا اصلا" چي توي ويترين هست.
به فروشگاه كوچكي رسيد كه كه اصلا" ويترين نداشت. خانمي حدود سي ساله با چهره اي جا افتاده و جذاب ، روي يه صندلي نشسته بود و توي اعماق فكرش غوطه مي خورد.
كاملا" ميشد تشخيص داد: قد بلند ،چهارشونه با اندامي پرورش يافته .... حدس زد بايد ورزشكار باشه . مثلا" شناگر.
يه لحظه متوجه شد كه اونم داره نگاش میکنه. و این وقتی بود كه چشماشون تو هم گره خورد.
دست و پاشو جمع كرد و از جلوي مغازه با سرعت عبور كرد.
چند قدمي بيشتر نرفته بود كه متوجه مطلب وحشتناكي شد. ....قلبش همراش نبود.
دور و برش و خوب گشت ......اما از قلبش خبری نبود................ با خودش گفت : شايد اونو توخانه جا گذاشتم ........... اين اتفاق قبلا" بارها افتاده.......... از زماني كه همسرم ماريا از دنيا رفته، من همواره قلبم رو تو خونه ،...... كنار عكس اون جا ميذارم......
با عجله بطرف خونه برگشت ........ اما چند قدمی نرفته بود که ايستاد. بياد آورد، دقايقي پيش آه بلندي از ته قلبش كشيده. پس نتیجه گرفت بايدهمراهش بوده باشه...........
تصميم گرفت اون اطراف رو با دقت بيشتري جستجوكنه.
به سمت مغازه ها برگشت يك به يك ويترين ها را وارسي كرد ، دوباره با خود شگفت: شايد ، ميون اشياء زيباي ويترين ها ، گير كرده و در حال كلنجار رفتن با اوناست ...
اما هرچی گشت چيزي پیدا نکرد.
با دقت بيشتر به اين كار ادامه داد. نه ،فايده اي نداشت.....اونجا نبود...
نا اميد از جلوي فروشكاه آخر كه ويترين نداشت عبور كرد.
خشگش زد ..........قلبش بود ......آره خودش بود ......... نسبت به هيچي اينقدر مطمئن نبود......
اما.........اما....... قلب او در ميان چشمان اون زن چیکار مي كرد........
وارد مغازه شد و با التهاب هیجان گفت : سلام....
زن در حاليكه چشماش رو به زمين دوخته بود ، پاسخ داد : سلام...............
مرد كمي آرام تر گفت : ببخشيد.....
زن سرش رو بالا آورد و در چشم مرد نگاه كرد. اشك توی چشماش حلقه زده بود....
مرد كه از ديدن اشگهاي زن دستپاچه شد ه بود ادامه داد: قلب من..........
قلب من...........مي دونين .......... راستش ........... قلب من توی .............. چشمان ......... شما جا مونده...........
همين زمان اتفاقي عجيب تر افتاد. حس كرد قلبي شديدا" در سينه اش داره مي تپه , ولي در عين حال ميديد كه قلب خودش درست در ميان چشمان آن زن به بازيگوشي مشغوله.......ديگه راست راستي گيج شده بود....
زن با شرم گفت : قلب من هم الان در سينه شما ست........ ودوباره چشماش را به زمين دوخت.
مرد اندكي با خود فكر كرد , قلب اين زن...... درسينه من...... و قلب من .....توی چشمان او...... ناخوداگاه با صداي بلند گفت : من عاشق شما شده ام.....
زن دوباره سرش را بلند كرد و اين بار با اشگ شوق گفت :... منم .....

 




دوشنبه 20 آبان 1398

دوزاری داری

سه سالی بود که کارخونه تولید تجهیزات ارتوپدی را توی بمبئی خریده و وارد تجارت جهانی شده بودم .........

