💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
در این سایت رمان های صلاح الدین احمد لواسانی با ویرایش بروز منتشر می گردد

جمعه 24 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 34 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل سي و چهارم - مقام اول در استان تهران




در حاليكه از جاشون بلند شده بودن ، يكي يكي با من دست دادند و تبريك گفتن . رييس منطقه رو بين اونا شناختم اما بقيه رو نه.
هنوز براي من روشن نبود كه چه خبره ........ البته حدس مي زدم بايد مربوط به فعاليت هاي من باشه........
بعضي وقتها كه از منطقه يا از استان بازرس مي ومد ، آقاي مدير من رو به عنوان دانش اموز نمونه و فعال به اونها معرفي مي كرد.......
به عبارت ساده تر بهشون پز مي داد ، اين رسم بود تو مدارس ، كه اگر دانش آموز نمونه يا اهل ورزش و هنري داشتن اونها رو در هنگام چنين مراسمي به رخ بازرسين و ميهمانان مي كشيدند.
تو شيش و بش اين كه مسئله چيه ؟ بودم كه آقاي ضرغامي از در وارد شد و گفت : جناب مدير همه چيز آماده است قربان.
آقاي ديو سالار روبه ميهمانان كرد و گفت : بفرمايين سالن اجتماعات .
مدرسه سالن اجتماعات بزرگي داشت كه گذشته از برگزاري امتحانات براي برنامه ها و جشنها هم از اون استفاده مي شد.
آقاي مدير به منم اشاره كرد كه با اونها به سالن برم.منم هم همين كارو كردم.
سالن طبقه دوم ساختمون بزرگي بود كه زيرش سالن كشتي ، وزنه برداري و پينگ پنگ بود. مدرسه ما خيلي بزرگ بود به گونه اي كه به شوخي به اون دانشگاه مي گفتند . ما براي رسيدن به سالن بايد از كنار محوطه ورزشي مدرسه كه شامل سه زمين استاندارد واليبال سه زمين استاندارد بسكتبال و هشت نيمه زمين بسكتبال بود عبور مي كرديم. خيلي دقيق همه چيز رو از زير نگاه مي گذروندم . اين آخرين باري بود كه بعنوان دانش آموز در دبيرستان حاضر مي شدم . مدرسه اي كه شيش سال از عمرم رو پشت ميز و نيمكت هاي اون گذرونده بودم. .
به سالن رسيديم از پله ها بالارفتيم تا به سالن اجتماعات برسيم . وقتي مقابل در رسيدم ديدم سالن پر از بچه ها ست . چه خبر بود . براي اولين بار بود كه جو سالن من رو گرفته بود . من بار ها و بارها توي اون ، برنامه اجرا كرده بودم . نه فقط در حضور بچه ها بلكه دربرنامه هايي با حضور مسئولين و خانواده ها ..... هيچوقت اينطور جو سالن من رو نگرفته بود.

نمي دونستم چه مرگم شده . با اشاره آقاي مدير دنبال اونها تا صندليهاي رديف جلوي سالن رفتم و اين در حالي بود كه بچه ها بشدت دست مي زدند . همه با چشم و ابرو با من سلام عليك مي كردن و چيزي ميگفتن كه من متوجه نمي شدم........با خودم مي گفتم اينا چي مي گن.....من چقدر خنگ شدم ، چرا منظور اينا رو متوجه نمي شم ........
به رديف جلو نه رسيديدم سر جام ميخكوب شدم نازنين ،سپيده ، بابا ، مامان ، دايي جان ، زندايي و داريوش همه اونجا بودن . درست رديف دوم صندلي ها .
وقتي ما رسيديم همه به احترام آقاي مدير و مسئولين استان و منطقه از جاشون بلند شده بودند. در اين ميان بابا يه چشمك يواشكي به من زد ، در حاليكه اشگي كه تو چشماش جمع شده بود ، خود نمايي مي كرد.
همه نشستند . در اين جور مواقع اين من بودم كه پشت تريبون قرار مي گرفتم و ضمن خوش آمد گويي علت برگزاري مراسم رو اعلام مي كردم اما اين بار به دليلي كه من از اون بيخبر بودم پازوكي دوستم كه گاهي به من در اجراي برنامه ها كمك

مي كرد پشت ميكروفون رفت و از حضور همه در اين مراسم تشكر كرد و از آقاي مدير در خواست كرد كه پشت تريبون بره . آقاي مدير در ميان كف زدنهاي شديد حضار پشت تريبون قرار گرفت . پس از سلام از حضور مديركل آموزش و پرورش استان تهران و رييس ناحيه پنج كه دبيرستان ما يكي از مدارس اون ناحيه محسوب مي شد . شروع كرد به دادن گزارش در مورد تلاشهاي كادر متخصص دلسوز و زحمت كش دبيرستان و فعاليتهايي كه درطي سال گذشته تحصيلي در اون صورت گرفته و موفقيتهايي كه نصيب دانش اموزان و مدرسه گرديده بود .
الحق كه زحمت زيادي كشيده بود . من واقعا افتخار مي كردم كه شيش سال بعنوان دانش آموز زير سايه چنين مردي درس خونده و رشد كرده بودم.
مردي كه اندامي درشت و ظاهري خشن داشت . اما دلي سرشار از عاطفه و محبت و جوانمردي.
داشتم به شخصيت ارزنده آقاي ديو سالار فكر مي كردم كه متوجه شدم داره من رو صدا مي كنه...... يه لحظه به خودم اومدم آقاي مدير گفت . من از احمد مي خوام كه به روي سن بياد..........
داريوش كه درست پشت من روي صندلي نشسته بود ، يه سيخونك به من زد كه بلند شو ......
من از جام بلند شدم و در ميان تشويق شديد حضار كه لحظه اي قطع نمي شد به طرف سن رفتم. و پس از بالا رفتن از پله ها خودم رو به كنار آقاي مدير رسوندم جمعيت همچنان دست مي زد . بي اختيار و بون اينكه بدونم چه خبر اشگ تو چشمام حلقه

زده بود. بالاخره با اشاره دست آقاي مدير دست زدن قطع شد.
آقاي مدير دوباره شروع كرد به حرف زدن و گفت: ما امروز اينجا جمع شديم تا از دانش آموزي تقدير بكنيم كه در طول شش سال گذشته همواره باعث افتخار و سربلندي اين دبيرستان بوده و در حاليكه با دست به من اشاره مي كرد گفت : احمد تهراني ......... باز همه شروع به كف زدن كردن .... من پاك شوكه شده بودم عرق تمام جونم رو گرفته بود صدايي نمي شنيدم ، بعد از لحظاتي كه نفهميدم چقدر بود به خودم كه اومدم ديدم مسئولين منطقه دارن از پله هاي سن بالا ميان ......... وقتي كنار ما رسيدن دوباره با من دست دادن و در همين حال آقاي ديو سالار با صدايي كه بغض رو مي شد توش تشخيص داد اعلام كرد . من خوشبختم اعلام بكنم. آقاي احمد تهراني با كسب معدل نوزده و نود و سه ، رتبه اول امتحانات نهاييي استان تهران رو به خودش اختصاص داده .
ديگه صداي سوت و دست بچه ها اجازه شنيدن هيچ صدايي رو به هيچكس نمي داد.
اين حرف آقاي مدير بدين معني بود كه دبيرستان ما مقام اول رو در امتحانات نهايي استان كسب كرده بود و من باني اين افتخار براي دبيرستاني بودم كه داشتم تركش مي كردم .
بعد از دقايقي مراسم با سخنراني مدير كل استان و منطقه ادامه پيدا كرد و در پايان لوح يادبود و تقدير نامه استان ناحيه و دبيرستان به همراه گواهي اوليه قبولي در امتحانات نهايي و هدايايي به من تحويل شد و من ماندم و موج عظيم بچه ها كه به سمت من مي اومدن تا من رو رودست بلند كنند و به حياط مدرسه ببرند .
يك سنت قديمي تو مدرسه ما وجود داشت و اون اين بود كه كساني كه افتخاراتي رو براي مدرسه كسب می كردند بايد توي حوض بزرگ ، آبي رنگي كه جلوي در ورودي دبيرستان بود انداخته مي شد. من زماني متوجه شدم كه بچه ها مي خوان چيكار كنن كه ديگه دير شده بود و من وسط حوض داشتم دست وپا مي زدم و بجه ها مشغول دست زدن و پايكوبي بودن.
شيريني هايي كه توسط مدرسه تهيه شده بود دست به دست مي چرخيد.
من از دور نازنين رو ديديم كه داره من رو نگاه مي كنه و تند تند اشگهايي كه نم نم از گوشه چشمش سرازيره پاك ميكنه .

