💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
در این سایت رمان های صلاح الدین احمد لواسانی با ویرایش بروز منتشر می گردد

دوشنبه 27 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 12 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل دوازدهم : سرویس برلیان


ساعت چهار ونيم بود كه سرو كله فرشته و آرام هم پيدا شد . يه كيسه زرشكي رنگ بزرگ دست فرشته بود و محكم چسبيده بودش ....... نازنين به طرفشون رفت و با هاشون روبوسي كرد ........ خيلي زود با هم ديگه جور شده بودن . به فرشته : گفتم اين چيه دستت گرفتي ..... دستم رو بردم جلو كه كيسه رو بگيرم زد پشت دستم و گفت : ف.....ض....و.....لي موقوف . همه زدند زير خنده و منم دستم و كشيدم عقب . نشستيم و آرام ميز وسط اتاق رو كشيد جلو ي خودش و فرشته ، محتويات كيسه زرشكي روي ميز خالي كردند ........ پر بود از بسته هاي قشنگ كوچيك كه به شكل زيبايي كادو شده بود ......... نازنين با هيجان و تعجب گفت : اينا چيه فرشته جون ........ آرام پريد وسط حرفش و گفت : عزيز دلم اين كادوهايي كه بچه ها ديشب براي شما آورده بودند . ما براي اينكه گم و گور نشه همه رو جمع كرديم و يه جا گذاشتيم و شب هم با خودمون برديم خونه ....... چون مي دونستيم اينجا هيچ چيزي سر جاي خودش نيست ....... الان هم آورديم كه با اجازه خودمون بازش كنيم ......... فرشته گفت : و البته حق حساب خودمون رو هم بگيريم ........ همه زدند زير خنده ........ من گفتم : از كجا معلوم قبلاً اين كار رو نكرده باشين ......... حرفم تموم نشده بود كه سه فروند كوسن روي مبل از سه جناح به طرفم پرتاب شدفرشته ، آرام و عشقم نازنين ........ گفتم : نازنين ..... تو هم ........ نازنين جواب داد : من عاشقتم ..... ديونتم ...... واسه ات مي ميرم ....... اما نبايد به آبجي فرشته و آرام از اين حرفا بزني ....... و اينبار با سه قبضه پوست پرتقال هدف قرار گرفتم . دستم رو به نشانه تسليم بالا بردم و اعلام پشيماني و ندامت كردم ...... و به اين ترتيب اولين نزاع جمعي كه چه عرض كنم همه عليه يه نفر خانوادگي به خير و خوشي پايان يافت . و فرشته ، آرام و نازنين مشغول باز كردن بسته ها شدند . هداياي بچه ها بلا استثنا ً از جنس طلا بود ۱۳۸ سكه پنج پهلوي ۲۱۵ سكه يك پهلوي و ۵ سرويس جواهر........ فرشته وقتي كار باز كردن هدايا و شمارش اونها تموم شد ..... گفت : به قول اصفهانيها بدم نيست ....... راستش خيلي هم خوبست ....... آدم هوس ميكنه شوهر كنه ......... باز همه زدند زير خنده . نازنين يه مرتبه مثل طرقه از جاش پريد .......... جوري كه همه تعجب كردند ....... از اتاق خارج شد و بعد از چند لحظه در حاليكه يه بسته كوچيك كادويي دستش بود وارد اتاق شد ........ بچه ها بلا استثنا شوكه شده بودند ...... نازنين بسته رو جلوي فرشته گذاشت وگفت : اينم باز كن آبجي جون ......... فرشته بسته رو گرفت و يه كم نيگا كرد...... آرام پرسيد : اين مال كيه ؟ نازنين رو كرد به من و گفت : اون خانم كه اومد با منو تو دست داد و سلام عليك كرد ....... كه بعدش هم رفتيم با هم رقصيديم يه لحظه سرم گيج افتاد ....... سحر ......... فرشته متوجه وضع من شد براي اينكه نازنين متوجه نشه دست نازنين رو گرفت و به سمت خودش كشيد . و يواش يواش شروع كرد به باز كردن بسته و در همين حال زير چشمي مراقب حال من بود ....... نميدونم چرا هر موقع ياد سحر ميافتادم پشتم تير ميكشيد ...... به عمرم از كسي اينجور وحشت نكرده بودم ........ خودم رو لعنت ميكردم كه چرا اونروز باهاش كل كل كرده بودم ....... بسته باز شد و يك سرويس برليان بسيار زيبا از داخلش نمايان شد . همه خيره شده بوديم به اون . خيلي زيبا بود ..... خيلي ........ وخيلي گران ......... بي اغراق بالاي پنجاه هزارتومان ميارزيد ....... يعني يك برابر و نيم پول ماشين ................... سرم دوباره به چرخش افتاد ................ از جام بلند شدم و به هواي دستشويي از اتاق بيرون رفتم . بعد از چند لحظه فرشته پيش من اومد و گفت : احمد چت شد ه ؟ ..... تو كه اينجوري نبودي ........ اصلا از تو بعيده ِ ....... گفتم : فرشته ازش مي ترسم .......... بد گيريه ..... تو خوب نشناختي ..... مي ترسم زندگيم رو بهم بزنه ......... مي ترسم ....... دستش رو گرفت جلو دهنم و گفت : خيلي خب حالا تمومش كن ............. خودت رو كنترل كن ، بعدا در موردش با هم حرف مي زنيم ......... نازنين اينجوري تو رو ببينه سكته ميكنه ......... برو يه آب به دست و صورتت بزن آماده شو دسته جمعي مي خوايم بريم در بند ...... اونجا حالت جا مياد ..... بعد خودش رفت يه چيزي از تو ماشينش بياره ...... من دست و صورتم رو شستم و به اتاق برگشتم ........ ديدم نازنين با كمك ليلا داره اون سرويس رو امتحان ميكنه......... خيلي زيبا بود به خصوص تو گردن و دست نازنين ...... اما حيف ......... به نازنين گفتم : فرشته ميگه مي خوايم بريم در بند ...... نازنين گفت : اره ........ گفتم : پس عزيزم بلند شو آماده شو .......... خودم هم رفتم به داريوش و بچه ها يه سري زدم و بعد از تشكر گفتم كه همه مي ريم در بند........ بچه ها هورا كشيدن و بقيه كار ها رو با سرعت به پايان رسوندن و همگي ساعت شش ونيم بود كه به طرف در بند حركت كرديم ........ 

 

 




دوشنبه 27 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 11 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل يازدهم : رقیبی بنام سحر

 

 

