💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
در این سایت رمان های صلاح الدین احمد لواسانی با ویرایش بروز منتشر می گردد

دوشنبه 27 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 2 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 فصل دوم  -  خداي چه كنم؟

خدايا چه كنم ؟.... بايد رفت .....اما كو پاي رفتن ؟….. كجا مي شه رفت ، بدون دل ؟....... چگونه ؟ ..….. اون هم بدون دلدار؟ چشمان نازنين التماس مي كرد...... نرو ........ واين غصه ام را بيشتر مي كرد ......... قلبم تو سينه فشار مي اورد . كه بمان ..... نرو ....... پاهام توان حركت را نداشتن ........ اما بايد مي رفتم . ساعت نزديك چهار صبح بود . امير گفت كجا مي خواي بري . خب يه استراحتي همين جا بكن . فردا هم كه جمعه است و تعطيل پاهام شل شد. به تعارف گفتم : نه بايد برم.......(اي لعنت بر اين تعارفات)...... بر خلاف انتظار من كوتاه اومد و خيلي خالصانه گفت : هر جور راحتي ......... ا نگار يك تشت گنده آب سرد رو سرم خالي كردن . وا رفتم ، برقي كه تو چشم نازنين بعد از تعارف امير پيدا شده بود يك مرتبه خاموش شد . چه بايد مي كردم . بالاخره در حاليكه به خودم به خاطر تعارف احمقانه اي كه كرده بودم لعنت مي فرستادم . خداحافظي كردم و از خونه دايي اينا كه تو خيابون دربند بود بيرون اومدم . سوار ماشينم شدم و مدتي سرم رو روي فرمون گذاشتم اصلا" قدر ت حركت نداشتم بالاخره بعد از مدتي ماشين رو روشن كردم و راه افتادم . اصلا" حال خونه رفتن نداشتم واسه همين راهم رو دور كردم . در حاليكه به طور معمول بايد از جاده قديم شمرون ، سرازير ميشدم به طرف پايين . بسمت خيابون پهلوي پيچيدم و سپس وارد اتوبان شاهنشاهي شدم . ما اونموقع هنوز تو سي متري نارمك مي شستيم . اتوبان بشدت يخ زده بود طوري كه با هر ترمز، ماشين ، پنجاه ، شصت متر رو زمين سر مي خورد . در سكوت كامل و آرام رانندگي مي كردم. مثل بچه آدم . جوري كه اصلا" از من بعيد بود . تو فكر بودم و اصلا توجهي به محيط اطراف نداشتم . وقتي به خودم اومدم ، ديدم جلوي در خونه هستم . ساعت كمي از شش صبح گذشته بود . وارد خونه كه شدم . ديدم پدرم روبروم واساده ِ....... داشت آماده مي شد بره كله پاچه بگيره . سلام كردم : جواب سلامم رو داد و گفت : چه عجب سحر خيز شدي ؟ ظاهرا" متوجه نشده بود كه تازه از راه رسيدم ........ ادامه داد : مهموني ديشب خوش گذشت . گفتم بد نبود . پرسيد : كي اومدي خونه ؟ گفتم : الان ...... يه نگاهي به من كرد وگفت : پس خيلي خوش گذشته ........ خنده دوستانه اي كرد و رفت دنبال كله پاچه . منم يه راست رفتم تو اتاقم و همونجور خودم رو پرت كردم تو رختخواب . خيلي زود خوابم برد . نزديكيهاي پنج بعد از ظهر بود كه با صداي مادرم از خواب بيدار شدم . در حاليكه با متكا آرام به پك و پهلوم مي زد ، ميگفت : بلند شو چه قدر ميخوابي ؟ مگه كوه كندي ..... بلند شو .... يا الله بلند شو ...... بعد اضافه كرد ، اين دوستان ناشناستم كه پاشنه تلفن رو صبح تا حالا از جا كندن......حرفم نميزنن كه آدم ببينه دردشون چيه ؟ با خودم فكر كردم . من كه دوستي ندارم كه نتونه با مادرم حرف بزنه ....... پرسيدم : كس ديگه اي زنگ نزد..... گفت نه پرسيدم هيشكي ؟ گفت : اصول دين مي پرسي ؟ ............ و سپس ادامه داد : گفتم نه...... فقط ...... گوشام تيز شد . پرسيدم : فقط چي ؟ گفت : فقط برادر زاده عزيزم فيلش ياد هندستون كرده بود تلفن زد حال عمه اش را بپرسه..... بنظر شما اشكالي داره ، يا بايد از شما اجازه مي گرفت ؟ اينو كه گفت يه مرتبه برق از كلم پريد . نازنين بود زنگ ميزد . بلافاصله از جام بلند شدم و بعد از يه دوش سريع السير شماره خونه دايي اينارو گرفتم . به زنگ دوم نرسيد ....... صداي نازنين رو از پشت تلفن شنيدم . با بغض گفت : كجايي ؟ گفتم : توخواب مرگ . دستپاچه گفت : خدا نكنه . گفتم : الان حالم از صد تا مرده ام بدتره . نمي دوني ديشب با چه مصيبتي دل از خونه تون كندم.......اين امير نامردم كه دوباره تعارف نكرد . نازي گفت : احمد نميتونم دوري تو رو تحمل كنم . تو رو خدا ، .... تورو ..... خدا هرجوري مي توني خودتو به من برسون بهش گفتم : منم مثل تو . بعد نگاهي به ساعت كردم پنج و چهل دقيقه بود براي ساعت شش ونيم سر پل تجريش قرار گذاشتيم با سرعت لباس پوشيدم و آماده حركت شدم . كه مامان جلوي در، يقه ام را گرفت و گفت : شازده پسر كجا ؟ ..... مثل اينكه ما هم مادرتيم . سهمي داريم . تو كه دايم يا اينور و اونوري . يا وقتي هم خونه اي خوابي . يه ماچ مامان خر كني كردمش و گفتم : ما كه در بست كوچيك شماييم . تازه بخشش از بزرگونه ......... خنده اي كرد و گفت : برو ...... برو كه تو اگه اين زبون نداشتي كه اين همه گلو گير دختراي مردم نمي شدي ، برو .... برو كه طرف منتظره .... بنده خدا نميدونست ايندفعه اين منم كه صيدم نه صياد .............