با توجه به اینکه داخل  کشور در ارتباط با این تجهیزات کمبودهای شدیدی وجود داشت تصمیم گرفتم ، بخش بسیارکوچکی ازاین تولیدات را که دراصل مونوپل  4 شرکت بین المللی دراسپانیا ، فرانسه، المان و انگلیس بود. با برندی جدید  به ایران آوردم.

قیمت بالای این درمحصولات ایران  داشت کمر بیماران را می شکست ......... دلالان مسبب اصلی این مسئله بودند .

پس تصمیم گرفتم برای توزیع درست و با قیمت ثابت ششماه ، تعدادی نمایندگی فروش درسراسر ایران که بیمارستان های لازم برای جراحی ارتوپدی را داشتند ، ایجاد کنم. بنابراین با کسانیکه دراین مناطق مشغول فروش تجهیزات پزشکی بودند ،  تماس گرفتم و این تصمیم  را در میان گذاشتم .

بعد  ازمیان این افراد ، منصف ترین ها را انتخاب و نمایندگی فروش محصولاتم  را  به  آنها اعطای کردم . درکرمانشاه  برزوکاظمی انتخاب شد......... که بعد ها لقب بهترین نمایندگی را نصیب خودش کرد...... دراهواز امیرهوشنگ آب آب..... درکرمان اقای احمدی و  ....... خب اصفهان هم یکی از شهرهای مهم درزمینه جراحی ارتوپدی بود. بنابراین فردی را نیزدراین شهربعنوان نماینده برگزیدیم .

اما متاسفانه شخص انتخاب شده  برای دراصفهان ، فرد مناسبی از کار در نیامد و در پایان یک سال ناچار از ایشان لغو نمایندگی شد .

 خب ، .......  این خیلی خوب نبود که دراصفهان نماینده توزیع نداشته باشیم ، پس درصدد تعیین یک نماینده

مناسب بودم  .......  دورادور  در مورد فردی با اخلاق و محترم مطالب مثبتی شنیده بودم ..... اما ازآنجا که اون خودش اعلام آمادگی نکرده بود ...... ما هم تماسی نداشتیم.

اواخر اذر بود که از بمبئی به ایران بر گشتم و شنبه صبح  برای سرکشی به دفترم در ساختمان آلومینیوم تهران رفتم ................. چند دقیقه ای نگذشته بود که یکی ازدلالهای سرپایی بازار ، دردفتر  را بازکرد و وارد شد ،  باسلام و احوالپرسی  اجازه خواست  بشینه......

تعارفش کردم و نشست ......

گفت : می دونم که شما به دلال جنس نمی فروشید........ اما من یک سفارش بزرگ دارم از اصفهان ...... خبر هم دارم شما هم اونجا نماینده ندارین.

گفتم : خب

ادامه داد این یک بار رو به من یه خیر برسون ...... خیلی دستم تنگه ....... بازارما خراب شده ازوقتی شما توزیع محصولات تون رو شروع کردین.

گفتم ..... حرفی ندارم یه پورسانت خوب بهت میدم .

اما جنس دست تو نمی دم.

گفتم چی می خواد گفت : همه چی  پروتزمور، جویئت نیل، هرینگتون راد ...... گفتم جمعا" 150 تیکه

گفتم هرتیکه هزارتومان به تو پورسانت می دم .......

اما جنس را فقط به خریدارمی فروشم.

قبول کرد .......... اجازه خواست و با تلفن روی میز شماره خریدار را گرفت ......... شروع به صحبت کرد:

سلام حاج آقا برخی ..... خوب هستین؟ ...... من الان دفتر شرکت پارس بهدار هستم . گوشی رو می دم با خودشون حرف بزنین.

گوشی راگرفت طرف من ......... بعدازسلام و تعارفات معمول گفتم: این لیست سفارشات شماست.

پاسخ داد : بله....