ماشينم رو ميخواستم عوض كنم.، يكي از بچه ها به هم خبر داده بود خواهر زاده آقاي دكتر اقبال وزير نفت . يه جگوار آبي خيلي قشنگ داره و ميخواد بفروشش . باهاش هماهنگ كردم و رفتيم توي انبار يكي از شركتهاي خصوصي آقاي دكتر ماشين رو ديديمجگوار آبي متاليك ، سند دست اول ، تازه دو ماه بود وارد ايران شده . خيلي قشنگ بود . چشمم رو گرفت ....... به رفيقم گفتم : قيمتش مهم نيست . مي خوامش.......كارش رو تموم كن ......... گفت براي فردا قرارش رو مي زارمگفتم : پس ساعتش رو شب خونه بهم خبر بده . فقط مي خوام حتما قبل از پنجشنبه زير پام باشهگفت : مسئله اي نيست. حتي اگه بخواي مي تونم الان رديف كنم ماشينو ببريگفتم : مي شه گفت آره ....... صبر كن ........رفت دفتر انبار كه تلفن بزنه . بعد از ده دقيقه برگشت و گفت : رديفه .....مي تونيم ببريم. فردا ساعت ۱۱ صبح تو محضر ِ اول خيابون نياوران قرار گذاشتم ، براي سند زدن . ازش تشكر كردم و قرار شد اون ماشين منو كه فورد تانوس بود ببره كه ترتيب فروشش رو بده . و من هم با جگوار برمسوار شدم و به طرف كارواش ِ سر ظفر رفتم . تا ضمن شستن اون يه چكاپ هم انجام بگيره. ساعت ده دقيقه به يك بود كه ماشين مثل يك عروسك جلوي چشمم قرار گرفت . دلم مي خواست فقط ساعتها وايسم و نيگاش كنم . اما عشقم منتظرم بود . پس سوار شدم و با سرعت به طرف تجريش حركت كردم . دير شده بود . وقتي رسيدم نازنين با چند تا از دوستاش ايستاده بود و نگران اينور و اونور رو نيگاه مي كرد . جلوي پاش ترمز كردم . چون نميدونست ماشين رو عوض كردم . و از طرفي متوجه من نشده بود . روش رو برگردوند و زير لب يه چيزي گفت . شيشه رو دادم پايين و گفتم خانم خوشگله چند دقيقه دير اومدم با هام قهر كردي ؟ صداي منو كه شنيد ، برگشت و گفت : عزيزم تويي ........... بعد با دوستاش كه محو تماشاي ماشين من شده بودند . خداحافظي كرد و سوار شد . ذوق زده پرسيد مال كيه ؟ گفتم : مال تو.............. گغت : نه ........ جدي ؟ ............... گفتم : خريدمش ............. .چطوره ؟............... گفت : خيلي قشنگه ......... نه .... معركه است ......... گفتم : مخصوصا به خاطر فردا شب خريدمش ............ گفت : ممنونم ............ به خاطر همه چي ............... گفتم : خب چيكار كنيم ؟ گفت : ميشه يه سر بريم خونه ما ؟ .............. گفتم : چرا نشه......... بريم . دور زدم و به طرف خونه دايي اينا حركت كردم وقتي رسيديم بوي مطبوع قورمه سبزي از پنجره آشپزخونه ، كه رو به كوچه باز مي شد . به دماغم خورد . نازنين گفت : قورمه سبزي افتاديم .......... كاري كه نداري؟ ........ دير كه نميشه ؟ ................. گفتم : نه برنامه خاصي نداريم ......... گفت : پس پيش بسوي قورمه سبزي مامانم اينا ........... و از ماشين پياده شد .............. منم ماشين رو پارك كردم و وارد خونه شدم . زن دايي به استقبالمون اومد و هردمون رو بوسيد وگفت : دلمون تنگ شده بود . گفتم : زن دايي ما يكشب پيش شما نبوديم . گفت : وقتي پدر و مادر شدين مي فهميين . براي ما همين يكشب مثل هزار شب مي مونه ............ بعد ادامه داد : خب حالا زودتر برين دستاتونو بشورين بياين كه قورمه سبزي فرد اعلا داريم . نازنين گفت : مي دونيم ........ تا چند دقيقه ديگه آماده خوردن مي شيم ......... بعد از نهار با زندايي در مورد ميهماني هفته بعد كه قرار بود دوستان نازنين رو دعوت كنيم حرف زدم و قرار شد زندايي اين مطلب رو با دايي در ميون بذار . و گفت البته فكر مي كنم . مشكلي نداره اما بهتر از نصرالله خان هم سوال كنم ..... بعد هم در مورد برنامه پنجشنبه يكم صحبت كرديم و قرار شد زندايي زنگ بزنه مدرسه و اجازه نازنين رو براي پنجشنبه از مديرشون بگيره كه نره مدرسه . ساعت چهارو نيم بود كه دايي هم اومد و اول كلي قربون صدقه نازنين رفت و باهاش سربسر گذاشت بعد با هم در مورد مراسم پنجشنبه حرف زديم .............. بعد از من پرسيد : ماشينت دم در نبودگفتم : عوضش كردم ............. يه جگوار خريدم اونطرف كوچه توي سايه پاركش كردم ......... گفت : مبارك باشه ........... . چرا نياورديش توي پاركينگ؟ .................. گفتم : با اجازتون بايد بريم دنبال يه سري از كار ها براي پس فردا ......... گفت : پس مي خواين برين ؟ ............. گفتم : اگر شما اجازه بدين .................. گفت : هركاري صلاح ، انجام بدين ..... براي ما همين كافيه كه بدونيم سرحال و خوشحال هستين .......... همين .......... تا ساعت شش خونه دايي بوديم و اجازه برنامه هفته بعد رو هم گرفتيم و بعدش زديم بيرون .................... صبح زود از خونه خودمون زديم بيرون ....... اول نازنين رو دم در مدرسه پياده كردم و به طرف جام جم رفتم . اداره كاري نداشتم . فقط مي خواستم سري به بانك بزنم و براي ماشين پول از حسابم بردارم . با رييس بانك رفيق بودم . سالها بود كه توي اون بانك حساب داشتم . سلام عليك كردم . گفتم : سي هزارتومن مي خوام برداشت كنمبا لهجه شيرين اصفهانيش گفت : بسلامتي مي خواين خونه بخرين . منم به شوخي با لهجه اصفهاني بهش جواب دادم : نه با اجازدون موخوام ماشين بسونم . قاه قاه زد زير خنده و گفت : خبس، مباركس ايشالا . و ادامه داد : راستي يه چيزايي شنيدم ......... دروغس يا راستسگفتم : راستس ...... چه جورم راستس . گفت : خبس .........، اينم مباركدون باشه . تشكر كردم و بعد از گرفتن پول و خداحافظي با بچه ها و رييس بانك ، از اونجا زدم بيرون . ماشين رو زير تابلوي توقف ممنوع پارك كرده بودم . واسه همين اولين برگه جريمه ماشين رو كه زير برف پاك گذاشته بودن دشت كردم . بيست تومن . برگه رو روي داشبرد گذاشتم و ماشين روشن كردم و راه افتادم . براي رفتن به محضر زود بود تازه ساعت نه و ده دقيقه بود. دستي به شكمم كشيدم و گفتم : مثه اينكه امروزم كله پاچه رو افتاديم . به طرف سر خيابون فرشته برگشتم و رفتم يه راست سراغ كله پزي و يه سور حسابي زدم . عاشق كله پاچه بودم . البته كله پاچه خوردنم هم تشريفات خاص خودش رو داشت. شكرالله هم كه از اهالي كرمانشاه بود و پاي ديگ ومي ايسّاد مي دونست چيكار بايد بكنه . نون رو كه تريت ميكردم . سه بار آب ميگرفت رووش و خالي ميكرد تا به اصطلاح نون سنگك ريز شده با آب كله پاچه نرم بشه و زهرش رو كه منظور خشكيش بود رو از دست بده . بعد نصف مغز و دوتا چشم و مقداري خوواك و گوشت شله رو با كمي آب با هم ميساييد و مثل حليم نرمش ميكرد و روي نون ها ميريخت بعد يه ته ملاقه آب و يه ملاقه هم آب روغن روش . با آبليمو وفلفل فراوون . اسمش رو گذاشت بود معجون پهلوون احمد. بهر صورت بعد از خوردن صبحانه به طرف محضر حركت كردم . زود بود اما كار ديگه اي نمي شد كرد . بايد طبق قرار راس ساعت يازده محضر مي بودم. نمي تونستم دنبال كارهاي ديگرم برم چون اونوقت به موقع به محضر نمي رسيدم . خدا خدا مي كردم اونا زودتر بيان كه ديدم سرو كله رفيقم پيدا شدصداش زدم : محسن ..... منو ديد و به طرفم اومد جواني رو كه همراش بود معرفي كرد و گفت : آقا سيامك................ احمد آقا . دست داديم .................. محسن ادامه داد : خوب شد زود رسيدي . آقا سيامك ماشينت رو مي خواد و الان هم اومده براي تموم كردن كار . گفتم ريش و قيچي دست خودته هر كار لازمه انجام بده . رفتيم تو محضر و تا صاحب جگوار بياد ماشينم و به نام آقا سيامك زديم . داود خودش صبح زود رفته بود و خلافي ماشين رو گرفته بود . در همين موقع يه دخترخانم خيلي خوش تيپ و خوشگل وارد محضر شد . يه لحظه همه چشم ها به طرف اون برگشت . محسن گفت : سحر خانم اومد.... بعد جلو رفت و دست داد و سلام و عليك كرددرهمين زمان محضر دار منو صدا كرد كه اسناد مربوطه رو امضا كنم . آخرين امضا رو كه پاي اسناد انداختم محسن با اون دختر به طرفم اومد و مارو به هم معرفي كرد : احمد آقا....... سحر خانم....... سلام كردم و دست داديم . داشتم فكر مي كردم اون كي مي تونه باشه . كه محسن ادامه داد خانم اقبال صاحب جگوار هستند . من تا اون لحظه فكر مي كردم . برادر زاده آقاي دكتر اقبال و صاحب اون ماشين يه مرده . اصلا نمي تونستم تصور كنم يه همچين ماشيني متعلق به يك دختر باشه ........ بهر صورت جا خورده بودم و اون هم متوجه تعجب من شده بود و براي اينكه تير خلاص رو زده باشه گفت : شتابي رو كه دوست داشتم ، نداشتبد جوري حالم رو گرفته بود . تو دلم گفتم : شانس آوردي . چون من ديگه مردي متاهل هستم . و گرنه هم چين دماغتو خاك مال مي كردم كه همدمت ميشد آهنگ هاي داريوش و اشگ وآه عاشقي . انگار متوجه شده بود كه باخودم چي فكر مي كنم ، براي اينكه حالم درست حسابي بره تو شيشه گفت : اما بدرد شما ميخوره . چون بهتون نمياد اهل سرعت و اين حرفا باشين . از لحنش فهميدم كه چشمش رو گرفتم و اين حرفا رو مي زنه تا اول برتري خودش رو تثبيت و بعد ضربه ام كنهمنم كه فرصت رو مناسب ديدم . ضربه مهلك و كاري رو وارد كردم و گفتم : شما درست فهميدين . آخه يه مرد متاهل ديگه متعلق به خودش نيست و بايد فكر كسي كه چشم براه و منتظرشه باشه ...... اين رو كه گفتم تو چهر ه اش خوندم كه حسابي جا خورده ........ سكوتش هم مويد اين مطلب بود . محسن تا اين لحظه مثل آدماي گيج و منگ دهن ما دوتا رو نگاه مي كرد. به خودش اومد و براي اينكه مسئله رو خاتمه بده . گفت : سحرخانم ببخشيد . اگه ممكنه شناسنامه تون و سند ماشين رو بدين . سحر دست كرد تو كيفش و شناسنامه و سند ماشين رو در آورد و داد دست محسن . محسن هم بطرف ميز دفتر دار رفت و اسناد رو به اون داد تا اسناد لازم رو تنظيم كنه ...... سحر رو به من كرد و گفت : ولي اصلا بهتون نمي آد . با اينكه متوجه منظورش شده بودم خودم رو زدم به اون راه و گفتم : خريد جگوار . نگاه معني داري به من كرد و گفت : اينكه متاهل باشينگفتم : نيستم . يه برقي تو چشماش زدادامه دادم . اما پس فردا ميشم . پنجشنبه عقد كنونم . انگار كرديش تو يه حوض آبجوش قرمز شد. فهميد . حريف كوچيكي نيستم . گفت : من كه تا با چشماي خودم نبينم باورم نمي شه . گفتم : اينكه مشكلي نيست . افتخار بدين پنجشنبه شب در خدمتتون باشيم . يه جشن كوچيك دوستانه داريم . گفت : اين دعوت تون رو جدي بگيرم يا بزنم به حساب تعارفات معمول . جواب دادم من اهل تعارف نيستم ........اگر افتخار بدين خوشحال مي شيم . هم من هم نازنين . گفت : پس عروس خانم خوشبخت نازنين خانم هستنبايد خيلي زبل باشه كه شما رو بدام انداخته . پاسخ دادم : والله چه عرض كنم . در همين زمان محسن اونو صدا كرد كه بره اسناد رو امضا كنه بعد هم نوبت من شد . پول هارو به محسن دادم كه به سحر بده و رفتم اسناد رو امضا كنم . وقتي برگشتم ديدم محسن داره با اون كلنجار ميره فكر كردم سر مبلغ كميسيونش . جلوتر كه رفتم محسن گفت : اين آقا احمد اينم شما . گفتم : چي شده ؟ سحر رو بمن كرد وگفت : هيچي . مي خوام ماشين رو بعنوان هديه عروسي تون از من قبول كنينگفتم : از شما ممنونم . اما ما نيم ساعت بيشتر نيست كه با هم آشنا شديم . نه من ميتونم قبول كنم . نه دليلي براي قبول كردن وجود داره ..... گفت : براي من مهم نيست پولش . گفتم مي دونم . اما منم به اندازه خودم دارم متوجه شد حرف بدي زده . بلافاصله گفت : نه ببخشين منظورم اصلا اين نبود ........ گفتم : متوجه هستم . از لطفتون ممنونم . اما نمي تونم اين هديه رو قبول كنم منو ببخشين . ديگه ادامه نداد ، فقط گفت : شما ببخشين . حق با شماست . كار تموم شد و با هم از محضر اومديم بيرون . موقع خداحافظي دستش رو دراز كرد و دست داد و گفت : آدرس ندادين . نا باورانه آدرس خونه رو بهش دادم . پرسيد : از كي برنامه شروع ميشه . گفتم : ده شبگفت : پس مي بينمتون . گفتم : خواهش ميكنم ..... حتما ؛ خداحافظي كرد و رفت . محسن كه هنوز مبهوت بود گفت : خدا شانس بده ......... گفتم : چيزي گفتي ؟ خودش رو جمع و جور كرد و گفت : نه ..... نه ........ بقيه پول هارو به من پس داد و منم هزار و پونصد تومن بهش براي خريد وفروش دوتا ماشين كميسيون دادم و گفتم بسته يا بازم بدم... گفت زياد هم هست ...... از شما خيلي به ما رسيده ......... احمد آقا پولت بركت داره . يه صدي هم بهم ميدادي ميگفتم خدا بده بركت ......... چون كار ده هزار تومن رو ميكنه ........ بعد از تشكر خدا حافظي كرد و رفت . منم به طرف مدرسه نازنين حركت كردم . بعداز سوار كردن اون به طرف بانك حركت كردم كه تا قبل از تعطيل شدن مازاد پول ماشين رو به حسابم برگردونم . اين كار رو كردم . براي نهار به رستوران قصر موج تو ميرداماد رفتيم بعد از نهار بود كه دم در رستوران يه زن كولي راهمون رو بست و با اصرار خواست كه برامون فال بگيره و آينده مون رو پيش بيني كنه ............ من اصلا از اين چيزها خوشم نمي اومد ، اما با اصرار نازنين قبول كردم . زن كولي دست نازنين رو گرفت و شروع به حرف زدن كرد ..........خانوم جان درد وبلات بخوره تو سر گلنار خاتون كه من باشم ........ خوش قلبي و خوش نهاد ........... رنج ديگران رنجته و........... درد ديگران غمت .......... جونم بگه براي خانوم خوشگله خودوم ........ دل پاكي داري و....... يه عشق افلاطوني مهمون اونه ....... غم زياد خوردي اما بدستش آوردي ............ مراقب باش كه نگهداشتنش سخت تر از بدست آوردنش ..... يه حسود داري ................. ميخواد از دستت درش بياره ......... خيلي زرنگه ................ جونم بگه برات....... زورش هم زياده........اما تو دلت قويه...... پشتت به كوهه........ نترس باهاش بجنگ ........... يك مرتبه رنگ چهره اش عوض شد و سكوت كرد. من اعتقادي به حرفهايي كه ميزد نداشتم . اما وقتي حرفش رو قطع كرد حس بدي بهم دست داد . تغيير رنگ چهره اش كاملا حقيقي بود ...... هراس و غم بزرگي تو صورتش هويدا بود گفتم : چي شد چرا ادامه نميدي ........ دست و پاش و جمع كرد و گفت : همين بود ...... هرچه نازنين اصرار كرد ديگه چيزي نگفت .............. خواستم پولي بهش بدم . اما هر كاري كردم ، قبول نكرد . واسه همين به طرف ماشين رفتيم ..... تا سوار بشيم و بريم ميدون محسني ............ وقتي سوار ماشين شديم نازنين متوجه شد كيف دستي اش را تو رستوران جا گذاشته . واسه همين من بر گشتم او نو بيارم كه ديدم زن كولي هنوز اونجاست . وقتي من و ديد بطرف اومد و گفت : آقا مراقب خودتون و عروستون باشين ...... مبادا از هم غافل بشين ....... من جدايي رو تو طالع تون ديدم ....... دلم نيومد به اون فرشته اين رو بگم . آقا من كارم فال گيري ِ، تا حالا اينجور غصه دار نشده بودم از سرنوشت اونايي كه آينده شون رو بهشون ميگم ............. دروغ چرا بگم ...........هري دلم ريخت پايين از اين حرفش .......... اين يك هشدار بود ........... نگران شده بودم ، شديدا تو فكر فرو رفته بودم ......... اصلا حواسم به اطرافم نبود ...... زماني به خودم اومدم كه نازنين داشت بشدت تكونم ميداد و مي گفت : خوابت برده ........ هي ...... مجنون من ....... نگاهي به اطرافم كردم ......... اثري از زن كولي نبود ......... رفته بود و من رو با دنيايي سوال و التهاب و گيجي ......... جا گذاشته بود ........... نازنين ، من و بر و بر نگاه ميكرد و ميخنديد ....... گفت : عزيزم ......حواست كجاست ؟ خودم رو جمع جور كردم و گفتم : همين جا ............ ببخش ياد يه چيزي افتادم ....... گفت : كيفم رو آوردي ؟ گفتم : الان ميارم . فوري داخل رستوران رفتم و كيفش رو آوردم و به طرفه ميدون محسني حركت كرديم . ميخواستم يه دست كت شلوار مشكي جير براي خودم و يكدست لباس سفيد و يه سرويس طلا براي نازنين بخرم ........ ميدون خيلي شلوغ بود و جاي پارك به سختي پيدا ميشد . تو يكي از كوچه هاي فرعي پارك كردم و اول رفتيم توي جواهر فروشي جواهريان . نازنين نمي خواست چيزي بخره . اما با اصرار من بالاخره يك سرويس رو انتخاب كرد و خريديم . بعد رفتيم و يكدست لباس سفيد قشنگ كه ويژه مراسم نامزدي بود خريديم . آخر از همه هم كت شلوار من . در تمام طول اين مدت من يك لحظه هم چهره ناراحت و حرفهاي زن فالگير از ذهنم دور نشد بالاخره پنجشنبه موعود از راه رسيد . همه چيز آماده و مهيا بود براي آغاز يك زندگي خوب و شيرين ...... صبح ساعت ده نازنين و مامان رو بردم خونه دايي اينا . چون قرار بود با زن دايي برن آرايشگاه ........