💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
در این سایت رمان های صلاح الدین احمد لواسانی با ویرایش بروز منتشر می گردد

پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

نمایشگاه فرانکفورت 6 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

قصه ششم : یک مصاحبه و یک مناظره

 

برای بعد از ظهر ازطرف شبکه  ضد دی اف  دعوت شده بودم ، تا در یک گفتگو درمورد  ادبیات ایران  شرکت کنم  .........  ما توی  سالن پنج مستقر بودیم و غرفه  ضد دی اف درسالن شش قرارداشت . همه سالنهای نمایشگاه بوسیله تونل های هوایی بهم وصل بودن به این ترتیب لازم نبود ازمحوطه سالن خارج و وارد محوطۀ سالن شش بشیم ........ با توجه به اینکه چند مهمان قراربود از غرفه بازدید کنند ...... ازعلی خواستم درغرفه و بماند و این بار مجید را با خودم بردم ...... توی کریدور های هوایی  چشم مجید به غرفه چند شرکت که کارشون تولید مجلات ، کتب وفیلم های پورنو بود خورد ، گفت حاجی .......

بلافاصله گفتم :  حاجی خودتی و......

حرفش  روعوض کرد گفت: آقا بزارمن یه چند تا فحش آبدار به این بی پدرو مادرا بدم . بعد بریم ......

گفتم : دست بردارمجید ..... چیکار به کار مردم داری..... ضمنا" من الان دیرم شده ، کشیدمش وبردمش ...... درست زمانی رسیدیم که نفر  قبلی که آقای کویئلو بود مصاحبه اش تمام شده و داشتن میکروفون را ازیقه اش بازمی کردند .......... با  لبخند و از دور سلامی کردم ودستی تکان دادم  اون هم جواب داد . وارد پلاتو شدم و دست دادیم ...... یکی دوبار باهم ملاقات های کوتاهی درنمایشگاه های مختلف داشتیم ، توی یکی ازهمین ملاقاتها بود. که ایشون ارادت فراوان خودش به ادبیات و فرهنگ ایران بویژه  حضرت مولانا رو اعلام و اشاره کرده بود ، که اساس رمان کیمیاگر را از مثنوی مولوی الهام گرفته ومدیون فضاسازی های دراماتیک مثنوی هست . مجید توی حال وهوای پلاتو گیج می زد.....

اقای کویئلو خداحافظی  کرد  و رفت ، منهم آماده شروع مصاحبه شدم .......

گفتگوی تلویزیونی با مقدمات و موخراتش یه چیزی حدود بیست دقیقه طول کشید ...... آنچه من در مصاحبه بیان کردم این بود که ،اگر چه ادبیات فارسی درحوزه  داستان و رمان فاصله زیادی باغرب دارد  اما مسلما" درحوزه شعر جزو غنی ترین ها در جهان هستیم . شاهد آن هم  تمسک و الهام گرفتن شاعران و نویسندگان  بزرگ غرب ازحافظ، سعدی ، مولانا ، خیام و......... خیلی های دیگراست . و اشاره کردم میهمان قبلی شما یعنی اقای پائلو کوئیلو بسیارخودش را مدیون و الهام گرفته ازمولوی می داند ،  تازه اینها تنها چند تن ازهزاران شاعر ایرانی هستند ...... و بیشمار شاعر دیگر وجود دارند ........ که هنوز بدرستی به غرب معرفی نشده اند.

بهر صورت مصاحبه تمام شد و به اتفاق مجید راه برگشت به غرفه راپیش گرفتیم ...... مجید که ظاهرا" تصمیم خودش رو برای یک مجادله  تمام عیار با ناشران محصولات  پرنو گرفته بود یکسره  بطرف غرفه اونا شیرجه رفت ....... خیلی با مزه شده بود ......  تند و تند  . بی وقفه با لحنی عصبانی به زبان فارسی مسئول غرفه را زیر رگبار حرفاش گرفته بود ...... ناچار جلو رفتم  و مدیرغرفه را که هاج و واج مونده بود از شوک درآوردم ....... و بهش گفتم  من و دوستم ایرانی هستیم ...... این دوست من انتقاداتی داره به نوع تولیدات شما و بدلایل مذهبی و فرهنگی خاص خود  بسیارنارحت است.

مدیر غرفه گفت :  امکان داره مطالب اونو ترجمه کنید تا بدونیم که مشکلش چی هست ؟

گفتم : البته...... حتما" ..... رو به مجید کردم و گفتم : شمرده ، شمرده حرفات رو بگو تا براش ترجمه کنم .....

مجید شروع کرد: آقا ........  بهش بگو شما خجالت نمی کشید  بچه های مردم رو با این محصولات ضاله تون از راه بدر..... و گمراه می کنید ...... اینم  شد کار ...... مگه خود شما خوار؛ مادر ندارین ....... مگه شما دین و ایمون ندارین ........  کارتون شدن به فساد کشوندن  جونای مسلمون ما و دیگرکشورها ..... والا قباحت داره .... بلا خجالت داره ....... آخه شرم و حیاهم خوب چیزیه ............

ابتدا به  مدیراون  غرفه گفتم  آنچه می گویم ترجمه کامل گفته های این دوستم هست و این به معنای موافقت من با این گفته ها نیست ، ........ و بعد همه آنچه که مجید گفته بود رو ترجمه کردم.

مدیر اون انتشاراتی قدری تامل کرد وسپس  رفت یک جزوه ای را ازاتاق پشت غرفه آورد وشروع به  ورق زدن  و توضیح مطالبی از روی اون کرد ........... اون گفت : به این دوست تان بگویید. این کتابچه حاوی اطلاعات مختلفی هست ،   از جمله آمار جمعیتی کشورهای مختلف جهان و بعد نموداری رو به من نشون داد که مربوط میانگین سنی مردم درکشورهای مختلف ازجمله ایران و آلمان بود ...... و اشاره  کرده ..... همونطور که می بینید  نمودار میانگین سنی کشور من آلمان و کشور شما ایران  درست معکوس یک دیگر هست  ...... به این معنی .....که 65%  جمعیت  ایران را جوانان و 35% جمعیت را افراد مسن  تشکیل می دهند . که این نشان دهندۀ  میل جنسی بالا و تولید و بقای نسل  مردم شماست ...... اما درکشور من آلمان این ارقام درست معکوس است ..... 65% در صد  مردم ما پیر و فقط  35% جوان هستند ...... این یعنی ملت آلمان داره کم کم و به مرور از بین می ره ........ دلیل  اصلی این مسئله ...... عدم تمایلات جنسی  قوی و موثر در میان مردم آلمان هست ........ یک زن ومرد آلمانی درمقایسه با همتایان  شرقی خود تنها معادل  5% درصد تمایل به سکس  و ارتباط جنسی دارند.