 




جمعه 24 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 33 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل سي و سوم - موفقیت در امتحانات




نگاهاش ، روز اول كمي اذيتم مي كرد . اما با نزديك شدن به شب ، كم كم اين حالت از بين رفت. سحر با بچه ها قاطي شده بود و داشت خوش مي گذروند. بيشتر از همه داريوش دور و پرش مي چرخيد و باهاش سر بسر مي ذاشت. انگار خود سحر هم بدش نمي اومد با اون نزديك تر بشه. سپيده و ليلا هم كه ابتدا از حضور اون احساس خوشايندي نداشتن رفته رفته حساسيت خودشون رو از دست داده بودن. سحر البته در تمام طول سفر سعي مي كرد كه در هر شرايط مقابل من قرار بگيره تا بدون هيچ مانعي بتونه من رو ببينه........ اما به گونه اي اين كار رو مي كرد كه زياد تو چشم نمي خورد. كار هرروز بچه ها شده بود صبح ها شنا تو دريا بعد از ظهر ها گردش توي جنگل و غروبها جمع شدن كنار ساحل و زدن و رقصيدن و خوردن بلال هايي كه همونجا روي آتيش خودمون درست مي كرديم........... و يا باقلا پخته هايي كه مش قربون و گلنسا مي پختن و مي آوردن لب ساحل . بچه ها حسابي خوش بودن و از اين سفر دسته جمعي لذت مي بردن . بالاخره مسافرت بدون هيچ حادثه ويژه اي به پايان رسيد و همگي به تهران برگشتيم . ظاهرا نظر نازنين درست بود با زياد شدن رفت و آمدهاي سحر و ما نگاه هاي اون عادي و عادي تر مي شد . اون كاملا با داريوش گرم گرفته بود و تقريبا دائم با هم بودن. روزها يكي بعد از ديگري مي گذشت و روز اعلام نتايج امتحانات نهايي نزديك تر مي شد . بالاخره روز موعود فرا رسيد . شب خونه دايي اينا بوديم . من صبح زود بلند شدم و بعد از اصلاح و استحمام نازنين رو صدا كردم ........

نازنين از جاش بلند شد و گفت: به به سحر خيز شدي ..........كجا ايشالله ؟......

گفتم : جايي كار دارم و بعد هم بايد يه سر برم دبيرستان .......امروز نتايج رو اعلام مي كنن .

گفت : تنها تنها ؟............

گفتم : نه عزيزم ، واسه همين صدات كردم .

بلند شد و امد طرفم ، بغلم كرد و گفت : راستش من امروز با سپپده و ليلا و سحر قرار دارم . ميخوايم با هم بريم خريد. البته اگه همسر عزيزم اجازه بده.........

 گفتم : خواهش مي كنم عزيز دلم ، اجازه من هم دست شماست ........ اما فكر مي كردم شايد دوست داشته باشي با من بياي . نازنين جواب داد : مي دوني خيلي دوست دارم ، اما چون با بچه ها قرار گذاشتم نمي تونم كاري بكنم.

گفتم : باشه هر جور كه صلاح مي دوني عمل كن.

من رو بوسيد و گفت : من از نتيجه مطمئن هستم . بنابر اين اصلا عجله اي ندارم . بعد بلند شد و با هم به طبقه پايين رفتيم كنار من نشست صبحانه مختصري خوردم و آماده حركت شدم . پرسيد اگه نظرم عوض شد چه ساعتي ميري مدرسه كه منم از بچه ها خواهش كنم منو بيارن اونجا .......

گفتم : حدودساعت يازده تا يازده و نيم.

 گفت : باشه ..... ببينم چي ميشه.......

خداحافظي كردم و از خونه خارج شدم ....... چند تا كار بود كه بايد انجام مي دادم از جمله اينكه سري مي زدم ميدون ارگ و به يكي از بچه هاي راديو كه مشكلي پيدا كرده بود و از من كمك خواسته بود كمي پول مي دادم. بنده خدا پدرش دچار بيماري سختي شده بود و كارش به بيمارستان كشيده بود . من مي دونستم چون تازه ازدواج كرده دستش خاليه واسه همين بهش قول داده بودم يكم پول قرض بدم ، بنا براين سر راه به بانك رفتم و پنج هزار تومن از حسابم برداشت كردم و بعد از انجام كاراي ديگه به سراغ اون رفتم . و بعد از دادن پول حدود ساعت يازده و بيست دقيقه بود كه به مدرسه رسيدم. تك و توك بچه ها تو حياط بودن ، من به طرف دفتر رفتم ........آقاي ضرغامي رو ديدم ....

تا چشمش به من افتاد بک سلام و عليك کرد و  گفت : برو دفتر آقاي ديو سالار .

 نگران شدم سريعا خودم رو به دفتر آقاي مدير رسوندم و در زدم . آقاي ديوسالار گفت بفرماييد تو .......... وارد شدم. ........ چند نفر نشسته بودند . معلوم بود از اداره آموزش و پرورش اومده بودن.....سلام كردم ........ أقاي ديو سالار جوابم رو داد و رو به افرادي كه تو اتاق بودن گفت : ايشون هستن........ قلبم داشت وا ميساد .............. چرا من رو به اونها معرفي ميكرد ؟

 




جمعه 24 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 32 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

قصه عشق ـ فصل سي و دوم




تصميم گرفته بودم همه ماجرا رو براي نازنين بگم ....... دلم نمي خواست توي زندگي مشتركمون نقطه تيره اي وجود داشته باشه كه بعدا ناچار به توضيح و خداي نكرده تيره گي خاطر بشه...... واسه همين وقتي كه از پليس راه جاجرود گذشتيم به نازنين گفتم : ببين عزيز دلم ، مي خوام يه چيزي بهت بگم . من مشكل كوچيكي دارم كه دوست دارم تو بدوني و ازت مي خوام كمكم كني تا اون رو با هم از سر راه برداريم .........
نازنين با خنده اي شيرين گفت : من سرا پا گوشم همسر عزيزم ........ بگو ...... من حاضرم در كنار تو همين قله دماوند رو هم كه الان داريم مي بينيم جابجا كنم.
نگاهم بي اختيار به سمت دماوند برگشت كه كم كم با بالا اومدن خورشيد ، نور به قله اش تابيده و جلوه اي زيبا پيدا كرد بود ........... به خودم باليدم كه همسر بلند همتي مثل نازنين رو كنارم دارم كه به دماوند طعنه ميزنه ..............
گفت : به چي فكر مي كني ؟...........
جواب دادم : به تو ............. خنده اي شيرين روي لبهاش نقش بست و دنبالش بوسه اي كه روي گونه هاي من نشست.
گفت : خب من سرا پا گوشم .........
سينه ام رو صاف كردم و گفتم : ببين مطلبي كه مي خوام بهت بگم در مورد سحرِه .................
انگشتش رو روي لبهام گذاشت و من رو دعوت به سكوت كرد ..........
و خودش بعد از جند لحظه كوتاه گفت: من خودم همه چيز رو مي دونم ......... يه مرتبه مثل برق گرفته ها خشگم زد.......

گفتم :چي؟.........
شمرده و آرام تكرار كرد : من همه چيز رو مي دونم .............
اولين چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه باز كار ، كار داريوش ِ .......... اما يه لحظه به خاطر آوردم اون اصلا روحش هم از اين ماجرا خبر نداره ............ گيج شده بودم .............. مبهوت به دهن نازنين نگاه مي كردم ...............
نازنين به حرفش ادامه داد و گفت : مي دونم تعجب كردي و حتما الان داري تو ذهنت دنبال كسي كه به من خبر داده مي گردي ............... و حتما اولين كسي هم كه به ذهنت رسيده بزغاله معروف داريوشِ

 هاج و واج سرم رو به علامت تاييد تكون دادم و منتظر بقيه حرفاي اون شدم .........

گفت : خيالت رو راحت كنم هيشكي به من هيچي نگفته . من يكسال و نيم عاشق بودم و برق عشق رو تو چشم هر كي باشه تشخيص مي دم .......... در حقيقت كسي كه من رو از اين ماجرا با خبر كرده چشماي عاشق سحره ........
تنم به لرزه افتاده بود . ديدم نمي تونم تو اون حالت درست رانندگي كنم .......... نزديك يه رستوران بوديم ..... آروم كشيدم كنار رو تو محوطه رستوران بين راهي توقف كردم ......... سرم رو به پشتي صندلي تكيه دادم و چشمامو بستم . نازنين دوباره گونه هاي من رو بوسيد و گفت : چي شد عزيزم ناراحتت كردم ............
سرم رو بطرفش گردوندم و در حاليكه مستقيم تو چشماش نگاه مي كردم........ گفتم : نه عزيز دلم ، راستش شوكه شدم. من فكر مي كردم تو اصلا متوجه ماجرا نشدي........
نازنين خنده اي شيرين كرد و گفت : اينو يادت باشه عزيزم من يه زنم ........... و زن ها شامه خيلي تيزي دارند........... مثل كاراگاه هاي پليس ، مثلا شرلوك هولمز .............. و بعد زد زير خنده ........
سپس ادامه داد :همون شب اول كه توي مهموني اومد . من موجي از عشق رو تو چشماش ديدم و وقتي دست تو رو تو دستاش گرفت و محكم نگهداشت ، مطمئن شدم كه عاشق تو شده....... ديدم تو خيلي تقلا كردي كه دستت رو از دستش بيرون بكشي ، اما اون نمي ذاشت ............. و اونجا بود كه به خودم باليدم و فهميدم كه مال من هستي .... فقط خود خود من .........  اما يه چيز خيلي ناراحتم كرد ...........
دست گرمش رو تو دستام گرفتم و گفتم : چي عزيزم.........اين كه چرا من اين مسئله رو بهت نگفتم ..........
جواب داد : نه همسر خوبم ..........من مي دونستم تو به خاطر اينكه من ناراحت نشم سكوت كردي ، و مطمئن بودم بزودي و در يك فرصت مناسب با من حرف مي زني .........
پرسيدم : پس چي ناراحتت كرده ؟

جواب داد : غصه سحر ............ اون دختر تنهاييه .......... به ظاهر مغرور و بد جنس به نظر ميرسه اما ..............
گفتم : ولي اون بد جنس هست ..............
گفت : ببين نبايد به ظاهر آدما توجه كني ، بخصوص اگه اون آدم يه زن باشه ،تو در مورد من فكر مي كردي كه من اصلا روحم هم از اين ماجرا با خبر نيست ، اما من حتي زودتر از آبجي سپيده كه با سحر در گير شد ، متوجه اين ماجرا شدم.