یکشنبه 26 آبان 1398

رمان صفر انسان 1 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

 فصل اول :

 

وارد اتاق كه شدم، استرس عجيبي همه وجودم رو گرفته بود.......... اين سومين باري بود كه به اين اتاق پا ميذاشتم.......... البته اينبار با دفعات قبل خيلي فرق داشت.......... من دفعات گذشته ميهمان بودم. اما اين بار اومده بودم تا به عنوان دستيار با پرفسور همكاري كنم. پرفسور يزدان نعمتيان استاد دانشگاه هاروارد، چهل و هشت ساله، قد بلند، با مو و ريشهاي جو گندمي، بسيار خوشرو، داراي برد فوق تخصصي در جامع شناسي اديان و انسان شناس برجسته ايراني، كه بيش از سي سال در آمريكا زندگي، تحصيل، كار و تحقيق ميكنه. حس جالبي داشتم من تلاش زيادي كرده بودم تا خودم رو به پروفسور نزديك كنم و بالاخره امروز به نتيجه رسيده و از اين به بعد بعنوان دستيار با او شروع به كار ميكردم. اتاق دكتر داراي نظمي دقيق و قابل تحسين بود، همه چيز سر جاي خودش قرار داشت، اين نظم بي اختيار آدم رو ياد نوعي ديسيپلين جنتلمنانه انگليسي مينداخت.......... و من بر عكس او آدمي شلخته و بي بند و بار.......... اتاقم بازار مكاره اي كه توش همه چيز هست و هيچ چيز پيدا نميشه.......... حالا با اين وصف من شدم دستيار پرفسور يزدان. منظمترين شخصيت دانشگاه هاروارد يعني پرفسور و بي دست و پاترين و شلخته ترين عضو اون، يعني من،.......... چي ازاين معجون دربياد خدا ميدونه.

 در ملاقاتهاي قبلي، من همه اتاق رو حسابي ورانداز كرده بودم و اين از چشمان تيز بين استاد پنهان نمونده بود. تا اونجا كه، وقتي داشتم با نگاهم روي ميز ش رو وارسي ميكردم، به شوخي به مدير گروه كه هنگام معرفي من بعنوان دستيار جديد، حضور داشت گفت: خب اينبار برام يه شرلوك هلمز راست راستكي آوردين.......... آقاي جاناتان لبخندي زد و گفت: مگه شما همين رو نميخواستين.......... پرفسور با تبسم جواب داد: چرا.......... اما ؟ ..........

 پرفسور جاناتان پرسيد: اما چي ؟ ..........

 او درحاليكه چهرهاي متفكر به خودش گرفته بود گفت: بايد ببينيم جسارت لازم رو هم داره يا نه.......... البته اين نكته بزودي مشخص خواهد شد.......... و ادامه داد: فكر ميكنم زيركي لازم درش هست.......... و اينم، يك پوئن مثبت ديگه است. جلسه معارفه به پايان رسيد و قرار شد از فردا كارم رو شروع كنم.

 



یکشنبه 26 آبان 1398

پروژه

     

   

    

 




جمعه 24 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 41 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل چهل و یکم - پرواز آخر




بيش از يك هفته بود كه از نازنين خبر نداشتم ............ زنگ مي زدم هيشكي جواب نمي داد.............. با خودم گفتم : خيلي بايد خوش گذشته باشه ......... كه بر نگشتن .
از همون صبح كه از خواب بلند شدم حالم خوب نبود ............. اما بايد به دانشكده ميرفتم . 
بايد كار هام رو سرو سامون مي دادم ..... چون وقتي نازنين مي اومد تا بيست ، بيست و پنج روز بايد در خدمت فرشته مهربونم مي بودم ...........
  نزديك ظهر سري زدم به خونه سحر ............... نبود ............... همسايه اش گفت ظاهرا از ايران مهمون داره رفته فرودگاه دنبالشون ............... نمي دونم چرا ......................... كمي جا خوردم .............. اما به روي خودم نياوردم .    براي خريد به چند فروشگاه سر زدم ............. هر چند با سحر رفته بوديم خريد و همه چيز تهيه كرده بوديم ............ اما چون تعداد كسايي كه مي ومدن زياد بود ترجيح دادم چيزهاي بيشتري تهيه كنم ...............از مواد خوراكي گرفته ...... تا وسايل خواب................
بالاخره ساعت چهارو نيم بعد از ظهر بود كه به خونه بر گشتم ...................حس بدي داشتم ..................... اصلا حالم خوب نبود ............... دلشورهً بدي تمام وجودم رو تسخير كرده بود ، تصميم گرفتم برم حموم و يه دوش بگيرم .همين كار رو هم كردم ...................... يك ساعتي زير دوش آب سرد واسادم ..........
حدود شيش بود كه لباس پوشيدم تا برم بيرون ................. داشتم كفشم رو مي پوشيدم كه زنگ در بصدا در اومد ...................... به طرف در رفتم و در رو باز كردم ....................... سحر پشت در بود .....................هراس ورم داشت ............... صورتش مثل گچ سفيد شده بود........................................

با ترس پرسيدم : چي شده ؟

نگاهي به پشت در ، محلي كه من قادر به ديدنش نبودم كرد .......................... بي اختيار خودم رو تا كمر بيرون كشيدم ...................... با تعجب سپيده و داريوش رو ديدم ...................... اونها هم وضعي بهتر از سحر نداشتن ..................

با التماس گفتم چي شده ......................

اشگ تو چشم ، هر سه تاشون حلقه زده بود .................. خودم رو عقب كشيدم و به در تكيه دادم ........ داريوش به طرف اومد و دستم رو گرفت سحر و سپيده هم داخل شدن و دست ديگم رو گرفتن ...................

گفتم : تو رو خدا يكي به من بگه چي شده ................... سحر و سپيده زدن زير گريه .................

يقه داريوش رو گرفتم و با فرياد گفتم : مي گين چي شده يا نه ؟

............... هيچ وقت داريوش رو اينجور منقلب نديده بودم ...............     دوباره سرش داد كشيدم و گفتم : نمي خواي حرف  بزني ؟.................
    اونم به گريه افتاد ........................ همينجور كه گريه مي كرد آروم دست من رو از يقه اش جدا كرد و تو دستاش گرفت و گفت : ............     نا......ز............نين.................... ..
    مثله منگا نيگاهش كردم و با التماس و بغض گفتم : نازنين چي؟..............
    در حاليكه اشگ مثل سيل از گونه هاش جاري شده بود گفت : نازنين مرد...................
    ديگه چيزي نفهميدم ..........................


    پايان



    نازنين در روز بيست و ششم خرداد هزارو سيصدوپنجاه و هفت در يك نصادف رانندگي در جاده هراز جان به جان آفرين تسليم كرد.در اين سانحه هيچيك از سرنشينان ديگر ماشين حتي خراشي كوچك هم بر نداشتن و تنها نازنين بر اثر برخورد سر به شيشه جلوي ماشين دچار ضربه مغزي گرديد و بيدرنگ جان سپرد....................سه روز بعد از اين حادثه در روز بيست و نهم خرداد ماه ، احمد بلافاصله پس از شنيدن اين خبر دچار حمله قلبي گرديد و بمدت بيست و هفت روز در بخش
    آي سي يو بيمارستاني در پاريس بستري گرديد اما تلاش كادر پزشكي بي نتيحه ماند و احمد تهراني در روز بيست و پنج تير ماه يكهزار سيصد و پنجاه و هفت به نازنين پيوست...............