بنابر این دولت آلمان و البته سایرکشورهای اروپایی که با همین مشکل دست به گریبان  هستند ..... تصمیم گرفتند به گونه های مختلف مردم خود را تحریک به برقراری ارتباط جنسی کنند ...... یکی ازاین روشها تولید محصولات پرنو هست  .......

به اینجا که رسید کمی لحنش تند شد وادامه داد : ما این محصولات را برای مردم خودمان تولید می کنیم ...... اما شما شرقی ها با بی مسئولیتی تمام می آیید بدون  کسب مجوز دست به سرقت این آثار زده و اونا رو در کشورهای خود تون با تیراژ بسیار زیاد در بازار سیاه منتشرمی کنید ....... درحقیقت کسی که باید خجالت بکشد شما بعنوان سارقان فرهنگی هستید ..... که بدون پرداخت حق  کپی رایت و بدلیل  عدم  تعهد به قانون مالکیت های معنوی مشغول سود جویی هستید .......... من   خوب مطلع  هستم ...... شما درایران  اگر قانون  به شما اجازه بدهد.... برای خود حرمسرا ایجاد خواهید کرد ...... بطور طبیعی توان جنسی شما آنقدر بالاست که نه تنها نیازی به استفاده ازاین محصولات ندارید بلکه باید بر عکس بدنبال کم کردن هیجانات سکسی خودتون باشید......... پس بی خود ما را متهم به چیزی که حقیقت ندارد ، نکنید ..... و نگاهی به اعمال و رفتارخودتون  داشته باشید......

  گفته های اون تولید کننده رو برای مجید ترجمه کردم ....... مجید سرش رو پایین انداخت و درسکوت کامل بطرف سالن پنج  حرکت کرد ......

من هم ضمن عذرخواهی وتشکراز مدیرغرفه بدنبال مجید راه افتادم ......... تا خودم را به غرفه برسونم .......




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

نمایشگاه فرانکفورت 7 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

قصه هفتم : سفر یک روزبه پاریس

 

قرار بود  دوستم  مارسل جولیان  که یه  ناشر فرانسوی بود ، رو در نمایشگاه ملاقات کنم. اما بدلایلی او نتوانست به  فرانکفورت بیاد ..... ولی بشدت  اصرار  داشت  حتما" دراسرع وقت همدیگر  رو ملاقات کنیم ، با توجه  به برنامه های فشرده خودم  بعد از نمایشگاه  و قول همراهی مجید درمنچستر برای کمک به خرید تجهیزات و ماشین آلات  چاپ . تنها چاره ای که داشتم ، این  بود که غرفه را به مجید  بسپارم و یک سفره یک روزه به پاریس برم ....... بعد ازگفتگو با مجید و هماهنگیهای لازم ساعت نه صبح به طرف پاریس پرواز کردیم . ده بود  که هواپیما  در فرودگاه  اورلی به زمین  نشست  ........ به اتفاق علی پیاده شدیم وخودمون رو به خروجی رسوندیم ..... بعد از انجام  تشرفیات  از گیت خروجی  به سالن اصلی فرودگاه وارد  شده که  از دور  مارسل رو دیدم ، درحالیکه    دست  تکان می داد ،  بطرف ما می اومد .....  بعد ازخوشامد گویی  ، بسرعت ما را به سمت ماشینش راهنمایی کرد ............. خیلی زود  افتادیم  توی اتوبان **  آ صد وشیش  **  و بعد پیچید توی اتوبان ** آ هشتاد و شیش  **   و پنج دقیقه بعد  توی جاده کنارۀ رود دانوب به  سمت جنوب شرقی پاریس در  حرکت بودیم. خوشبختانه مسیرخلوتی بود و خیلی زود به منطقه لاواسور که  دفترش قرار داشت رسیدیم ............ تمام مسیرحدود یک ربع طی شد وما توی دفتر کارش روی مبل های راحتی لم داده و گپ می زدیم ....... مارسل  ضمن تشکر ازاینکه دعوتش روقبول کرده و به پاریس اومده بودیم تشکرکرد و گفت : من بسیارعلاقمند بودم که حتما" این ملاقات و گفتگو انجام بشه ، و الان خیلی خوشحالم  که شما اینجا هستین .

.......... من هم از این سفرابراز رضایت  کردم و گفتم؛ امیدوارم بتونیم به نتیجه ای مطلوب برای همکاری مشترک برسیم ........... بعد از تعارفات اولیه و  خیلی زود رفتیم سراصل مطلب ...............

مارسل گفت  :  من بسیار علاقمندم درزمینه ادبیات داستانی ایران وقصه هایی که در اشعار شاعران بزرگی مثل مولوی، سعدی، نظامی، عطار و .......  به شعر نقل شده فعالیت  مشترکی را داشته باشیم ...... من مایلم این داستانها به زبانی شیرین وساده برای بچه ها وهمچنین در قالبهای دارماتیک برای بزرگسالان آماده و به زبان فرانسه منتشرکنم.  و با توجه به آشنایی که با تو  دارم .......... فکر می کنم بتونیم با هم همکاری خوبی داشته باشیم .......

ضمن تشکر  از محبتی که به من داره ؛ گفتم :  این فکر بسیارخوبیست. و من خودم  بسیار به انجام این کار علاقمندم و معتقدم این داستانها  می توانند با مخاطبان خود درسراسرجهان و از جمله فرانسوی زبانان ارتباط خوبی برقرار کنند . اما ما برای انجام  این پروژه یا مشکلات بزرگی روبرو هستیم....... ازجمله پیدا کردن مترجمینی توانا که به ادبیات هر دو زبان اشراف کامل داشته باشند سپس ادامه  دادم : البته پروژه ای  به این بزرگی با یک یا دو مترجم به نتیجه  نخواهد  رسید و ما نیاز به به یک تیم ترجمه بزرگ  داریم  و ویراستارانی قوی که بتوانند حق مطالب را ادا کنند.

مارسل  ضمن  پذیرفتن وجود این معضل گفت : قطعا" برای هرمشکلی راه  حلی هم  وجود داره ، ما اگر ابتدا به این توافق  اصولی برسیم که این کار از نگاه هردوطرف بعنوان  یک کارمشترک  قابل اجراست. درمرحله بعد به بررسی مشکلات و راه حل ها خواهیم رسید .