مامان از خوشحالي رو پاش بند نبود . دايم به شيوه خودش قربون صدقه ما دوتا ميرفت . بالاخره رسيديم ، اونا رو پياده كردم و براي ساعت دو نيم بعد از ظهر جلوي آرايشگاه قرار گذاشتيم ......... من هم رفتم كه به كارهاي خودم برسم . اول رفتم كارواش . دادم تو و بيرون ماشين رو حسابي شستن و برق انداحتن . بعد رفتم آرايشگاه . اونجا با داريوش قرار داشتم ، وقتي رسيدم ديدم نشسته و داره اصلاح ميكنه . وقتي وارد شدم هوشنگ به استقبالم اومد و مجددا بهم تبريك گفت و من رو برد نشوند رو صندلي و كارش رو شروع كرد . يكساعت و نيم با موهاي سرم ور رفت و آخر سر اونارو شست ، سشوار زد و مدل داد . بعد هم گفت : احمد جان ديگه هر كاري بلد بودم كردم . نگاهي كردم ديدم واقعا سنگ تموم گذاشته .يك اصلاح كامل و بي نقصداريوش كه كار اصلاح سر وصورتش تموم شده بود و روي صندلي انتظار نشسته بود ، گفت: الحق كه شاهكار كردي آقا هوشنگ . من مونده بودم اينو جونور رو چه جوري به مهمونا نشون بدم كه نترسن . درحاليكه از روي صندلي بلند شده بودم به طرفش رفتم و گوشش رو گرفتم و گفتم : بزغاله بازچونه تو به كار افتاد ....... درحاليكه سعي ميكرد گوشش رو آروم از لاي انگشتاي من بكش بيرون گفت : بابا شوخي كردم . فيل مرده و زنده اش صد تومنه . شما اجل بر اين حرفا هستي ...... يه ذره گوشش رو پيچوندم و گفتم چه غلط ها لغت هاي قلمبه ، سلمبه ياد گرفتي . با زبون بازي گفت : ما شاگرد مكتب خونه شما هستيم . قربان ..... همه خندشون گرفته بود از حرفاي اون . هوشنگ گفت : احمد آقا من ضامن . گوشش رو ول كردم و گفتم .... فقط محض خاطر هوشنگ خان . داريوش گفت : ما كوچيك هوشنگ خان و اون قيچي تيز گوش برش هم هستيم . بعد به طرف هوشنگ رفت و شروع كرد به ماچ كردن اون و گفت ‌: اينم براي اثبات ارادتمون به ايشون . در همين حال دست كردم تو جيبم و يه پك اسكناس صد توماني از جيبم در آوردم كه بدم هوشنگ ، كه دستم رو گرفت و به طرف جيبم برگردوند و گفت : مطلقا از اينكارها نكن كه ناراحت ميشم . اين رو ميهمون مني ......... گفتم : آخه نميشه كه ، اينجور موقع ها رسمه كه شيريني هم ميدن ....... نه اينكه پول هم نگيرن ....... گفت : رسم و رسوم جاي خودش من دوست دارم امروز رو مهمون من باشي . شيريني هم ميخواي بدي دم شما گرم . يكي از بچه هارو ميفرستيم شيريني مي خره و مياره . اما اصلاح رو دوست دارم مهمون من باشي . بعنوان هديه عروسيت . ديدم اصرار بي فايده است . همون صد تومن رو دادم دست شاگرد هوشنگ و گفتم : امروز همه بچه ها نهار مهمون من هستند ميري هركي هرچي ميخوره براش مي گيري . بعد هم از هوشنگ به خاطر زحمتي كه كشيده بود تشكر كردم و با داريوش زديم بيرون و بطرف آرايشگاهي كه نازنين اينا رفته بودن حركت كرديم.يك ربع زود رسيده بوديم . خبر داديم كه رسيديم و پشت در منتظريم . بعد از نيم ساعت مامان و نازنين و زندايي از در آرايشگاه اومدن بيرون در حاليكه نازنين مثل ماه شده بود . چند لحظه محو تماشاي نازنين شده بودم . كه مامان گفت : وقت براي تماشاي اين فرشته خوشگل زياد داري . حالا بريم كه روده كوچيكه بزرگ رو خورد . خيلي خجالت كشيدم ........ نازنين هم سرش رو انداخته بود پايين ، صورتش از شرم سرخ ، سرخ شده بودهيچي نگفتم : سوار شدم و راه افتاديم . مامان تو راه يه كم سر بسر داريوش گذاشت و داريوش هم مطابق معمول كم نياورده و بلبل زبوني مي كردبالاخره رسيديم خونه ، تا زندايي در رو باز كرد . اردشير و اشكان كه با بابا اومده بودن خودشون رو به ما رسوندن وخيره شدن به ما . اردشير گفت : داداشي چقدر خوشگل شدين ......هم شما هم زن داداش . گرفتمش ، يه ماچش كردم و گفتم : داداشي چشمات قشنگ مي بينه . در حاليكه محكم خودش رو به پاهاي من چسبونده بود با هم به اتاق رفتيم . بابا و دايي جان نشسته بودن و حرف ميزدن . مامان و زندايي بعد از يه سلام و عليك كوتاه دويدن تو آشپزخونه تا هرچه زودتر نهار رو بكشن ، تا بخوريم و بريم به سمت محضر..... ساعت چهار بود كه لباس هامون رو پوشيديم و به طرف محضر كه تو خيابون شاه ، خيابون قوام السلطنه بود راه افتاديم . خان دايي ساعت پنج اونجا منتظر ما بود . پنج دقيقه به پنج رسيديم . خان دايي هم ، در حاليكه لباس پلو خوري خودش رو پوشيده بود دم در محضر قدم ميزد همه در حال پياده شدن از ماشين سلام كرديم . داريوش هم با خان دايي سلام و عليكي كرد و گفت : انشالله عروسي خودتون خان دايي . خان دايي نگاهي به سرتا پاش كرد و گفت : مادر نامرد باز تو بلبل زبوني كردي ؟ همه زدند زير خنده . خان دايي از مامان پرسيد : شناسنامه ها رو آوردين يا نه ؟ مامان سلام كرد و گفت : بله خان داداش اينجاست ، در همين حال دست كرد تو كيفش و شناسنامه هاي من ، نازنين ، بابا و دايي رو از تو كيفش در آورد و دست خان دايي داد و گفت : من همه رو از صبح گذاشتم تو كيفم كه يادمون نره . خان دايي سري به علامت رضايت تكون داد و گفت : خب سريع تر بريم تو كه دير ميشه ......... مثل اينكه خان دايي بيشتر از همه عجله داشت كه اين كار هرچه زودتر انجام بشه....... داخل محضر شديم و خان دايي يك راست سراغ پيرمردي كه گوشه دفتر بود رفت و چيزي بهم گفتن و شناسنامه هارو به اون داد . پير مرد هم كه معلوم بود صاحب محضر است . شروع به نوشتن مطالبي از روي شناسنامه ها كرد و بعد از ده دقيقه ما رو صدا كرد و مراسم شروع شد . بعد از گرفتن وكالت از نازنين و من شروع به خوندن صيغه عقد كرد . ودر آخر گفت : مبارك است انشالله ........ بعد من حلقه اي رو كه تهيه كرده بوديم دست نازنين كردم و او هم همينطور . خان دايي رو به من كرد و گفت : مهريه زنت رو بده . به داريوش گفتم داريوش سكه هارو بده ......... داريوش دودستي زد تو سرش و گفت : اي داد بيداد ........ ديدي چي شد..... سكه ها....... گفتم سكه ها چي؟....................... گفت : سكه ها رو........................ مامان گفت : سكه هارو چي؟......... گفت : سكه هارو گذاشتم توي اين جيبم ......... همه گفتيم : خب ................ گفت : خب به جمالتون ..... الان هم همين جاست ...... سكه هارو از جيبش در آورد و به همه نشون داد . خان دايي با نوك عصاش آروم به پهلوش زد و گفت : تو خل و چل كي مي خواي درست بشي...... خدا عالمه ............... داريوش خنده اي كرد و گفت : زنم بدين درست مي شم ....... خان دايي هم گفت : آخه مگه مردم توپ كله شون خورده ، به چلي مثل تو زن بدن ....... تازه تو هنوز دهنت بوي شير مي ده . داريوش رفت سراغ خان دايي و يه ماچش كرد و گفت : دايي جون راه داره من از فردا ديگه شير نمي خورم و از آدامس استفاده مي كنم كه ديگه دهنم بوي شير نده............. خان دايي گفت : گيرم كه اين و درست كردي ، تاب مخت رو مي خواي چيكار كني......... داريوش دستي به سرش كشيد و كمي فكر كرد و گفت : راست مي گين . اين يكي رو كاريش نمي شه كرد ...... همه زديم زير خنده ......... سكه هارو گرفتم و به نازنين دادم ....... خوشبختانه سر خان دايي با داريوش گرم بود و متوجه تقلبي كه ما در خريد پنج پهلوي به جاي يك پهلوي كرده بوديم نشد ....... بعد از تشكر از محضر دار دسته جمعي از محضر خارج شديم .................. مامان و بابا قرار بود شب رو خونه دايي اينا بمونن . براي رسوندن اونها تا تجريش رفتيم . مامان ازمن خواست كه كمي ديرتر به مراسم بريم . و توضيح داد معمولا عروس و داماد كمي ديرتر به مراسم جشن مي رن كه همه ميهمانان آمده باشند . من هم پذيرفتم و براي اينكه كمي استراحت كرده باشيم و آماده ميهماني كه تا نزديكي هاي صبح طول مي كشد . باشيم با نازنين به اتاقمان رفته و كمي كنار هم دراز كشيديم . هردو بر اثر خستگي ، خيلي زود خابمون برد . ساعت نه بود كه مامان اومد صدامون كردبلا فاصله از جا بلند شديم و بعد از شستن دست و صورت آماده رفتن شديم وقتي پايين رفتيم ديدم مامان....... منقل اسفند بدست دم در منتظر تا براي ما اسفند دود كنه.......... به هرصورت ما رو از زير قران رد كردند و مشتي اسفند بر آتش ريختند . بعد از آن بود كه ما اجازه پيدا كرديم از خونه خارج بشيم . بنا به سفارش مامان بدون عجله و خيلي آرام به طرف خونه حركت كرديم . ساعت ده و بيست و هشت دقيقه بود كه به خونه خودمون رسيدم تا ما ماشين رو پارك كنيم و پياده بشيم سر وكله فرشته و آرام پيدا شد. بيرون امده بودن و دوتا دستمال تيره هم همراهشون بود ................ فرشته گفت : امشب نوبت ماست چشماي شما دوتا رو ببنديم ............. گفتم : فرشته ........ آخه .......... حرفم رو قطع كردو گفت : آخه ... ماخه.... من سرم نمي شه همين كه گفتم . بايد چشماتونو ببنديم . ناچار پذيرفتيم ................. چشماي هردوتامون رو بستن ، بي اختيار ياد شب نامزديمون افتادم . باخودم گفتم : ما كه از اين چشم بندي بازيها كه بدي نديديم بزار ببينيم امشب چه خيري پشت اين چشم بستن وجود داره ...... ما رو كور مال كور مال بردن تو خونه . وقتي وارد شديم همه دست ميزدن . مارو وسط خونه و در حاليكه دست هم رو گرفته بوديم رها كردن در همين حال يكدفعه همه ساكت شدندو اركستر شروع به نواختن كرد . اورتور آه اي رفيق بود ........... اورتور كه تموم شد صداي ستار تو گوشم پيچيد . آه اي رفيق..... آه اي رفيق...... از چه فراموش كرده اي ...... چشم بند خودم و نازنين رو در آوردم و حسن رو ديدم كه داره براي من و نازنين ميخونه ...... يه لحظه تو چشماي نازنين نگاه كردم . برق عشق و شور از توي چشماش به همه جونم دويد . اونو بغل كردم و رقصيديم . درست انتهاي آهنگ حسن ............ ابي شروع كرد . نازي نازكن كه نازت يه سرو نازهنازي نازكن كه دلم پر از نيازه..... شب آتيش بازي چشماي تو يادم نمي ره مجلس حسابي گرم شده بود ومن و نازنين از مجلس داغ تر. و همه اينا با برنامه ريزي فرشته و آرام انجام شده بود . بعد از تمام شدن آهنگ ابي با نازنين به طرف ستار و ابي رفتم و ضمن روبوسي با هردو شون از اينكه محبت كرده بودن و به جمع ما اومده بودن تشكر كردم . ستار بعد از روبوسي وتبريك گفتن عذر خواهي كردو گفت ، چون برنامه از پيش تعيين شده داره بايد بره . اما ابي موند . مجددا ازش تشكركرده و تا دم در بدرقه اش كردم . در اين زمان آرام پشت ميكرفون رفت و گفت : حالا نوبت آهنگهاي شاد براي رقصيدن ِ ............. اركسترش بلا فاصله شروع كرد به نواختن ...... ديگه كسي به كسي نبود همه ميزدن وميرقصيدن و تو هم مي لوليدن . من و نازنين براي استرحت به جايي كه برامون درست كرده بودن رفتيم و نشستيم .......... چند لحظه اي از نشستن مون نگذشته بود . كه چشمم افتاد به سحر كه داشت آروم و با وقار به طرفمون مي اومد . راستش ته دلم به جوشش افتاد....... حس خوبي نداشتم ......... وقتي نزديك ما رسيد . سلام كرد و دستش رو به طرف نازنين دراز كرد و با ادب اما كنايه گفت پس نازنين جون كه دل شما رو تسخير كرده ايشون هستن .......... نازنين لبخندي معصومانه زد و كمي سرخ شد ......... سحر ادامه داد : بهت تبريك ميگم نازنين جون خوب شكاري رو زدي . نازشست داري جعبه اي از توي كيفش در آورد و به نازنين داد و مجددا تبريك گفت و بعد از دست دادن دوباره با نازنين دستش رو به طزف من دراز كرد . از روي ادب دستم رو جلو بردم و باهاش دست دادم ........... وقتي دستم توي دستش قرار گرفت ، محكم اون رو نگهداشت . به گونه اي كه نمي تونستم دستم را از دستش جدا كنم . دستش پر از حرارت بود , احساس ناخوشايندي بهم دست داده بود . مستقيم تو چشمام خيره شد و با نگاهش بفهم فهموند كه من رو مي خواد و آماده است تا براي بدست آوردنم با هركس و هرچيزي بجنگه ............ ترس همه وجودم رو گرفته بود . خوشبختانه نازنين اونقدر از مراسم هيجان زده شده بود كه متوجه اين ماجرا نشد ...... من به سختي دستم رو از دستش بيرون كشيدم و دست نازنين رو گرفتم و به هواي رقصيدن از اون دور شدم .......... تمام تنم مي لرزيد .............. تا بحال اين همه در خودم احساس ضعف و ترس نكرده بودم .................. از دور مي ديدم كه همه جا مارو زير نظر داره هر طرف مي چرخيدم روبروم بود و مستقيم توي چشمام نگاه مي كرد ................... نمي دونستم براي فرار از دست لهيب آتش موجود تو چشماي اون بايد چيكار كنم و به كجا پناه ببرم................. شبي كه بايد برايم خاطره انگيزترين شب زندگيم باشه داشت برام به يك كابوس بدل مي شد . در اين زمان نميدونم چه اتفاقي افتاد فرشته به طرف سحر رفت و با او سرگرم گفتگو شد .............. بعد از دقايقي ديدم كه سحر مجلس رو ترك كرد . بدون اينكه خدا حافظي بكنه ............ نفس راحتي كشيدم ............ حالت خفگي كه به هم دست داده بود كم كم از بين رفت و بعد از نيم ساعت و در هياهوي مهمون ها كاملا گم شد ............. حس ميكردم اين ماجرا به اين سادگيها تموم نخواهد شد .................. نزديكي هاي چهار بود ، ميهماني به انتهاي خودش نزديك مي شد. كه فرشته تو يك فرصت كوتاه كه نازنين براي انجام كاري به طبقه بالا رفته بود ، خودش رو به من رسوند و در مورد سحر سوال كرد ........ كل ماجرا رو براش تعريف كردم .............. بعد من ازش پرسيدم . چي شد رفت ؟ سپيده گفت : من متوجه نگاه هاي اون به تو و حالت كلافگي تو شدم . به همين دليل به طرفش رفتم و بعد از خوش آمد گويي و احوالپرسي به شوخي بهش گفتم : مثل اينكه داماد ما چشم شما رو هم گرفته .............. آخه از موقعي كه اومده چشم ازش بر نمي دارين . يك لحظه دست وپاشو وگم كرد و گفت : نه من منظوري نداشتم .......... گفتم : نگاهاتون يه چيز ديگه ميگه ....... خيلي سريع به خوش مسلط شد و با لحني جدي پرسيد . شما نسبتي با احمد دارين . با كنايه گفتم : احمد آقا برادر من است . البته مثل برادر.......... با پررويي گفت : آهان پس شما هم پشت خط موندين ....... من جواب دادم : شما هر جور مي خواي حساب كن . فقط بدونين اون ديگه صاحب داره ............ اون هم كه حالا كاملا خودش رو پيدا كرده بود ، گفت : صاحب شدن مهم نيست ، حفظ كردنش مهمه ................. بايد ببينين مي تونه حفظش هم بكنه ..................... گفتم : من اين حرفتون رو رو چه جور تعبير كنم . گفت : هر جور كه دلتون مي خواد . پرسيدم : يعني اين يه اعلام جنگه ؟ جواب داد : من مي خوامش .............. عادت ندارم چيزي رو كه مي خوام از دست بدم ......... گفتم : اين دفعه رو بايد عادت كنيد . با عصبانيت پاسخ داد : مي بينيمبعد با سرعت و بدون خداحافظي مجلس رو ترك كرد . عرق سردي رو پيشونيم نشسته بود ...... فرشته گفت : داداشي نترس ما با تو و نازنين هستيم . فقط كمي مراقب باش . گفتم : مسئله خودم نيست . من نگران نازنين هستم ...... گفت : نگران نباش ..... ما هواش رو داريم ..... . نمي ذاريم آب تو دلش تكون بخور ........ مهمون ها كم كم رفتن و فقط خودموني ها موندن . تا يكم خونه رو جمع جور كنيم ....... ساعت شد پنج و ده دقيقه و اسه همين هر كسي يه گوشه براي خودش جايي درست كرد و آماده استراحت شد . فرشته و آرام هم ، هر كاري كردم كه بمونن . نموندن و با هم رفتن خونه فرشته كه زياد دور نبود . من و نازنين هم به اتاق خودمون رفتيم تا بعد از يك روز شلوغ ، پر كار و خاطره انگيز استراحتي داشته باشيم ....... نازنين از زور خستگي خيلي زود خوابش برد . اما من همه اش توي ذهنم حرفاي سحر كه به فرشته زده بود چرخ مي زد و نمي ذاشت بخوابم ........... با خودم فكر ميكردم.....چه نقشه اي ممكن براي بر هم زدن زندگي ما توي كله اش داشته باشه ....... يه لحظه با اين فكر كه مبادا بتونه من و نازنينم رو از هم جدا كنه رعشه به اندامم افتاد .......... چشمام رو بستم .......... سرم رو توي دستام گرفتم ........... مدتي با پريشاني در همين حالت بسر بردم تا بالاخره خوابم برد...... ساعت دونيم بعد از ظهر بود كه از سر و صداي بچه ها كه مشغول مرتب كردن خونه بودن بلند شدم . نازنين كنارم نبود....... بي اختيار با صداي بلند فرياد زدم‌ : نازنين ...............نازنين سراسيمه خودش رو به من رسوند و گفت : چي شده عزيز دلم ........ بعد خودش رو به من رسوند و من رو بغل كرد و ادامه داد ، چي شده كابوس ديدي ؟ ......... خجالت كشيدم........ گفتم نه ........ بلند شدم ديدم نيستي نگران شدم . من رو بوسيد و گفت‌ : عزيز دلم تو همه چيز من هستي . بدون تو كجا دارم برم ....... و دوباره من رو بوسيد .... بوسه اي گرم و طولاني كه همه اضطرابهاي ديشب رو از تنم بيرون كشيد و به يك آرامش عميق تبديل كرد . همين زمان بود كه سر و كله داريوش فضول پشت در اتاق پيدا شد و گفت : بابا يك كم از دل درداتون رو ..... چي ببخشين ...... درد و ودلاتون رو بذارين براي بعد ....... نهار يخيد ....... يعني يخ كرد ........ بلند شديم و به طبقه پايين رفتيم و به بچه ها پيوستيم