 باز هم يكبار ديگه نازنين من رو غافلگير كرده بود........... اون حتي تو شلوغي مهموني ...............

فكرم رو بريد و گفت : من نگران سحر هستم و دلم مي خواد يه جورايي .......... به يه شكلي بهش كمك كنم........
گفتم : اما اون خطرناكه.............
گفت : نه من مطمئنم براي زندگي مشترك من و تو خطري نخواهد داشت ...........اون دختري كاملا دمدمي مزاجه .......... بزودي اين عشق و فراموش مي كنه به شرطي كه ما اونو ترد نكنيم و باعث لجبازیش نشيم .........
مونده بودم كه اين همون نازنين ساده دل منه كه در نقش يك روانشناس متبحر و مسلط فرو رفته و داره نسخه مي پيچه ؟
ادامه داد : به همين دليل اون روز كه به ظاهر در يك برخورد تصادفي دم در مدرسه با هم روبرو شديم من دعوتش كردم ، كه به مهموني ما بياد،  و بد نيست بدوني الان هم به دعوت رسمي من تو همين جاده داره دنبال ما مي اد شمال ..............
بي اختيار زدم زير خنده .......... داشتم ديوونه مي شدم ........
گفتم : نازنين ..............
گفت : ناراحت كه نيستي عزيزم ...........
در حاليكه نمي تونستم جلوي خنده خودم رو بگيرم گفتم : نه عزيزم...........نه ...................... ظاهرا تو فكر همه جاش رو كردي...........
خنديد و گفت . پس باهاش مهربون ، گرم و صميمي باش همونجور كه با آبجي ليلا و آبجي سپپده هستي و بهش اجازه بده به مرور اين عشق زود گذر رو فراموش كنه ............. باشه عزيزم ............
گفتم اگه تو اينجوري مي خواهي باشه.........اما مسئوليتش با خودت............
گفت : قبول دارم.....................
آبي به دست و صورتمون زديم ......... در همين زمان بچه ها يكي بعد از ديگري رسيدن و دم رستوران پارك كردن .........
سحر هم با بنز كوپه آبي رنگش رسيد .......
به در خواست نازنين به سمتش رفتيم و من دستم رو به طرفش دراز كردم و بهش خوش آمد گفتم ...........و اين بار حالا نوبت اون بود كه شوكه بشه.......... نه اون بلكه سپيده و ليلا هم حال بهتري از اون نداشتن .......... بعد از خوردن صبحانه و پاسخ به سين جيم هاي سپيده و ليلا به طرف ويلا هامون حركت كرديم.........

 




جمعه 24 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 31 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

قصه عشق ـ فصل سي و يكم



ساعت هشت شب بود اما هوا هنوز كاملا روشن بود . اف اف خونه سپيده رو فشار دادم .
ازپشت اف اف گفت : كيه؟..........
گفتم : اگه اجازه ميفرماييد والاحضرت وليعهد ............. مي خواي كي باشه ؟...............خب منم ديگه.........
گفت : بيا تو تا به حسابت برسم ........... و در باز كن رو زد .
در رو فشار دادم و به نازنين گفتم : برو تو ..........
نازنين وارد خونه شد و من هم پشت سرش رفتم  تو و در رو بستم . در اين زمان از در ورودي ساختمان خارج شد و به رسم و روسوم هميشگي خودش با جيغ و ويغ به طرف نازنين اومد و اون رو بغل كرد و بوسيد و گفت : عروس خوشگله ، .......  يه ماهي مي شه ازتون خبر ندارم كجايين بابا ؟............... دلم براتون تنگ شده بود............
در حاليكه وارد اتاق پذيرايي مي شديم جواب دادم : همين دور و بر ها هستيم.......
برگشت نگاه عاقل اندر سفيهي به من كرد و گفت : اولاً سلام

گفتم : سلام...............
گفت : دوماُ مگس بيباك كي با تو بود ،  خودتو مياندازي وسط .......
گفتم : مي خواستم ................
وسط حرفم اومد و گفت : ساكت ................ حرف نباشه ........ مجاراتت رو سنگين تر از اين كه هست نكن ..........
مظلومانه گفتم : چشم ..................
گفت : آهان حالا شدي بچه خوب .........
بعد رو به نازنين كرد و گفت : خوشگل خانم بگو ببينم چه خبر ها .... چيكار كردي تو اين يه ماه گذشته ، ...... كجاها رفتي ؟

نازنين جواب داد : والا آبجي سپيده راستش تو اين مدت همه اش خونه بوديم ، نه هيج جا رفتيم ، نه هيچ كاري كرديم.
سپيده رو به من كرد و گفت : اسيري گرفتي عروس خوشگل ما رو .............. حالا ديگه راستي راستي پوستت كنده است .
اومدم چيزي بگم كه نازنين زودتر به حرفش ادامه داد و گفت : نه آبجي سپيده ، آخه ما بايد درس مي خونديم براي امتحانات

بعد قيافه اي ملوس به خودش گرفت و گفت: تازه يه خبر خوش براتون دارم ........
سپيده دوباره تو بغل گرفتش و دوباره ماچش كرد و گفت : چه خبري عزيز دلم .........
نازنين با خجالت گفت : من شاگرد اول شدم ........... همه نمره هام بيست شد ........ همه درسام ..........
سپيده در حاليكه از خوشحالي نازنين خوشحال بود گفت :  آقرين .....آفرين..........
نازنين ادامه داد : همه اش رو مديون احمدم .............اون به من كمك كرد تا بتونم اين نمره ها رو بگيرم ........
سپيده به طرف من برگشت و گفت : خب پس چرا زودتر جون نمي كني بگي چي شده ............. نه به اون بز اخوش كه بايد به زور دهنش رو چفت كرد ....... نه به تو كه بايد بزور دهن تو باز كرد ....... شما مطمئن هستين پسر خاله هستين ؟........

به صدا در اومدم با اعتراض گفتم : شما مگه به كسي مهلت حرف زدن مي ديدد......... ماشالله هزار ماشالله مثل ورور جادو حرف مي زنين و تهديد مي كنين................
دستاش به كمرش زد و گفت: ........اُ......... دمبم كه در آوردي .......... خب ، خب ................. زبونم كه باز كردي خوشم باشه خوشم با شه ...... يه بلبل زبوني نشونت بدم كه هفتاد و هفت پشتت يادشون بمونه .......
در اين لجظه صداي در اومد .......... سپيده حرفش رو قطع كرد و به طرف اف اف رفت و گفت : كيه..........
وبعد اف اف رو زد رو به نازنين كرد و گفت : ليلا هم اومد ........ در همين زمان ليلا از در ساختمون وارد حال شد و صداهايي شبيه بچه گربه ها به هوا رفت . مثلاُ سلام و احوالپرسي و ماچ و بوسه  ، ................بالاخره روبوسي ها و چاق سلامتي هاي زنونه به پايان رسيد و نوبت اون رسيد كه حالي هم از ما بگيرن ..... يعني همون حالي هم از ما بپرسن ........
ليلا رو به من كرد و گفت: ........... اِ ......تو هم اينجايي .............. سپيده تو دعوتش كردي؟ ..........
سپيده با ظاهري كاملا جدي گفت : نه ....... من غلط بكنم ......... راستي نازنين جون تو با خودت آورديش ............
نازنين مظلومانه گفت : آبجي شما چه دشمني با اين احمد بيچاره من دارين؟.................
ليلا و سپيده زدن زير خنده و گفتن : هيچي عزيز دلم ......... ما فقط سر بسرش ميزاريم ........
منم خيلي سريع گفتم : اصلا ُ هم اينطوري نيست ................ اينا به من حسوديشون مي شه......................
سپيده گفت : اٌ ...... روتو زياد نكن ........ هنوز آماده كندن پوستت هستم ها ...... در همين اثنا بود كه صداي اف  اف ، مجددا