دستم را  بعنوان اعلام آمادگی برای شروع این همکاری  بسمتش داراز کردم .......او نیز با لبخندی رضایت مندانه دست من را گرفت و فشرد .........علی در تمام طول مذاکره ساکت بود و بادقت به  گفتگو های ما گوش می کرد . در این زمان مارسل روبه  علی کرد و گفت : نظردوست جوان ما  دراین مورد چیه؟ مارسل به انگلیسی این سوال رو کرد ،  ولی علی به فرانسه پاسخ  داد و گفت : من  کار آموز هستم دراین زمینه و نظردقیقی نمی تونم بدم  ........

مارسل درحالیکه  توقع نداشت اوفرانسه بلد باشه ،  خوشحال گفت :  پس شما زبان ما را بلدید ؟

علی خیلی با وقار و جدی پاسخ داد : بله من دردانشگاه واحدهایی از زبان فرانسه را پاس کردم ......

البته خیلی قوی نیستم اما می تونم حرف بزنم وبفهمم .............

مارسل گفت : ولی حرف زدنت  نشون میده که  بیشتر از اینها  میدونی که میگی ..............  کجا درس می خونی ؟

علی پاسخ داد : دانشگاه برلین ، پس آلمان زندگی می کنی؟

علی پاسخ داد : ازشش سالگی به اتفاق خانواده مهاجرت کردیم به آلمان ......

مارسل که خیلی ازعلی خوشش اومده بود گفت : امیدوارم ازاین  به  بعد بیشتر ببینمت. خیلی خوشحال بودم ازاینکه علی کنارم  هست ...... اون درست مثل جوانی های حسن بود ...... قوی ، با ادب و دانا ........

جلسه با   تنظیم وامضای یک موافقتنامه به پایان رسید .که دراون توافق شده بود ما مقدمات تدوین  قصه هارو به زبان فارسی شروع کنیم .و مارسل هم قرار شد دنبال مترجمین خوب و قوی برای برگردان آن قصه ها به فرانسه باشه.

اون همچنین پیشنهاد کرد علی درقبال دستمزد قبول کنه که رابط مستمر باشه بین دوطرف ..... که با موافقات من و قبول خودش قرارداد مربوطه نیز بین مارسل و علی به امضا رسید ......

این سفر یه روزه با کلی نتایج ملموس وخوب به نیمه رسید . به پیشنهاد میهماندارمون برای خوردن نهار و گشت وگذار در پاریس به طرف مرکز شهر وخیابان زیبای شانزلیزه راه افتادیم .....  سه ، چهارساعتی تا شش بعد ازظهر که پروازداشتیم  وقت بود واین فرصتی برای رفع خستگی چند روز کارفشرده تلقی می شد  .....




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

نمایشگاه فرانکفورت 8 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

داستان هشتم : خواستگاری

 

 

روز آخر  نمایشگاه بود و  من آخرین  جلسات و مذاکرات رو به انجام می سوندم. علی و مجید ازصبح اول وقت رقته بودند دنبال  پیگیری کارای سفر به منچستر ........ ، حدود ساعت  دو نیم بود  که به  نمایشگاه  اومدند ....... ،همونجور که  انتظار داشتم کاربه  خوبیبرنامه ریزی شده بود  ............ شب ساعت نه پرواز داشتیم  به لندن و از اونجا به منچستر  روز بعد  ساعت یازده  صبح هم  با  فروشنده  ماشین  آلات چاپ قرارتنظیم  شده بود .......

با  توجه به اینکه چیزی برای باز گشت  به ایران در  غرفه نداشتیم ..... همون بعد از ظهر تجهیزات امانت گرفته شده را  به مسئول مربوطه تحویل  دادیم  و راس  ساعت  چهار به اتفاق یمنا  و وانیا از نمایشگاه  زدیم بیرون ..... بسراغ  احمد  توی ایستگاه  مرکزی مترو رفتیم و پنج تا  کباب ترکی مشتی خوردیم ..... بعد به لابی هتل دخترا رفتیم و یه  نیم ساعتی درمورد برنامه ها ودیدارهای آینده گپ زدیم  و بعد از رد و بدل کردن آدرس وتلفن ...... هتل  اونارو به سمت هتل  خودمون ترک  کردیم. مجید  یک کمی تو هم بود ........ به شوخی گفتم : چطوری داش مجید .....

خیلی تو خودش بود آروم و باصدایی غمگین گفت :  نوکرم حاجی ......

گففتم ....  دِ ..... بازم که به من گفتی حاجی...

اصلا" تو حال خودش نبود گفت : ببخشین  آقا .......... گفتم ...... غصه نخور داش مجید  دوهفته دیگه که کارات تموم شد یه سر با  والده آستین ها رو بالا میزنین و  بلند میشی میری دوبی و خلاصه ....... خلاص ..... کاررو تموم  میکنین..... ما روهم  اگه دعوت کنین میایم برای وساطت ......

برقی توی چشماش زد وگفت : ...... جدی میای حاجی .......

یه چشم  غره ای بهش رفتم و گفتم : میام اول بشرطی که دست از این حاجی حاجی گفتنت برداری ........ دوم هم سفر رو بندازی برای سه هفته دیگه که منم با  یمنا برای مذاکره قرار دارم.

یه کمی  مایوس شد و گفت :سه هفته دیگه ؟.........

گفتم  :اووووووووووووووووو ......... چیه ؟ ........... من که  نگفتم سه ماه دیگه ....... همه اش یک هفته عقب انداختم ........ اصلا خودتون همون دو هفته دیگر برین .....

 گفت : نه حاجی  همون سه هفته دیگه ..............  ببخشین؛ غلط کردم......

خندیدم و گفتم : دورازجونت .............

علی که  خنده روی لباش نشسته بود ، گفت :  حالا  بالاخره ازعروس خانم  بعله روگرفتی یا نه ؟.....

 مجید یه کم باخجالت  گفت : راستش مستقیم نه اما ........

من گفتم : اما و اگر نداره  ..... صبرکن الان  تکلیفت رو یکسره می کنم. ....... اینجوری که نمیشه.......... یا زنگی ..... زنگ  ؛ یا رومی ......... روم .

مجید جواب داد : آقا ما که زنگی  ..... زنگ هستیم ...... تا  وانیا خانم  چی  بگن ........

 من و علی زدیم  زیرخنده ....... درهمین زمان یمنا گوشیش رو جواب داد ؛  گفتم یه مسئله کوچولو پیش اومده ...... خواستم  یه زحمتی بهت بدم ........ ازطرف اقا مجید خودمون .......

یمنا گفت: خیر باشه ......