روحشان شاد




جمعه 24 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 40 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل چهلم -پایان فراغ


زنگ تلفن رشته افكارم رو پاره كرد ...............

صدايي از اونطرف خط گفت : سلام بابا احمد ................
نازنين بود .............. گفتم : سلام عزيزدلم..............خوبي ؟ ............چي مي گي؟............
گفت : سلام همسرم ........... سلام عزيزم.............سلام بابا احمد..........
گفتم : چي داري مي گي بابا احمد كيه ؟.........
آروم و مغرور گفت : تويي.......... عزيزم................ تو .
پرسيدم : من؟..............
پاسخ داد : آره تو  ............... بعد با لحني سرشار از شور و هيجان گفت : احمد تو بزودي بابا مي شي ...............
يه لحظه مثل آدماي منگ شروع كردم با خودم حرف زدن ..... من دارم بابا مي شم. ........... من دارم بابا مي شم. .............. من دارم بابا مي شم ..........
يه مرتبه داد كشيدم ..........من دارم بابا مي شم ................ من دارم بابا مي شم ..................... نازنين ................نازنين من ........ يعني ؟ ........... يعني من ؟ ...........
نازنين از اونطرف خط گفت : آره عزيزم ............ من امروز آزمايشگاه بودم و دكتر گفت تا هفت ماه ديگه ما صاحب يه كوچولوي ناز نازي مي شيم .......................
نمي دونستم چي بگم زبونم بند اومده بود...................... نازنين ادامه داد ................. ما تا ده روز ديگه هردومون ميايم .............. تا براي هميشه كنار تو باشيم. ................. و بعد پرسيد : خوشحال نيستي...............

در حاليكه در پوست خودم نمي گنجيدم گفتم : اين بهترين روز زندگي من و بهترين خبري بود كه مي تونستم بشنوم ........
گفت : ناراحت نشدي؟.....................
گفتم : چرا بايد ناراحت بشم ....................
گفت : با خودم فكر كردم ممكنه دست پات رو ببنديم.

 گفتم : نه عزيزم................اين يه خبر فوق العاده بود..................

راستي امتحانات چي شد ؟..........
گفت : امروز آخريش رو دادم .............. بابا براي روز دوم تير ماه بليط گرفته.............. و من دارم كارام رو مي كنم كه هرچه زودتر خودمو به تو برسونم .................... دلم برات يه ذره شده.....................
گفتم : منم همينطور....................
گفت : راستي ما فردا مي خوايم بريم شمال ........ واسه اين بهت زنگ زدم كه دلت شور نزنه.................
وضع خطوط تو شمال خوب نبود و امكان برقراري ارتباط با خارج از كشور بسيار سخت ........................ واسه همين وقتي نازنين به شمال مي رفت ، تا زماني كه اونجا بود ارتباطمون قطع مي شد.............
گفتم : حالا چند روزه مي رين ؟
گفت : سه چهار روزه ............... جات خيلي خاليه .............. همه هستن ............ همهّ ........ همه.............
گفتم :  دوستان به جاي ما .................
گفتم : با كيا مي ايي اينجا ؟
خنده اي كرد و گفت : همه خانواده من و تو ............ ضمناُ سپيده و ليلا و داريوش هم ميان .................. سعيد هم گفته ممكن بياد ....... الان مشغول بازي تو يه فيلمه ......... اگه تموم بشه اونم مياد .

خنديدم و گفتم : پس لشگر كشي دارين ؟..............
غش غش خنديد و گفت: نه عزيز دلم .................عروس كشونه ......................
جواب دادم : البته ........ البته...................
بعد از كمي خنده و شوخي گفت : اين همه آدم رو كجا مي خواي جا بدي ؟
گفتم خودمون كه تو خونه جا مي شيم .............. سپيده و ليلا و داريوش سعيد رو هم .............. اگه البته اومد مي فرستيم خونه سحر ..............
بعد از تلفن تو با هاش تماس مي گيرم و خبرش مي كنم .نازنين پرسيد : مزاحمش نيستيم ؟

گفتم : نه عزيزم ........................دندش نرم مي خواست با ما رفيق نشه....................
روابط ما بعد از او باري كه باهم حرف زده بوديم صميمانه و گرم ................... و البته منطقي شده بود....................... جالب بود سحر از اون تاريخ كاملا عوض شده بود ............. به هيچ عنوان ، هيچ شباهتي به اون دختر مغرور ، خودخواه و از خود راضي قبلي نداشت.
بهر صورت بعد از كلي راز و نياز عاشقانه و حرف زدن از اين در و ... اون در ................. خدا حافظي كرديم و قرار شد وقتي نازنين از شمال برگشت دوباره همه چيز رو با هم هماهنگ كنيم ...................
من بلا فاصله با سحر تماس گرفتم و كل ماجرا را براش شرح دادم .........
گفت : خونه من در بست در اختيار شماست...................... حتي اگه لازم باشه............. و براي اينكه بچه ها راحت باشن من مي تونم به خونه آن شري برم ................آن شري دوست مشترك فرانسوي ما بود . كه در حقيقت همشاگردي من بود و از طريق من با سحر هم دوستي محكمي برقرار كرده بود ...................
گفتم : نه لازم نيست ................. خونه تو كه بزرگه ..................
گفت : نه از اون جهت مشكلي نيست. ، من براي راحتي بچه ها گفتم .

پاسخ دادم : نه بچه ها هم راحتن .......... فقط بايد يه قرار بزاريم يه روز بريم يه ذره خريد كنيم ................... كه ميان خونه خالي نباشه............
گفت : حتما................. هر موقع خواستي بگو برنامه ريزي مي كنيم.

بعد در حاليكه دل تو دلم نبود.................... بهش گفتم : ببين يه خبري مي خوام بهت بدم كه هنوز جز من و نازنين هيشكي از اون با خبر نيست..................
گفت : خب بگو ..................
بعد از كمي منومن گفتم : من دارم بابا مي شم .

جيغ بلندي از خوشحالي كشيد و گفت : نه........................ تو رو خدا راست مي گي ؟

گفتم: آره  خاله سحر .................. چيه تو هم كه مثل سپيده اينا لاي در موندي
گفت : جان من .... تو رو خدا؟..................
پاسخ دادم : آره الان نازنين بهم خبر داد .

گفت : نازنين كجاست الان .

جواب دادم : خب معلومه خونه .
با عجله گفت : خداحافظ .
پرسيدم : چي شد؟.