به گوش رسيد ...... ليلا پرسيد: اين كيه ديگه ؟
سپيده گفت : بايد بز اخوش باشه............
ليلا گفت اونو ديگه كي گفته بياد ؟....................
سپيده گفت :من گفتم بياد ...........................
ليلا پرسيد : گوش زيادي داري؟....................
سپيده گفت: نه اين عاليجناب فرمودند با هاش كار دارن من هم زنگ زدم تشريفشون رو بيارن ................
من دنباله حرف سپيده رو گرفتم و گفتم : مي خوام يه برنامه سه چهار روزه شمال بذارم ............... هستين يا نه ...........
ليلا گفت : خوبه ..........آره .............. من تا سه شنبه ديگه برنامه خاصي ندارم اما از سه شنبه به بعد سرم شلوغ ميشه
گفتم : من نظرم اينه كه پس فردا صبح يعني دوشنبه بريم جمعه يا شنبه غروب هم بر گرديم .
در اين زمان داريوش وارد شد مطابق معمول با سرو صدا و جار و جنجال . در بدو ورود يه ضربه با سيني تو سرش كه توسط سپيده نواخته شد صداش رو قطع كرد.........
آروم گفت: عجب خوش آمد گويي..................
نازنين يه گوشه واساده بود و از خنده ريسه رفته بود داريوش گفت : بخند ............. بخند مردني ........ تقصير من احمق و اين زبون بي شعورم كه جلوش رو نگرفتم و راز شما ها رو بر ملا كردم ...... كه اينجور به هم برسين و ...........واسه من شاخ بشين ..................... بايد مي بريدم اين زبون و كه نمك نداره ............... اگه بريده بودم الان تو ، يه گوشه و  اين شازده پسر هم يه گوشه ،  به جاي خنديدن به من مشغول آبغوره گرفتن بودين...............
سپيده سيني رو به علامت زدن بالا برد و گفت:...................هيس.........خا..... ....مو......ش ..............
وگرنه دوميش هم تو راهه........................
داريوش يه دستش رو روي دهنش و دست ديگش رو رو سرش گرفت و گفت : چشم ....... بفرماييد............اينم خفه خون مرگ . آ.... آ..... خب ميفرمودين همو نجا كه بودم خفه مي شدم ..چرا منو تا اينجا كشوندين ؟...................
همه زديم زير خنده : سپيده گفت باهات امري داريم ............. مي خوايم دسته جمعي بريم شمال ..............
گل از گل داريوش شكفت و گفت: به به ............ پس افتاديم ......... خب به سلامتي پس مي ارزيد به كتكي كه خورديم .

من گفتم : پس فردا ساعت چهار صبح حركت مي كنيم تو بايد بچه هارو خبر كني و باهاشون قرار بذاري ضمنا با مش قربون هماهنگ كني كه ويلا هارو مرتب كنه و آماده رسيدن ما باشه.....

داريوش گفت : همه شو بذارين به عهده خودم ، ايكي ثانيه همه كار ها رو رديف مي كنم .........
بعد از مشورت اسامي كسايي كه قرار شد خبر كنيم رو تهيه كرديم و به داريوش داديم تا خبرشون كنه........ سي نفري مي شديم و بايدحداقل شيش هفتا از ويلا ها رو آماده مي كرديم .

 

 




جمعه 24 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 30 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

قصه عشق ـ فصل سي ام




حالا نوبت من بود ........ امتحانات نهايي با همه مسائل مربوط به خودش شروع شد......... من و نازنين طبق قرار قبلي كه گذاشته بوديم به خونه خودمون نقل مكان كرده تا من راحت بتونم به محل حوزه امنحاني كه نزديك خونمون بود رفت و آمد كنم........
من كاملا براي امتحانات آماده بودم فقط نياز بود كمي بيشتر تلاش كنم براي كسب رتبه مناسب در امتحانات سراسری ..........
آقاي ديو سالار مدير مون پيغام داده بود ما براي كسب رتبه اول در منطقه و استان اميدمون به تو هست ، هميشه بين دبيرستان ما ، البرز و دكتر هشترودي بر سر كسب رتبه اول امتحانات نهايي كري خوني بود و امسال پرچم جلو داري اين مبارزه علمي رو به دست من داده بودند ........ واين مسئوليت من رو صد چندان ميكرد ......... من با آخرين مرور درسها ، هرروز صبح ، بعد از خوردن صبحانه اي مناسب كه توسط نازنين آماده مي شد . به سمت حوزه امتحاني مي رفتم . و به محض مراجعه به خونه دوباره مرور درس مربوط به امتحان بعدي رو شروع ميكردم.......
نازنين با درك اهميت شرايط موجود ، دائم من رو تر و خشگ مي كرد ، برام ميوه پوست مي كند و مي اورد ، به موقع نهاري رو كه مامان مي پخت مياورد و همراه من كه براي نيم ساعت اعلام استراحت مي كردم مي خورديم . بعد مي اومد و ساعتها مي نشست و بي سر و صدا درس خوندن من رو تما شا مي كرد ............
بالاخره امتحانات نهايي به پايان رسيد .......... و من نفس راحتي كشيدم . ديگه كاري نداشتم .............. بايد منتظر ميموندم تا نتايج امتحانات رو اعلام بكنن ............
فرداي روز آخرين امتحان به همراه نازنين به سازمان رفتم تا برنامه هام رو رديف كنم. همه چيز براي نازنين جالب بود و تازگي داشت ........ كارها خيلي عقب بود ، بچه ها همه چيز رو براي ضبط آماده كرده بودند ............ تا غروب راديو بوديم و همه كار هاي عقب افتاده رو انجام دادم و براي سه هفته اينده هم ، برنامه هارو كه به من مربوط مي شد آماده كردم ........
بچه ها كلي با نازنين سر بسر گذاشتن و سرگرمش كردن ................ جوري كه كمترين اثري از خستگي تو چهره اش ديده نميشد ....

با  اينحال بهش گفتم : خيلي خسته شدي عزيز دلم ؟

 گفت: اولا وقتي با تو هستم هرگز خسته نمي شم.......... دوما اين دوستات اونقدر سربسرم گذاشتن كه اصلا نفهميدم چه جوري زمان گذشت .........

به نازنين گفتم : موافقي يه سر بريم پيش سپيده ؟ با خوشحالي گفت : آره اتفاقا خيلي دلم براشون تنگ شده .......هم آبجي سپيده ........ هم آبجي ليلا ......
تلفن خونه سپيده رو گرفتم ، رو زنگ سوم گوشي رو برداشت ، هنوز هيچي نگفته بودم كه سپيده با عصبانيت گفت : خجالت بكش بي شعور احمق ........... يه بار ديگه اگه مزاحم بشي مي دم شماره تو پيدا كنن و به خدمتت برسن ...........
نذاشتم ادامه بده ..... گفتم : همينجوريش هم شما به خدمت ما رسيدين ...........
گفت : ا.......احمد تويي ........
گفتم : آره.......چي شده ؟.........
گفت : يه مزاحم عوضي يه هفته است امونم رو بريده . دائم زنگ مي زنه و فوت مي كنه........ اگر گيرش بيارم مي دونم چيكار باهاش بكنم........... چه خبر؟ .......
گفتم : با اين حساب هيچي ....
گفت : اه........ خودتو لوس نكن ........
گفنم : ما مي خواستيم با نازنين بيام خونه ات اما با اين حالي كه تو داري مي ترسم بيام تلافي اين يارو مزاحم رو هم سر من در بياري ................. زدم زير خنده .......
سپيده گفت : همينجوريش هم اگه گيرت بيارم تيكه بزرگت گوشته......... مگس بيباك ........... بازم كه غيبتون زد..............
گفتم : در گير امتحانات بوديم......... شكر خدا تموم شد........
پرسيد : خب الان كجا هستين ......راستي عروس خوشگلمون كجاست؟جواب دادم اينجاست بغل دستم .... با هم از صبح اومديم راديو .......
سپيده گفت : بيچاره رو از صبح تا حالا اسير و عبير خودت كردي كه چي ؟..........اين شد دوتا ، دوبار پوستت رو مي كنم.......... خب پس سريع خودتون برسونين كه منتظرم .

پرسيدم از ليلا خبر نداري ؟........

گفت : چرا رفته آرايشگاه ....... تا يه ساعت و نيم ديگه مياد پيش من ......
گفتم : پس ما هم الان راه مي افتيم و ميايم.اونجا........
گفت : من ميوه ام تموم شده يه كم ميوه و شيريني هم سر راهت مي گيري و مي آري.
گفتم : امر ديگه اي ندارين؟......
گفت : چرا شيرينيش حتما تر باشه..........
گفتم : ديگه ............... يه وقت رودربايستي نكني ها...........
گفت : حالا كه اينطور شد ........... نه ولش كن گناه داري ......زن و بچه داري ...........
گفتم : نه بگو نمي خواد رعايت كني ..........
حنديد و گفت : شد سه بار .....
گفتم : چي؟ ...................
جواب داد : كندن پوستت ........ خيلي بلبل زبون شدي ........ دُم  در آوردي از وقتي زن گرفتي .........
خنديدم و پاسخ دادم : چه كنيم ديگه ما اينيم.........
بعد از اين شوخي ها گفتم : راستي يه زحمت بكش يه زنگ بزن داريوش رو پيدا كن و بگو بياد اونجا كارش دارم. ....... من از اينجا نميتونم زنگ بزنم ........
گفت: نه نه .....من حوصله اين يكي رو ديگه ندارم ،............ بزغاله اخوش الان مي خواد بياد يه دم بع بع كنه........
گفتم : قول مي دم دهنش رو ببندم ........ جدي كارش دارم ميخوام برنامه يه سفر دسته جمعي شمال رو بذارم ...........
گفت : آهان اين شد يه حرفي .........باشه هر گورستوني باشه پيداش ميكنم........
پرسيدم : كاري نداري ؟گفت : نه خداحافظي كردم و گوشي رو گذاشتم.......
از سازمان خارج شدم و براي تعويض لباس به طرف خونه خودمون راه افتاديم.