گفتم :  خیره  ..... چه جورم خیره ....... بعد ادامه  دادم : یه زحمتی بکش از وانیا سوال کن ..... ما اجازه داریم  ..... سه هفته دیگه  ضمن شرفیابی برای مذاکرات همکاریمون ، ازطرف اقا مجید  برای خواستگاری خدمتشون  برسیم ......... یه جیغ  کشید و تند تند  شروع کرد به عربی با وانیا حرف زدن .........  معلوم بود ذکر خیراقا مجید بوده قبل از تماس من ....... بعد از چند لحظه یمنا گفت : باعث افتخارهِ برای ما ......

گفتم  : خب بسلامتی پس شما لطف کنید با خانواده ایشون  هماهنگ کنید .

یمنا پاسخ داد:  البته جهت اطلاع باید بگم. وانیا چندسالی هست پدرش رو در یک تصادف رانندگی از دست داده و باتفاق مادرش با  من  زندگی میکنن ....... و همونطوریکه می دونین مادرش ایرانی هست و کاملا" به رسم ورسوم ایرانی پای بندهست ......

گفتم : خب ،خیلی هم  خوبه ِ ....... اتفاقا"  قرار هست  آقا مجید هم ، به اتفاق والده شون خدمت برسند ........ یمنا یک جیغ دیگه کشید و   بعداز خداحافظی گوشی رو قطع کرد .....

دیگه مجید رو زمین نبود ..... پرید من وعلی  رو چند تا ماچ کرد ..........

راننده که یه پیرمرد ترک بود ...... و متوجه  مسئله شده بود .....  گفت : مبارک باشه ......

مجید پرید و صورت اون رو هم ماچ کرد ...... جوری که یک لحظه پیرمرد فرمون از دستش رها شد..... البته خیابون خلوت بود و خوشبختانه اتفاق خاصی نیافتاد ...... بعد از رسیدن به هتل ویک استراحت کوتاه  وسایل مون رو که خیلی زیاد هم نبود وجمع و جور کردیم و علی رفت برای تسویه صورتحساب هتل .

سه نفری ساعت  هفت و نیم به طرف فرودگاه حرکت کردیم ...... دربین راه فرودگاه علی به حسن و فریده  خبرداد که همراه من به  انگلیس می رویم  و به همین جهت یک روز دیرتر به بن خواهیم رفت ..... پرواز سر ساعته نه فرودگاه فرانکفورت را به  سمت لندن ترک کرد.

 




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

رمان صفر انسان 2 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

صفر انسان -  فصل دوم :



من اصولا آدم كنجكاوي بودم، واسه همين مادرم هميشه بهم مي گفت : اين فضولي هات بالاخره كار دستت ميده.......... تو همين فكر و خيالات بودم كه در اتاق باز شد و پرفسور از در اومد تو.......... دستپاچه سلام كردم.......... لبخندي زد و جواب سلامم رو خيلي خودموني داد و اضافه كرد: مي بينم تحقيق و تفحص رو از همين روز اول شروع كردي.......... و با نگاه، به دفتر روزانهاش كه دستم بود اشاره كرد.
اولين قاف رو داده بودم.......... عرق سردي روي پيشونيم نشست.......... منتظر بودم توبيخم كنه، داشتم با خودم فكر مي كردم كه با چه روشي دمبم رو مي گيره و ميندازه بيرون.......... كه با لبخند ادامه داد: اينجا آزاد هستي به هرچه مي خواهي دست بزني.......... و يا از اونها استفاده كني.......... فقط تنها شرطم اينه كه هرچي رو بر ميداري دوباره به همون ترتيب سر جاي اولش بزاري..........

نفس راحتي كشيدم و گفتم: چشم حتما جناب پرفسور..........

و باز ادامه داد: يه نكته ديگه.......... ما از اين به بعد با هم همكاريم.......... اگر بخواهي روزي صد بار منو جناب پرفسور خطاب كني كار براي هردومون مشكل ميشه.......... پس وقتي با هم تنها هستيم منو با القابي نظير آقا، جناب و.......... صدا نزن.

گفتم: چشم جناب پرفسور.......... اِ.......... ببخشيد پرفسور..........

حرفم رو قطع كرد و گفت: گفتم كه از اين الفاظ قلمبه سلمبه استفاده نكن. گفتم: چشم..........

پرفسور پرسيد: راستي اهل كدوم شهر ايران هستي؟ ..........

جواب دادم: با اجازه تون بچه تهرون.......... و ادامه دادم: شما چي؟ ..........

پرفسور لبخندي زد و گفت: منم همينطور و زد زير خنده..........

متوجه شدم كه سربسرم مي ذاره.......... گفتم پرفسور.......... جون شما راست گفتم. من، جد اندر جدم بچه تهرون هستن.......... بازارچه نايب السلطنه.......... خيابون ري.......... امامزاده يحيي ، باز هم خندهاي كرد و گفت: باهات شوخي كردم.......... من متولد كرمانشاه هستم.......... خيابون پهلوي. اما بيست و هفت سالي هست كه نتونستم به ايران برم.......... اما خيلي دوست دارم سري به زادگاهم بزنم.
خب پرفسور شما اجازه بدين، من برنامه ريزي ميكنم با هم يه سفر ميريم و بر ميگرديم. پرفسور در حاليكه با دست آروم به پشت من ميزد، گفت: هنوز نيومده ميخواي بري جوون ؟ صبر كن، آهستهتر، با هم بريم..... و بعد گفت: ما با هم حتما به ايران خواهيم رفت؛ اما فعلا موقع كاره.

چشمي گفتم و ادامه دادم: من در خدمتم.

در حاليكه پشت ميزش قرار ميگرفت گفت: عجله نكن، بايد صبر كنيم تا دستيار ديگرم هم از راه برسه، صداي ضربهاي به در خورد و رشته افكارم رو پاره كرد، پرفسور گفت: خب اونم از راه رسيد.
با صدايي كه از پشت در قابل شنيدن بود گفت: بفرمايين تو..........

دستگيره در آروم حركت كرد و در روي پاشنه چرخيد.......... در همين زمان بوي عطري زنانه تمام اتاق رو پر كرد..........

به محض اينكه وارد شد كبودي كوچيكي كه روي پيشوني داشت، نظرم رو جلب كرد. يك متر و هشتاد و سه قد، چهارشانه، بدني استوار و قوي و چشماني زيبا و در عين حال نافذ و جويا كه نشون دهنده هوش سرشار اون بود. وقتي وارد شد گفت: سلام پرفسور.

