💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
در این سایت رمان های صلاح الدین احمد لواسانی با ویرایش بروز منتشر می گردد

پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 27 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل بیست و هفتم – گشت و گذار در استانبول

بعد از خوردن صبحانه آماده شدیم تا بریم و حسابی استانبول رو بگردیم. یه جوون ایرانی بعنوان راهنما داخل ون اختصاصیمون دم در هتل منتظر بود تا به عنوان اولین مقصد ما رو به  مسجد ایا صوفیه ببره .
تا ظهر و قبل از نهار چند تا مسجد و موزه معروف رو در استانبول بازدید کردیم از جمله موزه مسجد  ایا صوفیه که قبلا کلسیا بوده و توسط سلاطین عثمانی پس از فتح اونجا به مسجد تبدیل شده و در زمان آتاتورک نهایتا تبدیل به موزه شده بود .
بعد برای خوردن نهار به خیابان استقلال برگشتیم و بنا به توصیه  راهنمامون . به رستورانی رفتیم و تقریبا از همه غذاهاش مقداری سفارش دادیم تا همه مشترکا امتحان کنیم. من بیشتر از چلو گوشت بسیار خوشمزه ای که از ادویه  های مختلف در پخت اش استفاده شده بود ؛ خوشم اومد به همین دلیل یک پرس جداگانه برای خودم سفارش دادم ....... اما بقیه با انواع غذاهای سفارش داده شده مشارکتی سیر شدن  ......
بعد از نهار به هتل برگشتیم و به سفارش مهندس کمی استراحت کردیم ........ اون اشاره کرد برای غروب تا آخر شب بلیط کشتی تفریحی همراه با غذا و موسیقی زنده برامون رزرو کرده ........ و اضافه کرد..... حتما بچه ها ازش لذت خواهند برد  ......
گفتم : اینا جای خودش ..... قول داده بودی برای خرید خانوما رو به مراکز مناسب خرید می بری؟
گفت فردا برنامه مون رفتن به  بازار قدیمی استانبول در کنار مسجد فاتیح  هست ..... یه چهار شنبه بازار معروفه ..... قطعا خانمها تا بعد از ظهر در بازار خواهند ماند. به همین دلیل برای رضا کوچولو یک کالسکه مناسب تهیه کردم ..... تا بچه خسته نشه ......
تشکر کردم و رفتم توی اتاق پیش ملیحه  تا استراحتی بکنیم  .........
ساعت حدود هفت بعد از ظهر بود که همه آماده حرکت به سمت محل سوار شدن به کشتی حرکت کردیم ....... کم کم هوا نارنجی وبعد  خاکستری وسپس  تاریک میشد ...... وقتی سوارشدیم تمام چراغ های زینتی و قشنگ روی عرشه روشن شده بود . گروه موسیقی توی جایگاهشون آماده می شدند .... تا با ورود همه مسافرا و حرکت کشتی کارشون رو شروع کنند .......
مهندس ما روبه قسمتی ازعرشه که دید بهتری داشت هدایت کرد و همه دور میز بزرگی  نشستیم ..... مهندس در گوش مهمانداری که مسئول میز ما و چند میز اطرافمون بود گفت و مهماندار رفت.......
پرسیدم : مشکلی پیش اومده ؟.......
گفت : نه ....... فقط تذکر دادم ، برای پذیرایی از نوشیدنی های غیر الکلی و مواد غذایی حلال استفاده کنند.
همین موقع  کشتی سوتی کشید و اول یه  تکون کوچیک خورد و بعد راه افتاد .... با حرکت کشتی گروه موسیقی کار خودشون رو شروع کردن ......
اصلا کسی احساس خستگی و خواب آلودگی نداشت  .......
گذشته از موسیقی زنده ..... مناظر اطراف هم بسیار زیبا و خیره کننده بود ...... مرتب با انواع میوه و نوشیدنی ازمون پذایرایی میشد ........ نمی ذاشتن بیکار بمونیم.......
حدود نه و نیم مهندس گفت : هر زمان مایل بودین میتونیم شام رو سفارش بدیم ........
گفتم : تا چه ساعتی روآب هستیم .
جواب داد:  دوازده و نیم شب و اضافه کرد البته این کشتی اینجوره . بخاطر بچه و مادر این رو رزرو کردم. کشتی های دیگری هست تا دو دو نیم هم رو آب هستند .........
گفتم : کار خوبی کردی، مادرم نه ولی رضا کوچولو حتما خسته میشه ...... ضمن اینکه فردا میخوایم بریم خرید ..... باید بچه ها به اندازه کافی استراحت بکنن تا بتونن توی ماراتن فردا دوام بیارن  ......
خندید و حرفم رو تایید کرد و گفت: البته چهارشنبه بازار از ساعت ده شکل خودش رو پیدا می کنه . به همین جهت زمان برای استراحت کافی خواهید  داشت  ....
ده ونیم سفارش غذا دادیم و تا شام تموم بشه یه ساعتی طول کشید . دلیلش هم برنامه های متنوع گروه ارکستر بود ..... اونها آهنگ های شاد زیادی از کشورهای مختلف رو بلد بودن و میزدن و میخوندن......
حتی چند تا ترانه ایرانی هم خوندن ...... البته با لهجه شیرین ترکی  .........
دقیقا ساعت دوازده و سی دقیقه کشتی کنار اسکله پهلو گرفت و مسافران کم کم پیاده شدن .... میز ما دورترین نقطه به پلکان خروجی بود ... بنابراین صبر کردیم تا خلوت بشه  ........ بالاخره نوبت پیاده شدن ما رسید و همین زمان راننده ون خودش رو رسوند و ما رو تا محل ماشین راهنمایی کرد.
ساعت یک و ده دقیقه رسیدیم هتل و هر کس کلید اتاق خودش رو گرفت و بی هیچ حرف و سخنی به اتاق رفت. مامان به نسیم که رضا رو بغل کرده بود گفت : برای اینکه بچه بیدار نشه تا تو اتاق بیارش و بزارش توی تخت.
نسیم گفت : میبرمش توی اتاق خودمون  ........
مامان چشمکی زد و گفت : دختر کاری رو که بهت می گم . انجام بده ........ سید و نسیم دنبال مامان تا اتاقش رفتند و بعد از خوابوندن رضا به اتاق خودشون رفتن.
من و نسیم هم به اتاق خودمون رفتیم و من با تعوض لباسم خودم رو پرت کردم روی تختخواب  ...... نسیم هم کنارم خوابید و من و بوسید گفت : مرسی  .... عشقم.
بغلش کردم و دراز کشیدم ..... فکر نمی کنم بیشتر از دو سه دقیقه بیدار بودیم ....... و راستش نفهمیدم کی خوابم برد.

 
 
                                                                                    پایان فصل فصل بیست و هفتم


 




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 26 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل بیست وششم – سلام بر استانبول

بالاخره روز دوشنبه از راه رسید و گروه هفت نفره ما شامل مهندس قاسمی لیدر تیم. من و ملیحه ، سید و نسیم و مامان و رضا کوچولو شب ساعت هفت و نیم از فرودگاه مهرآباد بطرف استانبول پرواز کردیم  .......

در طول پرواز رضا همسفرکوچولومون توی بغل مامان منیره رفته بود و نسیم هر چه بیشتر تلاش می کرد. که اون رو ببره پیش خودش . رضا بیشتر خودش رو به مامان  میچسبوند.......
مامانم که اصلا از این موضوع بدش نیومده بود گفت: چیکارش داری بچه رو ..... تو برو شوهرت رو بغل کن ...... ناسلامتی اومدین ماه عسل  .....

همه زدیم زیر خنده ........ نسیم رفت و کنار سید نشست روی صندلی خودش  .....
پرواز راحتی بود و زیاد خسته نشدیم. توی فرودگاه آتاتورک یک ون خصوصی ده نفره منتظرمون بود و ما رو به هتلی کنار میدان بزرگ و معروف تکسیم در بخش اروپایی استانبول  برد ......
هتل خوبی بود. بیشتر به یک هتل آپارتمان شیک وآروم میخورد  ...... در تمام این مدت  رضا کماکان توی بغل مامان جا خشک کرده بود و حاضر به جدا شدن از اون نبود ......
مامان گفت : تکلیف روشنه .... منم از تنهایی در اومدم ....... به جوونی که کلید اتاق دستش بود. چمدونش رو نشون داد و گفت: این رو بیار ..... خودش رضا  به بغل افتاد جلو و بطرف آسانسور رفت .....
نسیم گفت : مامان منیره .......
مامان بدون اینکه روش رو بر گردونه در حالیکه می شد کمی طنز مادرانه رو توش حس کرد گفت: ساک هم اتقامه منو هم  بده بیارن توی اتاق مون .......  شما زن و شوهرم برین دنبال کار خودتون و مزاحم  ما هم نشین . به همراه کارگر هتل سوار آسانسور شد و رفت .
اتاق های ما هم مشخص شد و دو نفر کمک کردن ساک های ما و سید اینا رو به اتاقمون ببریم .... به پیشنهاد  مهندس قاسمی قرار شد ساعت ده و نیم توی لابی جمع شیم تا بریم توی میدون تکسیم قدمی بزنیم و شامی بخوریم .
همینکارو کردیم. راس ده و نیم همه تو لابی بودن  ........ تا میدون  فقط دو سه دقیقه پیاده روی داشتیم ....... وقتی وارد میدون شدیم.....  پربود ازآدمای شادی که کنار هم قدم میزدن ، بستنی میخوردن ؛ گل میخریدن و به هم هدیه می دادن ...... این صحنه خیلی زیبا و دلنشین بود. هتل ما توی خیابونی قرار داشت که از غرب میدون ، وارد میشدیم ..... درست در جهت خلاف خیابون ما یعنی در شرق میدون سی چهل تا دونر فروشی قرار داشت  که همه بشدت سرشون شلوغ بود و وقت سر خاروندن نداشتن. بازهم به پیشنهاد مهندس قرار شد دونر بخوریم .........  واقعا لذیذ بود و تا ساعتها طعمش عالیش رو توی دهنمون حس می کردیم. بعد از خوردن دونر به خیابان جنوبی میدان یعنی خیابان استقلال رفتیم. خیابانی بسیار بلند و طولانی که سرتاسرش فروشگاه و رستوران و کافه و کاباره  بود ...... ابتدای ورودی خیابان و تقریبا نزدیک ایستگاه ترن قشنگ  شهری که علاقمندان رو از ابتدا تا انتها ی خیابون جابجا می کرد. مرکز فرهنگی فرانسه قرار داشت که حتی تا آن ساعت شب باز بود و مردم داخلش رفت و آمد  داشتن .
دو چیز خیابان استقلال بشدت برام قابل توجه بود . اول موزیسین هایی از کشورهای مختلف بصورت تکی یا جمعی منجمله از ایران کنار خیابون بدون مزاحمت مشغول اجرای و ارائه موسیقی های خودشون بودن و مردم به همه آنها هدیه یا پولی میدادند.......... و دوم آرامش عمیقی  که در چشم همه کسانیکه اونجا بودن دیده میشد ........ تا نزدیک دوازده همه باهم بودیم. که مامان گفت : منو بچه دیگه خسته شدیم و خوابمون گرفته ما میریم هتل .... شما هر وقت خواستین بیان  .......
نسیم اومد چیزی بگه  که.......
مامان بشوخی گفت: من الان مادر شوهرت هستم و ؛ رو حرف مادر شوهر نباید حرف زد .... بلافاصله خندید و گفت: دخترم نگران نباش برو کمی خوش باش با شوهرت....... کمتر از این فرصت ها پیش میاد .....
مهندس گفت : من مادر رو تا هتل میرسونم و بر می گردم  ....... و قبل از رفتن یکی یدونه کارت هتل رو به همه مون داد و اضافه کرد : تا استانبول هستیم ؛ کارت هتل رو همیشه همراهتون داشته باشید  ........
و دنبال مامان راه افتاد و رفت  ........
چهارتایی شروع کردیم قدم زدن و نگاه کردن ویترین مغازه ها ....... یه دنیا لباسهای خوشگل و رنگارنگ ..... یه صرافی پیدا کردم و پونصد  دلار خرد کردم .... یواشکی نصفش رو گذاشتم توی جیب سید  و گفتم: اگرخودت یا  نسیم از چیزی خوشتون اومد بخرید ......
سید گفت: نوید لازم نیست .......
به شوخی گفتم از حق ماموریتت کم می کنم ..... نگران نباش لبخندی زد و دستم رو فشرد ...... تا حدود ساعت دوازده و نیم توی خیابون استقلال قدم زدیم و تعدادی فروشگاه رو هم به همراه خانمها زیر رو کردیم ...... مشغول ارزیابی موقعیتمون بودم که متوجه شدم مهندس از دور بگونه ای که مزاحم نشه ..... هوامون رو داره ... دستی تکون دادم و صداش کردم .....
نزدیکی شد و گفت : در خدمتم آقای راشدی  ....
گفتم : سیر که نمیشیم .... اما بهتره بر گردیم هتل و استراحت کنیم برای گردش فردا ؛ صبح سرحال باشیم .....
گفت : هر جور میل شماست .... به اتفاق همه بسمت میدان تکسیم و سپس هتل بر گشتیم .....
سید و نسیم به اتاق خودشون . من و ملیحه به اتاق خودمون و مهندس هم به اتاق خودش رفت .
ملحیه قبل از خواب چیزایی رو که خریده بود باز کرد و روی تخت پهن کرد..... چیزهای قشنگی بود ..... برق توی چشماش نشون میداد که خیلی خوشحاله .  