گفت : مي خوام بهش زنگ بزنم و اولين كسي باشم كه بهش تبريك می گم .......... خداحافظ .

تلفن رو قطع كرد .

گفتم : آدم نمي تونه سر از كار شما زن ها در بياره................. صداي بوق ممتد تلفن كه نشانه پايان مكالمه بود منو وادار كرد گوشي رو رو زمين بذارم.
تو آسمونا بودم........................فقط ده روزه ديگه..................فقط ده روز................


 




جمعه 24 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 39 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

 فصل سي و نهم - گریه های وداع


روز ها يكي بعد از ديگري مي اومدن و مي رفتن........... من و نازنين دل خوش به گذشت زمان و رسيدن موعد با هم بودن ، شديدا تلاش مي كرديم تا به موفقيت هاي مورد نظرمون دست پيدا كنيم .............
تنها مرحم دل عاشق ما گفتگوهاي تلفني هر شب بود و اومدن اون به پاريس در تعطيلاتي مثل عيد و تابستان ..........
من تصميم گرفته بودم تا اونجا كه ممكنه ، به ايران سفر نكنم ، ‌تا بتونم بيشتر به درسام بپردازم .
بالاخره نوروز سال پنجاه و هفت از راه رسيد و اينبار با اصرار مامان قرار شد من به تهران بيايم .............. يكسال و نيم بود كه من رفته بودم و اين اولين بار بود كه به ايران بر ميگشتم..............
مطابق معمول ديد و بازديدها ، گرم و صميمي ، مثل گذشته به راه بود. بخصوص كه من هم مدتي نبودم ......... بيشتر وقتمون توي اين مدت ، به مهموني بازي گذشت ............ نازنين تو امتحانات معرفي نمرات خوبي كسب كرده بود و همه مطمئن بودن كه اون ، با معدل خيلي خوب قبول خواهد شد .
نازنين من ، علاوه بر دروسش ، زبان فرانسه رو هم در يكي از موسسات زبان به خوبي ياد گرفته بود و در طول مدتي كه من در ايران بودم مرتب با من به زبان فرانسه حرف مي زد ..... خودش رو كاملا آماده كرده بود كه تا پايان خرداد ماه و پس از اتمام امتحانات نهايي به فرانسه بياد و در كنار همه زندگي سعادتمند خودمون رو شروع كنيم .
همه چيز بر وفق مراد بود . آخرين شبي كه من در ايران بودم . وقتي از مهموني به خونه دايي اينا برگشتيم  به اتاقمون كه خاطرات زيادي ازش داشتيم ، رفتيم و پس از حمام به رختخواب رفتيم تا بخوابيم .............
نازنين من رو در آغوش كشيد . گفت : عزيز دلم ،.......... همسرم.............
گفتم : چيه نازنين من ..............
خنده اي كرد و گفت : مي خوام امشب .................. و لباشو روي لبام گذاشت و من رو بوسيد................. و من هم اورا مي بوسيدم............... بعد از دوسال كه با هم ازدواج كرده بوديم بالاخره اونشب زن و شوهر شديم ..................
صبح كه از خواب بيدار شدم . ديدم همچنان نازنين تو بغل من و تو خواب شيريني غرقه ....... آروم شروع كردم با موهاي

مشكي و بلندش بازي كردن . چشماش رو لحظه اي باز كرد و نگاهي به من انداخت و دوباره خودش رو تو بغلم جابجا كرد و محكم به من چسبوند..............نيم ساعتي در همين حالت بدون اينكه حرفي با هم بزنيم قرار داشتيم. بالاخره صداي زن دايي كه مارو صدا مي زد ، ناچارمون كرد از هم جدا شيم . از تو رختخواب بلند شديم من براي استحمام به حمام رفتم و نازنين پايين رفت تا ببين زندايي چيكار داره .

من دوش آبگرمي گرفتم و بعد از پوشيدن لباس خودم رو به پايين رسوندم ...............
ميز صبحانه آماده بود .
نازنين گفت : عزيزم تو صبحونتو بخور تا من برم يه دوش بگيرم و بيام...........
گفتم : نه عزيزم صبر ميكنم تا بيايي ............
هرچه اصرار كرد قبول نكردم. واونقدر صبر كردم تا اون در حاليكه خودش رو تو حوله پيچيده بود اومد و سر ميز كنارم نشست .

بعد از صبحانه براي ديدن سپيده و ليلا به خونه ليلا رفتيم و تا ساعت دونيم اونجا بوديم و نهار رو با هم خورديم بعد همه دسته جمعي به خونه ما رفتيم .... دايي اينا و خاله ها همه خونه ما جمع بودن و منتظر رسيدن ما ................ زمان زيادي نداشتم بايد آماده مي شدم و به فرودگاه مي رفتم.............
يك ساعتي طول كشيد تا مامان چمدونهاي منو كه پر از چيزهايي كه خودش تهيه كرده بود ، بست . بالاخره وقت رفتن رسيده بود و باز چهره غمگين نازنين در حاليكه سعي مي كرد خودش رو كنترل كنه . من رو منقلب كرد .
بغلش كردم و گفتم عزيزم ..............عشق من ................فقط دو ماه و نيم ديگه...........فقط دوماه و نيم..............
ماشين ها پر و پيمون به طرف فرودگاه را افتاد ............
توي فرودگاه . درست زماني كه بايد مي رفتم نازنين ناگهان شديدا زد زير گريه و با حالتي كه تا حالا سابقه نداشت شروع به اشگ ريختن كرد.، بيشتر از هرچيز ديگري تعجب كرده بودم .، اون نه تنها تو اين مدت دوري من رو خيلي محكم و استوار تحمل كرده بود ، بلكه من رو هم به اينكار واداشته بود . پس حالا براي چي اينقدر بيتابي مي كرد .

به گوشه اي خلوت بردمدش و در حاليكه گونه هاش رو مي بو سيدم  گفتم : عزيزم ديگه تموم شد ..... چيزي نمونده تا چشم به هم بزنيم اينم گذشته.

 در حاليكه بشدت گريه مي كرد ، گفت : احمد مي ترسم......نمي دونم چرا ........و از چي ؟............ اما مي ترسم. 

باز دلداريش دادم و گفتم : محكم باش ، اون كمي آرام شد . با هم به طرف مامان اينا رفتم و نازنين رو به مامان سپردم
مامان اونو تو بغل گرفت و به خودش چسبوند .من در حليكه بشدت دلم گرفته بود ، پس از خداحافظي با همه ، به طرف جايگاه خروجي رفتم ...................
جرات نمي كردم پشت سرم رو نگاه كنم . نمي تونستم اندوه بزرگي رو كه تو چهره نازنين وجود داشت تحمل كنم .