پرفسور خيلي كوتاه جواب سلامش رو داد و پرسيد پيشونيت چي شده؟ باز رفته بودي صخره نوردي و بعد بدون اينكه منتظرجواب اون بشه رو به من كرد و گفت: ايزابلا كورت دستيار من.......... و با همون لحن به اون گفت: رضا روحاني همكار جديد ما..........

دستش رو به طرفم دراز كرد و با لحجهاي شيرين به فارسي گفت: سلام.......... كوشبكتم.
دستش رو به نشانه دوستي فشردم.......... اما حس ديگهاي من رو وا داشت تا بياختيار بهش بگم..........
You are so beautiful & attractive too خيلي صميمانه پاسخ داد. از لطف شما ممنونم. من فارسي رو بلد هستم. از شما كواهش ميكنم با من فارسي حرف بزنين. من ميكام فارسي رو كوب، كوب ياد بگيرم.
پاسخ دادم: البته.......... حتما.......... لبخندي به نشانه تشكر روي لباش نشست.

ايزابلا اهل پرو بود، چهرهاي برنزه و بسيار جذاب داشت كه منو مجذوب خودش كرده بود. با خنده بهش گفتم: پس ميخوام اولين درس از زبان فارسي رو بهت ياد بدم.
با خوشحالي گفت: اوه.......... ممنون.......... اين عاليه..........
گفتم: ما در فارسي براي خطاب قرار دادن كسايي كه قرار با هم دوستاني نزديك و صميمي باشيم و با هم كار كنيم، ديگه از كلمه شما استفاده نمي كنيم.

با تعجب پرسيد پس چه ميگوييد؟

گفتم: مي گيم.......... تو..........

تكرار كرد: تو.......... تو.......... كوب.......... سعي ميكنم ياد بگيرم، و باز تكرار كرد.......... تو..........

رو به پرفسور كردم و گفتم: پرفسور شما..........

ايزابلا حرفم رو قطع كرد و گفت: شما.......... نه.......... تو..........

من و پرفسور زديم زير خنده.

پرسيد: چيه؟ .......... چرا ميكنديد؟ .......... كودت گفتي شما نه.......... تو.

براش توضيح دادم ما بزرگترها رو براي احترام هميشه شما صدا مي كنيم..........
اين حرف رو كمي براي خودش حلاجي كرد و بالاخره به نتيجه اي كه ميخواست رسيد، رو به من كرد و گفت: پس شما، .......... تو هستي..........

سپس رو به پرفسور كرد و گفت: و شما، .......... شما.

كوب فكر مي كنم فهميدم....................

پرفسور كه تا اون موقع مشغول مرور پرونده اي بود كه جلوش قرار داشت گفت: منم فكر ميكنم بهتر فعلا آموزش زبان فارسي رو به يه وقت ديگه موكول كنين. ما مقداري اطلاعات و چند تا ماخذ لازم داريم كه شما بايد به مركز اسناد و كتابخونه دانشگاه برين و دنبالشون بگردين. بعد ليستي رو به دست ما داد.
خب تكليفمون روشن شد.......... ليست رو از پرفسور گرفتيم و با هم به سمت كتابخونه دانشگاه حركت كرديم..........

 




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

رمان صفر انسان 3 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

صفر انسان -  فصل سوم:

 



لابه لاي قفسه هاي مركز اسناد دانشگاه اينور و اونور مي رفتيم.......... ايزابلا، قبراق و تند وتيز اينطرف و اونطرف ميرفت و بدنبال اسنادي كه لازم داشتيم ميگشت و هرچه را كه پيدا ميكرد، مياورد سر ميزي كه نشسته بوديم.......... ما بايد با تحقيق و بررسي روي اديان و آيينهاي گوناگون به گردآوري نقطه نظرات اونها در مورد خلقت انسان ميپرداختيم. البته، اصلا كار ساده و آساني نبود و خيلي زود اين مطلب براي هر دونفر ما روشن شد. ايزابلا علاوه بر زبان انگليسي و اسپانيولي قادر بود متون اينكاها و سانسكريت رو هم بخونه و منم گذشته از زبان انگليسي تسلط كامل روي زبان عبري و خوندن متون، پهلوي و ميخي داشتم. ما براي پيدا كردن يك سطر توضيح در مورد اين موضوع، گاهي ناچار ميشديم صدها صفحه كتاب رو مرور كنيم.......... شديداً سرگرم كار بوديم و اصلا متوجه گذشت زمان نشديم.......... سرمون تو كتابا بود كه صداي مدير مركز ما رو به خودمون آورد..........
اون در حاليكه رو بروي ما، جلوي ميز ايستاده بود با لبخند و بسيار مودبانه گفت: دوستان اگه موافق باشين بقيه كار رو به فردا موكول كنين..........