منو بغل کرد و درحالیکه می بوسید و گفت: مرسی عزیزم .... واقعا ممنونم ....... خیلی دوست دارم ........  خیلی  ......

 

                                                                                    پایان فصل فصل بیست وششم

 




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 25 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل بیست وپنجم – انیستیتو پاستور

ساعت ده انیستیتو پاستور بودیم و خیلی سریع و راحت کار واکسیناسیون انجام شد. یکی یه کارت واکسیناسیون و یه شیشه قرص هم بهمون دادن که اگه پشه نیشمون زد و دچار سردرد شدیم بخوریم. ظاهرا قرص ضد مالاریا بود .

وقتی رسیدم دفتر دیدم مهندس ذوالفقاری مطابق قولش عملکرده بود و خیلی سریع نقشه های مورد نیاز رو تهیه و پیش من آورده . بعد از بررسی مشترک چند اصلاح کوچیک بنظرم رسید ، که مهندس اونارو تایید کرد که میتونه مفید باشه ، پس قرار شد پس از اعمال  اون تغییرات نقشه ها رو ببره شهرداری منطقه و مجوز ساخت رو بگیره. بهش گفتم برای انجام کاری عازم خارج از کشور هستم و  توقع دارم تا بیست روز آینده که بر می گردم . کار ساخت شروع شده باشه .....
مهندس اطمینان داد بدون صرفنظر کردن از استاندارد ها با سرعت تمام کار رو به انجام خواهد رسوند .........
جلسه ای هم با مهندس پرهام داشتم جهت بررسی پیشرفت باز سازی مجتمع  های کارگاهی یا همون گاراژهای سابق که مهندس گفت : کارها طبق برنامه داره جلو میره و پیشنهاد کرد بعد از ظهر بازدیدی از هردو تا مجموعه داشته باشم. و اضافه کرد  دو تا تیم هم زمان مشغول باز سازی هر دو مجموعه  هستن ؛ قرار بازدید بعد از ظهر رو گذاشتیم و مهندس رفت به کارهاش برسه ، قرار بود ، پدر یه نفر مطمئن رو معرفی کنه ، که در نبود سید کار تدارک مجموعه لنگ نمونه  و پس از برگشت اون بعنوان کمک و دستیار باهاش کار بکنه......... نفر بعدی که ملاقات کردم همین شخص بود. جوونی بود هم سن و سال خودمون بنام  مجتبی محمودی ، باهاش کمی حرف زدم و بعد سید رو صدا زدم تا با هم آشنا بشن . بعد از معرفی به سید گفتم : آقا مجتبی رو کاملا در مورد مسئولیتش و کارهایی که باید انجام بده توجیه کن. و اشاره کردم تا برگشت ات  آقا مجتبی زیر نظر آقای نظری کارهاش رو انجام  خواهد  داد.
سید دست اونو گرفت و با خودش از اتاق بیرون برد ........ ساعت یک ونیم بود و من هنوز نهار نخورده بودم ........ به منشیم گفتم امروز من  نهار ندارم ؟
گفت : ببخشید ، منتظر بودم آقا سید بیان بیرون . نهارتون آماده است . الان مش صفر میارند براتون  .........
پرسیدم :  برنامه بعد از ظهرم چیه ؟
گفت: دو تا جلسه دارید.
پرسیدم : خب جلسات چی هستند ؟.....
گفت یکی با خانم صاحبقرانی و خانم شمس . برای تدوین دستور العمل پذیرش  مددجو و جلسه دوم با آقای مهندس نظری جهت هماهنگی برنامه های یک ماه آینده که شما نیستید.
گفتم : جلسه دوم رو کنسل کن. اما به آقای نظری اطلاع بده توی جلسه اول ایشون هم حضور داشته باشند . البته الان دیره ولی اگر حاج آقا کیوانی هم بتونن توی این جلسه حضور داشته باشند خوبه  باهاشون تماس بگیرید. ببینید اگر میتونن حتی با نیم ساعت تاخیر بیان جلسه رو عقب بندازید. اگر نه سر ساعت با خانم ها و مهندس نظری جلسه رو برگزار می کنیم. تا نهارم تموم  میشه خبر حضور یا عدم حضور حاج آقا رو بده.
گفت : چشم  حتما
 
گوشی رو که قطع کرد ...... مش صفر در زد و با سینی غذا وارد اتاق شد. میز جلوی مبل رو خلوت کرد و ظروف غذا و سالاد رو  روی اون چید و گفت : ملیحه خانم هم الان تشریف میارن ....... رفتن دستاشون رو بشورن ......
تشکر کردم و  مش صفر داشت می رفت بیرون که ملیحه وارد شد و بطرفم اومد ...... کمی  منتظر شد تا در رو ببنده بعد من رو بوسید وگفت : خسته نباشی عزیزم.......
گفتم : تو هم خسته نباشی .......
گفتم : فکر کردم شاید با مامان اینا نهارت رو خوردی  ........
گفت : بدون تو هیچوقت غذا از گلوم پایین نمی ره  .....
گفتم: خیلی عاشقتم و بوسیدمش  .......
گفت: ولی دارم از گرسنگی غش می کنم.....
گفتم : پس بسم الله.
با هم شروع کردیم و نیم ساعتی طول کشید تا نهار تموم شد.
خانم بخشایش منشیم خبر داد : حاج آقا عذر خواهی کردند و گفتند کار مهمی دارند و نمی تونند بیان. اما بقیه دوستان منتظر خبر من هستند .
گفتم : بگین ده دقیقه دیگه اینجا باشند . خانم ولدخانی رو هم خبر بدین تشریف بیارن توی این جلسه و خودتون هم برای یادداشت صورتجلسه بیایید داخل به خانم  محمودی بگین بیان جای بنشینن توی دفتر ....... گوشی و قطع کردم و به ملیحه گفتم تو هم توی جلسه باش  .......
پرسید : موضوع جلسه چی هست؟
گفتم : تدوین دستور العمل پذیرش مددجو
فکری کرد و گفت : اگر اجازه بدی توی این جلسه نباشم. با یکی از مدیران شرکت بیمه مشغول مذاکره هستم. تا مددجوهامون رو ضمن بیمه خدمات درمانی ، بیمه تکمیلی ؛ بیمه ازکار افتادگی ، عمر و حوادث هم بکنیم . و ادامه داد. میخوام تا قبل از سفرِ ماه عسلمون کار رو به یه جایی رسونده باشم .
 
گفتم : هر جور صلاح میدونی ..... و شروع کردیم به خوردن نهار.
نهار که تموم شد به منشی اطلاع دادم  نهارمون تموم شده ....
مش صفرفوری اومد تو و  تروچسبون همه جا رو مرتب کرد و توی این فاصله ملیحه موقتا خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد. بدنبال اون مش صفر هم با سینی ظروف  نهار از اتاق بیرون رفت . خانم بخشایش خودش رو میون در رسوند و نذاشت در بسته شه. گفت : همه اینجا هستند.