 

 




دوشنبه 27 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 10 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل دهم : فرشته و آرام دوستانی خوب برای نازنین



چند دقيقه اي معطل شدم تا نازنين از مدرسه اومد بيرون . سوار شد و پرسيد : خب چيكاره ايم امروز ؟ گ

فتم : بازم عاشق و معشوق .............

خنديد و گفت : نه جدي ؟

گفتم : امروز برنامه مون خيلي پر ، اميدوارم خسته نشي .........

لبخندي زد و دوباره ماچم كرد و گفت : عزيزم با تو هيچوقت خسته نمي شم . نفست كه بهم مي خوره زنده مي شم ...... جون مي گيرم ...... سبك مي شم و مي خوام پرواز كنم ...... 

اونو بوسيدم و راه افتادم . 

پرسيد : كجا ؟

گفتم : بازارچه صفويه ؟

گفت : اونجا براي چي؟

جواب دادم : براي خريد . عزيزم ....، مثل اينكه پنجشنبه عقد كنون مونه ها ....... يادت رفته ؟ ........ 

گفت : اما ما كه چيزي احتياج نداريم . 

گفتم : اين يه روز ويژه براي ماست بنا بر اين بايد . يه چيز مناسب اين روز بپوشيم ......... ديگه چيزي نگفت .............. حدود يك ربع طول كشيد كه به بازار چه رسيديم. بعد از خوردن دوتا پيتزاي چاق و چله خريد هاي لازم رو انجام داديم و نزديك ساعت سه و نيم بود كه به طرف سينما شهر فرنگ توي خيابون عباس آباد حركت كرديم . رستوران و ترياي شاه عباس درست روبروي در سينما  سمت جنوب خيابون عباس آباد قرار داشت . خيابون شلوغ بود اما ، ما درست سر ساعت چهار رسيديم . وقتي وارد شديم. دوستم سعيد رو ديدم كه يه گوشه نشسته و تو فكرِ ..... مدتي بود با هم حرف نمي زديم....به همين دليل به طرف ديگه سالن رفته و پشت يه ميز نشستيم . دلدار صاحب تريا تا متوجه ورود ما شد . فوري سر ميز ما اومد و يه چاق سلامتي گرم كرد و دستور داد دو تا قهوه برامون بيارن .

 پرسيدم : فرشته اينا نيومدن . 

گفت : نه....... خدمت رسيدم هم براي عرض تبريك و هم بگم . فرشته خانم زنگ زد گفت : با كمي تاخير مي رسند ........ ولي گفتند حتما ميان منتظرشون بمونيد .

 تشكر كردم و دلدار به دفترش برگشت ..... 

در اين زمان نازنين كه تازه سعيد رو ديده بود. بازوي منو فشار داد و گفت : احمد اون هنرپيشه ه رو نيگا كن و به سعيد اشاره كردنمي دونست ما با هم رفيقيم. اون اصلا دوستان منو نمي شناخت . مي دونست دوستان زيادي دارم . اما ..... 

گفت : احمد ناراحت نمي شي برم يه امضا ازش بگيرم ...... 

خودم زدم به اون راه و گفتم از كي ؟....... 

گفت : از آقا سعيد..... 

گفتم : آدم قحط ِ تو مي خواي از اون امضا بگيري ........ بیا خودم یه امضا بهت میدم.....  

گفت : نگو تورو خدا همه بچه هاي مدرسمون واسش مي ميرن ....... 

گفتم : واسه كي . اين ........ 

گفت : اره .........

 پرسيدم : تو چي ؟

گفت : من فقط واسه تو مي ميرم ....... 

گفتم : حالا كه اينطور برو بگير........

نازنين بلند شد و بطرف ميز سعيد رفت . سلام كرد و مي خواست حرف بزنه كه من با صداي بلند گفتم : ا.... و ....... احترام بذار........ ملكهُ سرور ته........ 

نازنين خشكش زد ......... مونده بود چي بگه ........ انتظار چنين كاري رو نداشت....... 

سعيد سرش و برگردوند يه نگاهي به من كرد و خيلي جدي گفت : با كي بودي؟............

 گفتم : مگه غير از ما اينجا كس ديگه اي هم هست ....... از جاش بلند شد و به طرف من اومد ....... در همين حال گفت : چي گفتي ؟

نازنين رنگش پريده بود ........... نمي دونست چه اتفاقي افتاده ...... 

من با صداي بلند دوباره گفتم : كري ؟ گفتم ملكه سرورته ، مي فهي يعني چي ؟ احترام بذار......

 در اين زمان سعيد به ميز ما رسيد . دست انداخت خيلي جدي يقه ام رو گرفت و گفت : ايشون تاج سرمان .اما من ولينعمت حضرتعالي هستم ..... بعد پرسيد : كي تا حالا ...........

 گفتم : چهار , پنج روزه.........

 گفت : آشتي ؟

گفتم : جهنم ....آشتي ....... 

منو بغل كرد و گفت : لا مسب چيكار كردي ؟

گفتم يه فرشته رو به همسري گرفتم ....... الانم پشت سر ت واساده و از ترس قالب تهي كرده .......... 

فوري برگشت و گفت : ببخشين خانم ....... 

گفتم : نازنين دختر دايي و همسرم ...... 

دستش رو دراز كرد و با نازنين دست داد و گفت : ببخشين نازنين خانم مقصر اين ......... نذاشتم ادامه بده .

گفتم : بگذريم ، بطرف نازنين رفتم و كمكش كردم بشينه . هنوز گيج بود. به سعيد گفتم بشين.... گفت : نه بايد برم ، قرار دارم . اما بايد ببينمتون . 

گفتم : پنجشنبه خونه ما ......... منتظرت هستم ..... يه جشن كوچولو داريم ...... 

گفت : باشه ...... پس تا پنجشنبه ...... رفت و وسايلش رو جمع كرد و دستي تكون داد و پاي صندوق رفت ...... بعد داد زد و گفت : من حساب مي كنم . 

گفتم : پولا ت ر و خرج نكن ....... تو مي دوني ما چيزي نخورديم حساب مي كني .....

هردو خنديديم....... گفت : از شوخي گذشته امروز مهمون من هستينجواب دادم : كه ول خرجي نكن ............. به اين سادگي و ارزوني نمي توني سر وته قضيه رو هم بياري ....... بايد درست حسابي بندازمت تو خرج ..........

 دستي تكون داد و در حاليكه از در خارج ميشد . گفت : من پس زبون تو بر نميام ....... خداحافظ .......... 

به اين ترتيب من و سعيد بعد از سه ماه با هم آشتي كرديم . نازنين ديگه كم كم داشت حالش بهتر ميشد و از شوك شوخي ما بيرون مي اومد . رو به من كرد و گفت : شما دوتا باهم دوستين

گفتم : ساعت خواب عزيز دلم ......... 

گفت : يعني سعيد آقا تو جشن ما هست .......

 گفتم : سعيد , فرشته , آرام ......... و خيلي هاي ديگه ........... الان هم فرشته و آرام دارن ميان اينجا ، با هم قرار داريم .......

مثه آدماي منگ گفت : جدي ميگي ؟ ........ يعني من خواب نيستم ؟ ............. سرم رو بردم جلو و لپش رو يه گاز كوچولوي با مزه گرفتم...... يه جيغ يواش كشيد ......

گفتم : حالت جا اومد .......... آره جدي ميگم ..... 

گفت : اما من ....... لباسام ........

 گفتم : خيلي هم خوبه........

گفت : ولي .......

 گفتم : تو زيبا ترين ، فرشته دنيا هستي و البته مالك شش دانگ قلب من ....... من تورو همين جور دوست دارم .......... همين موقع داريوش از در تريا اومد تو ........ ورودش يعني سر و صدا ....... با همه سلام عليك كرد حتي با كارگراي آشپزخونه ...... بعد اومد نشست و گفت باد و طوفان هر جفتشون دارن ميآن ......... مشغول پارك كردن ماشين هستن .... منظورش آرام و فرشته بودن ......... و ادامه داد : راستي سعيد و دم در ديدم ....... گفت : شب جمعه مي بينمتون ...... آشتي كردين ..............

 گفتم : چيه ؟ ............ فضولي ؟ .......... رو به نازنين كردم و گفتم : فردا خبرش دست همه دنياست ........... به نقل از داريوش پرس .........در همين زمان فرشته و آرام از در وارد شدن ....... از همون دم در عين بچه گربه هايي كه لاي در گير كرده باشن شروع كردن ريز ريز جيغ و ويغ كردن و خوشحالي ....... از پشت ميز بلند شدم . ديدم اصلا " تحويل نگرفتن و يه راست رفتن سراغ نازنين و شروع كردن به ماچ كردن اون .......... چه عروس خانم خوشگلي ......... چه نازه ........... و از اين حرفا ........ ماهم يك كناري واساديم و.......... بر و بر نيگاشون كردم .......

 بعد از مدتي كه خوش وبش هاشون با نازنين تموم شد ......... فرشته ، رو به من كرد و گفت : پوستت كنده اس ....... غلفتي .....

گفتم : ديگه چرا ؟

گفت : بعد از اينكه كندم بهت ميگم چرا ؟

آرام هم گفت : منم پوستت رو پر پوشال مي كنم ......... و ادامه داد ما مثلا خير سرمون از شيش , هفت سالگي با هم دوستيم .......... زورت اومد يه زنگ بزني به من بگي چه خبره ........... من ........... بايد از دهن اين ........... بزغاله ..... كجاست ؟....... كدوم گوري رفته قايم شده ؟ ........

 داريوش از زير يكي از ميز ها سرش رو آورد بيرون و گفت : در خدمت گذاري حاضرم .......

 آرام ادامه داد : از زبون اين بزغاله اخوش بايد بشنوم داداشم زن گرفته ......... همين موقع با كيفش يه دونه محكم زد پشتم و گفت : اين پيش پرداختش ........ 

فرشته رو به نازنين كرد و گفت : نازنين جون ، ما دوتا خواهر شوهرات هستيم ........... اما طرف توييم ......... سه تايي باهم پوستش رو مي كنيم ..........

 نازنين به حرف اومد و گفت : نه تورو خدا گناه داره .......... من نميتونم ناراحتيش رو ببينم .......... اونقدر اين حرف و جدي و از ته دل گفت كه آرام و فرشته باز دور و برش گرفتن وشروع كردن ماچ كردن و قربون صدقش رفتن ......... خيلي زود متوجه صداقت و سادگي اون شدن و به شدت تحت تاثيرش قرار گرفتن ......... بالاخره قربون صدقه رفتن هاي تموم شدو نوبت سين جيم كردن من رسيد. ناچار شدم سير تا پياز ماجرا رو براشون شرح بدم بعد فرشته راجع به كار جديدي كه بهش پيشنهاد شده بود گفت و قرار شد ، قراردادش رو قبل از امضا ، بياره من بخونم ........ بعد يه ليست از كساني كه بايد اونا دعوت مي كردن تهيه كرديم و آرام گفت : منم چندتا مهمون ميخوام دعوت كنم ...... از دوستام .........

 گفتم : باشه........ بالاخره مراسم آشنايي نازنين با اونا به خير وخوشي تموم شد ............ قرار رو براي پنجشنبه گذاشتيم و همگي ساعت شيش از تريا خارج شديم .............. 

 

 




دوشنبه 27 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 9 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل نهم : فرشته


صبح ، بعد از رسوندن نازنين به مدرسه . ميخواستم برم پيش هوشنگ آرايشگرم . بايد كمي به وضع موهام مي رسيدم و براي پنجشنبه هم باهاش هماهنگ مي كردم ، آرايشگاهش توي ميدون ونك بود . خيلي زود بود . واسه همين اول سري زدم به كله پزي ، نرسيده به چهار راه پارك وي و حسابي خودم ساختم . وقتي از كله پزي خارج شدم ، با مدرسه تماس گرفتم . آقاي حيدري دبير ورزشمون گوشي رو بر داشت . سلام كردم .

جواب بلند بالايي داد و گفت : به.... به شاه دوماد ................. بي معرفت ...... يواشكي و......... بي سر وصدا ....... باشه.... باشه ....... 

حسابي داغ كرده بودم....... تو دلم داريوش رو چپ و راست ميكردم ، ....... گفتم : آقاي حيدري در خدمت شما هستيم انشالله

گفت : شوخي كردم پسرم .... خوشبخت باشي ....... خيلي خوشحال شدم ، شنيدم ........

 تشكر كردم و گفتم : ببخشين آقاي ضرغامي دم دست هست ؟

گفت : اگه نباشه هم ميارمش دم دست ....

چند لحظه گوشي رو نگهدار ......... بعد از مدت كوتاهي ‌،‌ آقاي ضرغامي هن وهن كنان از پشت تلفن گفت : بفرماييد جناب بازرس ..... 

گفتم : بازرس كيه ، منم آقاي ضرغامي ...... 

عصباني گفت : اي حيدري ذليل مرده ، قلبم اومد تو دهنم .......... 

گفتم : چيه؟

گفت : اين حيدري ...... بمن گفت بازرس منطقه پشت خطه........ دوييدم ....... گفتم چي شده ؟!!!!!!! يك بلايي سرش بيارم كه مرغا كه هيچي..... مرغانه هام به حالش گريه كنن ..... بعد ادامه داد : خوب .......... خوبي پسر؟...... 

گفتم : ممنون ......

 گفت : بگو .... چيكار داري؟ ..... 

گفتم : آقا تو تموم مدرسه جار زدين ؟

گفت : دور از جون شما من غلط كرده باشم ......... كار اون پسر خاله خوش چونه خودتون .......... مَعرف حضورتون كه هستن ؟.......

 گفتم: ب.......ل......ه.

 گفت : خب كارت رو بگو كه حسابي سرم شلوغه ......

 گفتم : ميخواستم به اطلاعتون برسونم. تعداد كاستهاي خانم هايده جان دوبرابر شد ........ 

خوشحال گفت : قربان شكل ماهت برم .......... جان من .......احمد جان تو چقدر ماهي ........ 

گفتم : قابل شما رو نداره....... 

گفت : خب حالا چيكار بايد بكنم ........

گفتم : هيچي اين پسر خاله دهن لق ما هم تا پنجشنبه نمي آد .....

 ناگهان لحنش عوض شد و گفت : شرمنده .....احمد آقا جان ....... ببخشيد ...... معامله بي معامله....... منم يه سنگ ميزارم رو اين دل صاحب مرده ام  و از خير نوارهاي خانم هايده جان كه الهي فداش بشم من ..... ميگذرم .......

 گفتم : واسه چي ؟..............

 گفت : من مخلص خودتو هفت جد وآبادتم هستم ........... اما داريوش خان دهن لق ، دودمان منو به باد ميده ........ آقا فرداس كه تو مدرسه چو بندازه ...... كه آقاي ضرغامي نوار خانم هايده جان گرفت و ..... خلاصه ديگه ........

 گفتم : آقاي ضرغامي ....اين حرفا چيه ؟ ......... من چيزي بهش نمي گم ....... مطمئن باش .......

 گفت : احمد آقا جان ..... خر ما از كره گي دم نداشت ....... 

گفتم : ...... آقاي ضرغامي ........ 

گفت : احمد آقا جان اصرار نكن ............ 

با لحجه رشتي گفتم : آقاي ضرغامي جان تي بلا مي سر , گوشت بدم من ....... و ادامه دادم ، من يه كارت افتخاري دارم براي كاباره ميامي ........... 

گفت : خب مبارك باشه........ من چيكار كنم .......

 گفتم : سلامت باشين ....... آخه مگه خبر نداری آقاي ضرغامي جان ...... که  خانم هايده جون هر شب اونجا برنامه زنده داره ...... 

اينو كه شنيد ..... نيشش تا بنا گوشش باز شد و گفت : راست ميگي احمد آقا جان ....... 

گفتم : دروغم چيه ؟ ......... 

گفت : يعني ........

گفتم : ب....ل.....ه ........خود خودش , از نزديك ميشه ديدش حتي شايد بشه يه چند دقيقه اي دعوتش كرد سر ميز ......

 آه بلندي كشيد و توي رويا فرو رفت ....... 

گفتم : آقاي ضرغامي پشت خطي .......

دوباره آهي كشيد و گفت : آره احمد آقا جا ن ...... بگو گوش ميكنم ........ 

گفتم : آقا وقتتون رو نگيرم ،آخه گفتين خيلي كار دارين ..... گفت : گور پدر كار .... اصلا از قديم گفتن كار مال تراكتوره ...... داشتي ميگفتي ........

در همين زمان گفت : زهر مار....... مگه نمي بيني دارم در مورد يه موضوع بسيار مهم با تلفن حرف ميزنم ...... برو پشت در واسا تا بيام .

 فهميدم با يكي از بچه هاس ..... گفتم : چيزي شده .......

 گفت نه ، اين رسولي كلاس سوم بود....... ميبينه دوتا مهندس دارن با هم حرف ميزنن ، اومده ميگه بيلم كو....... شيطونه ميگه ....... استغفرالله ....... تو بگو عزيز جان .......

 گفتم : ميخواستم بگم اگه افتخار بدين در خدمت شما هم باشيم .........

 مثل بچه ها ذوق زده شد و گفت : احمد آقا جان ...... به سرت قسم ........ من هميشه گفتم و بازم ميگم ، اگه توي اي بيست وچند سال خدمتم ....... چه اون موقع كه رشت بودم و چه از زماني كه اومدم اين تهرون خراب شده ......... يه دونه دانش آموز با مرام داشتم ، خودت بودي و بس ....... 

گفتم : شما لطف داري ......... پس انشالله برنامه اش رو مي چينم .......... اين داريوش ........... 

گفت : فقط محض گل روي احمد آقا جان خودم .......... و الا, اگه به خود نكبت دهن لقش بود . صد سال سياه ..........

 گفتم : دستت درد نكنه آقاي ضرغامي ....... 

گفت : خواهش ميكنم ........... فقط نوارها يادت نره ......... 

گفتم : اونم به چشم ........  خداحافظي كردم . به طرف آرايشگاه حركت كردم ............ ساعت هشت و ده دقيقه بود كه به اونجا رسيدم . شاگرد هوشنگ تازه داشت كركره رو مي داد بالاهوشنگ تا چشمش به من افتاد به طرفم اومد و با من رو بوسي كرد . با خودم گفتم ......... اي داريوش ........... فكر كردم هوشنگ رو هم با خبر كرده . اما خيلي زود فهميدم نه ........ در جريان نيست . يك ربعي طول كشيد تا هوشنگ آماده شد . يه دستي به موهاي سرم و صورتم كشيد و مرتبشون كرد و بعد موهام و شست و با سشوار فرم داد . همين جور كه كار مي كرد ماجرا رو آروم ...... آروم...... براش تعريف كردم و بهش گفتم : كه براي پنجشنبه بعد از ظهر يه وقتي برام بذاره . خيلي خوشحال شده و تبريك گفت ، يه وقت واسه دو بعد از ظهر پنجشنبه برام گذاشت . موقع خارج شدن هم هر كاري كه كردم پول نگرفت ......... خواستم به شاگردش هم انعام بدم نذاشت ........