نگاهي به ساعتم كردم. ساعت پنج دقيقه به هشت شب بود. لبخندي به او زدم و با ايزابلا
سريعا شروع به جمع و جور كردن وسايلمون كرديم. وقتي از در مركز زديم بيرون هوا كاملا
تاريك شده بود. تازه اينجا بود كه زنگ خطر شيكمم به صدا در اومد. ما نهار مختصري رو كه ايزابلا با خودش آورده بود خورده بوديم. راستش اونقدر كم بود كه اگه همه اش رو هم من تنهايي ميخوردم سير نميشدم. چه برسه كه اونو دو نفري با هم خورده بوديم. واسه همين به اون پيشنهاد كردم براي خوردن شام به رستوراني بريم. ظاهرا اون هم حسابي گرسنه بود.......... واسه همين بدون هيچ بحثي پذيرفت و گفت كه يه رستوران مكزيكي خوب اون نزديكيها سراغ داره.......... پس قدم زنان به سمت رستوران راه رفتيم.......... ده دقيقه بعد توي رستوران بوديم و مشغول تصميم گيري در مورد غذا.......... من با توجه به اينكه تا قبل از اون غذاي مكزيكي نخورده بودم انتخاب رو به عهده اون گذاشتم. چند دقيقه بعد دوتا كاسه سوپ جلوي ما بود. كه بهش ميگفتن: كرما د نوئز
Crema de Nuez نوعي سوپ گردو بود. قيافه اش كه فريبنده به نظر ميرسيد قاشق اول رو با احتياط دهنم گذاشتم. ايزابلا كاملا مراقب من بود، ميخواست ببينه كه چه عكس العملي از خودم نشون ميدم.......... خوشمزه بود.......... چشمكي به نشونه تاييد به اون زدم و به خوردن ادامه دادم. ايزابلا هم لبخندي زد و شروع به خوردن كرد. بلافاصله بعد از تمام شدن سوپ نوبت به غذا رسيد، در حاليكه گارسون مشغول سرو غذا بود، پرسيدم اسم اين چيه؟.......... ايزابلا جواب داد: آروز بلانكو كن وردوراس Arroz Blanco con Verduras، در حقيقت نوعي غذا از برنج و سبزيجاته. اينبار با اطمينان بيشتر از، انتخاب اين زيباروي لاتيني شروع به صرف غذايي كه سفارش داده بود كردم، واقعاً خوشمزه بود.......... دو گيلاس شراب سرخ هم برامون روي ميز گذاشتن كه همراه غذا خورديم، تقريبا ساعت نه و نيم بود كه از رستوران زديم بيرون.......... يه تاكسي گرفتيم و به طرف خونه ايزابلا حركت كرديم. شادابي و طراوتي كه توي وجود اون قرار داشت من رو مجذوب كرده بود. در تمام طول راه با هيجان از كارهاش ميگفت. عاشق طبيعت بود و همه آخره هفته ها رو براي كوهنوردي و صخره پيمايي به خارج شهر ميرفت و من خيره نگاهش ميكردم. كاملا به هيجان اومده بود و با آب و تاب از صخره نوردي هاش تعريف ميكرد. گفتم: پيشونيت..........
دستي به محل كبودي كشيد و در حاليكه لبخند زيبايي به لباش نشسته بود گفت: يه سي، چهل متري سقوط آزاد داشتم.......... ميخ رو محكم نكرده بودم در رفت.......... البته شانس آوردم و با طناب كمكي خودم رو جمع و جور كردم.......... همين موقع بود كه به خونهاش رسيديم، پيشنهاد كرد كه برم بالا و قهوهاي با هم بخوريم. با اينكه شديداً تمايل داشتم اينكار رو انجام بدم. اما بدليل اينكه فردا روز پر كاري رو در پيش داشتيم و از طرفي هر دو خسته بوديم، اين دعوت رو به شب ديگري موكول كردم. اون هم خداحافظي كرد و وارد خونه شد و من با همون تاكسي به طرف خونه بر گشتم.......... بايد اعتراف كنم در ميانه راه پشيمون شدم. اما ديگه براي برگشت واقعاً دير بود.......... احساس كاملاً ويژهاي به اون پيدا كرده بودم.




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

رمان صفر انسان 4 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

صفر انسان -  فصل چهارم :


دير رسيدم.......... پرفسور و ايزابلا سرگرم گفتگو در مورد يافته
هاي ديروز ما بودن، عذر خواهي كردم و روي يكي از كاناپههاي اتاق، كنار ايزابلا و روبروي پرفسور كه پشت ميز كارش قرار داشت نشستم. پرفسور در حاليكه پيپ خودش رو روشن ميكرد گفت: اونچه كه ما براي تكميل و اثبات بخشي از نظريه مون لازم داريم اينه كه دقيقا بدونيم هريك از اديان يا آيين هاي موجود چه داستاني بر پيدايش انسان دارند. ايزابلا در حاليكه نگاهي به يادداشت هاش مي كرد گفت: ببينيد تا اونجا كه ما متوجه شديم، تكريباً تمامي آيين ها و مذاهب موجود، بر روي اين نظر كه زادگاه انسان زمين نيست، اتفاك نظر دارند و هر كدوم بهشتي رو ترسيم مي كنند و معتكدند كه كاستگاه انسان اون پارادايزه.
من اضافه كردم: و البته همه اين اديان پيروان خودشون رو به بازگشت مجدد به اون بهشت بشارت مي دن.
پرفسور لبخندي زد و گفت: پس شما مي خواين بگين كه انسان يك موجود زميني نيست. من و ايزابلا با هم گفتيم بله، يك موجود زميني نيست.

ايزابلا گفت: خوب اينا تا اينجا همه كصه هاي اديانِ.......... و ما نمي توانيم نظريه كودمون رو، تنها بر اساس داستانها بنا كنيم.

من پرسيدم: شما چي؟

پرفسور لبخندي زد و گفت: من هم همينطور فكر مي كنم. اما تفكرات من هم براي اينكار كافي نيست. ما بايد دنبال شواهدي قوي و محكم بگرديم.

من گفتم: فكر مي كنم ما نياز به همكاران بيشتري داريم كه تو حوزه هاي مختلف از جمله زيست شناسي، شيمي و.......... تجربه لازم رو داشته باشند.

پرفسور پاسخ داد: ما ، نه بودجه لازم براي جذب چنين همكاراني رو داريم و نه نيازي به همكاري تمام وقت اونها. شما بايد سر نخ هايي رو پيدا كنين و بعد از اون به سراغ متخصصين مربوطه  بريم.
ايزابلا گفت: ما  براي شروع كار جدي روي اين نظريه، به تعدادي اصول اوليه و ثابت احتياج داريم.
من اضافه كردم و البته تعدادي فرضيه وسوال .......

پرفسور پاسخ داد: خب داريم.

ايزابلا گفت : و اونا چي هست؟

پرفسور دفترچه كوچكش رو كه روي ميزش بود برداشت و گفت: ياد داشت كنيد. فقط بخاطر داشته باشيد در مورد اين فرضيه ها تا به نتايج قطعي نرسيديم با كسي حرف نزنيد. و ادامه داد، از اين به بعد مطالعات خودتون رو روي اين موضوعات متمركز كنيد. هر دو گفتيم چشم و شروع كرديم به ياد داشت حرفهاي پرفسور. پرفسور گفت: من به جاي كلمه اصل از عبارت پندار وپنداشت رو معادل فرضيه استفاده ميكنم.
پندار اول:

جهان هستی با توجه به نظم حاکم و گستردگی آن يقيناً توسط انديشه و قدرتی برتر پديد آمده که ما قادر به تحليل و شناخت آن نيستيم. لذا بی آنکه بخواهيم خود را درگير بحثی بی فايده در راه اثبات آن کنيم ، اين انديشه برتر را پروردگار هستی نام گذاری می کنیم .البته شما و هر کس دیگری نيز مجاز است . هر نام ديگری برای آن انتخاب نماييد.


پندار دوم:

واحد زمان يک مفهوم کاملا نسبی و قراردادی است. که انسان برای شناخت و تبيين فواصل محسوسات پيرامون خود وضع نموده و در پهنه هستی کاربردی ندارد. هر تماشاگر ديگری در اين بيکران، ممکن است بر اساس محسوسات خود مقياسهای متفاوتی را تبيين و مورد استفاده قرار دهد، که بی ترديد محدود به پهنه شناخت، پيرامونی خود او خواهد بود.