گفتم تعارف کن بیان داخل  ........
کنار رفت و همه یکی پس از دیگری وارد شدن ....... بلند شدم و با همه خوش وبش کردم و تعارف کردم  همه پشت میز جلسه بنشینند .
با نام خدا جلسه رو آغاز کردم و قبل از ورود به دستور جلسه رو به مسعود کردم و گفتم: مسعود جان یک مطلب خارج از جلسه دارم بگم بهت و وارد بحث بشیم ........
مسعود گفت : بگو نوید جان  .....
گفتم : می خوام سریعا برای فردا یه سالن غذا خوری آماده بشه و همه اعضا و کارکنان سر یه ساعت مشخص کارهاشون رو تعطیل کنن و دور هم نهار بخوریم. اگر توی اون ساعت مراجعه کننده یا میهمانی هم داشتیم مشمول این دستور العمل خواهد بود.
مسعود گفت: چشم ، فردا صبح اول وقت ترتیبش رو میدم.
تشکر کردم و گفتم: با اجازه بزرگترها وارد بحث در مورد موضوع اصلی می شیم .
مامان لیلا قرار بود لیست حداقل شرایطی را که مددجو باید داشته باشد برای پذیرش در مجموعه  تهیه کنه . خواهش می کنم . هر چه را آماده کردن در صورت امکان ارائه کنن.
مامان بنام خدا گفت و با یه مقدمه شروع کرد : متاسفانه افراد نیازمند بسیاری ، بدلیل شرایط اقتصادی و اجتماعی در کشور وجود  دارن ...... و نه ما ، حتی دولت قادر به پوشش دادن اونها نیست . آب قلزم و را اگر نتوان کشید . پس بقدر تشنگی باید چشید ...... کاری که ما باید بکنیم اینه که مددجویانی رو تحت پوشش بگیریم که واقعا هیچ راهی به جایی ندارن...... به همین دلیل شما پسر مهربونم بدرستی زنان بد یا بی سرپرست رو هدف فعالیت های خیریه بنیاد تعیین کردید  ...... اما بدلیل نابرابری های ظالمانه اجتماعی این قشر از در ماندگان هم کم نیستن ............... پس ما ناگزیریم اینجا هم اولویت هایی داشته باشیم. که من این افراد رو به این شرح طبقه بندی کردم
 -
زنان بی یا بد سرپرست که از طرف همسر طرد و یا به هر دلیل همسرشان را از دست داده اند و آواره خیابان شده اند از  الویت های ما هستند.
 -
زنانی که شوهران معتاد غیر قابل اصلاح دارند وخودشون و اطفالشون توسط اونها تحت آزار و اذیت های جنسی و بدنی قرار می می گیرند.
 -
زنان جوان مطلقه که به دلایل گوناگون و تحت ستم همسر ناچار به طلاق شدن و بدلیل بی کسی و تنهایی ممکن است به مسیر های نادرست کشیده بشن  ......
 -
دختران فریب خورده که حیثیتشان توسط نا اهلان خدشه دار شده و از سوی خانواده نیز به جهت تعصبات کور رانده شدن .
مادر در پایان اشاره کرد: البته باز تعداد افرادی که مشمول این شرایط هستند ....... بسیار زیادند ومجموعه باید با دقت نیازمند ترین ها رو بر اساس توان و امکانات خود جذب کنه ........ بعد از صحبت های مامان لیلا . هر کدوم از افراد حاضر در جلسه نقطه نظرات خودشون رو مطرح کردن و نهایتا ضمن موافقت با موارد مطروحه، مصوب شد یک کمیته بررسی درخواست پذیرش تشکیل گردد ، این کمیته باید همه روزه به غیر از  روزهای تعطیل در صورت وجود درخواست از ساعت یازده تا دوازده تشکیل جلسه داده و بدون فوت وقت پاسخ درخواست کننده را بدهند.
اگر در خواست مددجو رد شد. او می تواند دلایل اضطرار خود را طی نامه ای اعلام نموده تا بصورت دقیق تر این دلایل بررسی و در صورت اثبات آن  پذیرش شوند .

نسیم بعنوان بازرس ویژه .....  مسئولیت این بررسی و تحقیق را بعهده خواهد  داشت. جلسه با ختم یه صلواه به پایان رسید  و قرار شد. این بعنوان دستور و العمل تنظیم و به امضای همه اعضای هیئت امنا برسه .

                                                                                    پایان فصل بیست و پنجم


 




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 24 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل بیست وچهارم : گاراژ نبرد

منشیم خبر داد آقایی اومدن اینجا و میگن با شما کار دارن ، خودشون رو معرفی نکردن اما میگن ببیندشون  می شناسین .
 
گفتم : اشکال نداره راهنماییشون کنید  بیان داخل . بعد از چند لحظه صاحب گاراژ خیابون نبرد از در وارد شد . بلند شدم و خندون رفتم به طرفش و گفتم:  اومدین تحقیقات محلی ؟ .........
دست دادیم و تعارف کردم بنشینه .......
گفت: خیلی مخلصیم ارباب .......
خشگم زد ، کلمه ارباب رو از کجا آورده بود. تعجب رو توی صورتم خوند ........ نذاشت زیاد توی اون حال بمونم . گفت :  اونروز فامیلت به نظرم خیلی آشنا  اومد ..... اما هرچی به مغزم قشار آوردم بیادم نیومد این فامیلی رو از کجا می شناسم. تا دیروز که رفتم باغچه بیدی ..... تازه دوزاریم افتاد که این فامیلی رفیق شفیق دیرینه ام نادرخان ِ ،  بعد از  پرس و جو متوجه شدم تو پسر نادر هستی  .......
من و بابات همکلاسی بودیم توی دبیرستان ....... خیلی ریفیق بودیم ........ البته من نتوستم تا کلاس دوازده بخونم و دیپلم  بگیرم به سیکل قناعت کردم و رفتم سر کار ....... بعد از  یه مدت شاگردی با وساطتت بابات ، ناصرخان  پدر بزرگت یه مغازه از این گاراژی رو که اومده بودی  بخریش ،  خرید و قسطی به من فروخت . منم گذاشتم پشت کار رو کم کم همه گاراژ رو طی بیست سال خریدم ..... چرخ روزگار و مشکلات زندگی من و پدرت رو از هم دور کرده. نه اینکه خواسته باشیم .... نه  ....... شد دیگه  ......... روراستی که توی حرفات بود تکونم داد که بیام توی باغچه بیدی ، تحقیق کنم ببینم چیکار داری می کنی .........  تازه  متوجه شدم که تو پسر نادری واسه همین امروز بلند شدم بی اجازه اومدم اینجا ........
گفتم: کلمه ارباب ؟!!!!!!
گفت: توی محل از هرکی سراغت رو گرفتم ، پرسیدن ارباب رو میگی ...... فهمیدم ارباب قلب همه اهل محل هستی ، جریان رو پرسیدم  گفتند ؛ بابات اینجوری صدات می کرده ............ گفتم وقتی نادر خان اینجوری صدات میکرده ؟ من کی باشم که با اسم دیگه ای صدات کنم.
توذهنم همه اش اسم بابام می چرخید ............ نادر خان ........ نادر خان هر جا میرم. یه جوری حضورش رو حس می کنم ..... حس می کنم قبل از من اونجا بوده و مسیر رو برام هموار کرده .....
رشته افکارم رو برید و گفت : قیمت واقعی ملک رو در آوردم ..... ده درصد هم از اون که شما می گفتی ارزون تره ...... فروختم خیرش رو ببینی  ...........
ایندفعه دیگه واقعا خشگم زد ....... اومدم چیزی بگم .........
گفت : ......... هیچی نگو ........ هیچی ...... من هرچی دارم از جد وآبا تو دارم. اصلا نباید پول بگیرم ....... اما چون مرام خانواده شما رو میشناسم . اونچه که قیمتش می گیرم ........... کلید گاراژ رو از جیبش در آورد و گذاشت جلوی من .....  گفت ریش و قیچی دست خودته
بلند شدم و دست دادم و تشکر کردم  .......
گفت: از همین حالا گاراژ در اختیار شماست و هر کاری دوست دارین میتونین توش انجام بدین. هر وقت خواستین خبرم کنین سر چهار راه ششم بهمن محضر آماده سند خوردنه.
گفتم : من هنوز اسم شما رو نمی دونم .
گفت : بَرو بچه ها حاج منصور صدام میکنن. منصور نور محمدی  .....
مسعود رو خبر کردم و خیلی خلاصه قضیه رو گفتم و قرار شد ..... با حاج منصور هماهنگی های لازم رو انجام بده .
حاج منصور بلند شد و پیشونی منو بوسید و دنبال مسعود برای انجام هماهنگی  رفت  .......
 
در حال دور شدن گفت: میتونم بازم بیام ببینمت؟
گفتم: در اتاق من همیشه روی شما چهار طاق بازه .......
خندید و دور شد و رفت ....
بلافاصله به مهندس پرهام زنگ زدمو گفتم کلید گاراژ دوم هم اینجاست میتونی بیایی ببریش.
کار خیلی منظم و با سرعت داشت پیش می رفت . مطالعات مربوط به سرمایه گذاری در تانزانیا هم  تقریبا تموم شده و بود و دیگه لازم بود یک بررسی میدانی انجام بشه ......... با مهندس قاسمی تلفنی  هماهنگ کردم تا ترتیب یک سفره بیست روزه رو بده ......... و بهش گفتم تصمیم دارم خانوادگی بیام ...... گفت اتفاقا  جای بسیار زیبا و تماشایی هست. قصد داشتم همه اعضای هیئت امنا را برای یک استراحت ببرم. اما همه گفتند که کارها زمین میمونه . قرار شد سید و نسیم ، همراه من و ملیحه و مامان بریم.  وجود سید به عنوان آچار فرانسه تیم  ضروری بود . ملیحه و نسیم رو به جای ماه عسلی که نرفته بودیم توی لیست قرار دادیم. مامان هم به جهت  گشت و گذار وترمیم روحیه و بعد اینکه با دخترا باشه  ........
مهندس قاسمی گفت : همه کارهای لازم رو انجام  میدم. فقط زمانش کی باشه خوبه .......

گفتم : فکر میکنم یک هفته دیگه خوبه .....
گفت: حتما هماهنگ می کنم و خبر میدم ......
نیم ساعت بعد مهندس قاسمی تماس گرفت و گفت : دوتا مسیر پروازی برای رفتن به دارالسلام داریم. از دوبی  یا استانبول . کدوم رو رزرو کنم.
کمی فکر کردم و گفتم . استانبول ...... و اگه ممکنه دو یا سه روز اونجا بمونیم بعد بریم دارالسلام.....
مهندس گفت: البته کار ساده ای هست. پس هتل هم رزرو می کنم برای دو شب و سه روز .....
گفتم :عالیه .......
مهندس پرسید : کار دیگه ای لازم میدونین هماهنگ کنم ......
گفتم : نه ....... فقط حتما خودتون هم بعنوان لیدر این تور کاری تفریحی همراهمون باشید  ......
گفت: چشم ، حتما در تمام طول سفر کنار شما خواهم بود. البته جوری که مزاحم خلوت و آرامش شما نباشم .......
تشکر کردم و تماس رو تمومم کردم.
به سید و ملیحه و نسیم خبر دادم که سفری در پیش است ....... هر سه تاشون به دقیقه نکشید که توی دفترم بالا و پایین می پریدن ...... البته سید کمتر ورجه وورجه میکرد .... اما ملیحه و نسیم از ذوق داشتن سکته میکردن.......
 