به شوخي گفت : پنجشنبه دوبله ميگيريم .......... 

ديدم اصرار بي فايده است . تشكر كردم و از آرايشگاه خارج شدم . ساعت از ده و نيم هم گذشته بود........ با خودم گفتم ، فرشته ديگه بايد از خواب بيدار شده باشه به مغازه هوشنگ برگشتم و اجازه گرفتم يه زنگ بزنم ...... بعد تلفن فرشته رو گرفتم . هفت ، هشتا زنگ خورد تا گوشي رو برداشت ....... هنوز خواب آلود بود گفتم : سلام . 

گفت : زهر مار و سلام ........ مگه گيرت نيارم ........ 

گفتم : فرشته .........

 گفت : همون كه گفتم . زهر مار......... بد نقشه اي برات كشيديم ...... 

خنديدم و گفتم : كشيدين ....... 

گفت : اره ........كشيديم.......منو آرام ..........

 گفتم : آخه چرا ؟ .......... 

جواب داد : مي فهمي ............ پرسيد : كجايي ...... 

گفتم : ونك هستم ..........

 گفت : بيا خونه كارت دارم ....... 

گفتم : بايد برم دنبال .......... نذاشت حرفم تموم بشه ،

گفت : آهان ........... دنبال دختر شاه پريون .........نازنين خانم ........... 

گفتم : ........ آره ..... اشكالي داره ......... 

گفت : نه ،........ چه اشكالي داره ، ........ هرچي نباشه همسرت ديگه ،....... پوستت رو غلفتي مي كنم . مگس بيباك ؟ .... دم در آوردي واسه من ؟......... 

گفتم : فرشته ........گوش كن ........

 قاه قاه خنديد وگفت : نه تو گوش كن ........... شوخي كردم باهات ، بهت تبريك مي گم ، نمي تونم بگم خيلي خوشحال شدم .......... اما خوشحالم ، برات آرزوي خوشبختي مي كنم .............. ببين ما هنوز دوست هستيم ....... مثل قبل . نازنين هم به جمع مون اضافه شده ....... قبول ؟........... 

گفتم : قبول ............... 

ادامه داد ‌: ببين از شوخي گذشته ، يه پيشنهاد كاري بهم شده مي خوام باهات مشورت كنم ....... واسه همين امروز بايد حتما ببينمت ........ ساعت چهار با آرام ............. تريا شاه عباس قرار دارم . منتظرت هستم .......... البته با عروس خانم خوش شانست .......

 گفتم : كلكي كه در كار نيست ؟

گفت : نه به جون تو .........

 گفتم : باشه ......... خداحافظي كردم و گوشي رو گذاشتم . 

 

 




دوشنبه 27 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 8 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل هشتم : امام زاده صالح

 

بعد از نهار طبق قرار قبلي به خونه نازنين اينا رفتيم تا دايي جان شرايطي رو كه نشينده پذيرفته بوديم ، بهمون ابلاغ كنهوقتي رسيديم هنوز دايي نرسيده بود . فرصت رو غنيمت شمرده و يه دوش بگيرم . نازنين برام حوله ولباس آورد. وقتي ازش پرسيدم از وسايل اميره . گفت : نه عزيز دلم مال خودته . تعجب كرده بودم من چنين وسايلي نداشتم اونم خونه نازنين اينا . نگذاشت زياد گيج بزنم . گفت : از تو جهازم آوردم كاملا" اندازه ام بود . گفتم : مگه تو جهازت رو هم آماده كردي . گفت همه شو . همه وسايل مربوط به داماد هم ، اندازه شماست عزيز دلم . مي دونستم آخرش مال خودم مي شي . بهم الهام شده بودكار هاي نازنين برام هر لحظه غافل گير كننده بود . اصلا" نمي تونستم پيش بيني كنم . لحظه اي بعد بايد در چه مورد غافل گير بشم . و اين مطلب اون رو برام عزيز تر و دوست داشتني تر مي كردبهر صورت رفتم حموم ، فكر ميكنم يك ساعتي شد وان رو پر آبگرم كردم و توش دراز كشيدم . وقتي اومدم بيرون نازنين كه رفته بود حمام پايين و دوش گرفته بود , اومد بود بالا...... دنبال من ، خبر داد كه دايي اومده ....... خودم رو خشك كردم ، نازنين هم موهام با سشوار خشك كرد. و فرم داد. با توجه به اينكه لباساي بيرونم از فرم افتاده بود لباس داماديم رو پوشيدم . البته ديگه كراوات رو نزدم . وسايل تو جيب هامو جابجا كردمو لباسهاي كثيفم و گذاشتم توي يه پلاستيك . نازنين كه منو تو اين لباسا ديد ، گفت بد جنس لباس خوشگلات و پوشيدي . حالا كه اينطور شد منم لباس نامزديم رو مي پوشم. رفت لباس نامزديش رو از تو كمدش در آورد ، لباس قبلي هاش و در آورد و اونا رو پوشيد. يه آرايش مختصري هم كرد و آماده شد . خيلي زيبا شده بود درست مثل فرشته هاي توي فيلم ها . دست همديگر و گرفتيم و به طبقه پايين رفتيم . وقتي داخل شديم دايي بلند شد و به طرف ما اومد هردومون رو بوسيد و گفت : بنشينيد ......... خودش هم نشستزن دايي شربت آورد وخورديم . بعد شروع به صحبت كرد و گفت : قرار بود امروز من شرايط بزرگترها رو براتون بگم البته شما قبلا" نشنيده همه اونا رو قبول كردين بنابراين لازم الاجراست براي تاييد سرهامون رو تكون داديم . دايي گفت : شرط اول : بنا به دستور خان داداش كه بزرگتر همه ماست و انجام دستوراتش بر هممون واجب ، پنجشنبه بعد از ظهر ساعت پنج دسته جمعي ، يعني من وشوكت وبچه ها و نصرت الله خان ونزهت و بچه ها و خان داداش به محضر حاج آقا كتابچي توي خيابون سي تير مي ريم و شما هارو براي سه سال به عقد موقت هم در مي آريم . كه شما مطمئن بشين ديگه مال هم هستين . بنا به دستور خان داداش مهريه اين عقد فقط پنج سكه پهلوي طلاست كه احمد آقا بايد از جيب مبارك خودش اين پنج سكه رو بخره و هنگام عقد به نازنين بده . چون مهريه يه حق به گردن داماد وبايد بدهد. پس چه بهتر همان اول بدهدشرط دوم : شما ها بايد قول بدين درسهايتان را باجديت بخونيد ، واين ازدواج نبايد باعث افت تحصيلي شما بشه بلكه بايد با كمك هم كاري كنيد كه در شما ايجاد رشد كنه . و من بيشتر از احمد توقع دارم كه ضمن برخورد جدي با امتحانات نهايي ، امكان ورودش به دانشگاه رو هم فراهم كنه و در ضمن مشوق وراهنماي نازنين براي برگشتن به روزهاي ايده ال درسيش باشه . چون متاسفانه مدتي بود كه نازنين اونطور كه بايد وشايد به درساش نمي رسيد . حالا كه همه چيز به خوبي و خوشي گذشته بايد اين مافات رو جبران كنهشرط سوم : شما مي توانيد در خانه ما يا نصرت الله خان باشيد . اما يادتون باشه بايد عدالت رو بين ما رعايت كنين . چون هردو خانواده شما رو خيلي دوست دارن . بعد اضافه كرد اين آخري شرط خودم بود . و همراه با لبخندي كه حاكي از عشق زياد به ما بود اشك ازچشمش خارج شد . ما بلند شديم به طرفش رفتيم . و اينبار من هر طوري بود دستش رو بوسيديم. نازنين هم همين كار رو كردمن گفتم : دايي جان من به شرا فتم قسم مي خورم و قول مي دم كه تمام سعي و تلاشم را درجهت انجام اين تعهدات ومهمتر از اون خوشبختي نازنين به كار ببندم . بعنوان تقدير و پيش در آمد اين قول , اين رو هم به شما تقديم ميكنمدست كردم تو جيبم و كپي نامه واحد اداري سازمان رو كه صبح گرفته بودم به دايي دادم . دايي اشكاش و پاك كرد و عينك مطالعه اش رو به چشمش زد و شروع كرد به خوندن نامه با صداي بلند . بدينوسيله مجوز استخدام رسمي آقاي احمد نور جمشيد تهراني جهت اطلاع و اجرا ،ابلاغ مي گردد . بديهي است نامبرده در صورت ارايه پايان نامه دوره دبيرستان در پايان سال تحصيلي جاري از اين حق ويژه كه بدون شركت در آزمون عمومي دانشگاه ها ، در دانشكده راديو تلويزيون ملي ايران مشغول به تحصيل گردد بر خوردار مي باشد. معاونت امور اداري و پرسنلي منصور عدالتخواه . نازنين نامه رو از دست دايي گرفت ودايي مجددآ بطرفم اومد ومنو ماچ كرد و گفت : مي دونستم روسفيدم مي كني پسرم . نازنين به طرفم برگشت و گفت : ناقلا !!!!! چرا اينو قبلا" به من نشون ندادي ؟ گفتم : امروز صبح كه رفتم اداره اين نامه رو به من دادن ......... سر نهار هم فرصت نشدنازنين رو به دايي وزن دايي كرد و گفت : باباجون ، مامان جون ......... ببخشيد مي دونم جلو بزرگتر اينكارها زشته ....... اما نميتونم جلوي خودم رو بگيرم ........... به طرف من اومد و سرم رو تو دستاش گرفت صورتم و به لباش نزديك كرد . اما تا رسيد به صورتم يه گاز كوچولو از لپام گرفت . من كه شوكه شده بودم يه جيغ كوتاه كشيدم و صورتم گرفتم . نازنين گفت : اين گازو ازت گرفتم كه ديگه چيزاي به اين مهمي رو يادت نره اول به من بگي . همه زديم زير خنده . زن دايي به طرف من اومد و گفت :منم كه حق دارم دوتا ماچ دومادم و بكنم. ومنتظر جواب نشد صورت منو ماچ كرد و گفت : مادر انشالله خدا هميشه دلت رو شاد كنه ....... و زد زير گريه . حالا گريه نكن كي گريه كن . جوري كه همه منقلب شدن . از جمله خود من . بي اختيار اشكام سرازير شد . بعداز مدتي بر گشتيم اتاق نا زنين ، كه حالا اتاق هر دوتامون بود . نازنين در اتاق رو كه بست گفت : خوتو آماده كن كه ميخوام گاز دوم زن وشوهري مونو ازت بگيرم . گفتم : نميشه عفوم كني ؟ گفت : بخشش در كار نيست فقط بهت ارفاق ميكنم اجازه ميدم چشماتو ببندي و گازت بگيرم كه زياد دردت نياد . تسليم شدم و خودم رو آماده گاز كردم . گرماي لبهاي نازنين رو كه به صورتم نزديك ميشد حس كردم چشمامو به هم فشار بيشتري آوردم كه گونه هام منقبض بشه و درد كمتري احساس كنم .كه نازنين لبهاشو روي لبهام گذاشت وشروع كرد به بوسيدن من . يك بوسه گرم و طولاني . حس مي كردم از روي زمين كنده شده ام و حداقل يك متر با اون فاصله دارم . بيش از نيم ساعت اين بوسه طول كشيد. ساعت شش ونيم بود كه نازنين يه چادر سفيد گذاشت تو كيفش و راه افتاديم به طرف امامزاده صالح . وقتي وارد صحن امامزاده شديم داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم ........ تقريبا" تمام بچه هاي مدرسه جعفريه تجريش توي صحن امامزاده بودند و تمام صحن شمالي اون رو پر كرده بودند . جمعيت زوار با تعجب به اين صحنه نگاه مي كردند . حدود دويست تا دختر با چادر سفيد درحاليكه شمع هاي خاموشي در دست داشتند بشكل يك حلال ماه منظم كنار هم ايستاده بودن . وقتي ما رسيديم دالاني باز كردن و ما رو از وسط اون عبور دادن و به وسط حلال هدايت كردن . اصلا" از شلوغ بازيهاي صبح خبري نبود . خانم صالحي و خانم جهانشاهي هم بدون هيچ تفاوتي مثل بقيه بچه ها تو صف ايستاده بودند. وقتي ما وسط حلال قرار گرفتيم يكي از بچه ها با صداي بلند شروع به صحبت كردهمه مي دونيم براي چي امروز اينجا جمع شديم .... براي اداي يه نذر. براي تشكر از خالقي كه به دعاي بندگانش گوش مي كنه و اونارو بنا به مصلحت وبزرگي خودش برآورده مي كنه . همه ما نذر مشتركي داشتيم براي يكي از دوستامون ،.......... دوستي كه غصه بزرگي تو دلش داشت . دلي كه خيلي پاك و بي آلايش ِ، كه اگه اينطور نبود ، اين همه آدم رو يكجا همدرد و همرنج خودش نمي كردما همه مون اونو دوستش داريم رنج اون...... رنج ما شده بود . درد اون درد خودما بود......... ما آرزو ها وآمال خودمون رو در بر آورده شدن آمال و آرزوي اون مي ديديم ........... و امروز اون به آرزوش رسيده و ما اينجا جمع شديم تا نذري رو كه يكدل با هم بسته بوديم ادا كنيمشديدا" تحت تاثير قرار گرفته بودم ونمي تونستم جلوي اشكم رو بگيرم........... نه من ، همه كساني كه اونجا بودن . حتي كساني كه اصلا" از ماجرا بي خبر بودن ، بي اختيار گريه مي كردن . انگار هر كس براي گمشده و نياز خودش گريه مي كرد . خانم صالحي وجهانشاهي دوتا ، تاج گل كوچيك و قشنگي رو كه با گل مريم درست كرده بودن به طرف ما آوردند يكي رو روي سر نازنين و ديگري رو رو ي سر من گذاشتنبعد از اون بچه ها يكي ، يكي شمع هاشونو روشن كردن و شروع كردن آروم آروم به طرف ما حركت كردن . هر كدوم در فاصله اي معين در يك مدار دايره اي ، شمعش رو زمين مي گذاشت و به اين ترتيب هفت حلقه نور با شمع ها دور ما ايجاد كردند. منو نازنين در ميون هاله اي از نور قرار گرفته بوديم. هوا ديگه تاريك شده بود و نور شمع ها همه فضاي محوطه شمالي امامزاده رو روشن كرده بود. وما در مركز اين نور بوديمبچه ها حال ديگه با صداي بلند گريه مي كردند و اشگ شوق مي ريختند .......هركس در حال عبور بود بي اختيار با ديدن اين صحنه مي ايستاد و بعد از لحطه اي گريه مي كردشور ي به پا بود وهمه اينها به خاطر نازنين من بود , به خودم مي باليدم . مثل سردار فاتحي كه از يك نبرد بزرگ پيروز برگشته سرم رو بالا گرفته بودم وبدينوسيله مي خواستم بگم تمامي اين كارها به خاطر همسر زيبا و دلپاك منه . تمام كساني كه اونشب اونجا بودن فرشته اي رو در لباس انسان ديدن و در دفتر دلشون تصوير زيباي اونو ضبط كردندمراسم نذر تموم شد و بچه ها كه حالا صفاي قلبي ويژه اي هم پيدا كرده بودندهمديگر رو بغل مي كردن وبهم تبريك مي گفتن . در اين اثنا كوكب خانم باچشماني كه از شدت گريه ، قرمز ِِ قرمز شده بود ...........به طرف ما اومد و اول نازنين رو بغل كرد و ماچ كرد. بعد هم به سراغ من اومد و گونه ها و پيشاني من رو ماچ كرد و گفت : خدا عزتت بده ،..... خدا از بزرگي كمت نكنه .... خدا هر آرزويي كه داري بر آورده كنه ، ..... خدا به عزت اين آقا هميشه سر بلندت كنه ......... و ادامه داد : احمد آقا من پنج تا دختر شوهر دادم . اما به جلال خداوندي قسم اينقدر كه از عاقبت بخيري اين دختر خوشحال شدم از عروسي دختراي خودم خوشحال نشدم اين آقا همين الان از جفت چشم كورم كنه اگه دروغ بگم ،...... عليل و ذليلم كنه ، اگه دروغ بگم ......... احمد آقا اين دختر يه فرشته است ، يه فرشته......... پيرزن اين حرفها رو ميزد ومثل ابر بهاري گريه ميكرد . دستهاي پينه بسته از زحمت شبانه روزيش رو گرفتم و بوسيدم ....... دستش رو از تو دستم كشيد و مادرانه روي سرم گذاشت . و به اين وسيله محبت خودش رو نسبت به من بيان كرد............ ساعت ده ونيم بود كه به خونه برگشتيم . زن دايي شام خوشمزه اي درست كرده بود . خورديم و براي استراحت به اتاقمان رفتيم . فردا قرار بود بعد از تعطيل شدن مدرسه نازنين به خونه ما بريم واسه همين نازنين براي دو روز لباس برداشت و توي يك ساك گذاشت كه صبج بذاريم تو ي ماشين ................ وبعد خوابيديم در حاليكه محكم همديگر رو در آغوش گرفته بوديم . روز بعد نازنين رو به مدرسه رسوندم و براي انجام بقيه كارها يه سر رفتم تلويزيون و بعد سري به بانك زدم تا مقداري پول از حسابم بگيرم . بعد يه زنگ زدم خونه خاله اشرف اينا و براي داريوش پيغام گذاشتم كه بعد از ظهر يه سري بياد خونه ما ، با مامان هم تماس گرفتم و گفتم براي نهار ميريم خونه. مامان گفت : اگر غير از اين مي كردي پوستت رو مي كندم . يه ذره قربون صدقه اش رفتم و يه ماچ از پشت تلفن براش فرستادم . گفت : من كي پس اين زبون تو بر اومدم كه الان بربيام ؟....... بعد ادامه داد تا نياين سفره پهن نميشه ......... خلاصه اگه دير بيايي بايد جواب بابات و داداشاتو بدي ......... گفته باشم ............ گفتم : چ ......... ش .......... م اوچيكتم ننه. لجش مي گرفت . بهش مي گفتم ننه .... اما من خودم خيلي خوشم مي اومد. داد زد : مگه پات نرسه خونه يه ننه اي نشونت بدم ...... خنديدم وگفتم : ن.....ن.....ه .... مي.......خوا.....مت..... خداحافظ . و گوشي رو قطع كردمطبق قرار ساعت يك رفتم دنبال نازنين و با هم به طرف خانه حركت كرديم . اين اولين روزي بود كه نازنين بعنوان عروس خانواده . پا به خانه ما مي گذاشت . سر راه گفت : احمد مي شه يه دسته گل بگيريم .... گفتم : هرچند تو خودت زيباترين گل دنيايي . اما چون تو مي خواي چشم . دسته گلي گرفتيم و ساعت پنج دقيقه به دو بود كه رسيديم . نمي دونم كليدم رو كجا گم كرده بودم ناچار دكمه اف اف رو فشار دادم . اردشير برادر كوچيكم گفت كيه ؟ گفتم : منم داداش . يه مرتبه ذوق زده داد زد : مامان داداش اينا اومدن ......... و بدون اينكه در رو باز كنه گوشي اف اف و گذاشت زمين . من و نازنين خند ه مون گرفت .... نازنين دوباره زنگ رو زد . اين بار اشكان برادر وسطيم گوشي رو بر داشت . گفت : بله نازنين گفت : سلام اشكان جان . اشكان جواب داد : سلام زن داداش الان اومدم . بدون اينكه در رو باز كنه. گوشي رو گذاشت زمين . در اين لحطه در خونه از پشت باز شد . همين كه در و هول داديم تا داخل بشيم ديدم اردشير پشت در دويد و دست نازنين رو گرفت و گفت : سلام زن داداش . نازنين دولا شد و اونو يه ماچش كرد . اردشير هفت سال داشت و كلاس دوم بود . شيطون و بازيگوش .اما بسيار مهربوندر همين موقع مامان وبابا و اشكان هم از راه رسيدن اشكان يه منقل كه از توش دود اسفند به هوا مي رفت دستش بود....... همين زمان گوشه حياط منوچ خان قصاب محل مون رو ديدم كه داشت گوسفندي رو هول ميداد و به طرف ما ميومد . نازنين گفت : اوه پس باز نكردن در فلسفه اي داشته . منوچ خان گوسفند و جلوي پاي منو نازنين زد زمين و ذبح كرد . در همين حال سه تا خاله هام (عمه هاي نازنين.) وبچه هاشون هم يكي يكي از در راهرو بيرون اومدن وحسابي حياط شلوغ شد. با سلام و صلوه ما رو داخل خونه بردن ...... سفره پهن بود فقط منتظر ما بودن به خاطر اينكه بيش از اين معطلشون نكنيم، من ونازنين فورا" رفتيم و آبي به دست و صورتمون زديم و سر سفره نشستيم . نهار باقالي پلو با گوشت ماهيچه بود يعني غذاي مورد علاقه من . يه بشقاب كشيدم ودوتايي با نازنين شروع كرديم به خوردن . بعد ازظهر حدود ساعت پنج ونيم بود كه يكي يكي سرو كله شوهر خاله ها پيدا شد ....... اول آقا قدرت ، شوهر خاله شوكت كه خاله بزرگم بود. بعد آقا جواد ، شوهرخاله اشرف وباباي اردشير آخرهم آقا مصطفي شوهر خاله فرح كه كوچك ترين عضو خانواده مامان اينا بودشيش و ده دفيفه ام سرد كله اردشير كه از تمرين كانگ فو بر مي گشت پيدا شد . ديگه خونه حسابي غلغله شده بود بابا اينا مشغول برپايي آتيش براي كباب كردن جيگرها شدن . طبق هماهنگي هاي بابا منوچ خان چند دست دل و جيگر اضافي برامون آورده بود. بچه ها يه گوشه ديگه حياط مشغول بازيهاي كودكانه خودشون بودن ........ خاله ها هم طبق معمول سنوات گذشته در گير غيبت پارتي و حرفهاي ديگر زنانه . منو نازنين هم كنار باغچه قشنگي كه عشق بابا بود و خودش بهش ميرسيد . مشغول نجواي عاشقانه بوديم . با اومدن داريوش ناگهان همه چيز بهم ريخت . تا رسيد با همه سلام و عليك كرد و يه راست اومد سراغ من و نازنين. رو به نازنين كرد و گفت : ا.... و....... مردني از من داريش ها...... داريوش با همه شوخي داشت ....... حتي با خان دايي كه هيچكس جرائت نميكرد حتي توچشماش مستقيم نيگاه كنه........ چون نازنين نسبت به قدش كمي لاغر بود داريوش مردني صداش ميكرد . بعد رو به من كرد گفت : مگس بي باك . ........تو هم اگه روتو زياد كني يه فن كنگ فو بهت مي زنم كه از قد قد بيافتي . پس مثه بچه آدم دست از سر مردني ور مي داري كه بره محفل نسوان , خودتم دنبال من مي آيي كارت دارم . بلند شدم و يدونه زدم پس گردنش و دستش از پشت پيچوندم ..... در همين حال دستمو انداختم دور گردنش . فورا جا زد وگفت : بابا شوخي كردم شما كه ميدونين ما زمين خورده شما هستيم , يه ذره كه بيشتر دستشو پيچوندم گفت : عبدم ..... عبيدم ....... خوارم ........... ذليلم ، فنتيل لاستيك ماشينتم ........ اصلا" هرچي شما بگين هستم . گفتم مثه بچه آدم اول عذر خواهي ........... ازكي ؟ گفت :چشم ........چشم ......... از نازنين خانم ...... گفتم : آهان ...درسته ..... روبه نازنين كرد و گفت : من خر شوهرت كه هيچ خر خودت و جد وآبادتم هستم . نازنين كه خيلي داريوش اذيتش مي كرد و فرصت مناسبي پيدا كرده بود براي تلافي گفت : اينا كه گفتي : يه بخشي از وظايف سازمانيته . اما براي اينكه عذر خواهي تو رو بپذيرم ......... بايد پنج دفعه صداي بزغاله در بياري....... اونم با صداي بلند . گفت : تخفيف................. با يه فشار به دستش شروع كرد به بع..... بع ....... كردن . نازنين گفت : عزيزم بخشيدمش . گفتم : مطمئني ؟ نازنين گفت : آره عزيزم . به داريوش گفتم : اين تيكه رو شانس آوردي ........... و اضافه كردم . خب حالا نوبت چيه ...........؟ داريوش با ياس و نوميدي گفت : بدبختي و بيچارگي من . دستش رو ول كردم و گفتم: نه......... وقت عفو بخشش . يه خورده كت وكولش تكون داد تا فشار ناشي از دست من از بدنش خارج كنه . بعد گفت : باشه عفو ميكنم . پامو زدم زمين ....... خيز برداشت كه در بره گفتم : نترس بزغاله....... اينم اسم رسمي داريوش در شوخي ها بود . فلسفه اش هم اين بود كه دايم دهنش مي جنبيد , يا مي خورد يا بع بع (حرف مي زد.) بهر صورت به نازنين گفتم : عزيزم , تو چند دقيقه اي برو پيش مامان اينا من اين رو ارشادش كنم . نازنين كه متوجه شده بود ما بايد باهم حرف بزنيم بلند شد و رفت تو جمع عمه هاش . به داريوش گفتم : بريم تو اتاق من كارت دارم. بعد راه افتادم واونم دنبالم اومد بالا. گفتم : خوب گوش كن بين چي ميگم دست كردم تو جيبم و پنج هزار تومان از جيبم در آوردم و دادم دستش و گفتم : قضيه مراسم عقد ما رو كه مي دوني . در حاليكه به پولا نگاه ميكرد گفت آره........ مگه ميشه خبري باشه و حاجيت از اون بي اطلاع باشه . گفتم : آقا دايي گفته پنج تا سكه . ما هم اطاعت امر مي كنيم . تو فردا برو بانك ملي شعبه مركزي تو خيابون فردوسي . گفت : خودم بلدم عقل كل ...... مگس بي باك . يدونه زدم تو سرش گفتم : مرتيكه من ديگه زن دارم تو حق نداري بامن شوخي كني ا لبته من هرچي دلم بخواد حق دارم بهت بگم . يكي ديگم زدم تو سرش . و ادامه دادم : ميري بانك پنج تا سكه پنج پهلوي طلا مي خري . زنگ زدم پرسيدم هركدوم حدود چهارصد وهشتاد تومن ميشه ، كه جمعش براي پنج تا ميشه حدود دو هزار و پانصد تومن. بقيه رو هم بند و بساط يه مهموني رو جور ميكني براي شب جمعه خونه ما . منم هيچ كمكي نمي رسم بكنم مسئول همه چي خودتي . گفت : زياد نيست . گفتم : نه ميخوام همه چي تكميل باشه . دعوت كردن بچه ها هم با خودت. منم چند تا از دوستاي اداره رو ميخوام بگم كه فردا اين كارو مي كنم . بعد براي هفته بعد همين برنامه رو خونه نازنين اينا داريم كه بعدا" هماهنگي مي كنيم . گّفت : مدرسه چي ؟ گفتم : با ضرغامي خودم حل مي كنم . پرسيد تا كي فيتيله ؟ گفتم : تو آدم بشو نيستي ...... تا شنبه . ولي شنبه صبح بايد مدرسه باشي . بعد از تموم شدن حرفام . گفتم : حالا تو بنال . گفت : فرشته زنگ زد . زدم تو سرم . گفتم : بهش گفتي من ز.... گفت : آره........ گفتم : چي گفت . داريوش گفت : هيچي تبريك گفت و پيغام فرستاد . بهت بگم باهاش تماس بگيري قبل از عيد تا حالا دنبالت مي گرده . باهات كار واجب داره . پرسيدم : ناراحت نشد . گفت : يه كم تو لب رفت اما ناراحت نشد . خواهش كرد حتما" باهاش تماس بگيري . فرشته دوست دختر من بود ، كه گاهي كه منو پيدا نمي كرد با داريوش تماس مي گرفت . چون با هم بيرون زياد مي رفتيم . با داريوش هم صميمي شده بود . فرشته دو سال پيش با پيشنهاد من وارد عرصه بازيگري سينما شده بود و چند تا فيلم هم نقش هايي بازي كرده بود . چند ماهي از من بزرگتر بود اما چون خيلي ظريف بود خيلي اين تفاوت سني به چشم نمي خورد . به اردشير گفتم :جلو زبونتو مي گري تا خودم ماجرا رو ظرف دو سه روز آينده تموم كنم . گفت : خرج داره . يكدونه محكم زدم پس گردنش و گفتم : اينم خرجش . گفت : چرا ميزني ؟ گفتم : براي اينكه حقته . گفت : نپرونش بچرخون طرف من . گفتم : آخه توفه ...... به چيه تو دلش خوش باشه ؟ بلدي حرف بزني ؟ خوش تيپي ؟..... پريد وسط حرفم و گفت : از تو كه خوشتيپ ترم . گفتم : آره بخصوص با اون موهاي اجق وجقت . گفت : تو خري نمي فهمي اين مد روزه . گفتم : ببر صداتو ..... حالاهم بجاي پر حرفي بلند شو بريم پايين . فقط ديگه سفارش نكنم ها . خيلي از اين حرفا كه بهم ميزديم شوخي بود . هم من وهم انو خيلي همديگر رو دوست داشتيم منتها با هم اينجوري حرف ميزديم . بلند شديم و رفتيم پايين . تا رسيديم نازنين فوري از مامان اينا جدا شد و خودش رو به من رسوند . در همين زمان چند تا سيخ دل و جيگر يه دونه نون سنگك خاشخاشي داغ رو گذاشتن جلوي من و نازنين . 