پندار سوم:

زمين نه تنها محور هستی نيست، بلکه خاستگاه بشر نيز نبوده و بنا به دلايلی که بر ما روشن نيست پس از خلق به زمين انتقال داده شده است. ما تنها ميتوانيم بر اساس حدس و گمان دلايلی را برای اين اسکان بر شماريم.
پندار چهارم:

انسان چه در خاستگاه اوليه خودش و چه در زمين، موجودی فضايی محسوب گرديده و غرق در فضای لايتناهی است. انسان موجودی است ، کوچک در مقايسه با مجموعه حيات موجود در زمين. زمين از سيارات کوچک منظومه شمسی. منظومه شمسی از منظومه های کوچک کهکشان راه شيری و کهکشان راه شيری از کهکشانهای کوچک در دامنه ديد اخترشناسان زمينی در جهان محسوس مي باشد. همه اينها دال بر ناچيز بودن ما در دستگاه عظيم هستی است.

....اما پنداشتهاي موجودي كه ميتوان و بايد اونها رو موردتحقيق و تحليل قرار داد .
پنداشت اول:

زمين کشتگاه انسان است. او توسط موجوداتی هوشمند كه خود مخلوق پديدآورنده جهان هستند خلق و با استفاده از تکنولوژی بسيار توسعه يافته بر روی کره زمين بعنوان بستر مناسب کشت، مستقر گرديده است.
پنداشت دوم:

انسان نه تنها در چرخه تکاملی و منطقی موجودات زنده پديد آمده بر روی کره زمين قرار ندارد. بلکه بنا به شواهد بسيار بر هم زننده چرخه طبيعی اين سيستم ميباشد. عملکرد و تخریب فاجعه بار اکو سیستم زمین توسطانسان کاملا این موضوع را  تایید می کند .

خب اين هم پندار ها و  پنداشت هاي ششگانه من براي بررسي و تحقيق پيرامون تئوري صفر انسان. و حالا بايد بريم دنبال تحقيق و اثبات اين فرضيه ها و تبيين نهايي تئوري صفر انسان. دو روز تعطيلي آخر هفته رو خوش بگذرونيد و از دوشنبه پاشنه كفشاتون رو ور بكشين براي يك پروژه سخت و طولاني.
پرفسور بعد از گفتن آخرين جمله دفترچه اش رو بست و روي ميز گذاشت و عميقا" به فكر فرو رفت. ما هم داشتيم فكر ميكرديم.

 




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

رمان صفر انسان 5 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

صفر انسان - فصل پنجم :

 


ساعت 11:30 دقيقه بود كه من و ايزابلا دفتر پرفسور رو براي تهيه مقدمات تحقيق پيرامون محورهايي كه مطرح كرده بود ترك كرديم. ابتدا به پيشنهاد من به يه رستوران رفتيم و ناهار مختصري خورديم. بعد از نهار به مركز اسناد دانشگاه رفتيم و ابتدا به بحث پيرامون تقسيم بندي مطالبي كه بايد جمع آوري بكنيم پرداختيم. باور كردني نبود ما با صدها سرفصل كوچيك و بزرگ سرو كار داشتيم كه بسيار متنوع و ناهمگون بودن.
از مفاهيم جامعه شناسي بگير تا بيگبنگ با توجه به حساسيت اين موضوع با ايزابلا قرار گذاشتيم اول روي استخراج و تدوين اين سرفصلها كار كنيم. نشستنمون اونجا بي فايده بود. چون امكان بحث و گفتگو اونجا وجود نداشت. به پيشنهاد ايزابلا به يك پارك بزرگ و خلوت رفتيم. يه گوشه دنجي رو پيدا كرديم و روي چمن ها نشستيم ايزابلا دفتر چه يادداشتش رو در آورد و شروع به زير رو كردن اون نمود. خيلي سريع صفحه مورد نظرش رو پيدا كرد. تيترهاي شش گانهاي كه پرفسور بيان كرده بود.
رو به من كرد وگفت: موافقي شروع كنيم.
گفتم: شروع كنيم.
ابتدا از آناليز هر تيتر آغاز كرديم و بعد از آناليز هر بخش به طرح سوال پيرامون اونها
پرداختيم و اين كار تا جايي كه خورشيد اندك نوري به ما مي بخشيد ادامه داشت.
با تاريك شدن هوا صداي قار و قور شكمامون هم بلند شد. شام خوشمزهاي خورديم و ايزابلا رو به خونه اش رسوندم. اينبار با اصرار نذاشت برم و من رو برد بالا تو آپارتمان كوچيك و جمع و جورش. روي مبل بزرگ و قشنگي كه كنار حال بود نشستم. ايزابلا به آشپزخونه رفت و بعد از چند دقيقه با دوتا فنجون قهوه به طرفم اومد و كنارم نشست و گفت: ببكشيد كه اينجا درهم، بر هم هست.
خندهاي كردم و در حاليكه يكي از فنجون ها رو از دستش مي گرفتم گفتم: نگران نباش. تو اگه خونه من رو ببيني ديگه به اينجا نمي گي در هم بر هم.
خندهاي كرد و گفت: پس تو هم شِل.......... شِلتا..........
گفتم: آره شلخته..........
تكرار كرد شِل تاكته.......... و دو سه بار اين كلمه رو پشت سر هم گفت.
گفتن حروف " ق و خ و گ " بسيار براش مشكل بود و اين باعث مي شد لهجه شيريني پيدا بكنه. كمتر به غربيها رفته بود خيلي اخلاق هاش شبيه شرقيها بود. خون گرم، صميمي و مهربون، كم كم داشت ته قلبم يه اتفاقات خاصي مي افتاد. كه ميدونستم چيه. دوستش داشتم. احساس لذت بخشي بود. اما با خودم فكر كردم زوده كه در اين مورد باهاش حرف بزنم.
ميدونستم اون هم احساس ويژه اي نسبت به من پيدا كرده. اما از عمقش مطمئن نبودم.
توي همين افكار قوطه ميخوردم كه گفت: رضا دوست داري اين دو روز تعطيلي رو با من به ميون طبيعت بيايي؟
كمي فكر كردم و گفتم: اما من مثل تو ورزشكار نيستم.
خنده اي كرد و آرام گفت: نه به يه جاي آروم ميريم. تا كمي از طبيعت انرژي بگيريم.
گفتم: باشه. قبول.
گفت: رضا ميتونم يه سوالي ازت بپرسم؟
گفتم: بپرس.
گفت: نظر تو در مورد من چيه؟ 
نگاهي تو چشماش كردم و گفتم: بنظر من تو دختري خونگرم، باهوش و بسيار زيبا هستي؟ من در همون برخورد اول متوجه همه اينها شدم.
پرسيد: از ديدِ يه مرد شرقي يه زن ايده آل كيه؟
درحاليكه چشمامون كاملا تو هم گره خورده بود جواب دادم: همه خصلت هايي كه الان در تو شمردم به اضافه همسري مهربان و مادري فداكار بودن.
سرش رو پايين انداخت و گفت: بنظرت من اين ويژگيها رو دارم. با دستم چونه اش رو گرفتم
و بالا آوردم و در حاليكه مستقيم تو چشماش نگاه ميكردم. گفتم: داري.
گفت: رضا من.......... دستم رو، روي لباش گذاشتم به اين معني كه ادامه نده و خودم گفتم: من از همون اولين لحظه اي كه ديدمت حس خوبي بهم دست داد. اما نميدونستم آيا اين حق رو دارم كه دوستت داشته باشم يا نه؟
ايزابلا من عاشق تو شدم. از همون لحظه اي كه در اتاق پرفسور رو باز كردي و وارداتاق شدي.
ايزابلا دستاي من رو تو دستش گرفت و گفت من هم همينطور. دوستت دارم رضا.......... دوستت دارم. بوسه اي گرم و طولاني، سكوتي عميق رو كه دنيايي حرف با خودش داشت به همراه آورد.