جریان مسافرت رو عصری که رسیدیم خونه برای مامان تعریف کردم ......... خیلی خوشحال شد ....... واقعا به این سفر نیاز داشت .
بلافاصله شروع کرد برنامه ریزی کردن ........ داشت با خودش بلند بلند فکر می کرد........ یه لحظه سکوت کرد و پرسید : رضا کوچولو چی میشه ......
من و ملیحه بهم نیگا کردیم و بعد از چند لحظه من گفتم : بچه رو که نمیشه اینجا گذاشت بدون مادرش ....... بنابراین اون هم با هامون میاد ....... بلافاصله به مهندس قاسمی زنگ زدم و گفتم یه مهمون کوچولو هم داریم ........
گفت: مشکلی نیست هماهنگ می کنم .......... بعد اضافه کرد خوب شد تماس گرفتید و می خواستم زنگ بزنم و بگم برای سفر به تانزانیا باید بریم انیستیتو پاستور واکسن های هپاتید و مالاریا بزنیم.
پرسیدم : برای بچه ضرری نداره ..... آخه خیلی کوچیکه ........
گفت : توی انیستیتو می پرسیم ....... فردا ساعت ده جلوی انیستیتو می بینمتون. موقع ورودمون به تانزانیا باید ده روز از واکسیناسیون گذشته باشه.
گفتم : باشه ...... فردا سر ساعت ده اونجا خواهیم بود .......
خداحافظی کردم و تلفن رو گذاشتم سر جاش ......  رو به مامان و ملیحه گفتم : این مشکل هم حل شد ........ پیش بسوی استانبول و دارالسلام ........
مامان و ملیحه هورا کشیدن و همدیگه رو بغل کردن ..... مامان رفت یه ظرف بزرگ هندونه قرمز و شیرین رو که خنک خنک شده بود آورد  و گفت: حالا وقتشه که جیگراتون حال بیاد.
در حالیکه زیر دستی هندونه رو از دستش می گرفتم گفتم : دستت درد نکنه مامان جون ....... یه خبر خوب دیگه هم برات دارم .....
گفت : همیشه خوش خبر بودی ...... بگو ببینم دیگه چه خبری داری برام ؟
جواب دادم : برات یه کار خوب در نظر گرفتم ، تا هم سرت گرم بشه و هم یه صواب ببری ......
پرسید : چکار باید بکنم ؟
جواب دادم : ما توی آرامشگاه ها ، مهد کودک و اتاق بازی داریم برای بچه ها ،  تا مادراشون از سر کار بیان خونه  ............. می خوام مسئولیت این کار رو به شما بسپرم ...... البته اگر حوصله داشته باشی ...... و ...... خودت بخوای ........
گفت: چرا نخوام ....... حتما میخوام و بهت قول میدم با تمام توانم این کار رو به بهترین شکل ممکن انجام بدم ......
با این توافق مادرانه پسرانه  ....... خیالم از بابت وضعیت مامان هم راحت شد  .......
دست ملیحه رو گرفتم و به مامان گفتم : ما بریم استراحتی بکنیم  .......
مامان گفت: باشه ...... برین استراحت کنین ...... برای شام دارم ..... کتلت می زارم ..... خوبه .......
ملیحه گفت : مامان جون شما زحمت نکشین . من خودم یه کاریش می کنم.
گفت : نه دخترم  ، برو استراحت کن .......  من ترتیب این کار رو میدم. حوصله ام از بی کاری سر رفته ......
تشکر کردیم و رفتیم برای استراحت ........
حدود ساعت پنج ونیم بود که از خواب بیدارشدیم  و رفتیم توی سالن نشیمن .  مامان  وقتی صدامون رو شنید ، با سه تا چایی تازه دم و یه دیس خرما اومد سراغمون  و خبر داد  که سید محسن زنگ زده و پیغام داده اگر میشه یه توکه پا  بیاین خونه ما ؛  مامان شوکت باهاتون کار داره ........
چایی رو خوردیم و لباس پوشیدیم تا بریم پیش مامان شوکت و ببنیم چیکار با هامون داره .......... دم در بودیم که مامان لباس پوشیده و آماده گفت : بریم ، منم میام ........  حدس زدم باید از توی خونه موندن حوصله اش سر رفته  باشه ..... گفتم بریم ..... و حرکت کردیم  .......
وقتی رسیدیم دیدم مثل همیشه همه اونجا جمع هستند. بابا ، مامان لیلا ، خانم سادات ، نرگس ، مصطفی . حتی  مسعود و نفیسه .......
با همه سلام و علیک کردیم و نشستیم . بلافاصله نسیم و نرگس سفره بزرگی رو آوردن و پهن کردن ....... پرسیدم چه خبره ..... پشت سرش مصطفی با تعدادی کاسه و قاشق از راه رسید و اون ها رو توی سفره چید . دخترا اینبار با نون سنگک برش خورده وارد اتاق نشیمن شدن و پشت سرشون سید با یه قابلمه بزرگ سیراب شیردون ........ رسید و نشست زمین .... رو به محسن کرد و گفت : یکی یکی کاسه هارو بده تا واسه همه بکشم ..... اول کاسه مامان شوکت رو کشید و بعد بابا عباس و همینطور از بزرگ به کوچیک کارش رو ادامه داد ....... آخر سر گفت : خب بقیه اشم مال خودم ..... که با اعتراض همه روبرو شد .... البته به شوخی ....... برای خودش هم یک ظرف کشید و همه با هم شروع کردیم به خوردن عصرونه ........
بعد از عصرونه مامان شوکت من و صدا کرد و گفت: شنیدم که می خواین برین سفر ....... با رضا کوچولو چیکار می خواین بکنین ....... براش توضیح دادم .... که قراره اونو هم دنبالمون ببریم  ........
یه کم پکر شد و گفت : ولی من طاقت دوریشون رو ندارم ........
یه کم باهاش حرف زدم و گفتم : توی این مدت یا مصطفی یا نرگس هر کدوم یک شب پیش شما میمونن ....... و براش توضیح دادم که چقدر این سفر مهمه ..... بالاخره پذیرفت  که این مدت دوری رو تحمل کنه ....... 
خانم سادات  که متوجه  مشکل وغصه مامان شوکت شده بود . نزدیک ما اومد و گفت: مامان شوکت جون من و نرگس با اجازه تون تا بچه ها مسافرت هستن می خوایم مزاحم شما بشیم و بیاییم اینجا با هم باشیم.......
مامان شوکت گفت : قدمای شما بالای چشم  من .... اما من راضی به زحمت شما نیستیم ....... نمی خوام شما بخاطر من خودتون رو به زحمت بندازین ......
خانم سادات گفت:  بودن با شما برای ما رحمت الهی هست  نه زحمت . این رو هم بعنوان تعارف نمی گم  ...... ما خودمون رو دعوت کردیم
مامان شوکت لبخندی زد و نشون داد خیالش راحت شده .....
 

                                                                                    پایان فصل بیست وچهارم




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 23 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل بیست و سوم : خانه های کوچک ، امیدهای بزرگ

زنگ زدم مهندس پرهام مدیر تیمی که خونه عشق و بازسازی کرده بود خواهش کردم اگه براش ممکنه تا قبل از ظهر بیاد دفترم توی ساختمون مرکزی بنیاد.

ساعت یازده بود که منشی اطلاع داد مهندس پرهام اومده.
گفتم : راهنماییشون کنید داخل.
منشی گفت : چشم
بعد از چند لحظه ضربه ای به در خورد گفتم : بفرمایید .... مهندس وارد شد . بطرفش رفتم و دست دادیم و سلام و احوالپرسی کردیم. دعوتش کردم روی یک از مبلها بشینه و خودم هم روبروش نشستم ..... اول یه کمی در مورد خونه عشق حرف زدیم و بابت کار عالی که کرده بودن. تشکر کردم.
مهندس به شوخی گفت: من رو که برای تشکر در مورد باسازی خونه صدا نکردین  .......
خندیدم و گفتم : نه مهندس جان ........ چند تا کار مهم باهات دارم.
گفت : اینو واقعیت می گم  ......... کار کردن با شما خیلی می چسبه و من لذت میبرم ازش  ....... میدونین دقیقا چی میخواهید و خیلی خوب هم توضیحش میدین .......
گفتم : لطف داری مهندس .......
گفت : اینو واسه تعارف نگفتم ..... بعد ادامه داد؛ در خدمتم ..... میشنوم .
گفتم : همونجور که عرض کردم چند تا زحمت برات دارم  ...... که البته چندتا از اون چند تا مشورتی هست .
مهندس پرهام کمی در مبل جابجا شد و گفت : گوشم با شماست.
توضیح دادم که یک گاراژ بسیار بزرگ در خیابان دماوند خریدم که حدود پنجاه تا مغازه داخلش داره که قبلا هر کدوم تعمیرات مختلف اتومبیل توش انجام می شده . میخوام این گاراژ  رو تبدیل به یک مجموعه کارگاهی تولیدی رفاهی کنم. برای خانم های بی  یا بد سرپرست. تا بتونن توش به فعالیت تولیدی متناسب خودشون بپردازند . ضمنا میخوام وسط حیاط بزرگ گاراژ یه فروشگاه و رستوران بسیار یزرگ آلاچیقی بزنم که تو تابستون خنک و زمستون گرم باشه ..... در روزهای گرم این رستوران نیازی به دیوار نداره. اما در روزهای سرد باید با دیواره هایی متحرک به راحتی پوشیده و گرم بشه .......از همه مهمتر حتما ، حتما ، مجموعه باید فضایی  زنانه و شاداب داشته باشه . نکته آخر هم اینکه مردم بتونن با سهولت داخل بشن و تولیدات این کارگاه ها  رو  بخرند .
مهندس گفت : برای پارکینگ فکری کردین. چون اگر بخواهید پای مردم رو به اونجا باز کنید . حتما باید پار کینگ داشته باشین.
توضیح دادم دیروز که برای معامله رفته بودم. اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد وجود یک پارکینگ عمومی بزرگ درست دیوار به دیوار این مجموعه بود.
گفت: خیلی عالیه ....... و ادامه داد. بسیار خب بعد از این جلسه میرم بازدید می کنم. محل رو.... مطلب بعدی .
گفتم: یه زمین  دو هزار متری در موتور آب ؛ حاج آقا کیوانی به بنیاد هدیه کرده . که میخوام توش یه اقامتگاه با هر تعداد که جواب میده سویت های 24 متری بسازم. شامل اتاق خواب . آشپزخونه خیلی کوچیک ؛ فقط  برای گرم کردن غذا و درست کردن چای و اینجور چیزای دم دستی ....... حمام ، سرویس بهداشتی برای یک مادر و یک یا دو بچه ، البته اگر بشه تعداد محدودی واحد یک سایز بزرگتر هم داشته باشیم بد نیست .
گفت : آقای راشدی این کار من  نیست :
گفتم : میدونم  ، مشورت میخوام .....
گفت : من دوستی دارم در همین منطقه کار رو فعالیت می کنه  ... بنام مهندس ذوالفقاری ...... بچه های شهرداری منطقه هم خیلی قبولش دارن و خطش رو میخونن . فکر میکنم ایشون مناسب ترین گزینه ای هست که میتونم. معرفی کنم برای مشورت و همکاری ....... شماره مهندس  ذوالفقاری رو به من داد و پرسید: مطلب دیگه ای هم هست .
گفتم: بله یک گاراژ دیگه ام هست. که در حال مذاکره هستیم برای خریدش . البته اون تازه بازسازی شده و تر و تمیزه اما فضاش مناسب کاری که ما میخواهیم انجام بدیم نیست. اگر به قرارداد برسیم. اون هم زحمت زنانه کردن محیط و فضاش با شماست  ......
گفت : رو چشمم  هر کاری بتونم انجام  میدم ....... و پرسید ؛ دستم بازه برای کار؟
جواب دادم : آره  همه جوره  .......
سوال کرد : برای بازدید گاراژ چیکار باید کرد ؟
گفتم : کلیدا دست سید محسن هست .... میتونین با خودش برین فضا رو ببینید . کلید ها رو به شما خواهد  داد تا بلافاصله کار رو شروع کنید. در مورد قرار داد و هزینه  ها هم با آقای نظری هماهنگ کردم. باهاتون همکاریی لازم رو انجام میدن.
مهندس گفت: حرف شما از صد تا قرار داد برای ما با ارزش تره ......
بلند شدم رفتم پشت میزم و داخلی سید رو گرفتم بهش جریان رو گفتم و اضافه کردم مهندس رو میفرستم پیشت همین الان برین گاراژ خیابون دماوند ، کلید ها رو هم تحویل مهندس بده
سید جواب داد : چشم ارباب حتما ، من حاضر و آماده حرکتم.
با مهندس خداحافظی کردم و به منشیم گفتم تا دفتر سید محسن همراهیش کنه ....... بعد از رفتن پرهام شماره مهندس ذوالفقاری رو دادم به منشیم باهاش تماس بگیره تا من صحبت کنم.
یک ربع بعد منشی تماس گرفت و گفت:آقای مهندس ذوالفقاری پشت خط هستند.
مهندس ؛ سلام گرمی کرد و گفت: اتفاقا چند دقیقه پیش مهندس پرهام بهم اطلاع داده بود با بنده  امری دارید ......
گفتم : خواهش می کنم. عرض داشتم . میخواستم اگر براتون امکان داره حدود ساعت سه در دفترم شما رو ملاقات کنم.
مهندس ذوالفقاری گفت: چشم ، جناب راشدی آدرس رو لطف کنید حتما خدمت میرسم.
گفتم : منشیم آدرس دقیق رو بهتون تقدیم  میکنه .
تشکر کرد و گفت : زیارتتون میکنم.
خداحافظی کردم و به منشی گفتم آدرس دفتر رو به جناب مهندس بدین. ساعت سه قرار گذاشتم باهاشون .
منشی گفت: چشم و تلفن رو قطع کردم.
مهندس ذوالفقاری راس ساعت سه دفتر بود و مفصل و با تمام جزییات نقشه و برنامه ام رو براش شرح دادم.
خیلی از این ایده خوشش اومد و گفت: جناب راشدی واقعا بهتون تبریک میگم برای این ایده ، اگه اجازه بدید من میخوام یه اسم روی این پروژه یزارم .