گفتم: راستش ما اصلا" جنس به دلال  نمی فروشیم وفقط ازطریق نمایندگیهای فروشم درتهران وشهرستانها تجهیزات را بین بیمارستان ها و مریضها توزیع می کنیم. قیمتون 40 درصد قیمت بازار هست و این اختلاف زیادی برای سوء استفاده هست ....

گفت : بله شنیدم ........... خیلی هم خوشحالم از این تعهد شما  ، تشکرکردم .....

پرسید : من هم می تونم  نمایندگی فروش شما را  داشته باشم.

گفتم : اگرشرایط مارا قبول و رعایت کنید حتما".............. نماینده قبلی ما دراصفهان متاسفانه چنین نکرد ناچارلغو نمایندگی کردیم .

گفت : بله درجریان هستم ........

بعد از کمی گفتگو قرار گذاشتیم  برای آغاز همکاری سفارشاتش رو  خودم  به اصفهان برده و همانجا درمورد نمایندگی هم توافق کنیم.

آخر هفته به اتفاق همسرم ،  پدرم و پدرخانمم به طرف اصفهان راه افتادیم .......... هم  فال بود و هم تماشا

 .......... یعنی هم این کار را به سامان می رسوندیم وهم گشتی دراصفهان می زدیم..... صبح  اول وقت راه

افتادیم واذان  ظهر رسیدیم  به اصفهان .

اونجا که رسیدیم متوجه شدیم آدرس رو تهران توی دفتر جا گذاشتم .  یادم افتاد دلاله ، تلفن اقای برخی رو روی یک تیکه کاغذ برام نوشته بود. کیفم را ازجیبم درآوردم ودیدم  بله هست .شمال به جنوب خیابان چهار باغ ، درست روبروی هتل شاه عباس کنارخیابون پارک کردم . تا ازیک تلفن عمومی تلفن بزنم و ادرس رو بگیرم. اما وقتی جیبم رو گشتم  دو ریالی برای زنگ زدن پیدا نکردم .............  بابا ایناهم همینطور ، خب هنوزموبایل هم وجود خارجی نداشت ............  چه کنم چه نکنم .............. رفتم توی پیاده رو داشتم دنبال کسی می گشتم  که ازش سکه  بگیرم ........  دیدم ، پیرمردی با قدی حدود صد و پنجاه سانتی متر ، با یک سیبیل شستی( هیتلری) با کت شلوار و کلاه شاپو رو سرش ، داره میاد.

گفتم : ببخشین اقا .......  سلام

گفت : علیکه سلام  ...........  بعله ...........  بفَرمایید

در حالیکه خیلی به من نزدیک شده بود ناچار بودم گردنم روخم کنم تا بتونم ببینمش

بیش از  سی سانت از من کوتاه تربود و درست نمیتونستم از روبرو ببینمش ......... اونم سرش رو کاملا بالا آورده بود ، جوری که کلاه داشت ازرو سرش می افتاد.

توی این فکرا بودم که گفت: چیچی میخیی؟

گفتم : ببخشید دوزاری دارین؟

نگاهی توی چشمای من کردو گفت: چی؟!........ دو زاری میخوایی؟

گفتم  : بله

چشماشرو تنگ کرد و پرسید: واسه چی موخوای؟

جواب دادم : می خوام زنگ بزنم مگه این روزا دوزاری بدرد دیگری هم می خوره؟

جوابم رو نداد  ،  دوباره پرسید : به کیکی مو خوای زنگ بزنی

گفتم: یکی ازدوستام .

چشماشرا گرد کرد و گفت : می خواین دختر ازشون بِسونید؟

گفتم : نه

ادامه داد : می خواین دختر بهشون بدین ؟

جواب دادم : نه  ..............  همکارم هست .............  مشتری من است .

کمی لبه کلاهش رو بالا زد و جلوی سرش رو خاروند و گفت: که اینطور؟ ....... خوشم باشد.......

حالا چی چی می خواین بهشون بفروشین ؟........

گفتم فعلااومدیم باهم مذاکره کنیم .........