 

 




جمعه 24 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 29 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

قصه عشق ـ فصل بیست ونهم : شاگرد اول با نمره بیست

 


ساعت چهارو نيم بود كه مامان ، بابا و بچه ها به خونه دايي اينا اومدن ...... من خبر شون كرده بودم ....... يه جعبه شيريني و يه دسته گل زيبا براي نازنين ........ همراه با كلي ماچ و بوسه از طرف مامان و بابا ......

نازنين دائم مي خنديد و مي گفت : بايد از معلم خصوصيم تقدير بشه و با انگشت من رو نشون مي داد.
چند دقيقه اي بيشتر نگدشته بود كه دايي در رو باز كرد و وارد خونه شد . كيفش رو يه گوشه اي انداخت و در حاليكه اشگ توي چشماش حلقه زده بود گفت : مي دونستم رو سفيدم مي كني....... مي دونستم مردي و قولت قوله ...................
من رو بغل كرد و شروع كرد به ماچ كردن دو طرف صورت من ............ بعد برگشت به طرف نازنين و اون رو هم بغل كرد و بوسيد ........
همه خوشحال بودن وبيشتر از همه دايي ........... معلوم بود كه توي اين مدت خيلي بهش سخت گذشته ، و امروز تمام خستگي ها و غصه هاش با نتايج امتحانات نازنين از تنش بيرون رفته ....... از طرفي اون مطمئن شده بود كه من همسر كاملا مناسبي براي دختر عزيز دردونه اش ، نازنين هستم ....... كسي كه مي تونه روش براي يه آينده خوب حساب كنه.....
جشن تا سر شب تو خونه ادامه داشت ......... اما ساعت نه ونيم به پيشنهاد دايي قرار شد شام رو بريم دربند........ پس همه آماده شديم و به طرف در بند حركت كرديم ..................
خيلي زود رسيديم ..... يه سر رفتيم رستوران كوهپايه كه پاتوق خانوادگي ما بود.......... كريم و حسين آقا از دوستاي قديمي دايي بودن و هر وقت اونجا بوديم حسابي سنگ تموم مي ذاشتن ...........
دايي صداش رو تو گلو انداخت و گفت : حسين طلا بده جوجه كباب سفارشي رو براي ناز دردونه من ............
حسين آقا هم يه چشم بلند بالا گفت و فوري دست بكار شد.........
بازار شوخي و خنده داغ بود كه صدايي زنانه همه رو متوجه خودش كرد. به به جمعتون حسابي جمعه مهمون نمي خواين ؟
صدا بنظرم آشنا مي ومد به طرف صدا برگشتم ، چشمم يه لحظه سياهي رفت ......سحر........ اينجا؟!!

 نازنين ذوق زده از جا پريد و سحر رو بغل كرد و گفت : چرا نمي خوايم خانوم خانوما...... بفرمايين ............ خوش

اومدين ......... بعد رو به زن دايي كرد و گفت : مامان اين همون دوستم كه در موردش براتون گفته بودم ........ سحر
خانوم ..............

بابا گفت : تا باشه مهمون به اين خوشگلي باشه..........
مامان يواشكي ويشگوني از بابا گرفت و گفت : واااااا نصرت خان خجالت بكش ........
همه زدن زير خنده ......................... فقط من بودم كه از اين شوخي خنده ام نگرفت.............
سحر گفت : شما بايد پدر احمد باشيد. .............

بابا با خنده گفت : اگه خدا بخواد......... چطور مگه گاو و گوساله خيلي شبيه هم هستيم ......... و بعد زد زير خنده ..........
سحر گفت : خواهش مي كنم..........اين حرفا چيه........... البته از نظر ظاهر خيلي شبيه هستين ......... ولي ظاهرا از نظر روحيه اصلا تشابهي بهم ندارين ........ ظاهرا ايشون از حضور من راضي نيستن مثل شما..........
بابا باز باخنده گفت : خب اين كه اشكالي نداره شما بيا بغل دست من بشين ......محلش هم نذار ..............
مامان دوباره يه ويشگون محكم تر گرفت كه بابا يه جيغ خفيف كشيد و دوباره زد زير خنده............
نازنين دست سحر رو گرفت و آورد پهلوي خودش نشوند ........... و پرسيد : خب اين طرفا ...........
سحر گفت : اومده بودم هوا خوري ........ گفتم بيام يه شامي هم بخورم و بر گردم خونه كه ديدم شما اينجا نشستيد ...... گفتم يه سلامي بكنم .............
بعد پرسيد : شما چي ؟ ........... شما هم براي هوا خوري اومدين ........
نازنين بادي به غبغب انداخت و گفت : من امروز كارنامه گرفتم .........
سحر گفت : خب .................
نازنين ادامه داد شاگرد اول شدم .....همه نمره هام بيست شده حتي يه نمره نوزده هم نداشتم .......... حتي يدونه ..........
و همه اش به خاطر احمد ...... اون كمكم كرد تو درسا ......
سحر اونو بوسيد و بعد دستش رو به طرف من دراز كرد و مستقيم تو چشمام خيره شد و گفت : به شما تبريك ميگم 

  اي كاش منم يه معلم مثل شما داشتم ..............

ناچار دست دادم . بازم دستم رو توي دستاش نگه داشت و ...... همينجور مستقيم چشم دوخته بود تو چشمام ........ داشتم

قالب تهي ميكردم ...............

در اين لحظه بابا به دادم رسيد و گفت : خب به من تبريك نمي گين ................آخه ماهم دل داريم.

سحر متوجه كنايه بابا شد و دستم رو رها كرد .............. فقط در آخرين لحظه آهسته گفت : مثل سايه باهاتم .............هر جا بري و هرجا باشي ...............
بعد از چند دقيقه اي از جاش بلند وشد و گفت : خب من با اجازه شما مرخص مي شم .............. دايي گفت دوستان نازنين و احمد براي ما عزيزند ..... شام بمونين............
سحر گفت : ممنون من شام خوردم بيش از اين هم مزاحم جمع خانوادگيتون نمي شم . فقط مي خواستم سلامي به نازنين جون و احمد آقا بكنم ...................... با اجازه ............. و بعد از روبوسي با نازنين و خداحافظي از جمع از رستوران خارج شد ...............
و من نفس راحتي كشيدم................اما مي دونستم اين پايان ماجرا نيست . 

 

 




جمعه 24 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 28 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل بيست و هشتم - کارنامه

 


روزهاي پاياني فروردين و پس از اون ارديبهشت و پشت سر مي ذاشتيم در حاليكه بشدت تمام مشغول خوندن درسها مون بوديم. طبق يه برنامه تنظيم شده من ضمن مرور درسهاي خودم به نازنين در يادگيري مطالب كمك مي كردم. يه شانس آورده بوديم و اون اينكه امتحانات من و نازنين با هم تلاقي نداشت . چون امتحان نهايي بعد از پايان امتحانات ساير پايه ها بر گزار مي شد.
بالاخره زمان آزمون از راه رسيد...... من هر روز صبح نازنين رو به مدرسه مي بردم و توي ماشين مي نشستم و مشغول مرور درسهام مي شدم تا اون كارش تموم بشه . بلافاصله بر مي گشتيم خونه تا اون براي امتحان بعدي آماده بشه پايان امتحانات نازنين فرا رسيد و بالاخره روز گرفتن كارنامه دل تو دل هيچكدوم مون نبود .
صبح روز موعود دوتايي در حاليكه دستامونو تو هم گره كرده بوديم ابتدا وارد حياط مدرسه و بعد به سمت دفتر رفتيم و وارد شديم . خيلي شلوغ بود بچه ها و خانواده هايشان مثل مور و ملخ از سر و كله خانم جانشاهي بالا مي رفتن.
با ورود ما يكمرتبه همه ابتدا يه لحظه ساكت شدن و بعد به طرف من و نازنين هجوم آوردن . و در همين حال و دست و پا شكسته ما رو به خونواده هاشون معرفي مي كردن . دور تا دور ما شده بودن دختراي شيطون بازيگوشي كه موج شادي رو مي شد توي چشماشون ديد.