گفتم خیلی عالیه بفرمایید

گفت با اجازتون می  اسم این پروژه رو بزارم خانه های کوچک ، امیدهای بزرگ  .....
گفتم:  اسم قشنگیه و این به این معنی است که شما این پروژه رو قبول می کنید.
گفت : قبول می کنم ....... سالها آرزوی اجرای یه همچین طرحی رو داشتم ........ ازهمین لحظه من در بست و بی شرط و شروط در خدمت شما هستم. دستور بفرمایید من اجرا می کنم  .........
تشکر کردم و گفتم : شهرداری و مجوز ها ......
گفت : شما نگران هیچی نباشید ........ همه چی با من ........ این طرح چیزی نیست که کسی بتونه سنگ سر راش بندازه ...... خیالتون تخت باشه .
گفتم : فقط عجله دارم ، برای هر چه سریعتر آماده شدنش.
گفت : دوشیفت کارگر میزارم ، چهار ماهه با حفظ همه استاندارهای بالا و کیفیت درجه یک تحویل میدم.
گفتم : میخوام مبله بشه .......
گفت : مبله تحویل میدم. با همه اساس زندگی لازم ..... با بهترین نقشه و کاربری .
گفتم : دست شما درد نکنه. با پدر تماس گرفتم و قرار شد ساعت چهارو نیم میدون باغچه بیدی باشیم تا  زمین رو تحویل مهندس ذوالفقاری بدیم.
کمی در مورد جزییات مورد نظر و فضاهای عمومی لازم و مقتضیات زنانه بودن مجموعه حرف زدیم . ساعت چهار از دفتر بیرون رفتیم. در بین راه نیز گفتگو ها ادامه داشت.
مهندس گفت: این طرح برای ایجاد خوابگاه های دانشجویی  خصوصی هم خیلی مناسبه
گفتم : بله . اما اولویت ما نیست.....
گفت: نه منظورم ورود شما به این مسئله نبود  ........
به موقع و تقریبا هم زمان با پدر به میدون باغچه بیدی رسیدیم . اون رو سوار کردیم و با راهنمایی های پدر بطرف زمین رفتیم. زمین خیلی عالی و دو نبش بود.
مهندس گفت: موقعیت زمین هم کاملا مناسب ............  بعد از گفتگویی کوتاه قرار شد مهندس به سرعت نقشه های لازم رو در چهار طبقه ، یک پیلوت و یک زیر زمین تهیه کنه و برای تایید پیش من بیاره و بعد بلافاصه بره  سراغ گرفتن مجوزها  و شروع عملیات ...... میخواستم مهندس رو برسونم که گفت : من رو فقط دم یک آژانس پیاده کنین ممنون میشم.
همین کار رو کردیم و مهندس بسراغ کارش رفت و من و پدر هم رفتیم خونه .......امشب شام مهمون مامان شوکت و نسیم و سید بودیم ....... مدتی بود دور هم جمع نشده بودیم ...... مامان هم به دلیل گرفتاری های کاری ما توی خونه تنها مونده بود به این فکر بودم یه برنامه ای براش بچینم تا سر اون هم گرم بشه .......... پدر رو رسوندم خونه شون خودم هم رفتم خونه عشق  .......
وقتی وارد شدم مامان به استقبالم اومد و انگشتش رو به علامت سکوت روی لبهاش گذاشت و گفت: هیس ....... ملیحه خسته بوده خوابیده ...... صدام رو آوردم پایین و وارد حال شدم.  مامان کیفم رو گرفت و یه گوشه گذاشت و گفت: برات چایی تازه دم گذاشتم بشین تا برات بیارم بخور حالت جا بیاد .
تشکر کردم و بشوخی گفتم: مامان ..... اینجوری لوس میشم ها .......
گفت : بشی .......... مگه من یه پسر بیشتر دارم ......
چایی رو که آورد و گذاشت جلوم  دستش رو گرفتم و کنار دستم نشوندمش  ماچ کردم و گفتم : دوستش دارم و بفکرش هستم ....... اشک از گوشه چشمش بیرون زد  ........

گفت : میدونم تنهایی توی خونه حوصلت سر میره .... چند روزه دارم فکر میکنم یه کاری کنم روزا سرت گرم بشه ....... و پرسیدم؟ ..... موافقی مامان.
سرش رو تکون داد و گفت: نگران من نباش . اینجا برام بهشته  ......
گفتم : دوست نداری طی روز سرت گرم باشه ؟
گفت : چرا ........ اما نمی خوام بیش از این به خاطر من توی زحمت بیافتی  .......
گفتم: بر عکس من می خوام بندازمت توی زحمت .
جواب داد : اگه کاری باشه از دل و جون انجام  میدم. حالا چه کاری هست ؟
گفتم : هنوز مورد خاصی در نظر ندارم اما ظرف فردا پس فردا مشخص می کنم .
گفت : باشه ، من اگر کاری از دستم بر بیاد خیلی هم خوشحال میشم. دوباره ماچش کردم و گفتم  : دوست دارم مامان .... اون هم منو بغل کرد و گفت : منم دوست دارم پسرم .
همین موقع ملیحه از اتاق خواب اومد بیرون و گفت: منم بغل میخوام مامان جون  .......
مامان بلند شد و ملیحه رو بغل کرد و  شروع به قربون صدقه اش رفتن و ماچش کردن ...... گفت: قربون دختر خوشگل و با محبتم برم ......
بشوخی گفتم : عروس
قاطعانه گفت : دخترم  ........
همه زدیم زیر خنده  ....
مامان به ملیحه گفت: عزیزم بشین برم یه چایی تازه دم هم برای تو بیارم.
ملیحه اومد تو بغلم نشست و گفت: ماچ منو بده بیاد  ......

 

                                                                                                پایان فصل بیست و سوم


 




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 22 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل بیست و دوم : دو مجتمع کار آفرینی

  مسعود خبر داد دو محل مناسب برای راه اندازی اولین و دومین مجموعه تجاری بنیاد یکی توی خیابون دماوند و دیگری توی خیابان نبرد پیدا کرده و قرار شد . بلافاصله بعد از نهار برای دیدن جفتشون بریم. سیدمحسن رو هم خبر کردم که همراهمون باشه .

ساعت یک و نیم حرکت کردیم و ابتدا بسمت خیابون دماوند رفتیم. گاراژ خیلی بزرگی بود با یک محوطه وسیع  و دلباز در مرکز مجموعه که حدود پنجاه تا مغازه دورتا دور اون قرار داشت. خوشبختانه تخلیه بود و می شد سریع بازسازی و راه اندازیش کرد. با واسطه صبحت کردیم و قرار شد. صاحب ملک رو خبر کنه  تا در صورت توافق روی قیمت. قولنامه خرید رو امضا کنیم. یک ربعی طول کشید  تا مالک بیاد. با توجه به اینکه اون قصد  داشت هر چه سریعتر ملکش رو بفروشه . زیاد طول نکشید  تا به قیمت رسیدیم. بخصوص که پول ما حاضر بود و آماده بودیم.  صاحب ملک گفت با توجه به اینکه قصد جدی برای فروش داشته همه مفاصا حساب ها رو هم تهیه کرده. به این ترتیب به بنگاه رفتیم و قرارداد فروش رو امضا و بخشی از پول را به حسابش منتقل کردیم و قرار شد محل رو تحویل بگیریم و بقیه پول را یکی دو روز دیگه در محضر پرداخت کنیم. اولین محل ....  به خوبی و خوشی به نتیجه رسید. مالک در حالیکه  کلیدها رو دست سید محسن می سپرد محل انشعابات آب و برق و   گاز رو هم نشونش داد  ......