سوار هواپيما شدم و در حاليكه آخرين نگاه هاي نازنين رو حتي از پشت ديواره هاي فلزي هواپيما كه منو بدرقه مي كرد حس مي كردم ...... در دل آسمون آبي بهار هزار و سيصد و پنجاه و هفت ....... بار دیگه خودم رو به دست سرنوشت سپردم . 


 




جمعه 24 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 38 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل سي و هشتم - بازهم سحر




به خودم مسلط شدم و با لبخندي كه خيلي هم از سر رضايت نبود جواب سلامش رو دادم ............... توي اين موقعيت فقط همين يكي رو كم داشتم .............

خيلي آروم و مودبانه گفت : سوار شو...........
و در رو باز كرد.............
حال و حوصله بحث كردن رو نداشتم ، سوار شدم ...... خستگيه يه راهپيمايي طولاني ، زماني خودش رو نشون داد . كه روي صندلي نرم و راحت پورشه نشستم..........
بدون اينكه حرفي بزنه حركت كرد.......من هم بدون اينكه سعي در گفتگويي كنم........به افكار عميق خودم فرو رفتم. خيلي دلم مي خواست بدونم براي چي به فرانسه اومده... مي دونستم اين ملاقات بخصوص درست بعد از رفتن نازنين مطلقا نمي تونه تصادفي باشه. تصميم گرفته بودم يكبار براي هميشه تكليفم رو باهاش روشن كنم . از اين موش و گربه بازي هم ديگه خسته شده بودم. بيست دقيقه اي رانندگي كرده و تقريبا پاريس رو دور زده بود...............................
گفتم : مي شه بپرسم كجا داريم مي ريم ...............
جواب داد : الان ديگه مي رسيم.............
و دوباره سكوتي سنگين حاكم شد ...................... معلوم بود اونم توي افكار خودش غوطه ور بود ......... ده دقيقه ديگه به رانندگي ادامه داد و بالا خره در مقابل يه رستوران كوچيك و دنج كه در ميون يه محوطه طبيعي بزرگ قرار گرفته بود‌ ، نگه داشت ...... نميدونستم كجاييم ، اما هر جا بوديم داخل پاريس نبوديم ....... بعد ها فهميدم كه اونجا يكي از شهركهاي خوش آب و هوا و اعيان نشين اطراف پاريسه ................
پياده شديم و به طرف رستوران رفتيم.................هيچكدوم اشتهايي نداشتيم ................ پس فقط دو تا قهوه سفارش داديم ............. باز تا زماني كه قهوه ها رو آوردند سكوت مطلق حاكم بين ما دوتا بود ..............
گارسون قهوه ها رو آورد و دنبال كار خودش رفت ............. در يك لحظه هردو به حرف اومديم.............و بلافاصله بدون اينكه چيز مشخصي گفته شده باشيم هردو دوباره سكوت كرديم .

 اما اين سكوت زياد طولاني نشد................

من به حرف اومدم و گفتم : ببين ............من نمي دونم تو چي فكر مي كني ، كه نمي خواهي دست از ......................
خيلي آروم و مهربان حرفم رو قطع كرد و گفت : گوش كن احمد ......... خواهش مي كنم گوش كن .........
حس عجيبي بهم دست داد ...... جوري كه نتونستم به حرفم ادامه بدم ................
نگاهش رو به داخل فنجون قهوه دوخته بود و در حاليكه اشگ تو چشماش موج مي زد . ادامه داد : من از تو معذرت مي خوام........ حق با تو ........... من اشتباه كردم .................
باز غافلگير شدم ............. اين سحر بود كه داشت اين حرفا رو مي زد ............... هاج و واج داشتم نگاهش مي كردم.
اون به حرفش ادامه داد و گفت : البته اين به اون معني نيست كه من عاشق تو نيستم ............ هستم ......... بخدا هستم. ....
ديوانه وار دوستت دارم ...........
اما متوجه شدم ، عشق پاك و معصوم نازنين ، اونقدر قوي هست كه من نتونم حتي جاي پاي كوچيكي تو قلب تو پيدا كنم.

احمد من الان اين حرفا رو از سر عجز و نا تواني نمي زنم .............. من آدم بدي هستم .......... من بد بار اومدم ....... من عادت كردم هرچي رو ميخوام بدست بيارم ............ و بدست هم مي ارم ................. اما من ديگه نمي خوام تو رو از دست نازنين در بيارم ............... تو حق اوني ......... مال اونی ، نه من ............... من عاشق تو ام .......... اما الان ديوانه وار نازنين رو هم دوست دارم ............... اون واقعا يه فرشته است ............ من نميتونم اين كار رو با اون بكنم ........... من نمي تونم تو رو از اون بگيرم ........... براي اون از دست دادن تو يعني مرگ........ من امروز موقع خداحافظي شما تو فرودگاه بودم ............... خيلي گريه كردم .، شايد به اندازه شما .........من اومده بودم سايه به سايه ات حركت كنم و به دستت بيارم ...... اما الان تصميم گرفتم فرانسه رو تركنم ............. مي خوام از اين جا برم و براي هميشه از زندگي تو خارج بشم ............. مي خوام پا روي قلبم بزارم و براي اولين بار از چيزي كه مي خوامش................. با همه وجودم مي خوامش ....... دست بكشم ............ به خاطر يه نفر ديگه.................. به خاطر نازنين................. به خاطر نازنين.
گلوم خشگ شده بود ، نمي دونستم چيكار بايد بكنم و چي بايد بگم .......... من خودم رو آماده يه مشاجره شديد و در گيري جدي كرده بودم ................ و حالا در مقابل كسي قرار گرفته بودم كه تسليم مطلق بود.............
سكوت ده دقيقه اي حاكم مطلق بود بين ما............

  اما من بالاخره به حرف اومدم و گفتم : نمي دونم چي بگم ........ من توي زندگيم بيش از هرچيزي ...... حتي زندگيم نازنين رو دوست دارم ............ و حاظرم به خاطر اون هر كاري بكنم ........... من نمي تونم به هيچكس ديگه جز اون فكر بكنم ....... تو خودت هم خوب اينو فهميدي ..... اما ما مي تونيم دوستان خوبي براي هم باشيم ...... همونجور كه با سپيده و ليلا هستيم ............. رفان تو از پاريس دليلي نداره ......... بمون و با من و نازنين دوست باش ........ نازنين خيلي تو رو دوست داره .............. اون هميشه از تو و مهربوني ذاتي كه پشت اين چهره به ظاهر مغرور و خشن تو پنهون شده حرف ميزد. من هميشه به حرفهاي اون در مورد تو مي خنديدم ..............اون هميشه به من مي گفت ........... سحر يكي از بهترين دوستان من و تو هست و خواهد بود من مطمئنم ............