 




دوشنبه 27 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 7 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل هفتم : سکوتی که ته دل صخره ها روهم  می لرزونه



صبح ساعت شيش بود كه از خواب بيدارشدم . كمي خسته بودم . اما نازنين بايد به مدرسه ميرفت . با يك بوسه ، آرام نازنين رو از خواب بيدار كردم . چشماش رو كه باز كرد لبخندي روي لباش نشست . با همون لبخند گفت : سلام عزيزم . گفتم : سلام نازنينم . بلند شو كه بايد بري مدرسه .... لباش رو جمع كرد و گفت : من ميخوام پيش تو باشم نمي خوام برم مدرسه ....... دستي به موهاش كشيدم و نوازشش كردم . و گفتم : تو كه مي دوني منم دوست دارم كنار تو باشم اما نبايد كاري بكنيم كه بابا اينا اين آزادي رو از ما بگيرن يكم دلخور شد اما پذيرفت . يه بوسه ديگه به لبهاش زدم و گفتم بلند شو خوشگلم ... با ناز از جاش بلند شد با هم به طبقه پايين رفتيم ، ديگه ساعت شش ونيم بود ، زن دايي يه ميز مفصل صبحانه چيده بود ، دايي ده دقيقه قبل از پايين آمدن ما رفته بود اداره صبحانه رو كه خورديم نازنين كارهاش رو كرد و آماده رفتن شديم . با ماشين تا مدرسه راه زيادي نبود ، بنا براين به موقع به دبيرستان نازنين رسيديم . اين بار بدون ترس و لرز ، ماشين رو كمي دورتر يه جاي مناسب پارك كردم و قدم زنان به طرف در مدرسه حركت كرديم ، نازنين با ا فتخار و محكم , دست منو گرفته بود تو دستش و شونه به شونه من راه مي اومد . من زير چشمي مي ديدم . كه هم مدرسه اي هاش دارن يواشكي مارو به هم نشون مي دن . اما به روي خودم نيآوردم كه متوجه اين ماجرا شدم . معاون مدرسه كه خانم خوشتيپ و فهميده اي بنظر مي رسيد و براي خوش آمد گويي و كنترل جلوي در مدرسه ايستاده بود , وقتي رسيديم دم در, خنده اي كرد و گفت : خب .... خب .... پس بالاخره ژوليت ، رومئو رو به دام انداخت . بعد رو نازنين كرد و ادامه داد : بالاخره كار خودت رو كردي بلا ؟........ نازنين خنده مليحي كرد و همراه با كمي خجالت سلام كرد . خانم جهانشاهي دستش رو بطرفم دراز كرد و گفت : سلام رمئو .... دست دادم و گفتم : ببخشيد بنده بايد عرض ادب مي كردم . بشدت تعجب كرده بودم........ من رو مي شناخت ، خيلي هم خوب مي شناخت . از حركاتش معلوم بودگفت : بالاخره بدستت آورد . گيج شده بودم . متوجه شد و گفت : تو مدرسه كسي نيست شما رو نشناسه ، تا حالا دوبار آلبوم عكست اومده دفتر ، چند بار هم دفتر خاطرات اين عاشق دلخسته ، كه توي هيچ صفحه ايش كمتر از بيست بار اسمت تكرار نشده ........ احمد فلان .... احمد بيسار ....... احمد اينكار رو كرد ........ احمد اونكار رو كرد ........... خلاصه همه فكر و ذكر اين دختر ما شده بوديد ، حضرتعالي ........ شرمنده شدم . از اين همه عشق و از اين همه محبت ........ خانم جهانشاهي رو به نازنين كرد و گفت خب چه خبر ؟ نازنين آروم وبا غروري توام با حياء دستش رو بالا آورد و حلقه اش رو به خانم معاون نشون داد . در حاليكه مي شد ، خوشحالي رو تو صورت خانم جهانشاهي خوند گفت : انشالله خوشبخت باشيد. بعد اضافه كرد پس امروز شيريني رو افتاديم . دستپاچه گفتم : حتما"... حتما" در همين موقع همكلاسي هاي نازنين دور ما حلقه زدند . از هر طرف سلام بود كه به طرف من سرازير شده بود . بگونه اي كه نمي رسيدم پاسخ همه رو بدم هر كي يه چيزي مي گفت . جلوي در مدرسه حسابي شلوغ شده بود . من براي اينكه قائله بخواب به نازنين گفتم : تو با دوستات برو تو من مي رم يه كارتن شيريني بگيرم بيارم . با اين حساب ما بايد همه مدرسه رو شيريني بديم . نازنين لبخندي زد و در اين لحظه توسط دوستاش كه مشتاق بودن هر چه زودتر ببين ماجرا به كجا رسيده . به داخل مدرسه كشيده شد . منم رفتم ده كيلو شيريني تر خريدم و به مدرسه برگشتم . وقتي رسيدم زنگ خورده بود و بچه ها به كلاس رفته بودند ، مستخدم مدرسه رو صدا زدم و گفتم : از خانم جهانشاهي خواهش كنين يه لحظه بيان دم در .... مستخدم رفت و بعد از چند لحظه برگشت و گفت : خانم مدير گفتن شما تشريف ببرين داخل . ورود آقايان به داخل مدرسه ممنوع بود ، اما من به داخل دعوت شده بودم . درحاليكه سنگيني جعبه هاي شيريني خسته ام كرده بود . به اتاق مدير مدرسه رسيديم معلمين هنوز سر كلاس نرفته بودند و براي تبريك سال نو تو اتاق خانم مدير كه بعدا" فهميدم خانم جنت نام دارن جمع شده بودند . با ورود من معلمين كه انگار ياد شيطنت هاي دوران جواني خودشان افتاده بودن شروع كردند دست زدند . خيس عرق شده بودم ، راستش دنبال يه راه گريز مي گشتم كه از اون مهلكه خودم رو خارج كنم . تازه فهميدم رسواي خاص و عام بودم و خودم خبر نداشتم . يكي از معلم ها كه مشخص بود معلم ادبيات نازنينه ، با من دست داد و سلام وعليك كرد و گفت : اگر بيرون از اين مجلس هم شما رو مي ديم باز مي شناختمتون اونقدر كه نازنين شمارو توي قصه هايي كه برام بعنوان تكليف مي آورد دقيق تشريح كرده بود . نميدونستم چي بگم ...... مونده بودم ....... با لاخره معلم ها سر كلاسها رفتند و من و خانم جنت و خانم جهانشاهي تو دفتر تنها مونديم . خانم جهانشاهي رو به من كرد و گفت : قبل از هر چيز بهتون تبريك ميگم . شما بهترين ، خوش اخلاق ترين و مهربانترين شاگرد من رو به همسري گرفتين . تشكر كردم و ادامه داد : حتما تعجب كردين چطور اينقدر شما براي كادر و بچه هاي مدرسه ما آشنا هستين . مو دبانه با سر اين جمله اونو تاييد كردم . خانم جنت ادامه داد . نازنين دانش آموز منظم ومرتبي بود ، تا اينكه اواسط سال گذشته تحصيلي دچار يه افسردگي شد و ما نفهميديم چشه ، تا يه روز در حاليكه مشغول تماشاي يه آلبوم عكس سر كلاس بود ، توسط معلم به دفتر اعزام شد. اون آلبوم ، آلبوم عكساي شما بودمن با نازنين خيلي صحبت كردم تا سر درد دلش باز شد و گفت كه عاشق شما شده . خيلي از شما تعريف مي كرد . بهش گفتم اين مطلب رو با خانواده ات در ميون بزار ، اما بشدت مخالفت كرد . ظاهرا" دلش نمي خواست تا شما هم به اون ابراز علاقه نكردين اين مطلب تو خانواده اش مطرح بشه . من خيلي باهاش صحبت كردم هر راهنمايي كه به ذهنم مي رسيد ، به او دادم . اما روز بروز اون افسرده تر و غمگين تر مي شد . تا اينكه ديدم ديگه تامل جايز نيست . يه روز بعد ازطهر در ساعت تعطيلي مدرسه بدون اينكه او مطلع بشه پدرش را به مدرسه دعوت كردم و كل ماجرا را براش شرح دادم . ايشون با توجه به علاقه شديدي كه به نازنين داشت ، گفت : من هم متوجه افسردگي او شده بودم اما هر چه كردم نتوانستم دليل آن را بفهمم. و بعد اضافه كرد . من ميون همه خواهر و برادرزاده هام احمد را بيشتر از همه دوست دارم ، جواني فعال و شايسته است . اما تا زماني كه خود احمد احساسي متقابل نسبت به نازنين پيدا نكرده هيچكاري از دست هيچكس بر نمي آيد خانم جنت بعد از گفتن اين مسئله اضافه كرد . البته از شما خواهش مي كنم . ر اين مورد با كسي صحبت نكنيد. و ادامه دادمن خوشحالم ........... نه من همه كساني كه توي اين دبيرستان هستند . از كادر مدرسه گرفته تا دانش آموزان خوشحالند به خاطر نازنين . اما چند تا خواهش دارم . حالا كه به سلامتي اين ماجرا ختم بخير شد و با هم نامزد شدين . بايد رعايت يك سري مقرارت اداري مارو هم بكنين تا خداي نكرده باعث سوء استفاده ديگران نشه . نازنين بايدهر روز به موقع به مدرسه بياد و راس ساعتي كه مدرسه تعطيل ميشه , از مدرسه خارج بشه ...... هرگونه غيبت از مدرسه بايد با اطلاع از طرف پدر و يا مادر نازنين همراه باشه. و شما هم با اينكه همه مدرسه شما رو مي شناسند بايد از مراجعه مجدد به مدرسه خود داري كنيد . و بالا خره اينكه نازنين بايد سرو ساماني به وضع درساش كه مدتي است چنگي بدل نميزنه بده....... البته باكمك شما انشالله ممنون از شيريني تون خوشبخت باشين . گيج و مات از مدرسه زدم بيرون . نيم ساعت تو ماشين ، پشت فرمون نشستم تا خودم رو پيدا كردم . خداي من .....نازنين چه كرده بود ......... با اين قصه عشقش به من ، .......... يه مدرسه رو به هم ريخته بود . حالش رو نداشتم برم مدرسه ، خبري هم نبود مي دونستم تا دو سه روز مدرسه سر كاري و تق ولقه....... دم يه تلفن عمومي و ايسادم و تلفن مدرسه رو گرفتم هموني گوشي رو برداشت كه كارش داشتم آقاي ضرغامي معاون مدرسه ، كه اهل رشت بود. خيلي باهم رفيق بوديم وشوخي ميكرديم . هواي منو خيلي داشت عاشق صداي هايده بود و حاضر بود براي گرفتن نوار جديد اون برام هر كاري بكنهسلام كردم . با لحجه شيرين خودش گفت : به... به.... پارسال دوست امسال آشنا ..... احمد آقاجان .......... بازم كه حب جيم خوردي پسر . وقتي تنها بوديم با اين اسم منو صدا ميكرد. گفتم : به جان آقاي ضرغامي يه خبري برات دارم كه بهت بگم پر در مياري . ذوق زده گفت : جان من .... خانم هايده جان ترانه جديد خوندهخنده ام گرفت . گفتم نه بابا از اينم مهمتر با عصبانيت گفت : حرف دهنت رو بفهم پسر جان . از اين مهمتر خبري تو دنيا وجود نداره ....... فهميدي ؟........ بعد با دلخوري گفت: از چشمم افتادي . به شوخي گفتم كجا آقا ، رو دماغتون .هميشه در مورد دماغ گنده اش سربه سرش ميذاشتم . تا اينو گفتم : به خنده افتاد و گفت : خيلي خوب حالا بگو ببينم چه خبره . گفتم : با اجازتون زنم گرفتماز تعجب گفت : ا........ ووووووو..... بگو جان من ...... گفتم : بجان شما ......... گفت : سر بسرم ميزاري "!! گفتم : بخدا نه....... گفت: ضرغامي بميره راست ميگي؟ گفتم : خدا نكنه آقا ...... بله راست ميگم . پرسيد : تو قبل از عيد كه آدم ......... ببخشيد مجرد بودي ؟ گفتم : يه دفعه پيش اومد . گفت: احمد آقاجان عمو ضرغام و .... سر كار نذاشتي ؟ نا خود اگاه صدام بلند شدو گفتم : آقا مثه اينكه شما مارو گرفتين ها . گفتم نه. يكدفعه پيش اومد چهار روز پيش زنمون دادن خودش رو جمع وجور كرد و گفت: بله ........ بله........ فهميدم . بعد با لحني كه معلوم بودخيلي خوشحال شده گفت : احمد آقا جان پس شيريني رو افتاديم گفتم چشم روي دوتا تخم چشمام . بعد اضافه كردم من امروز وفردا كار دارم نمي تونم بيام خودت يه جوري قضيه رو راست وريس كن . گفت : آهان اما راست وريس كردن كارها براي دو روز خرجت رو مي باره بالا . گفتم : باشه قبولت دارم . گفت دوتا كاست با حال از خانم هايده جانگفتم : باشه چشم . گفت چشمت بي بلا . برو خيالت تخت . آب از آب تكون نميخوره . اصلا" دو روز اول مدرسه كه مدرسه بشو نيست . فقط قولت يادت نره ها گفتم : نه ..... مگه تا حالا بد قولي هم داشتيم ؟ گفت : الحق و والانصاف....... نه گفتم : فردا وپس فردا نه چهارشنبه مي بينمت . گفت : باشه وبعد كه دوزاريش افتاد . دستپاچه گفت اين كه شد سه روز . خنديدم و گفتم : امروز كه خودم نيومدم فردا و پس فردا رو هم مهمون شما و خانم هايده جان هستم .( اين تكه رو مثل خودش بيان كردم ) خداحافظ گفت : خيلي بد جنسي اگه دوستت نداشتم مي دونستم چه پوستي ازت بكنم . گفتم : دل بدل راه داره .......آقاي ضرغامي ........ خداحافظ خدا حافظي كرد وگوشي رو گذاشت. با خيال راحت از سه روز آينده به طرف جام جم حركت كردم . راه خيلي نزديك بود و زود رسيدم .اول يه سر رفتم امور اداري ، با بچه هاي اون قسمت سلام وعليكي كردم و يكي دوتا كار داشتم ، رديف كردم . راجع به ورودم به دانشكده بعنوان سهميه سازماني قولهايي بهم داده بودند كه اعلام كردند . مصوبه اش را از مديريت گرفته اند و به محض ارائه مدرك ديپلم مي تونم بعنوان سهميهء سازماني بدون كنكور وارد دانشكده سازمان شده و تحصيلات دانشگاهيم رو شروع كنم .......... خيلي خوشحال شدم . بچه ها با اينكه نبايد اينكار را مي كردند . اما يك كپي از نامه موافقت مديريت رو بهم دادند . با دمبم گردو مي شكستم ............. خدارو شكر كردم به خاطر اين همه محبت كه در حقم كرده بود . اين دومين هديه مهم زندگيم بود كه در طول يك هفته گذشته گرفته بودم . خوشحال وخندان به طرف واحد دوبلاژ رفتم از در واحد كه وارد شدم خدا رحمتش كنه : آقامهدي رو ديدم . داد زد و گفت : خودش اومد . بعد يه ورقه تكست داد دستم گفت : بموقع رسيدي بدو تو استوديو اين دو خط و بگوگفتم : سلامگفت : عليك سلامگفتم : بزارين من بد بخت از راه برسم . گفت : خوب رسيدي ......... حالا برو تو ..... بعد من رو بزور داخل استوديو فرستاد . مازيار و تورج داشتند طبق نقشهايي كه داشتند تو سرو كله هم ميزدنند ونقششون رو ميگفتن . با سر سلام عليك كردم و نشستم پشت ميكرفون دو خطي كه آقامهدي مي گفت : يه چيزي نزديك به دوازده دقيقه فيلم بود كه تا اونو بگيم نزديك دوساعت وقتمونو گرفت . بالا خره تموم شد واز استوديو زديم بيرون .... به آقا مهدي گفتم : خب اگه من نرسيده بودم چيكار ميكردي ؟ نه گذاشت و نه برداشت گفت : خب ميداديم يه خر ديگه مي گفت . بعد هم زد زير خنده . كمي شوخي كرديم و گفت : تو كجا بودي بزغاله ؟!!! .......... باز غيبت زده بود . گفتم : راستش گرفتاري خانوادگي داشتم . اين جمله رو با تبختر وتفاخر گفتم . جوري كه با حالتي جواب داد : آره ارواح عمه ات ، .........حتما" دنبال خرج زن و بچه بودي ؟ مازيار وتورج داشتن دهن ما دوتا رو نيگا مي كردن و منتظر بودن ببينن من چه جواب دندان شكني بهش مي دم . آخه ما هميشه كر كري داشتيم ، البته كاملا" شوخي . چون آقا مهدي بي اغراق حكم استاد وبزرگتر من رو داشت . من قيافه اي گرفتم و گفتم البته......... بچه........ كه نه............ ، در همين حال شروع كردم با حلقه دستم ور رفتن و ادامه دادم اما زنم ...........خب يه جورايي بله . يه نيگاهي به من كرد و يه نيگاه به حلقه ، چند لحظه سكوت و بهت و در حاليكه انگشتش رو سرم گذاشت پرسيد: ......ا..ا..ا.......فاتحه ؟........ گفتم : فاتحه ........ گفت : بالاخره كدوم يكي ماست خورتو گرفت(منظورش دوست دخترام بودگفتم : عمرا"..... هيچكدوم . گفت : پس كي ؟ گفتم : دختر داييم . گفت : اميدوارم .... ولش كن ...... نفرينت نمي كنم ......... بعد خنديد واومد باهام ماچ وبوسه كرد ودر گوشم گفت : خوشبخت باشي خوب كاري كردي . در اين زمان مازيار پريد وشروع به ماچ وبوسه كردن و تبريك گفتن . بعدهم نوبت تورج رسيد . در همين حال آقا مهدي شروع كرد به جار زدن كه : آهاي ايهاالناس . آخه من درد م رو به كي بگم . ما اين احمد به اين خوبي تو اين مملكت داريم اونوقت ميرن خر از قبرس وارد ميكنن . اصلا" انگار نه انگار اين همون آدمي كه چند لحظه پيش در گوشي اون حرفارو بمن گفته بودبچه هاي يكي يكي جمع مي شدند ، بين چي شده باز آقامهدي شلوغ بازي درآورده .........كه متوجه ماجرا شده ومي اومدن به من تبريك مي گفتنخلاصه تا سرم رو چرخوندم . ديدم ساعت دوازده ونيم وبايد خودم رو زود برسونم مدرسه نازنين. واسه همين از بچه ها خداحافظي كردم وبدون اينكه به گروه كودك سر بزنم به طرف تجريش حركت كردم . وقتي رسيدم دم مدرسه تازه زنگ خورد . در محلي كه قرار گذاشته بوديم وايسادم تا نازنين اومد. اول كه رسيد يه ماچ آبدار منو كرد و بعد گفت : سلامگفتم سلام خوشگل من. خيلي كيفت كوك تر از صبحه . گفت خبر نداري امروز خيلي ها رفتن تو خماري . بعد با دست چند تا از همكلاسيهاش رو كه كمي دورتر وايساده بودن نشون داد و گفت : اين ماچ آبدار هم از ته قلبم براي عزيز ترين چيز تو دنيا برام يعني تو بود ....... و هم براي كم كردن روي اون بچه ها بود . پرسيدم : دوستات هستن ؟ گفت : آره ولي حسابي حسوديشون شده . بعد ادامه داد : ماشين رو روشن كن برو بغل دستشون . گفتم هرچي شما دستور بدين قربان .......... دوباره ماچم كرده وگفت دوستت دارم جواب دادم : منم ..... راه افتادم و رفتم نزديك دوستاي نازنين . شيشه رو داد پايين وگفت : ببخشين بچه ها شوهرم عجله داره وگرنه ميرسونديمتون . يه دستي تكون داد و شيشه داد بالا و گفت برو . از خنده مرده بودم . گفتم : تو كه اين قدر بدجنس نبودي نازنين من ! گفت : هنوزم نيستم عزيزم ......... اما تو اين يه سال و نيم گذشته ، اين چند نفر خيلي من و دق ودرد دادن و چزوندن . بعد داد زد .........خ .....د.....ا.......جون ازت ممنونم وباز پريد ومن رو يه ماچ ديگه كرد . خيلي احساساتي شده بود. گفتم : تو مدرسه چه خبر بود . گفت : خيلي خبر ها ، خيلي ‌. اول يه جوجه كباب دبش به من ميدي ميخورم تا برات تعريف كنم گفتم : اي بچشم با حاتم چطوري ؟ گفت : با تو ، تو جهنم هم خوبم ، حاتم كه بهشته . گاز ماشين رو گرفتم و به طرف ونك رفتيم . براي خوردن جوجه كباب حاتم . به رستوران حاتم رسيديم و ماشين رو توي پاركينگ رستوران پارك كرديم وداخل رستوران شديم . رفتيم يه گوشه اي نشستيم . بلا فاصله گارسون اومد وسفارش غذا رو گرفت و رفت . رستوران شلوغ بود ، مي دونستم بيست دقيقه اي طول مي كشه تا نهارو بيارن . واسه همين از نازنين پرسيدم : تو مدرسه چه خبر بودنازنين كه هنوز هيجانزده بود ، گفت : وقتي تو براي شيريني خريدن رفتي . بچه ها كه مشتاق بودن هر چه زودتر ببين ماجرا به كجا ها كشيده شده . منو داخل مدرسه كشوندن . تو حياط مدرسه قل قله بود . همه دور تا دور من جمع شده بودند . نه فقط بچه هاي كلاسمون همه بچه هاي مدرسه ....... آخه همونجور كه خانم جهانشاهي صدامون كرد . من تو مدرسه معروف شده بودم به ژوليت نا كام . يه جور ماجراي من شده بود . مسئله همه بچه ها . مي رفتن امامزاده صالح شمع نذر مي كردن واسه من ، گندم مي ريختن جلوي كفترا . حتي شنيده بودم كوكب خانم مستخدم مدرسه مون هم هر شب جمعه مي ره و براي رسيدن ما به هم شمع روشن مي كنهخانم جهانشاهي و خانم صالحي رو هم چند بارخودم ديده بودم . به هرصورت هركي سوالي مي كرد . يكي از بچه ها كه دست چپ منو گرفته بود تو دستش و داشت حلقه مو تماشا مي كرد يدفعه دست منو بالا برد و گفت بچه ها حلقه شو ........ بچه ها براي ديدن حلقه من از سرو كول همديگه بالا مي رفتن. صورتم گز گز مي كرد . از بس ماچم كرده بودندخانم جنت مدير مدرسه با زدن زنگ به دادم رسيد . هر چند سر صف هم هركسي سعي مي كرد پشت سر و جلوي من قرار بگيره تا بتونه با من حرف بزنهخانم جنت بالاي سكوي مدرسه رفت و سال نو رو به همه تبريك گفت. بعد رو به همه بچه ها كرد و گفت خب بسلامتي شنيدم بزرگترين مشكل تاريخ بشري و مدرسه ما بالاخره به خير وخوشي حل شده . بچه ها يكمرتبه زدن زير جيغ و بد دست زدن . بعد از چند لحظه با بالا رفتن دست خانم جنت سكوت دوباره حكم فرما شدخانم مدير ادامه داد : چند دقيقه پيش خانم جهانشاهي به من خبر داد اتفاقي كه همه ماخالصانه از خدا مي خواستيم ، بوقوع پيوسته و يكي از بهترين شاگردهاي مدرسه ما به آرزوي قلبيش رسيده . من از طرف خودم و همه همكاراي مدرسه اين اتفاق فرخنده رو به دخترم نازنين تبريك مي گم . باز مدرسه منفجر شد. اينبار خانم جنت بدون اينكه در صدد خاموش كردن صداي شادي بچه ها بر بياد از سكوي حياط پايين اومد و به طرف دفتر رفت ، بعد از دقايقي خانم جهانشاهي از سكو بالا رفت و در حاليكه سعي مي كرد جلوي اشكاش رو بگيره ، رو به بچه ها كرد وگفت : خب بچه ها يادتون هست چه قراري گذاشته بوديم ، براي روزي كه نازنين به آرزوش رسيد . بچه ها با صداي بلند ويك صدا گفتند : ب....ع.......ل.......هخانم جهانشاهي با بغضي كه توي گلوش پيچيده بود ادامه داد : پس قرار ما ساعت هفت ...... بعد از كمي مكث ادامه داد : خب حالا برين سركلاسهاتون . هيچكس سر جاش ننشسته بود . همه دور ميز من جمع شده بودن و مي خواستن بدون ماجرا چه جوري جور شد. مدتي نگذشته بود كه خانم صالحي و جهانشاهي با يه جعبه شيريني تر وارد كلاس شدن . بچه ها ناچار رفتن سر جاي خودشون نشستن . خانم صالحي رو به من كرد و گفت : نازنين بيا اينجا دخترم. من از پشت ميزم بلند شدم و به طرفه خانم صالحي و جهانشاهي رفتم هر دو من رو بوسيدن و بهم تبريك گفتندبعد خانم صالحي رو به فرشته دوست صميمي من كرد و گفت : فرشته خانوم نمي خواي اين شيريني عروسي دوستت رو بين بچه ها تقسيم كني ؟ فرشته مثه برق گرفته ها از جاش پريد وجعبه شيريني رو از دست خانم صالحي گرفت و شروع به توزيع بين بچه ها كردخانوم صالحي رو به من كرد و ادامه داد : و اما نازنين خانم موظفه . همونجور كه غم وغصه هاشو با ما قسمت كرده بود حال مارو در شاديش با تعريف كردن ماجرا شريك كنهخانم صالحي و جهانشاهي هر كدوم تجربه تلخ يك شكست عشقي رو تو سينه شون داشتن به همين دليل خيلي صبورانه در طي اين مدت يكسال ونيم با من همراهي و همزبوني كرده بودند. و خب الان حقشون بود كه از پايان ماجرا هم باخبر بشنمن شروع كردم به تعريف كل ماجرا از شب تولد امير تا مراسم به اصطلاح مجازاتمون كه در حقيقت مراسم نامزديمون بود . مثل افسانه ها بود وقتي حرفام تموم شد نزديك ده دقيقه صدا از هيچكس در نمي اومد حتي خانم صالحي وجهانشاهي . هركس در عالم خودش داشت داستان رو تجسم و مزمزه مي كرد . فقط صداي زنگ بود كه تونست رشته افكارهمه رو پاره كنه. بر عكس هميشه هيچكس عجله اي براي خارج شدن از كلاس نداشت و خانم جهانشاهي شروع كرد به دست زدن ، بچه هام كم كم شروع كردند. من از خوشحالي وخجالت سرخ شده بودمخانم صالحي در حاليكه قطرات اشكش رو با يه دستمال از چشماش پاك ميكرد گفت : بچه ها قرار امشب يادتون نره ، وبعد از بوسيدن مجدد من از كلاس خارج شد.. تا زنگ تعطيلي خورد همه چيز تحت الشعاع ماجراي من بود. دوتا از بچه ها كه از اول خيلي منو اذيت مي كردن و دق و درد بهم مي دادن ، به طرفم اومدن و تبريك خشكي گفتن و با طعنه ادامه دادند : خيلي خوش بحالت شدلبخندي زدم و جوابشون رو ندادم . ميدونستم از حسوديشونه دختراي مغروري بودن و با همه بچه ها ، همين جور بر خورد مي كردندتو دلم گفتم امروز نوبت منه كه حال شما رو بگيرم ، اما نه اينجا و نه حالازنگ آخر به صدا در اومد و من با عجله خودم رو به بيرون مدرسه رسوندم. مي دونستم عزيز ترين كسم توي دنيا . دم در منتظرماز در كه خارح شدم ديدم دو تا همكلاسيهاي بدجنسم كنار پياده رو واسادن و زل زدن دارن تو وماشينت رو كه به اصطلاح بچه ها دختر كش بود . نيگاه مي كنند . با خودم گفتم ، اينم لحظه اي كه مي خواستم . به طرف ماشين اومدم و سوار شدم . بقيه اش هم كه خودت ديدي چه اتفاقي افتاد . حرفهاي نازنين كه به اينجا رسيد. جوجه كباب روز ميز ما آماده خوردن شده بود. قبل از اينكه شروع به خوردن كنيم . گفتم : راستي نگفتي قرار بچه ها براي امشب چيه ؟ نازنين در حاليكه سرش رو پايين انداخته بود گفت : بچه ها نذر كرده بودند شب اون روزي كه تو مال من بشي همگي دسته جمعي به امامزاده صالح برن و هركدوم يك شمع روشن كنن . و امشب اون شبه . بعد سرش رو بالا گرفت و گفت : احمد ........... ميدونم تو اهل اين چيزا نيستي . اما ميشه به خاطر من امشب بياي امامزاده صالح . تا منم همراه بجه ها نذرم رو ادا كنم . حالا اشك تو چشماي منم حلقه زده بود . گفتم : نازنين من . من بخاطر تو حاضرم هستي ام رو بدم . اين كه چيزي نيست ........ قرار گذاشتيم راس ساعت هفت بريم امامزاده صالح . 

 

 

 




دوشنبه 27 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 6 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل ششم : جواب  دایی رو  چی  بدم.


 