تشکر کردیم و با خروج و قفل کردن درها و خداحافظی با مالک به سمت خیابان پیروزی و نبرد حرکت کردیم. مسعود نگران بود . مالک رفته باشه . چون گفته بود فقط تا ساعت چهار می تونه منتظر بمونه ......... اما بهر شکلی بموقع رسیدیم. و صاحب گاراژ هنوز نرفته بود . محل رو دیدیم و پسندیدم. تقریبا نصف ملک قبلی بود . اما تمیز تر و سرپا تر ....... با مسعود و سید مشورتی کردیم و به اتفاق نظر رسیدیم که معامله را تموم کنیم.
مسعود از قیمت پرسید.
مالک قیمتی که گفت: اصلا منطقی بنظر نمی رسید. و حداقل پنجاه درصد از قیمت منطقه ای بالاتر بود. هر چه کلانجار رفتیم .موفق به راضی کردن صاحب گاراژ برای رسیدن به توافق بر سر قیمت نشدیم.
نهایتا تصمیم گرفتم چند کلمه ای خصوصی با مالک حرف بزنم و هدفمون از خریدن اون ملک رو شرح دادم. ضمنا نشونیه خونه و حجره بازار و ساختمان بنیاد رو. بهش دادم و گفتم: عجله ای نیست. نیت ما خیرِ و بدنبال کسب و کار نیستیم. شما یکی دو روز بررسی کنین . اگه دیدین میتونین با هامون راه بیاین بهم زنگ بزنید .............. راهمون خیلی دور نیست. همونجور که آدرس دادم خونمون میدون باغچه بیدیه.
گفت : بله بلدم . منم بزرگ شده همین دور و برام ......
بچه ها را صدا کردم و از گاراژ خارج شدیم. جای خیلی خوبی بود تمیز و مرتب .......... تقریبا نیاز به بازسازی نداشت و با کمی تغییرات جزیی بلافاصله قابل بهربرداری بود .
رسیدیم دم خونه پدر جون  ؛ ساعت چهار گذشته بود و همزمان خانم ها هم از دفتر برگشته و به خونه رسیدن بودن . قرار شد بریم داخل تا پدر هم بیاد و طی این مدت به بچه ها گفتیم که چه اتفاقاتی افتاده ....... نیم ساعت بعد پدر هم آمد. و خبر آورد ؛ زمین مورد نیاز برای ساخت مجموعه مسکونی رو توی موتور آب پیدا کرده و خودش معامله کرده  . فقط باید یه تیم مهندسی رو مشخص کنید و کارای مربوط به نقشه و جواز ساخت  رو شروع کنیم . برای ساختش مطابق طرحی که داده بودی تعیین کنی ، مجوز های لازم رو از شهرداری بگیره و شروع کنه.

گفتم : ولی پدر جان .......
جواب داد : ولی پدر جان نداره ، بذار یه گوشه اش رو هم ما بگیریم. ما هم نیاز به باقی الصالحات داریم. هزینه ساخت هم با خودمه ........... فقط انتخاب  تیم سازنده با شماست . تا اونجور که نقشه داری بسازنش.
تشکر و کردم و گفتم : چشم پدر
برای بچه ها توضیح دادم : خونه هایی  که تو ذهن دارم ، سوییت های 24 متری بود که در دنیا بعنوان
  (hall kitchen ) 
هال کیچن  معروفه و شامل یک آشپزخانه کوچک اوپن ؛ سرویس بهداشتی ، حمام و یک
سالن مبله که شب ها با جدا کننده های ساده به دو اتاق برای استراحت تبدیل شده که براحتی یک مادر با یک یا دو بچه میتونن توش زندگی کنن .  طبقه همکف آن هم شامل  لابی برای پذیرایی . و مهد کودک و سالن بازی برای بچه ها و زیر زمین به سالن غذاخوری و سیستم های نظافتی از جمله رخشویخانه صنعتی تبدیل میشه.
به این ترتیب در اختیار هریک از مددجویان یک واحد قرار می گیره و کلیه امکانات عمومی هم مشا خواهد بود. به این ترتیب تغذیه یکسان و رسیدگی کامل شامل همه مددجویان خواهد شد .
بعد از توضیحات من در مورد آرامشگاه و با توجه به اینکه همه خسته بودن و نیاز به استراحت داشتن برای استراحت به خونه خودمون  رفتیم.
سرمون شلوغه کار شده بود و متوجه بودم که کمی از زندگی خودمون غافل شدیم. به همین دلیل توی راه به ملیحه گفتم: فرشته زندگی من؟....... نظرت چیه امشب دوتایی ، فقط خودمون بریم یه گوشه خلوت پیدا کنیم.باهم حرف بزنیم ....
گفت : چرا که نه عزیزم...... منم دلم برای حرفهای عاشقانه تو تنگ شده ........ تازه خودمم یه دنیا حرف دارم که بهت بزنم.
گفتم : دربند.
گفت : نه شلوغه........ اولین بار ، باهم کجا رفتیم؟ .....
گفتم : پارک لاله .......
گفت : دوست دارم امشبم بریم همونجا ...... زیر همون درخت کنار نهر آب
گفتم : هر چی تو بگی عزیزم.
ملیحه گفت: میخوام یاد خاطرات شیرین اونشب رو زنده کنیم .... عزیزم . البته این بار سه نفره هستیم ......... من و تو و بچه مون .....
گفتم: باشه عزیزم. خیلی هم خوبه ......

                                   

                                                                                    پایان فصل بیست و دوم




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 21 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل بیست و یکم : قدم نو رسیده

 

باید می رفتیم و مامان رو به خونه میاوردیم. دکتربابایی خبرداده بود که باید حدود سه ونیم اونجا باشیم . من و مسعود حدود دو نیم راه افتادیم و تقریبا به موقع رسیدم. چون یکی یکی کسانی که آزاد شده بودن از در کوچیک خروج بیرون میومدن ....... مامان پنجمین نفری بود که از اون در بیرون اومد. اول کمی اینور واونور رو نگاه کرد و متوجه ما پشت نرده های تفکیک کننده شد. بطرفمون اومد و بعد از عبور از لای نردهها خودش رو توی بغل من انداخت و شروع کرد به ماچ کردن من. همینجور خدا رو شکر می کرد و من رو دعا ....
تشکر کردم و گفتم : مامان خونه همه منتظر هستند بهتر هر چه زودتر بریم .....
اون  بطرف مسعود رفت و ان رو هم بغل کرد و گفت: پسرم از تو هم ممنونم. که توی این مشکلات من و تنها نگذاشتی .......
مسعود گفت: این حرفا چیه ماماجون . ما همه یه خونواده ایم و باید هوای هم رو داشته باشیم.
سوار  ماشین شدیم و بطرف خونه حرکت کردیم ........ همه توی خونه منتظر بودن. سید گوسفندی چاق و چله تهیه کرده و بود به محض رسیدن ما زمین زد و سر برید ...... مامان رو داخل بردیم و اونجا دیگه کار از دست ما خارج شد ..... خانم ها پیچیدن توی بغل هم و روبوسی و خوش آمد گویی  .............
ملیحه بعد از روبوسی و خوش امد گویی  خودش رو کنار من رسوند و گفت : نوید ..... کارت دارم .....
گفت: عزیزم میشه بزاریم برای بعد  .......
ملیحه با ناز و کرشمه گفت: بله می شه .... اما بعدا گله نکنی ، بگی پس چرا زودتر به من نگفتی ها .....؟
کنجکاوم کرد با این جمله ؛ گفتم : خب پس بگو .......
ناز کرد و گفت : نه دیگه ؛ خودت گفتی بعدا ....... اما خبر داغی هست و  .....
بیشتر مشتاق و کنجکاو شدم ..... گفتم : نه اشتباه کردم عزیزم ...... بگو .
گفت : نه دیگِ .... نذاشتم جمله اش رو تموم کنه........
گفتم : ع....ش ...ق .... م
گفت : باشه اما مژدگانی داره .......
گفتم : جون بخواه .......
گفت : جون من بقربونت ......  بدون تو دنیا رو هم نمی خوام  .....
گفتم : خودت بگو
گفت : شام اریکه ......
گفتم : اینکه قابل تو رو نداره  .......
گفت : دو نفر تازه وارد داریم به خونه .....
گفتم : خب
گفت : یه مهمون کوچولو تازه از خاندان راشدی  ........
یه لحظه مات وایسادم ولی بلافاصله متوجه شدم و فریاد زدم ...... ملیحه .... نه ..... چنان بلند فریاد زده بودم که همه سکوت کرده و به طرف من بر گشتند.
ملیحه گفت : آره ......
گفتم : نه ........
گفت : آره عزیزم.
گفتم : بگو جون من .
گفتم : به عشقمون قسم
همه مات ....... ما دوتا رو نگاه می کردن ........ بر گشتم و گفتم : من دارم بابا میشم یه راشدی کوچولو .....داره پا به این دنیا میزاره.....
باشنیدن این جمله شور و هیجان میون جمع افتاد و همه اینبار ریختند دور ملیحه عزیز من ....... به معنی واقعی دیگه رو زمین نبودم ....... بعد از ملیحه همه بسراغ من اومدن و بهم تبریک گفتن.
از همه خواهش کردم یه لحظه سکوت کنن و ادامه دادم : امشب به مناسبت قدم گذاشتن مامان و راشدی کوچولو .......... شام مهمون من هستید . و به دستور ملیحه خانم این شام در رستوران اریکه صرف خواهد شد.
بلافاصله با دست و سوت و جیغ این مطلب تصویب شد  .......

 

                                                                                    پایان فصل بیست و یکم

 




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 20 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل بیستم :  فیلم شب حادثه

****************

صبح دکتر بابایی زنگ زد دفترم توی بنیاد و خبر داد که خوشبختانه صاحب ویلای اوشون ، با همکاری پلیس اینترپول و فرانسه در پاریس پیدا شده و با اطلاع از ماجرا ضمن در دست داشتن فیلم شب واقعه در اداره پلیس حاضر شده و با بیان اینکه  که این دوربین با لنز باز رو جهت کنترل اشیای ارزشمند داخل اتاق پذیرایی ویلا کارگذاشته بوده و هیچکس حتی مقتول از وجود آن  خبر نداشته است. و بعد فیلم را تحویل پلیس می دهد. پلیس اینتر پول هم بلافاصله فیلم مزبور رو برای مراجع  مربوطه در ایران فرستاده و امروز در پرونده ثبت و ضبط شد. تا آنجا که من خبر دارم البته بصورت غیر رسمی. دادستان و دادگاه قانع شدن که دفاع مشروع و کلیه شرایط آن محرز است. اگر این شنیدها درست باشه بزودی حکم برائت مادرتون صادر میشه . با شنیدن این خبر نفس راحتی کشیدم ..... از دکتر سوال کردم. مامان از این ماجرا با خبره؟ ........
گفت: نه صلاح نیست تا خبر قطعی و حکم نهایی صادره نشده دلخوش بشه ........
بلافاصله بعد از قطع تماس دکتر به منشیم گفتم : به همه بچه ها خبر بده یک ربع دیگه دفتر من باشند ، خدمتگزار رو هم بفرسته شیرینی بگیره. و با پدر تماس گرفتم و به اون هم خبر رو دادم. مامان لیلا خونه بود.
 