سحر در حاليكه قطرات اشگي رو كه رو گونه هاش ريخته شده بود پاك مي كرد . گفت : يعني تو هنوزم حاضري منو بعنوان يه دوست........... يه دوست صميمي ............... بپذيري .................
گفتم : البته اين خواست هردوي ما .....هم من و هم نازنين............
پرسيد : درست مثل سپيده و ليلا...........
گفتم : درست مثل اونها..................




جمعه 24 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 37 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

 فصل سي و هفتم - پاریس زیبا


بعد از ساعتها بحث و با اصرار نازنين و تاييد خانواده من ناچار شدم قبول كنم كه به پاريس رفته و درسم رو شروع كنم.
دايي قول داد كه نازنين هر شب مي تونه هر چند ساعت كه بخواد تلفني با من حرف بزنه..................همينطور قرار شد تمامي تعطيلات يا من به ايران بيام و يا نازنين به ديدن من در فرانسه بياد. و بالاخره اينكه نازنين بلافاصله بعد از پايان امتحانات نهايي يعني خرداد سال ۵۷ براي زندگي به پاريس بياد.
پس بايد مقدمات سفر رو آماده مي كردم . بعد از انجام هماهنگي هاي لازم و طي مراحل اداری، پونزدهم مرداد ماه دوهزارو سيصد و پنجاه و پنج شاهنشاهي به اتفاق نازنين و بابا به طرف پاريس پرواز كرديم.
ساعت چهار بعد از ظهر بود كه هواپيما در فرودگاه شارل دوگل پاريس به زمين نشست . در فرودگاه بهروز ، يكي از رفقام كه از طرف سازمان سال گذشته بورس گرفته و به پاريس اومده بود ، به استقبالمون اومد و ما رو به هتلي كه رزرو كرده بود برد و براي استراحتي كوتاه تنها گذاشت.
بعد از استقرار تو هتل و يك استراحت دو ، سه ساعته بهروز دوباره به سراغمون اومد و براي خوردن شام مارو به رستوراني تو منطقه شانزه ليزه برد.

خيابون شانزه ليزه با مراكز خريد بزرگ و شيكش ............. ، زير نور چراغهاي رنگارنگ ،............. زيبا و با شكوه ، چشم هر بيننده رو نوازش مي كرد.بعد از صرف شام تصميم گرفتيم كمي قدم بزنيم ، پس ، از رستوران خارج شديم و قدم زنان به طرف مراكز خريد رفتيم.
ويترين فروشگاه ها ، نگاه عابرين رو ، با هر سليقه اي به سمت خودش مي كشيد . چشمم به يه عطر فروشي افتاد ، در حاليكه بابا و بهروز سر گرم گفتگو در مورد محله هاي مناسب براي تهيه خانه بمنظور استقرار من بودند . دست نازنين رو گرفتم و به داخل فروشگاه رفتيم.
بوي عطرهاي محتلف فضاي داخل مغازه رو پر كرده بود ، دم احساس مي كرد همه گلهاي معطر بهشتي رو اونجا جمع كردن
من و فرشته كوچيكم دست در دست هم به شيشه هاي ظريف و قشنگي كه مملو از مايعات معطر بود نگاه مي كرديم .

فروشنده اي  بسيار زيبا و مودب به سمت ما اومد و به فرانسوي از ما پرسيد : كمكي مي تونه به ما بكنه.

با چند كلمه اي دست و پا شيكسته حاليش كردم ، براي نازنينم يه هديه خوب ميخوام. ما رو به سمتي برد و شروع كرد به ارائه انواع مناسب عطر ، بالاخره نازنين يكيش رو انتخاب كرد و خريديم و فروشنده با سليقه تمام بسته بنديش كرد و به من داد.
من با يك پوزيسيون رمانتيك به طرف نازنين برگشتم و در حاليكه به حالت زانو زده در اومده بودم ، اون بسته رو به نازنين تقديم كردم  ،فروشنده كه خانمي بيست يكي دو ساله بود . از اين كار من خيلي خوشش اومد و يه شاخه گل سرخ به من داد تا همراه هديه به نازنين بدم ............

نازنين در حاليكه خنده اي شيرين روي لب داشت به من نزديك شد و گونه من رو بوسيد و گفت : احمد ازت ممنونم . خيلي دوستت دارم .
من هم بوسهُ كوتاهي از لباش گرفتم و گفتم : تو همه هستي من هستي  .............. همه هستي من .

از مغازه زديم بيرون. بابا اينا اونقدر غرق بحث بودن كه متوجه غيبت ما نشده و همينجور قدم زنان راه خودشون رو ادامه داده بودن. خودمون رو به اونا رسونديم و پس از ساعتي به هتل رفتيم. بايد استراحت مي كرديم ، چون فردا براي ديدن دوسه تا خونه كه بهروز در نظر گرفته بود مي رفتيم .  با توجه به اينكه قرار بود نازنين در تعطيلات پيش من بياد و از طرفي دايي اينا و بابا ايناهم به اونجا رفت و آمد مي كردند. بايد ويلايي سه خوابه تهيه مي كرديم.
اينكار ظرف دو روز و خيلي سريع انجام شد،  من بايد در دانشكده هنر هاي دراماتيك پاريس تحصيلم روشروع مي كردم. البته قبل از اون بايد به كالجي مي رفتم و زبان فرانسه رو كامل ياد مي گرفتم .هر دوي اينها درجنوب غربي پاريس واقع شده بود .
در شهركي نزديك كه تنها دوازده دقيقه تا دانشكده فاصله داشت ويلايي زيبا و بزرگ اجاره كرديم كه مبله بود . همان روز و پس از تنظيم اسناد اجاره ، ما به اون خونه نقل مكان كرديم . بابا بلافاصه دست بكار شد و سر و ساماني به باغچه كوچك اون داد . من و نازنين هم براي كشف مراكز خريد و مكان هاي مختلف از ويلا خارج شديم و به گشت و گذار پرداختيم .
حدود يه ربع راه رفته بوديم . كه به يه محوطه بسيار زيبا رسيديم . كه با شمشاد هايي بلند لابیرنت ساخته بودند. داخل لابیرنت شديم و كمي قدم زديم . در راهرو هاي مختلف اون نيمكت هايي براي نشستن قرارداده شده بود............... ما روي يكي از اونها نشستيم و من سر نازنين رو تو بغلم گرفتم.

 هيچكدوم هيچي نمي گفتيم . اما همين سكوت ،دنيا .............. دنيا ......حرف در خودش داشت....................

نازنين لحظه اي سرش رو بالا آورد و مستقيم تو چشماي من نگاه كرد...............بعد از چند لحظه چشماش رو بست و من لبهام روي لبهاي گرمش گذاشتم.................
ما وسط خود خود بهشت بوديم. و در فضاي رويايي اون در حال پرواز عشق . 