نميدونستيم چه خوابي برامون ديدن . كنار ساحل در حاليكه دست نازنين توي دستم بود قدم مي زديم ، سكوت بين ما حاكم مطلق بود . گاهي مي نشستيم و تو چشماي هم نگاه مي كرديم و چشمامون پر اشك مي شد . اما انگار لبهامون رو به هم دوخته بودن . حدود ساعت دو بود كه نسترن خواهر كوچيكه نازنين با يه سيني غذا به سراغ ما اومد و گفت : بابا گفته بايد تا ته اش رو بخورين و حق ندارين چيزي از اين غذا رو برگردونين . ميخواستن زجر كشمون كنن. مي دونستن توي اون لحظات حتي فرو دادن يك لقمه غذا هم از گلوهايي كه كيپ بغض مشكله ، چه برسه به اون همه غذ ا . تصميم گرفتم همه غذا هارو بعد از رفتن نسترن سر به نيست كنم . اما نسترن گفت : من بايد بمونم تا شما همه غذا هارو بخورين و ظرفها ببرم و به بابا گزارش بدم . گير داده بودن ، اونم سه پيچه . فرياد زدم : نمي خوام بخورم . اصلا" ميخوام اونقدر غذا نخورم تا بميرم . نازنين دستش رو جلوي دهنم گرفت كه ديگه ادامه ندم . بعد كمي از خورشت ها رو روي برنج ريخت و قاشق رو پر كرد و جلوي دهن من آورد و گفت : بخور عزيزم . بي اختيار دهنم رو باز كردم . واون غذا رو توي دهنم گذاشت و قاشق دوم . منم قاشقم رو پر كردم ودهان اون گذاشتم . يكمرتبه اشتهايي پيدا كردم به وسعت همه گرسنگي هاي تاريخ بشر . هيچ چي توي ظرف باقي نمونده بود . نسترن در حاليكه ظرفها رو براي بردن دسته مي كرد گفت : خوب شد اشتها نداشتين و گرنه من رو هم با غذا مي خوردين . من و نازنين بعد از دو روز بي اختيار لحظه اي لبهامون به خنده باز شد و فراموش كرديم كه در چه وضعيتي هستيم . نسترن موقع رفتن گفت : راستي بابا گفت تا قبل از غروب آفتاب حق ندارين به ويلا بر گردين و هر موقع وقت برگشتن تون برسه ميآن دنبالتون . اين هم خوب بود و هم بد . خوب بود چونكه ما بازهم چند ساعتي بيشتر براي با هم بودن زمان داشتيم و بد بود به اين دليل كه داشتن تدارك سنگيني براي تنبيه ما مي ديدن . تصميم گرفتم ديگه به آنچه كه قرار بود به سرمان بياورند فكر نكنم . دست نازنين رو گرفتم و به يه منطقه دنج كه فقط خودم بلد بودم رفتيم و تا غروب با هم درد دل كرديم . با فرو رفتن خورشيد تو دل آبهاي درياي خزر به نزديك ويلا برگشتيم كه مجريان حكم براحتي بتونند ما را پيدا كنند ، ديگه آسمون كاملا" تاريك شده بود كه بچه ها از راه رسيدن هيچكدوم مثل سابق نبودند . خيلي خشگ گفتند : وقتش رسيده . داريوش وچهار نفر ديگه به سمت من و امير و نسرين به طرف نازنين رفتند . اول دستهاي من رو از پشت محكم بستند و بعد يه كيسه سياه رو سرم كشيدند . هيچ جا رو نمي تونستم ببينم . راستش ترسيدم . اينكار خيلي غير عادي بود و اصلا منتظر چنين برخوردي نبودم . با نازنين هم همين كار رو كردن زماني كه داريوش داشت دستاي منو مي بست آهسته بهش گفتم : خيلي نامردي . يه خنده مصنوعي كرد و گفت : مي دونمما رو با چشم و دست بسته به ويلا بردن و فقط زماني چشماي منو باز كردن كه توي ويلاي خودمون بوديم . مامان روبروم واساده بود و اشك تو چشماش حلقه زده بودگفت : مادر چه كردي با خودت . و بعد ادامه داد : برو فعلا" يه دوش بگير راستش كمي ترسم بيشتر شد . اگر اندكي شك داشتم و اميدوار بودم همه اينكار ها براي ترساندن ما و ذهره چشم گرفتن از بقيه جوناي فاميله ، با اين حرف مادرم به اين نتيجه رسيدم مسئله خيلي جديست . يه لحظه با خودم گفتم : كاشكي با نازنين فرار مي كرديم ............. به خودم لعنت فرستادم كه چرا اينكار رو نكردم . اما ديگه راه پس و پيش نداشتم وبايد خودم ونازنين رو به دست پر قدرت تقدير و سرنوشت مي سپردم . به حمام رفتم و دوش گرفتم . بعد مامان يه دست كت شلوار مشكي نو به هم داد و گفت : به دستور دايي جان بايد اين لباس رو بپوشي . شبيه لباس دامادي بود. يه مرتبه فهميدم چه نقشه اي برايم كشيدن مي خواهند . من را به شكل دامادها در بيارن و مورد تمسخر و مضحكه قرار بدن ، يا حداقل اين قسمتي از نقشه شوم فاميل براي من بود . لباس رو از مامان گرفتم و به اتاقم رفتم و اونو پوشيدم ، ديدم يه كراوات مشكي جيرهم توي جيب كتم هست . اون رو هم به گردنم بستم و آماده مجازات شدم . با خودم گفتم : از دايي خواهش مي كنم به جاي نازنين نيز من رو مجازات كنهاز اتاق خارج شدم و روبروي مادرم ايستادم . مامان يه نگاهي به سرتا پاي من كرد و بي اختيار اشك از چشماش جاري شد . من رو بغل كرد وبدون اينكه حرفي بزنه گونه من رو بوسيد ..... چند دقيقه اي دوباره سر تا پاي منو نگاه كرد و در حاليكه اشگهاشو پاك مي كرد ، در ويلا رو باز كرد و با صدايي لرزون گفت : متهمتون آماده است . بجه ها داخل ويلا شدن ودوباره چشمهاي من را بستند. ومن رو به طرف محوطه وسط ويلا بردند. سكوت كامل همه جا رو فرا گرفته بود كوچكترين صدايي به گوش نمي رسيد . بعد از مدت كوتاهي من رو روي يه صندلي نشوندن . و گفتن تا اجازه داده نشده حق برداشتن چشم بند را نداري چند لحظه بعد بوي نازنين رو حس كردم ، بله اون رو هم آوردند و كنار من نشوندن . به هردوي ما تذكر داده شد كه از اين لحظه حق هيچ گونه گفتگو با هم رو نداريم . آرامش وحشتناكي بر همه جا مستولي شده بود . واين باعث شد گلوم خشك بشه . بالاخره اون سكوت سنگين توسط دايي شكسته شد . شمرده و آرام . اما با صداي بلند شروع كرد. خب همه ميدونين چرا امروز اينجا جمع شديم . و بعد با طعنه ادامه داد . ما اينجا جمع شديم كه تكليف اين شازده پسر و اين گل دختر رو روشن بكنيم . همه شما مي دونين من چقدر نازنين رو دوست دارم همتون ميدونين من احمد رو اگر نگم بيشتر از اميرم ، اندازه اون دوست دارم . اما اونا كاري كردن كه من امروز ناچارم تنبيه شون كنم . اونهم يه تنبيه بسيار سخت . اونها بايد بدونن كه هر عملي يه عكس العمل ........... و هر كاري , تبعاتي داره . و انسان شجاع ا ون كسي ِ كه پاي مكا فات عملش بايسته . من با اجازه بزرگتر ها بخصوص خان داداش كه بزرگ فاميل ما هستند مجازاتي رو براي كاري كه اين دو مرتكب شدن در نظر گرفتم و شما فاميل همه از كوچك وبزرگ فرقي نمي كند بعنوان هيت منصفه بايد اين مجازات رو يا تاييد و يا رد كنيد . من تصميم نهايي را بعهده همه فاميل ميذارم . سكوت حضار نشون مي داد كه منتظر شنيدن بقيه حرفهاي دايي هستند . به همين دليل دايي ادامه داد : حتما تا حالا همه از ماجراي اصفر طواف و آقا سيد كمال با خبر شدين ...... من تصميم گرفتم همون بلايي رو سر اين جناب احمد خان بيارم كه آقا سيد كمال سر اصغر طواف آورد . از گوشه و كنار سرو صدا بلند شد . يكي ميگفت : نه گناه دارند نكنين اينكارو با هاشون . يكي ديگه مي گفت : اتفاقا" بايد چنين بلايي سرشون بياد تا درس عبرت بشه واسه ديگران .............. خلاصه برعكس دقايقي پيش كه صدا از كسي درنمي اومد . حسابي شلوغ شد . بالاخره با دستور خان دايي كه بزرگتر فاميل بود همه سكوت كردند . من يواشكي دست نازنين رو تو دستم گرفتم . يخ كرده بود ، درست عين خودم .......... و منتظر نتيجه شديم . خان دايي ادامه داد : براي روشن شدن نتيجه راي گيري مي كنيم .......... سه نوع راي مي تونين بدين ............. با نظر نصرالله خان موافقيد ،......... مخالفيد .............. و يا نظري نداريد . و اضافه كرد : من سوال ميكنم و شما با بلند كردن دست راي مي ديد . از مخالفين شروع مي كنيم . كساني كه مخالف اين مجازات هستند دستشون را بالا ببرن . بعد از چند لحظه اعلام كرد هيچ مخالفي وجود نداره . باخودم گفتم : يعني بابا و مامان هم با اين مجازات كه من هنوز نمي دونستم چيه مخالف نيستند . مو به تنم سيخ شد . ممتنعين دستشون رو بلند كنن ......... بعد از لحظه اي اعلام كرد هشت نفر ........... خب ظاهرا" تكليف روشن است. اما براي اينكه جاي هيچ شك و شبهه اي باقي نمونه كساني كه با اين مجازات موافقند دستشون رو ببرن بالا. و اضافه كرد با اكثريت آرا تصويب شددايي نصرالله دوباره رشته كلام رو به دست گرفت و گفت : خب با اجازه همه بخصوص نصرت الله خان و خواهرم و همه بزرگترها مراسم مجازات رو شروع مي كنيم و بعد ادامه داد : بچه ها بيارين او اسباب مجازات رو.............. همه شروع كردن به كف زدن و خوشحالي كردن . گيج شده بودم ،............ يعني اينقدر خوشحال شده بودن از مجازات ما كه اينجوري هلهله مي كردند ، بعد از دقايقي دايي دستور داد چشمان ما را باز كنند ، تا با چشمان باز مجازات در مورد ما اجرا بشه . چشمان ما رو باز كردن . چند لحظه اي طول كشيد تا چشمام به نور محيط عادت كنه . داشتم پس ميافتادم . خداي من اينجا چه خبره ؟ بلافاصله برگشتم كه ببينم نازنين در چه وضعيه . اشك چشمام رو پر كرد ، نمي تونستم صحنه اي رو كه مي ديدم . باور كنم . همه دست مي زدند و مي خنديدند . مادر در حاليكه رو بروم واسه بود داشت آروم آروم گريه مي كرد. . دوباره برگشتم و نازنين رو نگاه كردم . يه لباس حرير سپيد تنش بود و يه تاج با سنگهاي درخشان روي سرش .......... خيلي زيبا تر از گذشته ....... مثل فرشته ها شده بوددايي كه ديگه اشگ اونم در اومده بود گفت : ما همه فاميل به اتفاق آرا شما رو از اين لحظه نامزد اعلام مي كنيم . البته شرايطي هست كه احمد و نازنين بايد بپذيرند. و گرنه ..... من و نازي در حاليكه بشدت گريه مي كرديم ، همصدا گفتيم : هرچه باشه مي پذيريم مامان حلقه اي رو از تو كيفش در آورد و به من داد و گفت : اينو دست عروسم كن . چنان اين جمله رو با لذت به زبون آورد كه نمي تونم وصفش كنم . زندايي هم يه حلقه به نازنين داد تا دست من كنه . صداي آهنگ مبارك باد فضاي ويلا ها رو پر كرده بود . همه مي زدند و مي رقصيدند و من نا باورانه دست نازنين رو محكم تو دستم گرفته بودم . در همين زمان سر و كله داريوش پيدا شد . در حاليكه مسخره بازي در مي آورد و مي خنديد . ناگهان يه چك زد تو گوش من . جا خوردم . در حاليكه بازم داشت مي خنديد گفت : ديدم گيجي گفتم بزنم كه ببيني خواب نيستي داداشخنده ام گرفت . كيك بزرگ سه طبقه اي رو آوردند و من و نازنين اونو بريديم ......... نمي دونستم چي بايد بگم و چيكار بايد بكنم . به اشاره مامان من و نازنين رفتيم تا دست دايي رو ببوسيم كه اون نگذاشت و صورت هر دوي ما رو بوسيد وگفت : انشالله خوشبخت باشيد ........... به طرف مامان نازنين و بعد بابا و مامان من رفتيم و همون صحنه تكرار شد . بعد از نيم ساعت پيرمرد ، پير زنها براي استراحت به ويلاها رفتند و فقط جونا موندن وبساط رقص راه افتاد ، من و نازنين هم كه از بزرگترها خجالت مي كشيديم فرصت كرديم همديگر رو بغل كنيم و ببوسيم . تا ساعت پنج صبح بچه ها هر آهنگي كه گذاشتن ما باهاش تانگو رقصيديم . اصلادلمون نميخواست ديگه لحظه اي از هم جدا بشيم . ما ديگه نامزد بوديم تو آسمونا سير مي كرديم تو ابرا نميدونم . من فرشته ام رو بغل كرده بودم اون منو................ و اين مهمترين چيزي بود كه توي اون لحظه برام مهم بودشب دير وقت خوابيديم اونم توي يك اتاق . نزديكهاي ساعت يك ونيم بعد از ظهر بود كه نسرين اومد مارو صدا كرد و گفت : بابا گفت بسته هرچي خوابيدين ، بلندشين بياين نهار يخ كرد . من تو رختخواب نشستم و يك كمي چشمام رو ماليدم . يه نگاهي به بغل دستم كردم ديدم نازنين كنارم دراز كشيده ، تازه ياد ماجراهاي ديشب افتادم . پس خواب نديده بودم . يه جور گيجي هنوز اذيتم مي كرد . اما ديگه باور كرده بودم . منو نازنين ديشب رسما" نامزد شده بوديم . ديگه چيزي از خدا نمي خواستم . به نسرين گفتم : تو برو من نازنين رو بيدار ميكنم و با هم تا يك ربع ديگه ميايم . نسرين در حاليكه از در ويلا خارج ميشد با شيطنت گفت : خوب به مراد دلتون رسيدين ها ........ متكا رو برداشتم وبه شوخي به طرفش پرت كردم ، اما اون زودتر از در ويلا خارج شد و در رو بست ...... متكا به در خورد و همونجا افتاد . به طرف نازي برگشتم و درحاليكه موهاش رو نوازش مي كردم . بوسه اي از گونه اش كردم و گفتم : نازنين من ، ..... عشق من ......، عمر من .......، زندگي من ..... ، همسر من ......، يعني تو خوابي ؟ از جا پريد و گفت : نه عزيزم دلم ، مي خواستم اين قشنگ ترين حرفاي دنيا رو از زبون تو محبوبم .... روحم .... ، عشقم .... زندگيم ....... همسرم بشنوم . امروز بهترين روز عمرمنه..... دلم ميخواد ، تا قيام قيامت بشينم همين جا و صدات رو بشنوم . دلم ميخواد تا دنيا دنياست سرم رو روي زانوهات بذارم و تو با موهام بازي كني .......... ميدوني يكسال ونيم منتظر چنين . روزي بودم . و خودش رو توي بغلم انداخت و سرش رو چسبوند به قلب من ....... بعد از لحظه اي سرش بلند كرد و گفت : احمد به من قول بده تا ابد مال من باشي فقط مال من ....... گفتم : بهت قول ميدم ..... قول ميدم مرد و مردونه....... بغض دوباره گلوي جفتمون رو گرفته بود ، البته اينبار از شادي نه از غم وغصه ......... بعد از دقايقي باتوجه به فرمان رسيده دست و پامون رو جمع كرديم و پس از شستن دست و صورت به ويلاي دايي نصرالله رفتيم . نهار رو كشيده بودند و داشتن سفره رو ميچيندند . بابا از اون كله سفره دستي تكون داد و گفت : بيا كه معلوم مادر زنت خيلي دوستت داره ، درست سر سفره رسيدين . با اينكه اصلا" خجالتي نبودم نمي دونم چرا يكم خجالت كشيدم ، سرم رو انداختم پايين و هيچي نگفتم .............. فقط لبخندي زدم در همين حال مامان با يه سيني ماهي سفيد سرخ شده از راه رسيد و گفت چيكار داري پسرم رو ........حسوديت ميشه خودت مادر زن نداري ؟ بعد سيني ماهي رو داد دست من و گفت : مادر بره قد و بالاي پسرم رو كه دوماد شده . بيشتر خجالت كشيدم . بابا در جواب مامان با خنده گفت : ما كه انداختيم رفت . اما سوسكه رو ديوار راه ميرفت مامانش ميگفت قربون دست وپاي بلوريت . در اين لحظه اتفاقي افتاد كه اصلا" فكرشو نمي كردم . يكدفعه نازنين حرف بابا رو قطع كرد و گفت : باباجون اصلا" هم اينطور نيست نمي دونين چه جواهري رو از دستتون در آوردم . يه لحظه سكوت حاكم شد اما بلافاصله همه شروع كردند به دست زدن براي نازنين باباهم كه اصلا" انتظار اين دفاع جانانه رو نداشت دستاش رو برد بالا و بلند شد و بطرف نازنين رفت و در حاليكه صورت نازنين رو مي بوسيد ، گفت : شاه دوماد فعلا" كه جف شيش شما برده و دور ، دور شماست .مامانت كم بود يه مير غضب ديگه به طرفدارات اضافه شد . يه بابا هم دشت اولي به ما چسبوند كه زبون بند مون كرد. همه زدند زير خنده و با اعلام تسليم شدن بابا ماجرا ختم بخير شد . با اتمام نهار، ديديم از بيرون سرو صداي بچه ها بلنده و مارو صدا مي كنن . بابا گفت : بلندشين برين پي كار خودتون . هم دندوناتون اومدن دنبالتون حالا نوبت اوناس كه يه كمي سربسرتون بذارن . من و نازنين بلند شديم و با هم از در رفتيم بيرون تا به ايوان ويلا رسيديم . بچه ها شروع كردن به سوت زدن و جيغ كشيدن و خلاصه سرو صدا راه انداختن يه تيكه بهشون انداختم و اضافه كردم : مگه شما آدم نديدين ؟............ منوچهر گفت : قربان بايد بفرماييد ....... مگه شما تا حالا دوماد نديدين . گفتم چه فرقي ميكنه ؟ داريوش گفت : به........ فرق ميكنه ..... خيلي هم فرق ميكنه . گفتم : مثلا" چه فرقي ؟ سهراب گفـت : مثلا" آدم ميتونه داماد بشه ..... اما دوماد چي ؟..... ديگه آدم بشو.......... نيست . سرتون رو درد نيارم دو سه ساعتي من و نازنين رو دست انداختن . و كلي خنديدند . بعد هم ، همه با هم به كنار دريا رفتيم و با انداختن سبزها توي دريا سيزدهمون رو بدر كرديم . ساعت حدود هفت بعد از ظهر بود كه قرار شد كم كم راه بيافتيم . داشتم اين پا اون پا مي كردم . كه دايي رو به بابا كرد و گفت : نصرت الله خان با اجازه شما و خواهرم احمد امشب و فردا شب مال ماست نازنين رو مي آره و شب خونه ما مي مونه . فردا بعد از ظهرم ميخوام با جفتشون شرط و شروطم در ميون بذارم . بنابراين فردا شب هم اونجا هستند اما پس فردا شب هر دوشون براي دست بوس ميان خونه شما...... بابا گفت : ما ريش و قيچي رو سپرديم دست شما ، از اين به بعد شما يه پسر ماهم يه دختر به بچه هامون اضافه شدن . دايي بعد از تمام شدن حرف بابا ، رو به من كرد و گفت : همونجور كه اومدي بر ميگردي ....... اگه يه مو از سر اين دردونه من كم بشه حسابت با كرام الكاتبينهمن چشمي بلند بالا گفتم و بعد از خداحافظي از همه فاميل و تشكر از زحماتي كه كشيده بودن . با نازنين سوار ماشين شديم و آرام به طرف تهران حركت كرديم به اين ترتيب يكماه دلهره و تشويش به پايان رسيد و دوران خوشي و سرمستي ما آغاز شد . اما ته دلم يه دلشوره اي داشتم كه رنجم ميداد . اما نميدونستم اون چيه . 




دوشنبه 27 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 5 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل پنجم : خواجه  حافظ



با هرجون كندني بود امتحانات معرفي رو پشت سر گذاشتم . البته بدون اغراق با جون كندن. يواش يواش بوي عيد داشت ميومد . توي اين مدت . تولد نازنين رو هم با يه جشن كوچيك و زيباي دونفره پشت سر گذاشتيم . يه پسر خاله داشتم بنام داريوش كه خيلي با هم اياق بوديم . خيلي از برنامه هامون با هم بودمدتي بود ازش دوري مي كردم . دليلش هم اين بود كه خيلي تيز بود ، اگه يكم دور و ور من مي گشت ، متوجه ماجرا مي شد . از دهنش نگو كه لق مادر زاد بود هيچ خبري رو بيشتر از چند دقيقه نمي تونست پيش خودش نگهداره . عين خاله زنكها كافي بود يه چيزي رو كشف كنه . عا لم و آدم دنيا مي فهميدن . اما بالا خره اتفاقي كه ازش مي ترسيدم افتاد . تعطيلات عيد بالاخره گير آقا داريوش افتاديم . اون قدر به پرو پاي من پيچيد تا ته و توي ماجرا رو در آورد. ديكه كاريش نمي شد كرد . فقط ازش قول گرفتم كه مرد و مردونه فعلا به كسي چيزي نگه . اونم يه قول صد درصد داد و رفت دنبال كارش . من و نازنين هم با هزار كلك و حقه به ملاقاتهاي پنهوني خودمون ادامه داديم تا پايان هفته اول عيد ........ اما چشمت روز بد نبينه ، روز نهم فروردين بود من براي ديدن نازنين رفته بودم . بعد از ظهر كه برگشتم . مطابق معمول بعد از يه سلام و عليك كوتاه به اتاقم رفتم . البته جواب سلام ها امروز يه جور ديگه بود. اما من به روي خودم نياوردم . چند دقيقه اي بيشتر نگذشته بود كه مادرم با اخمهاي تو هم وارد اتاق شد . دوباره سلام كردم . يه عليك سنگين بهم فهموند كه زبون بازي كاري از پيش نمي بره ............ پرسيدم : اتفاقي افتاده ؟ مادرم نگاه معني داري به من كرد وگفت : اينو از شما بايد پرسيد . من خودمو به اون راه زدم و گفتم من ؟ من چيكاره ام كه بايد از من پرسيد. با لحن طعنه آميزي گفت : عاشق عزيزم ، عاشق ...... اينو كه گفت ، وارفتم . فهميدم داريوش نامرد آخر بند و آب داده . يه مكث كوتاه كردم ، نمي دونستم تا چه حد ماجرا درز پيدا كرده . . واسه همين گفتم گناه كردم ؟ مادرم تير خلاص رو خالي كرد : نه عزيزم گناه نكردي ..... بعد با لحني عصبي ادامه داد : اما بفرماييد تشريف ببريد بالا منزل دايي جان ، خودتان جواب ايشان را بدهيد. منتظرتان هستند . سرم گيج افتاد . نشستم رو تخت ..... مادرم بي اعتناء به من ادامه داد ، الان نازنين بيچاره داره هم به جاي خودش ، هم به جاي حضرت عالي جواب پس مي ده . اينو كه گفت : با عصبانيت گفتم : مگه ما چيكار كرديم .......... مگه چه گناهي مرتكب شديم كه بايد جواب پس بديم .......... خوب عاشق هم شديم ..................... مگه عشق گناهه ، مگه ما حق نداريم عاشق بشيم ............. و همزمان اشك از چشمام جاري شد . مادرم در حاليكه سعي مي كرد ، نشون بده هنوز عصبانيه اومد چند تا آروم تو پشت من زد و گفت : بلند شو خرس گنده . مرد كه گريه نمي كنه . خب عاشق شدين بسيار خب هركي خربزه مي خوره پاي لرزشم مي شينه ..... حالا به جاي اين ادا اطوارها بلندشو بريم خونه داييت به داد نازنين بيچاره برسيم . اين رو گفت و اضافه كرد : من ميرم آماده بشم . قبل ازاينكه از در خارج بشه گفتم بابا . گفت : همه فهميدن ، پسر خنگ ................... آخه تو نميدوني اين خواهر زاده خل و چل من ، دهنش چفت وبس درست و حسابي نداره ؟ بلافاصله پرسيدم : عصبانيه ؟ گفت : كي ؟........ بابات ؟ با سر تاييد كردم . گفت : از موقعي كه فهميده همه اش ميخنده . نفس راحتي كشيدم . گفتم حد اقل تو اين جناح در گيريه زيادي ندارم . مونده بودم با دايي چه جوري رو برو بشم . به درگاه خدا دعا كردم كه با نازنين برخورد تندي نكرده باشه. ده دقيقه بعد منو مامان و بابا كه همه اش منو نيگاه ميكرد و مي زد زير خنده از خونه خارج شديم . بدستور مامان كه حالا فرماندهي عمليات رو بعهده داشت . جلوي يه قنادي و گل فروشي نگه داشتم و اون رفت يه دسته گل و يك جعبه شيريني خريد و برگشت ............. تو همين فاصله پدرم سرش آورد درگوشم و گفت : خوشم اومد . درست دست گذاشتي رو گل سرسبد فاميل . گفتم : بابا چي ميگي ؟ گفت : نترس من باهاتم ........ هوات رو دارم ............ انتخابت بيسته . بابام و تا حالا اينقدر شنگول نديده بودم . يه كم ته دلم قرص تر شد . اما هنوز نگران نازنين بودم ، بالاخره رسيديم پشت در خونه دايي اينا ، مامان دستش رو گذاشت رو زنگ و فشار داد . بدون اينكه پاسخي بشنويم در باز شد. از توي اف اف صداي دعوا و مرافعه شنيده ميشد دلم هري ريخت پايين ، نگران نازنين بودم ، نه خودم . مامان و بابا نگاهي به هم كردن و مامان فوري در و هل داد و وارد خونه شد............. بابا هم پشت سرش ............ همين موقع زن دايي به پيشواز اومد و پس از سلام و احوالپرسي ما رو به طرف اتاق پذيرايي راهنمايي كرد . مامان خيلي با احتياط پرسيد : خان داداش نيست ؟ زن دايي در حاليكه نگراني رو ميشد توي چهره اش ديد . گفت چرا الان مياد . بالاست ......... تو اتاق نازنين . رنگ و روي مامان هم از شنيدن اين حرف پريد ............ برامون مسجل شد كه.......... در همين زمان دايي از در وارد شد . همه به احترام از جامون بلند شديم و سلام كرديم . دايي جواب سلام همه رو داد. اما وقتي از كنار من عبور مي كرد زير لب گفت : خوشم باشه ........ كه اينطور . اينبار برق سه فاز بود كه از گوشم پريد ............ ديگه مطمئن شدم كه اگه امروز سالم از خونه دايي اينا پام رو بزارم بيرون خوش شانس ترين مرد عالمم از ترس آب دهنم و قورت دادم و گفتم : دايي جون .... با صداي بلند گفت : ساكت. ديگه اشهدم رو خوندم . دايي به طرف بابا رفت و در گوش اون يه چيزايي گفت . و بابا يه نيگاهي به من كرد و آهسته سرش رو چند بار تكون داد . به اين معني كه هيچ كاري از اون بر نمي آد. دايي جون چند سالي از بابا بزرگتر بود . و گذشته از سن بيشتر بسيار مورد احترام بابا بود . البته در خيلي از كارها از بابا مشورت مي گرفت و بابا هم متقابلا" براي انجام كارهاي مهمش حتما از دايي جون صلاح و مشورت مي كرد . زماني كه بابا اعلام عقب نشيني كرد وا رفتم.......... كور سو اميدي كه به طرفداري بابا داشتم به خاموشي گراييد....چه سرنوشتي در انتظار ما بود............ اين فكر داشت ديوونم مي كرد . كه دايي رو به بابا كرد و گفت : نصرت خان تو ماجراي اصفر طواف رو نبايد ديده باشي ، چون مربوط به پنجاه سال پيشه . اما حتما" باباي خدا بيامرزت برات تعريف كرده كه آقا سيد كمال چه بلايي سرش آورد. بابا گفت: بله گفت : ميخوام همون بلا رو من سر پسرت بيارم ، بابا مثه ترقه از جاش پريد و گفت : نه......... نصرالله خان خدارو خوش نمي اد جوونه ......... حالا يه غلطي كرده شما بايد گذشت كني ........ سرم گيج رفت . ديگه صدايي نمي شنيدم . با اينكه نمي دونستم . اصغر طواف كي بوده و آقا سيد كمال چه بلايي سرش آورده . فهميدم كه مجازات سختي برام در نظر گرفته شده . كه بابام اينجور ناچار به عز و التماس پيش دايي شده . و ميدونستم ديگه حتي بابا قادر به تغيير عقيده دايي جان نيست . عين يه بره كه توي مسلخ گير كرده و هيچ راه فراي هم نداره خودم رو به دست سرنوشتي سپردم كه ازش بي اطلاع بودم. بعد از اثر نه بخشيدن التماس هاي مامان . بابا پرسيد كي مي خواهيد تنبيه رو انجام بدين ؟ دايي گفت شب سيزده بدر در ويلاي محمود آباد و در حضور تمامي فاميل. بابا شهامت بخرج داد و گفت : نصرالله خان حداقل در اين مورد روي منو زمين نندازين و اجازه بدين اين تنبيه خصوصي انجام بشه . دايي گفت : معاذالله . همه كساني كه از اين ماجرا باخبر شدن بايد در مراسم تنبيه حضور داشته باشند . و بعد سوال كرد. كي نفهميده ؟ بابا سرش رو پايين انداخت و گفت : فقط خواجه حافظ . دايي گفت : پس تمام . اين شازده پسر هم ديگه حق نداره تا صبح روز دوازدهم فروردين با نازنين هيچگونه تماسي داشته باشه . روز دوازدهم ، مرد ومردونه براي وداع آخر ساعت چهار صبح مي آد نازنين رو بر مي داره و به شمال مي ره تا ما هم خودمون رو به اونجا برسونيم . اين اجازه رو ميدم كه آخرين وداع رو قبل از مجازات با هم داشته باشن . راستش بعد از ساعتي ترس و التهاب اين يه جمله دايي خوشحالم كرد ، چون فرصتي بدست آورده بودم كه چند ساعتي دوباره با نازنين تنها باشم هرچند براي وداع . در حاليكه توي اين افكار غوطه مي خوردم دايي با نوك عصايي كه در دست داشت اروم به زانوي من زد و گفت : به شرط اينكه كه قول مردانه بده اينكه نازنين رو صحيح و سالم توي ويلا تحويل بده و يه وقت كار احمقانه اي انجام نده . فوري گفتم : دايي جون قول ميدم. دايي گفت : خوبه......... زبونت دوباره كار افتاد . سرم و از خجالت پايين انداختم. بد از دقايقي از خونه دايي اينها بدون اينكه لحظه اي بتونم نازنينم رو ببينم خارج شديم. يازدهم فروردين سال ۱۳۵۵ يكي از تلخ ترين روزهاي زندگي من بود انگار نميخواست تموم بشه . تا شب و تا ساعت سه صبح كه از خونه براي رفتن به خونه دايي خارج شدم صد بار جونم به لبم رسيد. موقع حركت مامان هزار بار بهم سفارش كرد . مواظب خودم باشم . آروم رانندگي بكنم . و حواسم به جاده باشه . ساعت سه وربع رسيدم دم خونه دايي اينا هم خيابونها خلوت بود و هم من ديوانه وار رانندگي كردم . خيلي زود رسيده بودم . دايي هم بسيار مقرارتي بود ، بخصوص الان كه مورد خشم و غضب هم واقع شده بودم . بايد مراقب مي بودم . كه دسته گل جديدي آب ندم . واسه همين توي ماشين نشستم و به حرفهايي كه بايد به نازنين بزنم فكر مي كردم. راستش حتي به اين فكر كردم كه با هم فرار كنيم عين فيلمها و داستانهاي عاشقانه . اما بعد به اين نتيجه رسيدم كه با توجه به اخلاق دايي جان اين كار فقط مسئله رو بغرنج تر ميكنه . باز حالا اين شانس رو داشتيم كه با پا در مياني دايي هاي ديگه , مخصوصا دايي بزرگم ، مورد عفو و گذشت قرار بگيريم وحتي شايد ...... تو همين افكار بودم كه ديدم در خونه دايي اينا باز شد ونازنين از خونه خارج شد . دايي هم پشت سرش بيرون اومد . وقتي به ماشين رسيدند نازنين بدستور دايي در ماشين رو باز كرد و رو صندلي نشست . دايي سرش رو تو ماشين آورد و گفت : فقط قولت يادت نره . مرد و وقولش . در حاليكه زبونم بند اومده بود يه چشمي گفتم و دايي در و بست و اجازه حركت داد آروم حركت كردم .از توي آينه ديدم كه تا از كوچه خارج نشديم دايي وارد خونه نشد . سكوتي سنگين بين من و نازنين حاكم شده بود وفقط وقتي اين سكوت شكست كه پاسگاه پليس راه جاجرود رو پشت سر گذاشتيم ناگهان و بي مقدمه بغض نازنين تركيد و شروع كرد ، آروم آروم گريه كردن . آسمون ديگه روشن شده بود . كنار يه رستوران نگه داشتم و پياده شديم . نهر آب خنكي كه محصول ذوب شدن برفها بود از جلوي رستوران مي گذشت . مشتي از اين آب رو به صورت نازنين زدم و صورتش رو از اشك پاك كردم بعد آبي به صورت خودم پاشيدم. اشتها نداشتيم ....... هيچ كدوم فقط دوتا چايي خورديم و دوباره راه افتاديم . از نازنين پرسيدم . دايي خيلي اذيتت كرد ؟ نازنين گفت : نه اصلا" كاري با هام نداشت . گفتم : ولي پريروز كه ما اومديم صداي داد و فرياد مي اومد . كمي فكر كرد و گفت : اون صداي تلويزيون بود . خوشحال شدم . كه نازنيم مورد خشم واقع نشده نازنين گفت : بابا تنبيه مارو گذاشته جلوي جمع انجام بده . و حتما اينكار رو انجام خواهد داد . بابا هر حرفي بزنه حتما" عمل مي كنه ؟ جوري اين جمله رو با ترس ادا كرد كه آرامش نسبي كه پيدا كرده بودم دوباره به هراس از تنبيهي كه بزودي زمانش فرا مي رسيد بدل گشت . ساعت حدود هشت و نيم بود كه به مجموعه ويلاهاي خانوادگيمون در محمود آباد رسيديم و اين يه ركورد بود براي من ......... چهار ساعت ونيم . درحاليكه پيش ازاين من هرگز ركوردي بيشتر ازدو ساعت و چهل دقيقه براي رسيدن به ويلا نداشتم . خودم خنده ام گرفت . ماشين را جلوي ويلاي خودمون پارك كردم و به اتفاق نازنين به كنار ساحل رفتيم . و ساعات باقي مانده به تنبيه را به آخرين نجواهاي عاشقانه پرداختيم