بابا گفت: من به اون هم خبر میدم.
خیلی خوشحال بودم . هرچند معلوم نبود صدور حکم و مراحل قانونی اون چقدر طول بکشه. اما همین که ماجرا روشن شده جای امیدواری و خوشحالی داشت ...... البته باید تا صدور حکم نهایی صبر و تحمل داشته باشیم.
بچه ها کنجکاو از اینکه چه شده همه رو با هم ، اونم این وقت روز و بدون قرار قبلی برای جلسه دعوت کردم . یکی یکی با نگاهی پرسشگر وارد شدن به منشی گفتم : عمو صفر هر وقت رسید بگو بیاد داخل . کمی سر خودم رو با کاغذای روی میز گرم کردم که مش صفر با شیرینی و چای برسه ......
ملیحه اومد کنار صندلیم و  گفت: نوید جون نمی خوای بگی چی شده که ماهارو خواستی؟......
بشوخی گفتم : دلم برای همتون یهویی تنگ شد.
خندید و گفت: اینو که میدونیم ........
نفیسه گفت: ولی از ظواهر امر اینجوری بر میاد که این احضار ناگهانی باید یه دلیل دیگه هم داشته باشه؟ !!!!
گفتم : داره..... آبجی خانم داره ........
سید گفـت : اونوقت این دلیل چیه؟ .......
جواب دادم : عمو صفر
نرگس گفت: آهان پس به عمو صفر مربوط میشه
جواب دادم : هم آره هم نه
مسعود گفت : شد بیست سوالی  ..... پس منم بپرسم؛ تو جیب جا میشه ؟
گفتم  : بَ....لِه . اما بهتر که نذارین توی جیبتون .
نسیم اومد چیزی بگه که در باز شد و مش صفر در یکدست چایی و در دست دیگه شیرینی وارد اتاق شد....
گفتم : خب اینم عمو صفر خودمون. دهنتون رو شیرین کنین.
سید زد زیر خنده و بشوخی گفت: مش صفر حاج خانم خبر دارن تجدید فراش کردین و دارین شیرینی پخش می کنین .
مش صفر خیلی جدی  گفت: تو روح پدرم صلواه اگر من جرات فکر کردن به چنین کاری رو داشته باشم .....
همه زدن زیر خنده و من و بر و بر نگاه کردن.
گفتم : دکتر بابایی خبر داد ،  فیلم شب حادثه پیدا شده و رسیده به دست قضات  و دفاع از خود مامان مسجل شده. همه یهو شروع کردن دست  زدن و سوت کشیدن .... گفتم گوش کنین : چند بار تکرار کردم گوشی کنین تا کمی ساکت شدن ........ ادامه دادم : این خبر هنوز غیر رسمی هست و باید تا روز صدور حکم نهایی صبر کنیم..... نفیسه و ملیحه دویدین اومدن توی بغل من و شروع کردن دو طرف صورت من رو ماچ کردن عمو صفر هم تبریک گفت و شیرینی رو بین بچه  ها تعارف کرد.
 
گفتم  : عمو صفر برای همه شیرینی گرفتی ؟
گفت : با اجازتون .... بله.....
گفتم : توی کل مجموعه پخش کن . اگر هم کمه زحمت بکش و برو دوباره بگیر.
مش صفر گفت : نه آقا به اندازه هست. اخلاق شما توی این مدت دستمون اومده . به اندازه گرفتم.
تشکر کردم. مش صفر هم از اتاق خارج شد و رفت تا بقیه شیرینی رو بین همکارانمون در بنیاد پخش کنه ....
یک هفته بعد دکتر بابایی مجددا تماس گرفت و گفت: به من ابلاغ شده سه شنبه در داگاه حاضر باشیم. قضات پرونده میخواند حکم نهایی رو صادر کنه ....... مادر تون رو هم میارن دادگاه.
پرسیدم : از نتیجه خبر داری؟
گفت :  راستش آخرین خبری که گرفته بودم این بود که اختلافی بین سه قاضی بر سر متن صدور رای پیش اومده ...... اما نمیدونم بر سرچی و چقدر جدی هست . بهر شکل پس فردا متوجه خواهیم شد .....
کمی دلشوره گرفتم ..... اما کاری از دستمان بر نمی اومد .... ناچار بودیم تا سه شنبه تحمل کنیم...... دلم  می خواست هر چه زودتر این ماجرا ختم  به خیر و مامان خلاص بشه. ملیحه و نفیسه همه چیز رو برای بازگشت مامان آماده کرده بودن تا بیاد و همه با هم توی همون خونه عشق دور هم زندگی کنیم.
روز سه شنبه از راه رسید و همه بلا استثنا برای حضور درجلسه قرائت حکم در دادگاه حاضر شدیم ......
فضای سنگینی حاکم بود. همه در سکوت مطلق و منتظر ورود قضات بودن ........ شوکت خانم هم اومده و بود و مرتب دونه های تسبیح را رد می کرد و صلواه می فرستاد ........
منشی دادگاه اومد . ازش پرسیدم : کی جلسه شروع میشه  ....
گفت : تا یک ربع  دیگه .
گفتم : طولانی نشد ......  
پاسخی نداد و سر جای خودش نشست و شروع کرد به نوشتن مطالبی در دفتری که جلوش روی میز بود و ما رو در انتظار باقی گذاشت  .....

نیم ساعتی با استرس و نگرانی شدید گذشت .مامان رو با لباس زندان آوردند . البته دستبند به دست نداشت .

فرصت سلام و احوالپرسی پیدا نکردیم. چون بلافاصله قضات وارد شدن و جلسه رسمی اعلام شد.

قاضی اول خطاب به مامان گفت : متهم قیام کند. و ادامه داد : رای دادگاه به شرح زیر اعلام میشود.

 بر اساس مواد 157، 158 و 159 قانون مجازات اسلامی مصوب سال 1392 و نیز سایر  موارد مرتبط با دفاع مشروع و با توجه به دفاعیات متهمه و وکیل مدافع وی، و اثبات تمامی موارد موضوعه  دفاع مشروع این دادگاه با اکثریت آرا رای بر برائت متهم داده و دفاع او را در برایر مقتول و سایر متجاوزین منطبق بر اصول شرع مقدس اسلام  می دانند. لذا بر همین اساس متهم آزاد است و برای انجام تشریفات به زندان محل حبس اعزام و بلافاصله پس از ابلاغ رسمی توسط اجرای احکام آزاد خواهد شد. بی اختیا ر بچه ها همه جیغ کشیدن و بطرف مامان منیره دویدن تا اونو توی بغل بگیرن و بهش تبریک بگیرن. من روی صندی که نشسته بودم وارفتم و نفس راحتی کشیدم.
دکتر بابایی بطرف اومد و دستم رو گرفت تا از روی صندلی بلند بشم. بعد من و بغل کرد و تبریک گفت .
منم صورتش رو بوسیدم و تشکر کردم به خاطر همه زحمت هایی که برای نجات مامان کشیده بود. همین موقع مامان رو دیدم که پشت سر دکتر وایساده بود. دکتر متوجه شد و کنار رفت . اون خودشرو توی بغلم انداخت و شروع کرد به گریه کردن ..... البته اینبار گریه خوشحالی بود .....
گفت : نویدم ...... پسرم ..... عزیزم ..... زندگیم رو مدیونم توام  ...... خودم  می دونم  ....... مادر خوبی نبودم براتون ..... ولی از این به بعد تمام تلاشم رو برای جبران گذشته می کنم .......
گفتم : این حرفا چیه مادر ...... منتظر هستیم تا تشریفات قانونی انجام و برگردی پیشمون ...... ملیحه و نعیمه همه چیز رو بر اومدن تون آماده کردن ......
ملیحه به من و مامان  نزدیک شدو گفت: چشم انتظاری زیاد دارین ماما جون .....
  
                                                                             پایان فصل بیستم




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 19 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

باغچه بیدی

 نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

نوزدهم – هیات امنای بنیاد راشدی
======== 
بالاخره مجوزه های لازم  برای فعالیت بنیاد خیریه نادر راشدی صادر شد.
همه اعضای هیئت امنا  شامل پدر یعنوان رئیس هیئت امنا . من مدیرعامل ، ملیحه ، نفیسه ، مسعود ،سید محسن ، نسیم و نرگس و مامان لیلا بعنوان اعضای هیئت امنا  آغاز به کار کردن. بعنوان اولین جلسه بعد از رسمیت یافتن اون باید بر روی خط مشی بنیاد بحث شده و دستور العمل ها و برنامه  های آینده ترسیم میشد . به همین جهت ساعت ده صبح همه اعضا در دفتر بنیاد جمع شدیم.
پدر ضمن تبریک ، برای همه کسانیکه  گوشه ای از کار رو تقبل کرده بودن ؛ آرزوی موفقیت و پاداش دنیوی و اخروی کرد. بعد از من خواست بعنوان بنیانگزار و برنامه ریز پیشنهادات آماده شده در قالب یک مرام نامه را برای همه اعضا شرح بدم.
با بیان خوشحالی بی حدم از اینکه در کنار آدم های مهربون حاضر ؛ می تونیم باری از دوش مردم محترم و نیازمند بر داریم ؛ مطالب خودم رو شروع کردم و گفتم : بطور معمول نهاد های خیریه از دو راه پول مورد نیاز برای کمک های خود شون رو تامین می کنن.

  • یا دارای بودجه از نهاد های دولتی و شبه دولتی هستند .
  • یا از کمک های مردمی استفاده می کنند.