 




جمعه 24 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 36 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل سي و ششم - مزاحمین همیشگی




حسابي فكرم رو مشغول كرده بود . در حالت طبيعي و عادي اين يه موقعيت فوق العاده بود . اما در وضعيتي كه من داشتم ....... نه ....نه ...... اصلا . من نمي تونستم دل از نازنين بكنم و به فرانسه برم . تو دلم غوغايي به پا بود و اين رو مي شد از چهره ام خوند .
به خونه دايي اينا رسيدم..... نازنين كه صداي ماشين رو شنيده بود....فوري درو باز كرد و اومد بيرون . داشتم از ماشين پياده مي شدم كه خودش رو به من رسوند و گفت : سلام عزيز دلم ........ دست من رو گرفت تو دستاش و ادامه داد : خسته نباشي ............... و بدنبال اون خنده اي ناز و شيرين ............. و باز گفت : چه لذتي داره آدم هروز بياد به استقبال مردش كه خسته از سر كار بر مي گرده........ بعد يه ماچ سريع از لپم كرد............
دستش رو تو دستم آروم فشردم و اونا بالا آوردم و بوسيدم...........
تازه متوجه اندوهي كه توي دل من نشسته بود شد .......... سراسيمه گفت : چي شده عزيزم؟...............
گفتم : چيز مهمي نيست............
لحظه اي تو چشماي من نگاه كرد و گفت : اما چشمات يه چيز ديگه مي گه ..............
گفتم : نه ...........خيلي مهم نيست ...........
پرسيد : مربوط به كارت هست؟
جواب دادم : اره عزيزم .............. حالا بريم تو برات تعريف مي كنم ............
گفت : باشه ........ در ماشين رو بستم ودر حاليكه نازنين دست من رو محكم تو دستش گرفت بود با هم داخل خونه شديم .........
تو خونه اون به طرف اشپزخونه رفت و من هم براي پوشيدن يه لباس راحت و آبي به سر و صورت زدن به اتاقمون رفتم ........... وقتي
بر گشتم ...... ميز نهار چيده شده بود ................ بدون اينكه سوالي بكنه براي هردومون توي يه بشقاب غذا كشيدو كنار دست من نشست ............... و من رو دعوت به خوردن كرد........ اون بعد از اينكه متوجه شد من درست غذا نمي خورم با

 دست چونه من رو گرفت و صورت من رو به طرف خودش بر گردوند گفت : احمد................هر چي باشه مهم نيست ....... غذا تو بخور ................ به خاطر من ...................... بعد از ناهار باهم در موردش حرف مي زنيم و حلش ميكنيم ......... من مطمئن هستم ما دوتا با هم ......بزرگترين مشكلات رو هم از سر راه بر ميداريم............بعد قاشقش رو پر كرد و جلوي دهن من گرفت ..........و با چشماش ازم خواست بخورم .........دهنم رو باز كردم و اون غذا رو دهن من گذاشت......... و قاشق بعدي ............... برق چشماي قشنگ و مصممش يه لحظه همه ناراحتي هارو از دلم پاك كرد.....

با خودم گفتم : حق با نازنين .............. ما راه حلي براش پيدا مي كنيم. لبخندي زدم و متعاقب اون بوسه اي به دستاي نازنين .............. صداي قهقهه شاد و معصومانه نازنين فضاي خونه رو پر كرد......... و من سر مست از داشتن فرشته اي مثل اون كنارم . فكر و خيال رو از ذهنم دور كردم.

ناهار رو خورديم و بعد از جمع جور كردن بساط ناهار به اتاق خودمون رفتيم . روي تخت خواب دراز كشيديم و نازنين در حاليكه سرش رو روي سينم گذاشته بود گفت : خب همسر عزيزم حالا بگو چي شده ......
سير تا پياز ماجرا رو براش تعريف كردم كمي غصه دار شد ..........

 اما گفت : من فكر مي كنم ما بايد براي تصميم گيري از ديگران هم كمك و مشورت بگيريم ......... درست اين زندگي ماست . اما بزرگتر ها ، هم تجربه بيشتري از ما دارند و هم خير و صلاح ما رو مي خوان..........
من گفتم :  اما نازنين من ........... من تصميم خودم رو گرفتم ..... من تو رو تنها نميذارم و برم ..............
نازنين با بوسه اي گرم حرف من رو قطع كرد.............. و نذاشت ادامه بدم ............

بعد از دقايقي سرش رو دم گوشم برد و گفت : تو مي دوني من براي بدست آوردنت چقدر خون دل خوردم .............. پس مطمئن باش به اين راحتي از دستت نمي دم ......... اما ما بايد عاقلانه و منطقي تصميم بگيريم ........اجازه بده من بابا اينا رو خبر كنم و با اونها هم مشورت بكنيم بعد خودمون تصميم مي گيريم و دوباره لبهاي گرم و شيرنش رو روي لبهام گذاشت ............ و من رو در فضايي لايتناهي كه مملو از حس زيباي عشق بود غرق كرد ............. چشمام رو بسته بودم و توي اون حس شنا مي كردم بي وزن ................. بي وزن .................. بی وزن .
كم كم خواب به من مسلط شد و ديگه چيزي نفهميدم تا با جيغ و داد ليلا و سپيده كه پشت در اتاق اومده بودن از خواب بيدار

 شدم ........ نازنين كنارم نبود .در همين لحظه صداي نازنين هم به صداي اون دو تا اضافه شد كه مي گفت : تو رو خدا اذيتش نكنين الان من خودم صداش مي كنم ....... بلند شدم و خودم رو به پشت در رسوندم و درو باز كردم .

در رو هول دادن و اومدن تو
با خنده گفتم : باز شما دوتا بچه گربه لاي در كير كردين ونگ ..... وونگتون رفته هوا ؟................
در يه لحظه سپيده و ليلا يه نيگاهي به هم كردن و ناگهان هر كدوم يكي از گوشهاي منو رو گرفتن و گفتن : باز تو ويز ويز كردي مگس بيباك........... و شروع كردن به پيچوندن گوشام ......... نازنين در حاليكه از خنده ريسه رفته بود گفت: تورو خدا ..... به خاطر من ..... اشتباه كرد ........