پدر و مادر ها هم به اونا پيوستن و با توجه به شركت بچه هاشون توي مراسم جشن و آشنايي دورادوري كه با ماجراي ما داشتن تبريكها بود كه از هر طرف به سمت ما سرازير شده بود.

ديگه كم كم داشتيم گيج مي شدم كه خانم جهانشاهي بدادمون رسيد وگفت : بچه ها ساكت باشين .......آروم .............. گوش كنين ......... بچه ها و والدين با هم ساكت شدن .......
خانم جهانشاهي نازنين رو صدا كردو گفت : بيا دخترم كارنامه تو بگير ......
نازنين به طرف اون رفت وكارنامه اش رو از دست خانم جهانشاهي گرفت.....
سكوت مطلق توي اتاق حاكم شد....... صدا از نداي كسي در نمي اومد. صداي ضربان قلبم رو مي شنيدم........تو دلم دعا كردم كه نازنين ............

ناگهان نازنين جيغي كشيد ......... قلبم داشت وا ي مي ساد به طرفش دويدم .صورتش سرخ شده بود خون زير پوستش دويده بود در حاليكه مي شد بهت رو تو چشماش خوند ، با دست لرزون كارنامه اش را به طرف من دراز كرد.......مضطرب اونو گرفتم ...... قلبم شديد تر از گذشته به طپش افتاده بود........... نمي تونستم باور كنم. حتي يدونه نوزده هم توي كارنامه نازنين نبود....... همه نمرات بيست..... فقط بيست.

زير تمام نمرات و قبل از معدل يك نمره كه بطور ويژه و با خط بسيار زيبا توسط خانم جهانشاهي نوشته بود نظرم رو جلب كرد .
معجزه عشق..................... بيست
ناخودآگاه نازنين خودش رو تو بغل من پرت كرد. يكي از بچه ها كه نزديك من بود كارنامه رو از دست من كشيد و نگاه كرد.ظرف چند دقيقه كارنامه نازنين دست بدست گشت و تو نگاه همه حاظرين نشست. یک بار ديگه قطره هاي اشگ رو تو چشماي خانم جهانشاهي ديدم كه حلقه زده بود.
غوغايي تو دفتر و مدرسه به پا بود ، جعبه شيريني كه براي كوكب خانم گرفته بودم به او دادم .كوكب خانم بلافاصله اونو باز كرد و شروع كرد به توزيع بين حاظران نمود ......
خانم جهانشاهي بطرف نازنين اومد و در حاليكه اونو بغل مي كرد ،با بغضي كه توي گلوش پيچيده بود ، گفت: تبريك مي گم شاگرد اول كلاسهاي دوم دبيرستان جعفريه تجريش و صد البته شاگرد اول مدرسه عشق ...... اشگ تو چشم همه كساني كه اونجا حضور داشتن حلقه زده بود . بچه ها دوباره نازنين رو دوره كرده بودن و اونو ميبوسيدن و بهش تبريك ميگفتن.

در اين زمان خانم جنت وارد دفتر شد تا چشماش به ما افتاد به طرف من اومد دستش رو بطرفم دراز كرد .صميميت بسيار زيادي رو توي اين دست دادن احساس كردم .
در همين حال گفت: احمد آقا از شما ممنونم شما به قولتون عمل كردين ........من به شما و نازنين افتخار مي كنم. اين زيباترين  خاطره من در طول دوران خدمتم در اموزش و پرورش بوده و خواهد بود...مطمئنم ..........
و بعد نازنين رو تنگ بغل كرد و گونه هاش رو بوسيد ادامه داد : فرشته كوچولوي من خوشبخت باشي ساليان سال در

كنار هم .............. و بعد شروع كرد به دست زدن ، همه حضار بدنبال اون شروع به دست زدن كردن. 

 




جمعه 24 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 27 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل بيست و هفت : و دوباره سحر

 


صورت به صورت سحر وايساده بودم . هُرم نفسش رو توي صورتم حس مي كردم .......... بي اغراق زيبا بود قد بلند ، .......... چشم و ابرو و موهاي مشكي ......... و اندامي كشيده و موزون ........ شايد اگر عاشق نازنين نبودم ................. بااين كه مي دونستم اين ها معمولا خواستن شون لحظه اي آغاز و لحظه اي پايان مي گيره ........ عاشقش می شدم. اما .....
نازنين اون رو بغل كرد و دوباره روبوسي كرد و گفت : ممنون از اينكه دعوت منو پذيرفتي.......... خيلي خوشحالم كه شما توي اين جشن ما هم حضور دارين .
متوجه شدم كه نازنين اونو دعوت كرده . اما اينكه كجا همديگر رو ديدن كه اين دعوت صورت گرفته برام نا مشخص بود...... واسه همين از نازنين پرسيدم ‌: مگه شما همديگر رو بعد از مراسم هفته گذشته ديدين ؟..........نازني جواب داد : آره ....... پريروز وقتي كه داشتم از مدرسه خارج مي شدم تصادفا با كسي بر خورد كردم وقتي اومدم عذر خواهي كنم ديدم سحر خانم هستند ............ تصادف جالبي بود من كه خيلي خوشحال شدم ........ ما يک تشكر به سحر خانم بابت هديه خيلي قشنگي كه برامون آورده بودن بدهكار بوديم . واسه همين از شون خواهش كردم امشب هم توي مهموني ما حضورداشته باشن ....... من كاملا مطمئن بودم اون برخورد و ملاقات نه تنها اتفاقي نبوده بلكه كاملا برنامه ريزي شده و عمدي بوده ........ سحر تصميم گرفته براي اينكه خودش رو به من تحميل و نزديك كنه اين كار رو از  طريق نزديك شدن به نازنين انجام بده ............ معلوم بود موفق هم شده چون نازنين كاملا تحت تاثير و نفوذ اون قرارگرفته بود .......... سحر متوجه شده بود نمي تونه من رو از نازنين بگيره واسه همين داشت تلاش مي كرد نازنين رو از من بگيره ......... در تمام لحظاتي كه نازنين حرف مي زد ، من توي ذهن خودم مسائل را تجزيه و تحليل مي كردم .سحر لبخندي فاتحانه بر لب داشت . او مي ديد به راحتي توانسته نازنين رو جذب خودش كنه و به ظن او ، اين يعني فتح اولين سنگر براي دستيابي و مالك شدن من .......... اين افكار توي سرم مي چرخيد .......... در يك لحظه تصميم گرفتم حالا كه اون اين بازي رو شروع كرده من نبايد تسليم بشم ........ جنگ ، جنگه و در يك مبارزه كسي بازنده است كه بترسد ......... پس خيلي جدي و مودبانه گفتم : من خوشحالم كه به ما افتخار دادين و توي اين لحظات زيباي آغاز زندگي مشترك ما ، در كنار مون هستين . اميدوارم من وهمسرم هم قابل باشيم و بزودي بتونيم در مراسم مشابهي كه براي شما و همسر خوشبختتون برگزار مي كنين حضور داشته باشيم ، تا شايد جبران محبت شما رو كرده باشيم ............

 سحر كه متوجه شده بود من دوباره خودم رو پيدا كرده و آماده مبارزه با او هستم گفت : حتما البته اين به  شرطي عمليه كه من بتونم مرد دلخواهم روبدست بيارم ، كه صد البته مطمئن هستم بدستش ميارم به هر قيمتي شده اونو به چنگ خواهم آورد.

نازنين گفت : چه جالب ........ شما يه جوري حرف مي زنين كه آدم فكرمي كنه براي بدست آوردن مرد مورد نظرتون بايد با فرد يا افرادي مبارزه كنين ............. و بلافاصله اضافه كرد حالا راست راستي شما براي بدست مرد دلخواهتون بايد بجنگيد . سحر گفت : آره يه جنگ خيلي سخت وسنگين ...............

در اين زمان نازنين حرفي زد كه يه لحظه سرم  گيج رفت ........... اون گفت : من دعا مي كنم شما توي اين جنگ برنده باشين ........ خداي من نازنين براي كسي دعا مي كرد كه مي خواست ما رو از هم جدا كنه.............

سحرلبخندي مغرورانه زد و گفت : من از تو ممنونم كه برام دعا مي كني اتفاقا به دعاي تو بيشتر از هركسي احتياج دارم .......... و .......

نازنين گفت: واسه چي؟...................

سحر گفت : هيچي ................بعدا انشالله سرفرصت........

بعد روبه من كرد و گفت : انشالله احمد آقا هم به كمك من مي اد تا منهم به آرزوم برسم .........

باز نازنين وسط حرفش پريد و گفت : شما روي همكاري منو احمد هر چي كه باشه مي تونين حساب كنين . ما شما رو بعنوان يه دوست تازه و خوب تنها نمي ذاريم......

بعد رو به من كرد و پرسيد : مگه نه احمد .