 و اضافه کردم هر دوشکل موجود دارای مزایا و اشکالاتی هستند. که فعالیت اونها رو تحت شعاع قرار میده ، بنابراین تصمیم گرفته شد کاری غیر معمول انجام بدیم. که به این ترتیب هست

  1.       بنیاد خیریه نادر راشدی . تحت هیچ شرایط  نه کمک های مردمی را می پذیرد و نه از بودجه های دولتی استفاده خواهد  نمود. و این قاعده برای همیشه لازم الاجرا ست.
  2.      مبلغ پنج میلیارد تومان وجه نقد از دارایی های شخصی من بصورت قرض الحسنه در اختیار این بنیاد قرار
    می گیره ؛  تا بعنوان  سرمایه اولیه در فعالیت های تجاری مناسب وارد بشه ، سود حاصل از این فعالیت ها ، مورد استفاده قرار خواهد گرفت.
  3.       هدف بنیاد ساماندهی زنان بی ؛ یا بد سرپرستی است که دارای فرزند هستند.این ساماندهی شامل اسکان ، تغذیه و تامین همه مایحتاج عمومی و خاص ومهم تر از همه اشتغال مددجویان خواهد بود. حفظ حرمت ، آبرو و شخصیت همه افراد تحت پوشش بر همه دست اندرکاران بنیاد واجب و الزامی است 
  4.       اقدامات لازم جهت دسترسی فرزندان این افراد در تمامی سطوح آموزشی از ابتدایی تا عالی بعهده واحد تحصیلی  مجموعه خواهد بود و کلیه هزینه ها ، تا خانواده به در آمد مکفی برای تامین آن برسند ، از طرف بنیاد پرداخت خواهد شد.
  5.       دوره های توانمند سازی در رشته های گوناگون کار و کسب پیش بینی و تمام مددجویان تحت پوشش بنا به علاقه و استعداد در این دوره ها شرکت خواهند نمود.
  6.       مددجویانی که آشنا به حرفه ای باشند. پس از تایید مهارتشان با سرمایه اولیه بنیاد بعنوان شریک تحت حمایت قرار خواهد گرفت.
  7.        کلیه در آمد های حاصل از فعالیت های کسبی و تجاری  بالمناصفه بین بین بنیاد و مددجو تقسیم می گردد . سود سهم  بنیاد حاصل از این فعالیت ها به صندوق بنیاد واریز شده و در موارد مشابه بعدی بکار گرفته  خواهد شد.
  8.       ساختمان های مسکونی ، اداری ، تجاری مورد نیاز بصورت اجاره در اختیار بنیاد قرار خواهد گرفت. اجاره تمامی این واحد ها فارق از نوع و مساحت آنها ، ماهیانه ده هزار ریال  معادل هزار تومان خواهد بود .
  9.      اعضای هیئت امنا حق دریافت هیچ وجهی ، تحت هرعنوان از بنیاد را نداشته و خدماتشان کاملا رایگان خواهد بود.

10. برای هر یک از اعضا بشرح زیر مسئولیت هایی درفعالیت های بنیاد پیش بینی شده که بر اساس توانمندی و توافق خود عضو نهایی گردیده است.

11. جناب آقای عباس کیوانی رئیس هیئت امنا و مسئول برنامه ریزی و ساماندهی فعالیت های تجاری
خودم نوید راشدی مسئول  نظارت و اجرای پروژهها ، خانم لیلا شمس مسئول شناسایی و تایید الحاق مددجویان به بنیاد و نظارت بر دریافت کمک های مناسب ، آقای سید محسن منفرد ، مسئول راه اندازی مجموعه های کسب و کار و تامین تجهیزات و مواد اولیه مورد نیاز ، همچنین مسئول تامین غذای مناسب و یکسان جهت همه مددجویان خانواده آنها و پرسنل ، آقای مسعود نظری مسئول بازار یابی و بازار سازی ، ایجاد فروشگاههای زنجیره ای ، شرکتهای بازرگانی فروش برای عرضه محصولات مجموعه ، خانم ملیحه کیوانی (راشدی) مسئول امور بهداشتی و درمانی و بیمه مددجویان. خانم نسیم ولد خانی بازرس ویژه و مسئول مددکاری و رسیدگی به امور عمومی مادران و کودکان خردسال و امور آموزش کودکان ،خانم نفیسه راشدی : مدیر امور اداری بنیاد
خانم نرگس منفرد مسئول فعالیتهای فوق برنامه ممدجویان و فرزندان آنان بمنظور ایجاد روحیه شاداب و گذر از خاطرات تلخ گذشته . از جمله برنامه ریزی سفرهای تفریحی و زیارتی و یا اردوهای آخر هفته.  متناسب با فصل.

 

اگر همه  مسئولیت های یاد شده را می پذیرند . صلواه بفرستند.  همه با صدای قراء صلوه فرستادند و به این ترتیب رسما فعالیت بنیاد شروع شد.

 

پایان فصل نوزدهم




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 18 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل هجدهم – پروژه تانزانیا
======== 
پدر از اتاق خودش تماس گرفت و گفت: اگه سرت خلوت یه خرده با هم حرف بزنیم.
گفتم : بله پدر جون .... تا چند  دقیقه دیگه میام پیشتون .......
گفت : نه پسرم ..... من میام اتاق تو ........
گفتم : چشم ...... بفرمایید ،
بعد از چند دقیقه ؛ صدای چند ضربه به در ؛ حضور پدر پشت در رو اعلام کرد. بلند شدم بطرف در رفتم و گفتم : پدر جون بفرمایید داخل ......  و همزمان با باز شدن در اتاق به اون رسیدم. دستگیره و گرفتم و در رو بطرف خودم باز کرد. پدر وارد شد و سلام و علیک کردیم.
گفتم : کی اومدین دفتر ....... متوجه اومدنتون نشدم. ......
گفت : با مهندس قاسمی  قرار داشتم برای نهایی کردن صدور تجهیزات خط تولید ظروف پلاستیکی و ملامین به دارالسلام ؛ تانزانیا .
پرسیدم به نتیجه رسیدین ؟
گفت : بله خوشبختانه نتایج خوبی حاصل شد ......  با توجه به عدم وجود امکانات زیر ساختی و هزینه بالای انرژی از یک طرف و بر عکس ؛ وجود نیروی کار فراوان و ارزان قرار شد تمرکزمون رو بزاریم روی خطوط  تولید کارگاهی و ارزان ؛ نه صنعتی و اتوماتیک  ...... مهندس پیشنهاد کرد خطوط دیگه ای هم که مکمل هست رو بخریم و  بصورت یک مجموعه بفرستیم بره اونطرف
گفتم : مثلا ؟ ......
ادامه داد : مثلا خط تولید کلید و پریز  برق ، ......... مثلا خط تولید اف اف و آیفون تصویری  ....... خط تولید کفش مردانه و زنانه  ........ بهش گفتم  میشه این کار رو کرد. مهندس گفت ؛ فقط یک مشکل کوچولو هست .
پرسیدم : چه مشکلی ؟
 
گفت ؛ حتما باید همراه تجهیزات استاد کار ماهر هم به اونجا بفرستیم ؛ تا خطوط رو راه اندازی و کارگرای بومی رو آموزش بدهند .
گفتم : خب این خیلی هم خوبه ........ الان استاد کارهای زیادی داریم که متاسفانه به دلیل رکود اقتصادی بیکارند. فکر می کنم با  این وضع داوطلبان زیادی وجود دارند. که میشه اعزامشون کرد.
مهندس گفت : طرح توجیهی همه صنایع مورد نیاز رو تهیه کردم که میدم خدمتتون ....... و بعد حدود سی تا طرح رو بهم داد . که باید به اتفاق مرور کنیم و در موردشون تصمیم بگیریم.
تشکر کردم از بابا و گفتم : من هر وقت بفرمایید در خدمتم.
بابا ادامه داد . من یه مروری کردم و طرح ها خوب انتخاب شدن و از نظر بازگشت سرمایه ؛ قطعا جواب میده . بقکرم رسید بهت پیشنهاد بدم سرمایه بنیاد راشدی رو هم توی این مسیر بکار بندازیم. البته امکان استفاده از اعتبارات صندوق توسعه صادرات هم  برای صدور خدمات فنی مهندسی داریم.
گفتم : پیشنهای خوبی هست. اگر به جمع بندی نهایی رسیدم که وارد بشیم از سرمایه بنیاد هم استفاده می کنیم.
پدرگفت : این خدمت به مملکت هم هست. برای نیروی ماهر و متخصص کشورکار ایجاد می کنیم. ، مواد اولیه از ایران صادر میشه . در آمدش هم بر می گرده همینجا توی کشور ......
گفتم : فقط من شنیدم برگشت پول از آفریقا کمی مشکله ......
پدر جواب داد : در این مورد هم با مهندس صحبت کردیم  ..... تانزانیا منابع سرشار طبیعی و گیاهی داره. از معادن گرفته تا میوه های گرمسیری .......... که بسیار مرغوب و ارزان هستند. میتونیم تهاتر کنیم. یعنی در ازای در آمد های حاصل محصولاتی مثل  چای ، قهوه ، کاکائو ، کشونات که همون بادوم هندی هست و یا گوشت تازه وارد کنیم. حتی ذرت دامی و خوراکی برای صنایع روغن سازی و دامداری ها .... محصولات بسیار متنوعی هست برای تهاتر  ...
گفتم : این عالیه ولی سرمون خیلی شلوغه میشه ؛ فکر می کنم لازمه یک مجموعه مستقل باید برای این کار
 
ایجاد کنیم.
پدر گفته من رو تایید کرد و گفت: پیشنهادم اینه که کارهای دفتر رو بسپریم به یک مدیر و تو فقط متمرکز روی این پروژه کار کنی ......
گفتم : من تجربه کارهای اینجوری رو ندارم. میترسم از پس اش  بر نیام ......
زد رو شونه ام و گفت : بر عکس من معتقدم قطعا توان انجام  این کار رو داری.
نهایتا قرار شد جلسه ای مشترک با مهندس قاسمی بگذاریم و مطالعات اجرایی کار رو شروع کنیم.
بابا انگار چیزی یادش افتاده باشه گفت : آخ  داشت یادم  می رفت ، من اصلا برای کار دیگری اینجا  اومدم.
می خواستم  خبری از پرونده  مادرت بگیرم . بینم به کجا رسیده؟
گفتم وکلامون پیگیر هستند بهم قول دادن اواخر این هفته یا اوایل هفته بعد ؛ اخبار جامع تری بهمون بدن
گفت : امیدوارم کوتاهی های گذشته مادرت رو ببخشی و بعد از رهایی از این مشکل اونو زیر بال و پرت  بگیری . مادر در مذهب و مرام ما حق بزرگی به گردن فرزندانش داره ..... می خواستم فقط این رو بهت یادآوری کنم. مطمئن باش ملیحه ام در این زمینه همراهیت می کنه ........
گفتم: راستش خودم هم به همین فکر می کردم. می خواستم سر فرصت نظر ملیحه رو بپرسم . بعد تصمیم بگیرم......
حالا که شما هم فرمودید. حتما با موافقت و همراهی ملیحه در این زمینه عمل خواهیم کرد ..... بازم ممنونم از همه کمک ها و راهنمایی هایی که به من کردین و خواهید کرد.
پدر بلند شد بغلم کرد ، من رو بوسید و گفت: زنده باشی پسرم.  ما یه ذره از خوبی های پدرت رو هم نتونستیم و نمی تونیم جبران کنیم.

 

                                                                                                پایان فصل هیجدهم