 

 




دوشنبه 27 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 4 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل چهارم : آلبوم

امتحانات معرفي داشت شروع ميشد . من با توجه به اينكه سالهاي قبل دو سال جهشي خونده بودم ، امسال سال ششم دبيرستان بودم و بايد براي شركت در امتحانات نهايي توامتحان معرفي قبول ميشدم .البته درسم خيلي خوب بود ، اما بعد از ماجراي پريروز وديروز مخم بهم ريخته بود. مدرسه تق ولق شده بود و راحت ميتونستم خودم رو به موقع به مدرسه نازنين برسونم . البته اگر اينطور هم نبود فرقي نمي كرد ، چون من تو مدرسه اونقدر كبكبه و دبدبه داشتم كه بتونم هر موقع كه مي خوام از مدرسه بزنم بيرون . خير سرمون آخه ما جزو هنرمنداي اين مملكت به حساب مي اومديم . بهر صورت برنامه امتحانات معرفي را گرفتم و از مدرسه زدم بيرون . ساعت ده وبيست سه دقيقه بود وتا ساعت يك هنوز كلي وقت داشتم . واسه همين تصميم گرفتم اول يه سري به راديو ، تو ميدون ارك بزنم . واسه همين گاز ماشين رو گرفتم . ساعت يازده وپنج دقيقه بود كه به راديو رسيدم . وقتي وارد شدم به اولين كسي كه برخوردم استاد صادق بهرامي بود خيلي دوستش داشتم يه جورايي شبيه پدر بزرگ مرحومم بود ، كسي كه تو زندگيم خيلي بهش مديونم . بعد فرهنگ روديدم . ما با هم تو يه سريال كار ميكرديم ، خوش و بش كوتاهي كرديم و گذشتيم ، ظاهرا" هم اون عجله داشت هم من . بهر صورت كارهام و رديف كردم و يازده و چهل دقيقه از راديو خارج شدم و يه راست به طرف تجريش رفتم . وقتي رسيدم اولين دانش آموزان داشتند از دبيرستان خارج مي شدند . نگاهم به در مدرسه دوخته شده بود. و اصلا" حواسم نبود كه بد جايي ايستادم . ضربه اي به شيشه ماشين ، من رو به خودم آورد . يه سروان راهنمايي ورانندگي بود كه به شيشه ماشين مي زد . شيشه رو پايين دادم : گفت گواهينامه..... منم كه گواهي نامه نداشتم . ناچار بودم از حربه هميشگي استفاده كنم . البته ايندفعه با يد كمي پياز داغ بيشتر ميكردم .در حاليكه طرف سروان بود سينه ام را صاف كردم و گفتم : جناب سرهنگ راستش گواهينامه ام همراهم نيست . الان هم عجله دارم بايد هرچه زودتر خودمون رو براي ضبط برنامه به راديو برسونيم . همكار بازيگرمون دانش آموز اين مدرسه است و من اومدم دنبالش ....... بعد كارت شناسايي راديو و تلويزيون رو در آوردم و بهش نشون دادم . با ديدن كارت دست و پاش شل شد و گفت : آخه بد جايي واسادين . بعد گفت : پس حداقل يه ذره بگيريد بغل تر ، بعد هم كارتم رو پس داد و يه احترام گذاشت و رفت سراغ ماشين هاي ديگه .... عجب تيزابي بود اين كارت شناسايي ما ، رو ژنرال ميذاشتي آب ميشد . چه برسه به يه سروان ...... چند دقيقه اي طول كشيد ، تا نازنين رو ديدم كه داره خودش رو از لاي هم مدرسه اي هاش به بيرون مدرسه مي كشه . يه بوق زدم . دستي تكون داد و به طرف ماشين اومد و سو ار شد . گفت سريع تر برو تا كسي مارو نديده . ماشين رو روشن كردم و راه افتادم . وقتي به محل نسبتا" خلوتي رسيديم نازنين دست انداخت گردنم و گونه ام رو بوسيد . من كه اون لحظه منتظر چنين كاري نبودم . نزديك بود يه راست برم تو سطل بزرگ زباله اي كه كنار خيابون بود . اما ماشين رو به سرعت كنترل كردم و كمي جلوتر يه جاي مناسب پارك كردم . در همين حال نازنين از توي كيفش يه آلبوم در آورد و دست من داد . با كنجكاوي شروع به ورق زدن اون كردم . خداي من يه آلبوم پراز عكسهاي من . عكسهايي كه در زمان ها و مكانهاي مختلف خودش بدون اينكه من و يا كس ديگه اي متوجه بشيم گرفته بود . اينبار ديگه واقعا" شوكه شده بودم . خداي من ...... نازنين بيچاره من يكسال ونيم بود من رو عاشقانه دوست داشت و من...... منه احمق ، من...... لعنتي اينو نفهميده بودم . من چقدر كور بودم كه اين همه عشق رو تو چشماي اون نخونده بودم . سرم رو بلند كردم ديدم داره گريه ميكنه دستاش روگرفتم و گفتم نازنين من .....، من مال تو ام ، تا ابد ...... ، تا هر موقع كه تو بخواي . گريه نكن . خواهش مي كنم . و بعد سرش رو تو بغلم گرفتم . بعد از مدتي به پيشنهاد من به خيابون پهلوي بر گشتيم و رفتيم رستوران فرانكفورتر و يه غذاي سبك خورديم . نازي بايد به خونه ميرفت . البته منم قرار بود اون روز برم خونه اونا و وسايلم رو جمع جور كنم و به خونه ببرم . واسه همين با هم قرار گذاشتيم . او نو نزديك خونه پياده كنم و برم بعد ار يك ربع برگردم. همين كار رو كرديم . وقتي من در زدم زن دايي از پشت اف اف پرسيد كيه ؟ من جواب دادم : منم زن دايي ، احمد . با خوشرويي ، جواب سلامم رو داد و در را باز كرد . وقتي وارد شدم ديدم تو راهرو منتظرمنه ..... به استقبالم اومد و من رو برد به اتاق مهمون خونه .....بعد از كمي ، نازنين با يه سيني شربت وارد شد و سلام كرد ........ انگار نه انگار كه ما چند دقيقه قبل باهم بوديم ، منم كه بازيگر مادر زاد بودم جلوي پاش بلند شدم و جواب سلامش رو دادم و بعد از بر داشتن يه ليوان شربت سر جام نشستم . زن دايي شروع كرد احوالپرسي مفصل از مامان و بابا اينا و بعد از حال خودم . در پايان هم گفت : من نميدونم احمد جان تو مهره مار داري يا چيزي ديگه ..... اين داييت با اينكه اين همه خواهر زاده ، برادر زاده داره ، همه اش نقل زبونش تويي . گاهي وقتها شك ميكنم تو رو بشتر دوست داره يا امير رو ....... ماشا الله هم درسخوني ، هم كار با ارزش ومهمي داري . هم تو اجتماع واسه خودت كسي هستي ، اونم تو اين سن و سال ، راستش دروغ چرا ..... منم به مامانت حسوديم ميشه . تشكر كردم و گفتم : زن دايي دل به دل راه داره . منم شما و دايي رو خيلي دوست دارم . بعد از كمي از اين در اون در حرف زدن گفتم : من با اجازه تون اومدم وسايلم رو ببرم گفت : اتفاقا" ديشب نازي جون همه رو براتون جمع جور كرده و يه گوشه گذاشته......... و بعد به نازنين گفت : مادر وسايل احمد جان رو نشونش مي دي ....... بازم خيط كرده بودم ، با اين حرفي كه زده بودم بايد وسايلم رو كولم مي گذاشتم و از خونه دايي اينا مي زدم بيرون . اما فرشته نجات به موقع به دادم رسيد . نازنين گفت : ببخشين احمد آقا از اينجا يه سره ميرين خونه ؟ گفتم چطور مگه ؟ گفت : راستش من مي خواستم برم بازار صفويه يه كمي خريد كنم ، گفتم اگه مسيرتون از خيابون پهلويه منم مزاحمتون بشم . زن دايي يه چشم غره اي بهش رفت و بعد گفت : اين حرف چيه دختر ...... چرا مزاحم احمد جان مي شي ؟ شايد كار داشته باشه . فورا" وسط حرفش دويدم و گفتم : زن دايي ، من كه با شما تعارف ندارم . من امروز هيچكاري ندارم . واسه اينكه مطمئن بشيد اصلا" نازنين رو مي برم و خودمم برش مي گردونم . زن دايي گفت : آخه باعث زحمت ميشه . گفتم : دست شما درد نكنه ، مگه ما اين حرفارو با هم داريم . نازنين هم گفت : پس من مي رم حاضر بشم . و فوري از اتاق خارج شد كه جاي هيچ حرفي باقي نمونه . منم زن دايي رو به حرف گرفتم كه نكنه بر سراغ نازنين . وقتي نازي بر گشت . با كمك همديگه استريو و ساير وسايل رو توي صندوق عقب ماشين قرار داديم و بعد از خداحافظي از زن دايي براي اولين بار در دو روز گذشته با خيال راحت راه افتاديم . وفتي وارد خيابون اصلي شديم زدم زير خنده و گفتم : بابا تو ديگه كي هستي ؟ ولي خوب موقعه اي به دادم رسيدي . بازم داشتم خراب مي كردم . اونم خنديد و گفت : عاشق و بي قرار تو ........ گفتم : نه..... تو مالك قلب من هستي ...... و دستش رو توي دستم گرفتم . 

 

 




دوشنبه 27 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 3 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل سوم : نجوا



از خونه خارج شدم و پس از خريد چند شاخه گل سرخ به طرف سر پل تجريش حركت كردم . جمعه شب بود و سر پل خيلي شلوغ . اصلا" جاي سوزن انداختن هم نبود . مونده بودم نازنين رو توي اون شلوغي چه جوري پيدا كنم . كه ديدم يكي به شيشه ماشين مي زنه. نگاه كردم ديدم نازنينه . گلها رو از روي صندلي برداشتم كه اون بنشينه . وقتي در رو بست . گلها رو به اون دادم و راه افتادم به طرف خيابون پهلوي ، به اين اميد كه از اون شلوغي نجات پيدا كنيم . اما پهلوي هم شلوغ بود . با استفاده از يك كوچه فرعي كه بخوبي ميشناختمش خودم رو به زعفرانيه رسوندم از اونجا به طرف پارك وي رفتم . سر سه راه تله كابين دور زدم و بعد از قطع مجدد پهلوي وارد اتوبان شاهنشاهي شدم و با هر زحمتي بود خودم رو به خيابون فرشته رسوندم . نزديك تريايي كه صاحبش از دوستام بود ماشين رو پارك كردم و وارد اون شديم . با سفارش ويژه دوستم يه جاي دنج و آروم برامون آماده شد و ما اونجا آروم گرفتيم . دستان نازنين رو گرفتم و اونا رو بوسيدم . اشك توي چشمام حلقه زده بود و اينبار اون بود كه اشگهاي منو با سرانگشتهاي خودش عاشقانه پاك كرد . از روبروي من خودش رو به كنارم رسوند وسرش رو توي بغلم گذاشت . موهاي مشكي بلند و صاف كه خيلي ساده اونارو روي دوشش ريخته بود . صورتي كشيده با ابروهاي بهم پيوسته ، نه سبزه بود نه سرخ و سفيد بر عكس خواهرا و برادرش ، چشمانش كه منو گرفتار كرده بود سياه بود .عين موهاش . قد بلد بود ، تقريبا" هم قد بوديم البته او چند سانتي از من كوتاه تر بود بغلش كردم . گفت احمد من مي ترسم . در حاليكه توي بغلم مي فشردمش ، پرسيدم ، از چي ؟ گفت : از اينكه . نكنه خوابم و دارم خواب ميبينم نكنه به خودم بيام و ببينم همه اش خواب وخياله و تو مال من نيستي . سرش رو بالا گرفتم تو توچشماش نگاه كردم و بعد بهش گفتم : چشمات رو ببند ، و بعد اون رو بوسيدم . يك بوسه گرم و طولاني . اونهم من رو ميبوسيد . بعد از چند دقيقه دوباره سرش رو تو دستام گرفتم و گفتم : چشماتو باز كن . چشماش رو باز كرد . گفتم خب : خوابي ؟ گفت : نه . دستاش رو توي دستام گرفتم و دوباره اونارو بوسيدم و گفتم : مطمئن باش خواب نيستي و خواب نمي بيني . اين بار او دست دور گردن من انداخت و مرا بوسيد . تريا پاتوق عشاق بود . به همين دليل دور هرميز يه ديواره يك متر وهفتاد سانتي بود . كه وقتي مي نشستي كسي نمي تونست داخل رو ببينه ، از طرفي گارسون ها هم مي دونستن ، تا صداشون نزدن نبايد مزاحم بشن . به همين دليل بعد از مدتي از نازنين پرسيدم چي مي خوري تا سفارش بدم . از من پرسيد : تو ديشب تا حالا چيزي خوردي ، با خنده گفتم : آره غصه . و بعد پرسيدم تو چي گفت : منم مثل تو ..........پس سفارش اولين شام مشتركمون رو دادم . جوجه كباب ، كه غذاي مورد علاقه نازنين بود . اينو بار ها از زبان دايي شنيده بودم. آخه نازنين عزيز دردونه دايي بود . دايي سه تا دختر و يه پسر داشت . اما نازنين گل سر سبد اونا بود دليلش هم اين بود كه همه بجه هاي ديگه دايي بغير از نازنين به زن دايي شبيه بودن و فقط اين نازنين بود كه به خانواده ما كشيده بود. ما دوتا شباهت زيادي به هم داشتيم . منهاي گيسوان بلند نازنين مشخصاتمون تقريبا " يكي بود تا ساعت يازده شب همونجا نشستيم و نجوا كرديم . نازي اون شب تولد يكي از دوستاش بود و دايي اينا فكر ميكردن اون به جشن تولد رفته واسه همين من حدود يازده ونيم اونو نزديك خونشون پياده كردم و آنقدر ايستادم تا وارد خونه شد . اون قبل از اينكه پياده بشه به من گفت : كي مي آيي پيشم . آدرس دبيرستانشون رو گرفتم و بهش گفتم ساعت ۱ فردا خودم ورو بهش مي رسونم . فكر مي كردم حالا كه چند ساعتي باهم بوديم شايد دلم كمي آرومتر شده . اما وقتي داخل خونه شد و در رو پشت سرش بست همه غم دنياي دوباره به دلم برگشت . خدايا چيكار بايد بكنم . تحمل حتي يه لحظه بدون اون برام غير ممكنه .