گفت: آدم خوبی هست ؟ ...... گفتم حاج آقا من یه دوزاری خواستم  ، شما دارین من رو استنتاق می کنید؟..... گفت : آ ..... تا چشمت ....... نذاشتم ادامه بده.......  گفتم دوزاری دارین یانه؟؟؟؟

لبخندی زد و گفت : نه ، لباسام صبحیه عوض کردم و از خونه زدم بیرون ..... آهمۀ پولام خونه جا مونده اس .

این و گفت وخیلی آروم دستاش رو توی جیبش کرد و راهش رو گرفت و رفت .                  

                                                 پایان

 




دوشنبه 20 آبان 1398

قضای حاجت

میگن  ریاستم عالمی داره ها .......... مشد نقدعلی لولهنگدار توالت مسجد شاه بود قبل از انقلاب . یه خورده مخش تاب داشت اما  لولهنگش حسابی آب میداد.

می پرسید حالا این لولهنگ چی هست که هی تکرارش میکنی؟

جونم  بگه برای عزیزان  خودم . لولهنگ همون آفتابه خودمونه. اون قدیما که تهرانهم  هنوزآب  لوله کشی نداشت  توی مساجد و  امازاده ها و بقاع متبرکه یک نفررو مسئول  پرکردن آفتابه ها از حوض وسط  مستراح می کردن، که بهش  می گفتن  لولهنگدار .

مشدی نقدعلی هم مسئول لولهنگ های مسجد شاه  تهران بود. البته از حق نگذریم برعکس خیلی ازمسئولین  که اصلا  معنی کلمه وظیفه شناسی رو نمیدونن و یا  می دونن  و به رومبارکشون نمی آرن بسیار وظیفه شناس ومنضبط  بود تا جایی که هیچکس ...... تاکید می کنم هیچکس حتی اعلیحضرت  هم حق نداشت در وظایف اون دخالت  بکنه.

البته اون مثل همه رئیس، روسا  کمی تنبل بود و حاضر نبود از روی چهارپایه مدیریتیش  تکون بخوره یا  شایدم  فکر میکرد براش افت  داره بلند شه. به  همین دلیل یک میله  بلند فلزی قرص و  محکم درست کرده بود که سرشو نعلی  کرده  بود تا  قشنگ بیافته بیخ  حلقوم لولهنگ های خالی . بعد اونها رو به سرپنجه تدبیر در حوض آب می کرد و وقتی  مطمئن می شد از پر شدنش .  توی ردیف آفتابه  های پر میذاشت. جالب ماجرا اینجاست که این میله سر گرد آفتابه پر کن  یک وظیفه خطیر دیگر رو هم بر عهده داشت  و اون وظیفه این بود  که به  مراجعه کننده  ها نشان بدهد  کدام آفتابه را می تواند بردارد. یه روز یه آدم جاهل به علوم مدیریتی و بیخبر از همه جا مثل من ، با شتاب وارد  حوزه مدیریتی مشد نقدعلی شد و یک راست  رفت و یک  آفتابه را برداشت...... اما هنوز اونو بلند نکرده بود که میله لولهنگ پرکن خورد  روی دستش ......... سرش رو که بلند کرد نگاش توی چشمان  خشمگین  مشدی افتاد که ازغضب  سرخ شده بود. با ترس و عجله  گفت :مگه فرقی میکنه مشدی.......

مشهدی  در حالیکه  بادی  به غبغب می انداخت ، با غرور جواب داد : اگر فرق نمی کرد منو  اینجا  نمی نشوندند ........ جوان که  از زور  فشار مثانه  به خودش می پیچید ، برای نجات از اون  مهلکه و با گرفتن این درس عبرت   آفتابه ای را که مشدی نشانش می داد برداشت و رفت تا  نفسی راحت بکشد بعد از قضای حاجت.




صفحه قبل1...141516صفحه بعد