‌نمي دونستم چه جوري بايد به اون پاسخ بدم به همين دليل با لبخندي مصنوعي اين قائله رو تموم كردم ...... بعد از نازنين خواهش كردم بره و برام يه ليوان شربت از توي آشپزخونه بياره......... و به اين بهانه از اونجا دورش كردم و روبه سحر كردم و گفتم :.....ببين خانوم محترم من ازدواج كردم و تو الان توي مراسم جشن ازدواج من هستي ....... چرا مي خواي زندگي من رو خراب كني؟

 لحن صداش تغييير كرده بود ، باالتماس گفت : احمد من عاشق تو شدم ....... من نمي تونم بدون تو زندگي كنم ......... تورو خدا ........ من دوست ندارم تو رو اذيت كنم .... دوست ندارم تو رو توي فشار قراربدم ......اما من تو رو مي خوام.......... بخدا دوست  دارم ، مي فهمي من تورو مي خوام............... باهمه وجودم .................. من دختر مغروري هستم ......... اما حاضرم به خاطرتو همه چيزم رو فدا كنم ................ حتي غرورم رو ................ به شرطي كه تومال من باشي ...... فقط مال من.........

گفتم : شما مثل اينكه متوجه نيستي من نازنين رو ديوونه وار دوست دارم اون هم منو .....................مي توني اينو بفهمي. گفت : آره ، اما من هم تورو ديوونه وار دوست دارم .... خواهش مي كنم .......

دست من رو گرفت تو دستش و در حليكه قطره اشكي گوشه چشمش حلقه بسته بود گفت: احمد من نمي دونم چم شده ، من توي زندگيم تا حالا ازهيچكس .................. حتي خواهش نكردم ........... اما به تو التماس مي كنم ........... تو رو خدا ............ تورو به هر كه دوست داري ............ من رو از خودت دور نكن .....م ن رو از خودت نرون .... من بدون تو مي ميرم .......

دستم رو از توي دستش بيرون كشيدم و گفتم : شما مثل اينكه متوجه شرايط من و خودتون نيستين . من الان يك مرد متاهل هستم كه بشدت عاشق همسرم هستم ........... شما اگه واقعا عاشق من هستيد به خاطر اين عشقتون زندگي من رو به هم نزنين ...............

بعد از تمام شدن حرفاي من دوباره چهر ه اش عوض شد و گفت:من تو رو مي خوام و به هيچ قيمت و دليلي هم از اين خواستم برنمي گردم .............احمد من تورو بدست مي ارم......... حالا ميبيني ......... منتظرباش.

اعصاب جفتمون به هم ريخته بود . در اين زمان نازنين با سه تا ليوان شربت برگشت ............. تا منو ديد گفت : چي شده احمد ؟............... چرا قرمزشدي ؟....................

گفتم : چيزي نيست ، يه كم گرمم شده .......... اگه موافقي بريم يه خورده توي حياط قدم بزنيم ...........

گفت باشه........

 رو به سحر كرد و گفت : با اجازه شما ....

سحر كه حالش بهتر ازمن نبود لبخندي زد و گفت : خواهش مي كنم

و ما از او دور شديم و به طرف خروجي رو به حياط رفتيم.


 




جمعه 24 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 26 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل بيست و ششم : یک شب رویایی

 


ساعت هشت بود و كمكم دوستان نازنين يكي بعد از ديگري از راه مي رسيدن. نيم ساعت نگذشته بود كه تقريبا همه مهمون هاي نازنين رسيده بودند. ليلا و سپيده يكي يكي با اونا سلام عليك مي كردن وبه داخل راهنمايي شون مي كردن. نكته جالب اين بود كه تقريبا همه بچه ها با ديدن ليلا و سپيده اول مات مي شدن و بعد دودست ها دم دهن ويه جيغ كوتاه . خيلي ذوق زده تا آسمون  . با ورود سعيد به مهموني كه تقريبا نه و ده دقيقه اومد اين ذوق زدگي به برق گرفتگي تبديل شد. و زماني به اوج خودش رسيد كه ستار، شهرام و ابي هم از راه رسيدند .
مهموني حسابي داغ شده بود . من و نازنين مشغول خوش آمد گويي و خوش و بش بامهمونا بوديم . كه يك مرتبه با ديدن يك صحنه قلبم تو سينه ايستاد .سحر...................خشكم زد ......... اون اينجا چيكار مي كرد؟.................. مستقيم به طرف ما اومد.

نازنين تا اونو ديد به سمتش رفت و اونو سفت بغل كرد و با هاش روبوسي كرد و گفت : خيلي خوشحالم كردي .......... خوش اومدي ......... از تعجب داشتم شاخ در مياوردم ...... تو افكارم غوطه ميخوردم كه صداي سحر منو به محيط بر گردوند....... سلام احمد آقا ..............  تبريك مي گم ........... صورتش و به طرف صورتم آورد و به ظاهر براي تبريك گفتن به گونه هاي من ساييد و بوسه اي به آنها زد ............. بوسه اي كه مملو از حرف بود .............. او داشت قدرت نمايي ميكرد......... اومده بود تا به من حالي بكنه راه گريز براي من باقي نخواهد گذاشت . خداي من.............. چقدر مسلط و بي هراس اينكار رو كرد. بعد از اون مانند سرداري كه نشانه هاي فتح مسلم خودش رو مي بينه ......فاتحانه و با غرور ، خودش رو عقب كشيد و گفت : بشما گفته بودم همديگر رو بازهم مي بينيم ............. نازنين ساده من بي خبر از همه جا تنگ به او چسبيده بود و به حرفهايش گوش مي كرد بدون اينكه متوجه منظور اون باشه........ سپيده كه از دور متوجه حضور سحر در كنار ما شده بود خودش رو به ما رسانده و روبروي سحر ايستاد ...............

نازنين رو به سپيده كرد و گفت : آبجي سپيده سحر خانم رو كه مي شناسي ؟ هفته قبل هم تو مهموني بودن ........ دوست من واحمد ..............

 سپيده در حاليكه حالتي كاملا عادي به خودش گرفته بود گفت : ....... خب بازهم شما......

سحر هم خيلي آرام اما باقدرت گفت : بله گفته بودم ........ خاطرتون هست ......... اون هفته موقعي كه داشتم مهماني را ترك مي كردم ......

سرم داشت گيج مي رفت........ نمي دونستم چي بايد بگم و چيكار بايد بكنم.

سحر كه متوجه شده بود كه حسابي من رو توي منگنه قرار داده ، با طعنه گفت : خب فعلا مزاحمتون نمي شم ........شما به مهموناتون برسين ......... بعدا همديگر رو مي بينيم ................. و خرامان از ما دور شد.................

ليلا با دوتا ليوان شربت به طرفمون اومد و گفت  : اينم براي عروس و دوماااااااااااا ....... اما وقتي صورت من رو ديد .خط نگاه من رو دنبال كردو چشمش به سحر افتاد. بلافاصله متوجه ماجرا شد . خواست بطرفش بره كه سپيده يواشكي دستش رو گرفت و نگه داشت . و همه اين كار ها به گونه اي انجام شد كه نازنين متوجه نشد...........................

ليلا كاملا از عصبانيت سرخ شده بود و دندون قروچه مي رفت و زير لب گفت : كي اينو راه داده اينجا ........ چه جوري اينجا روپيدا كرده ...... عجب رويي داره .........

مي گفت و حرص مي خورد ......... از زور عصبانيت هر دوتا ليوان شربت هايي رو كه براي ما آورده بود خودش سر كشيد. نازنين در حاليكه مي خنديد  رو به ليلا كه حواسش پرت سحر بود كرد وگفت : ليلا جون ....خنك بود؟..............

ليلا بدون اينكه منظور اونو دقيقا متوجه شده باشه گفت : ........چي؟........

نازنين جواب داد :شربت ها........

ليلا گفت : آره ........ خنك بو ........................... آخ خدا مرگم بده من اونا رو براي شما آورده بودم ............. بخدا حواسم پرت شده يه لحظه همه چيز فراموشم شد

همه از اين كار ليلا زديم زير خنده .........

 سپيده يواشكي دم گوش من گفت : نگرانن باش من و ليلا مراقبش هستيم ...... تو هواي نازنين رو داشته باش دور ور اون

نره .......

 تشكر كردم و گفتم : باشه .

سپيده دست ليلا رو گرفت و كشيد و برد. درهمين زمان نادر با دوتا ليوان شربت ديگه رسيد ........ نازنين اون دوتا ليوان روفوري از دستش گرفت و گفت : اينم الان هر جفتش رو مي خوره ....... بازم زديم زير خنده وبه اين ترتيب كمي از استرس بوجود آمده در وجودم كم شد.......در اين زمان شهرام شروع كرده بود به خوندن و شلوغ بازي در آوردن و دختر هاهم داشتن حسابي كيف مي كردن ....... اونشب در طول تمام مهموني ليلا و سپيده رو مي ديدم كه سايه به سايه سحر حركت مي كنند و اونو زير نظر دارند . به همين دليل خيالم حسابي قرص شده بود ........... و همراه نازنين به مهمونا مي رسيديم. ساعت دوازده كم كم با آمدن خانواده بچه ها از تعداد مهمونا كم مي شد تا جايي كه جمع مهمونا به چهل نفر رسيده بود كه موندني بودن و مهموني كوچك تري تازه شروع شد .......... سحر در ميان مهمونا مي درخشيد و خود نمايي مي كرد..... در اين زمان نازنين دست من رو كشيد و با خودش بطرف گوشه اي از اتاق برد كه سحر ايستاده بود...........