سپيده گفت : نازنين جونم ..... ما خيلي دوستت داريم اما اين خيلي روش زياد شده ..... ما بايد يه گوشمالي حسابي بهش بديم ..... وباز يه دور ديگه گوش من رو پيچوندن ..............
ليلا گفت : بايد حسابي از ما معذرت خواهي كنه تا شايد بخشيديمش.
نازنين گفت : آبجي ليلا من معذرت مي خوام...........
سپيده گفت : نه عزيزم خود ش بايد اينكار رو بكنه........... در همين حال غش غش مي خنديدين .......
نازنين گفت : عزيزم ظاهرا ايندفعه منم نمی تونم كاري برات بكنم.........بايد معذرت خواهي كني.........
ديدم چاره اي نيست گفتم : بسيار خب من از هردوي شما ملكه هاي زيبايي عذر خواهي مي كنم ........
ليلا گفت  :  نشنيدم چي گفتي بلند تر بگو .............. و گوشم رو چلوند.
باز تكرار كردم من از هردوي شما ملكه هاي زيبايي عذر خواهي مي كنم ........
اينبار سپيده گفت : يعني گوش ما عيب داره يا اين آقا زاده هنوز چيزي نگفته ؟.................
ليلا گفت : نه من يه وز و وزي شنيدم ............. فكر مي كنم يه كمي بايد ولو مش رو ببريم بالا ....
و اينبار دوتايي يه تاب ديگه به گوش هاي منه بيچاره دادن و گفتن ...............شما چيزي فرمودين ؟
فريادي كشيدم و گفتم : بابا مع......ذ........رت..........مي ........ خوام.
هردو با هم گفتن : آهان حالا شنيديم.......... و گوش من رو ول كردن ........... من فوري گوشامو گرفتم تو دستم و ادامه دادم ملكه هاي بچه گربه هاي ونگ ونگو ..................
تا اين حرف زدم .......با لنگ دمپايي هايي كه پاشون بود افتادن به جونمو خلاصه حسابي به خدمتم رسيدن. ........... هرچي هم از نازنين خواهش و تمنا كه به دادم برسه مي خنديد و مي گفت : نه ديگه .....واقعا حقته .............خلاصه يه يه ربعي وقت به همين شوخي و خنده و البته كتك خوردن من گذشت تا عليا مخدره ها رضايت دادن كه من به اندازه كافي تنبيه شدم........پس همه با هم به طبقه پايين رفتيم .


 




جمعه 24 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 35 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

 فصل سي و پنجم - بر سر دو راهی


براي انجام كار هاي استخدام مدركم رو به قسمت کار گزيني دادم . اونها قبلا همه چيز رو آماده كرده بودند.به همين دليل خيلي زود ابلاغ من به عنوان تهيه كننده راديو بهم داده شد. اما در مورد حضور در دانشكده گفتند ، دستورالعمل جديدي اومده كه بايد تا يك هفته صبر كنم. راستش يكم دمق شدم ............. داشتم فكر مي كردم نكنه به قولشون عمل نكن و من رو به عنوان سهميه سازماني وارد دانشكده نكن. بهر صورت چاره اي نبود بايد صبر مي كردم ............. مدتي از اين ماجرا گذشته بود . منم كه حالا بعنوان تهيه كننده در رايو مشغول به كار شده بودم . بطور مرتب در اداره حاضر و كارهايي كه بعهده ام گذاشته مي شد انجام مي دادم. هرچند قبلا هم همينطور بود اما حالا رسمي تر شده بود. يه روز بچه هاي كار گزيني خبر دادند كه يه حكم برام اومده و بايد برم كارگزيني و ضمن دادن رسيد اونو تحويل بگيرم . به كار گزيني رفتم و بعد از امضاي دو تا دفتر نامه اي رو به من تحويل دادند. با كنجكاوي در پاكت رو باز كردم.نامه از طرف رييس دفتر مهندس قطبي رييس سازمان راديو تلويزيون ماي ايران بود. تو نامه نوشته شده بود. جناب آقاي احمد تهراني با توجه به فرمان اعليحضرت همايون شاهنشاه آريا مهر مبني بر شناسايي جوانان مستعد ايران و اعزام آنان به كشور هاي صاحب دانش روز بمنظور بالا بردن سطح علمي و دانش فني كشور و توسعه و پيشرفت اين سرزمين كهن كه مهد تمدنهاي بزرگ بوده است . و با توجه به نياز هاي سازمان بدينوسيله به شما ابلاغ مي گردد كه از تاريخ اول مهر ماه دو هزار و پانصد و سي و پنج شاهنشاهي بعنوان دانشجوي بورسيه دولت شاهنشاهي ايران در دانشكده هنر هاي دراماتيك پاريس آغاز به تحصيل خواهيد نمود بديهي است كليه امكانات مورد نياز شما از طريق دفتر سازمان در پاريس تدارك ديده شده است. رئيس دفتر رياست سازمان راديو تلويزيون ملي هيجدهم تير ماه دو هزار و پانصد و سي و پنج شاهنشاهي باورم نمي شد................سرم گيج افتاد ..............چند لحظه به ديوار تكيه دادم و واسادم ............ يعني چي؟ ............ در يك لحظه هزاران مسئله از ذهنم مثل برق و باد گذشت......... قاعدتا بايد خوشحال مي شدم ........... اما ............... نامه رو تو جيبم گذاشتم و به محل كارم برگشتم ............. بچه ها دوره ام كردند كه ببينند چه خبر بوده .................. ظاهر نشون مي داد خبر خوبي ندارم ......................... بچه ها مرتب سوال مي كردند چي شد ....... جريان نامه چي بود .............. بالاخره نامه رو در آوردم و دادم دستشون.....................بعد از خوندن نامه هورايي كشيدن و من رو در بغل گرفتن و شروع كردن من رو بوسيدن و تبريك گفتن ....... من لبخندي بر لب

 داشتم ....... اما تو دلم آشوبی به پا بود ............ اين به اون معني ست كه من بايد از نازنينم دور بشم ........ من هرگز چنين چيزي نمي خواستم و به هيچ عنوان و به هيچ قيمت حاضر به چنين كاري نمي شدم .......... هيچكس از درون من و غوغايي كه به پا بود خبر نداشت اين ايده ال ترين خبري بود كه مي شد در سازمان به كسي داد. و يه دليل خوب براي هيجانزده شدن. اما من بشدت دلم گرفته بود........... خبر به سرعت تو اداره پيچیده بود هر جا كه پام مي رسيد بچه ها دوره ام مي كردند و تبريك ميگفتند.............. در طول زمان باقيمونده تا پايان وقت اداري با خودم فكر ميكردم اين خبر رو چه جوري به نازنين بدم.......نمي دونستم عكس العمل اون چيه؟.......... هنگامي كه از در سازمان زدم بيرون تصميم خودمو گرفته بودم .......... من اين بورس رو قبول نمي كردم حتي اگه به قيمت عدم حضورم در دانشكده سازمان تموم ميشد .......... حتي اخراج از سازمان........ من تحت هيچ شرايطي حاظر به دور شدن از نازنين نبودم........اصلا احساس خوبي نسبت به اين دوري و جدايي نداشتم ........... با گرفتن اين تصميم پا رو روي پدال گاز ماشين گذاشتم و به طرف خونه دايي اينا حركت كردم.