 




جمعه 24 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 25 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل بيست و پنجم  : تدارک میهمانی

 

بعد از روز اول مدرسه همه چيز داشت به روال عادي خودش بر مي گشت .من طبق توافقي كه با آقاي ضرغامي كرده بودم ،ساعات آخر مدرسه رو خارج مي شدم و مي رفتم دنبال نازنين . خب راه دور بود و دلم نمي خواست عزيزترينم حتي لحظه اي چشم انتظار بمونه ........ روزهاي ضبط برنامه هام توي راديو وتلويزيون رو هم جوري برنامه ريزي مي كردم كه تداخلي پيش نياد........ طبق برنامه ريزي كه با نازنين كرده بوديم . افتاديم رو درسها . چون علاوه بر قولي كه به دايي جان و خانواده داده بوديم پايان بردن موفقيت آميز امتحانات براي من و نازنين جنبه حيثيتي و حياتي پيدا كرده بود.من به كار گزيني اداره قول داده بودم تير ماه رونوشت مدرك قبولي سال آخر دبيرستان رو ارائه بدم . كه اين ، هم شرط استخدام شدنم در سازمان و هم شروع به تحصيل در دانشكده بود . پس شروع كرديم ...... من با اجازه مامان ، بابا و دايي جان به خونه نازنين اينا اسباب كشي كردم .اين كار چندتا خاصيت داشت ، اول اينكه من به اداره خيلي نزديك مي شدم .
دوم اينكه صبح ها به راحتي نازنين رو به مدرسه مي رسوندم و بعد خودم به مدرسه مي رفتم ، اما اگه خونه ما مي مونديم . من بايد تا تجريش ميومدم نازنين رو مي رسوندم و دوباره با طي همون مسافت به طرف مدرسه خودم بر مي گشتم ..... كه اين زمان زيادي ازوقت منو مي كشت....... به هرصورت دوتايي شروع كرديم به درس خوندن .........من درساي خودم رو مرور مي كردم و به نازنين هم كمك مي كردم تا ساده تر مطالب درسي خودش روياد بگير .........نازنين خيلي جدي و خوب اهميت اين مطلب رو درك كرده وبسيار عالي پيش مي رفت به گونه اي كه خيلي زود اثر اين تلاش دو نفره خودش رو توي نمرات نازنين نشون داد . ما در حاليكه خيلي جدي اين كار رو پيش ميبرديم برنامه ريزي لازم رو براي ميهماني شب جمعه كه دوستان نازنين در اون شركت داشتند رو هم پيگيري مي كرديم. جدي تر از ما ليلا ،سپيده ، سعيد و داريوش دنبال قضيه بودند ، سپيده وليلا براي اينكه هم شاگردي هاي نازنين رو ذوق زده كنند . ترتيبي داده بودن تا دوستاني مثل حسن ، ابي ،شهرام و شهره در مراسم حضور داشته باشن.بالا خره روز پنجشنبه از راه رسيد. بچه ها همه كارهاي لازم رو از تزيين خانه گرفته ، تا برنامه ريزي غذايي خيلي دقيق و عالي به انجام رسونده بودند. پنجشنبه بعد از مدرسه ، نازنين رو به آرايشگاه رسوندم و خودم همه پيش هوشنگ رفتم و اون هم باز مثل دفعه گذشته سنگ تموم گذشت ...... اما اينبار نذاشتم حرفي بزنه سه تا صد تومني از توي جيبم در آوردم و بدون اينكه ببينه ، گذاشتم زير قاليچه ميز صندوقش وفقط موقعي كه داشتم خارج مي شدم

 گفتم : هوشنگ جان قابل شمار رو نداشت يه امانتي زير قاليچه پيشخونت گذاشتم ........ باز بابت همه چي ممنونم . قاليچه رو بالا زد و پول رو برداشت ودنبال من تا بيرون اومد كه بذار تو جيبم ........ اما هر كاري كرد نذاشتم . بالاخره رازي شد و تشكر كرد و گفت : ولي خيلي زياده............ گفتم : مگه يه مشتري چندبار تو زدگيش عروسي مي كنه......... اينم شيريني ناقابل عروسي ما . با من روبوسی كرد و گفت : دم شما گرم .سوار ماشين شدم و به طرف آرايشگاه نازنين رفتم . هنوز حاضر نبود . يك ربع ساعتي منتظر شدم تا از در آرايشگاه خارج شد . زيبا تر از قبل به نظرم ميرسيد . ناگهان چشمم به سرويس جواهري خورد كه سحر بعنوان هديه براي نازنين آورده بود . به نازنين گفتم : نازنين اين سرويس رو ............ نذاشت حرفم تموم بشه گفت : خيلي قشنگه مگه نه ؟ ............

چنان با شعف و لذت اين جمله رو بيان كرد كه دلم نيومد اون حسش رو خراب كنم .در حاليكه درمن استرس ايجاد مي كرد، بالبخندي ظاهري كه اون متوجه ظاهري بودنش نشد ، گفتم : ..... آره عزيزم قشنگه ......اما از اون با ارزش تر و زيبا تر خود تو هستي .... تو جواهر يكي يكدونه من .......

با ناز گفت : چي گفتي عزيز دلمن...........

تكرار كردم : تو زيباترين و با ارزش ترين جواهر عالم هستي .........

خنده اي كرد و دست انداخت گردنم و منو محكم وگرم بوسيد .......

گفتم : عزيزم هم آرايش خودت رو بهم ريختي هم يه علامت گنده تو صورت ولباي من گذاشتي ........

 در حاليكه قيافه جدي به خودش گرفته بود گفت :خوب تو هم مجازاتم كن .

چشماش رو بست و منتظر شد......من هم لبهامو روي لبهاش گذاشتم و بي خيال آدمهايي كه از كنار ماشينمون رد ميشدن شروع كردم به بوسيدن اون ...... تنها زماني به خودم اومدم كه ديدم دو بچه مدرسه اي شيطون و بازيگوش متحير و حيران واستادن كنار پنجره ماشين و با چشماي ور قلمبيده ، دارن ما دوتا رو نيگا ميكنن.شيشه رو كشيدم پايين و گفتم : سلام ......... دستپاچه و با لكنت جواب دادن .

لبخندي زدم و گفتم : فيلم سينمايي بود ، واساده بودين و ما رو نيگا ميكردين ..........

 يكيشون بدون اينكه فكر كرده باشه و از روي سادگي و با هيجان گفت : نه آقا ...... با حال تر بود ......

بلافاصله انگار تازه متوجه حرفي كه زده بود شده باشه گفت :آقا......آقا ......منظورمون.......

نذاشتم زياد اذيت بشن ، باخنده گفتم : مي فهمم ....... خب فيلم سينمايي تموم شد ....... بفرماييد .پسر دوم دست اولي رو كشيد و از ما دور شدن اما هر چند قدم بر ميگشتن و ما رو نيگاه ميكردن.از اين ماجرا دوتايي زديم زير خنده و بعد از چند لحظه ماشين رو روشنكردم و به طرف خونه راه افتاديم.وقتي رسيديم تقريبا همه چي حاضر بود..... ليلاو سپيده مرتب دستور ميدادن و داريوش و بچه ها هم ميدويدن.داريوش تا چشمش به منافتاد گفت : مگس بيباك مگه يه روز تنها و عاجز گيرت نيارم........منو گير اين دوتا شمر ذي الجوشن انداختي و رفتي پي كار خودت......... مثل خر دارن از من كارميكشن.....در همين زمان يدونه سيني خورد تو سرش و سپيده در حايكه نازنين رو ماچ مي كرد و قربون صدقه اش مي رفت گفت : اولا دور از جون .......... داريوش در حاليكه محل وارد آمدن ضربه تو سرش رو مي ماليد. نيشش تا بنا گوشش باز شد و گفت : خواهش ميكنم .............. سپيده ابروش رو گره داد و گفت : تحفه ....... منظورم دور ازجون خر بود ............ دوما : چشمت چهار تا ، تازه نصف وظيفه ات رو هم انجام ندادي . سوما ُ به جاي روده درازي بدو برو دنبال كارت كه عقب هستيم . و به شوخي يه اردنگ حواله باسن داريوش كرد .در همين زمان ليلا هم رسيد و ماچ بازار داغ داغ شد.مهموني چون مربوط به دوستان نازنين بود و همه دانش آموز بودن. قرار بود از ساعت هشت شروع و حداكثر دوازده تموم بشه.......... و تازه ساعت چهار و نيم بود....و ما وقت داشتيم تا يه كمي استراحت بكنيم و كمي هم غذا بخوريم ....... چون نرسيده بوديم نهار بخوريم ............... ما به دستور ليلا به اتاق خودمون رفتيمو زندايي برامون غذا گرم كرد و توسط  ليلا فرستاد بالا ما هم بعد از خوردن نهار موفق شديم دوساعتي تو بغل همديگه دراز بكشيم.