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

رمان صفر انسان 6 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

صفر انسان - فصل ششم :

 


دو روز آرام و بي هياهو رو در محيط جنگلي سر سبز و زيبا پشت سر گذاشتيم در حاليكه نقشه هاي زيادي براي آينده مون كشيديم.
البته اين به اين معني نبود كه از انديشه دستيابي به مفهوم حقيقي و واقعيت صفر انسان غافل شده و اونو فراموش كرده باشيم. بلكه بر عكس اين موضوع و همكاري با پرفسور يكي از اهداف و فصول مشترك زندگي آينده ما شد.
صبح روز دوشنبه وقتي به اتفاق ايزابلا در دفتر پرفسور حاضر شديم. پرفسور پشت ميز كارش مشغول مطالعه مداركي در مورد يافته هاي زيست شناسان درزمينه زمان تقريبي جايگيري انسان دركره زمين بود.
با ورود ما سرش رو از روي كاغذ ها بلند كرد و جواب سلام ما رو داد.
ايزابلا چند شاخه گلي رو كه من سر راه براش خريده بودم توي گلدان روي ميز پرفسور قرار داد و اون رو پر از آب كرد.
پرفسور كه داراي حس ششمي بسيار قوي بود پرسيد: اتفاق خواصي افتاده كه لازم من از اون مطلع بشم.
ايزابلا در حالي كه كمي صورتش از خوشحالي همراه با شرم سرخ شده بود سرش رو پايين انداخت .
من رو به پرفسوركردم و گفتم : راستش پرفسور من و ايزابلا با هم نامزد شديم و مي خوايم با هم ازدواج كنيم.
پرفسور بدون ذره اي تعجب گفت : مباركه .... براتون زندگي خوبي آرزو مي كنم.
ايزابلا متحير پرسيد: شما تعجب نكرديد؟
پرفسور در حالي كه لبخندي رو لباش نشسته بود گفت: نه ..... اگر اين اتفاق نمي افتاد ، تعجب ميكردم.
پرسيدم : چطور پرفسور ؟
پرفسور در حاليكه ازپشت ميزش بيرون مي اومد . دستي روي شانه من زد وگفت : من مدتي هست كه از نگاه هاي شما دوتا متوجه شده بودم بزودي چنين اتفاقي خواهد افتاد.آدم ها شايد بتونن احساساتشون رو در رفتار ظاهري پنهان كنن . اما چشماي اونا لوشون ميده .......... خب حالا بايد ديد تكليف تحقيقاتمون چي ميشه .........
ايزابلا بلافاصله حرف پرفسور رو قطع كرد وگفت : من و رضا تا آكر راه با شما هستيم. اين رو مطمئن باشين. مگه نه رضا ؟
حرفش رو تاييد كردم و گفتم: پرفسور ما جدي تر از گذشته تحقيقات خودمون رو ادامه ميديم .... حالاهم اگه اجازه بدين بريم سراغ نتايج كار انجام شده و در همين حال دفترچه ياداشت هام رو از توي جيبم در آوردم..
پرفسور گفت : بفرمايين من سراپا گوشم. البته  نهارامروز  هم میهمان شما  هستیم بعنوان سور نامزدی.......
چشمی  گفتم وادامه دادم : ببينيد پرفسور من و ايزابلا به اين نتيجه رسيديم كه ابتدا بايد نظمي به ياداشت هامون در مورد نظرات اديان ، زمين شناسي ، نجوم ، زيست شناسي و ساير موارد در حوزه صفر انسان بديم و اونا رو جمع بندي كنيم.

خوب اينكار رو از چه زماني شروع ميكنين ؟ايزابلا گفت : اينكار شروع شده وسپس يادداشت هاي مشتركمون رو از توي كيفش در آورد به دست پرفسور داد.

پرفسور يادداشتها رو به من برگردوند و گفت : متاسفانه عينك مطالعه ام خراب شده  دادم تعمیرش كنن . اگه اشكالي نداره نكات مهمش رو برام توضيح بده .

يادداشت ها رو از پرفسور گرفتم و شروع كردم : تا حالا نظريه هاي مختلفي درباره پيدايش و خلقت بشريت ارائه شده ، گروهي معتقد به تكامل تدريجي موجودات بر روي زمين بوده و انسان را گونه تکامل و تعقل يافته حيوانات مي دوند، که در راس این نگاه  نظریات  چارلزداروین قرار داره....

 گروهي دیگر معتقد به انتقال انسان از كرات ديگر به زمين بوده و معتقدند منشأ خلقت بشري را بايد در جاي ديگري جستجو كرد . ما  اسم این نوع نگاه را نظريه انتقال گذاشتیم. یکی از معروف ترین ارائه کنندگان این تفکر اریش  فونیکن خالق  کتاب ارابه خدایان است . البته ریشه های آن  به افسانه های ملل مختلف از جمله کتاب های هند باستان برمی گرده .

نگاه اديان توحيدي در حوزه پيدايش انسان، متأثر از تفكرات ديني قرن هاي دور، با محوريت يكتا پرستيه .
بزبان ساده تر اين نوع نگاه اشاره به دوره اي داره كه اون رو دوران طايفه عهد يا عصر امت واحده ميگن .

كه شامل خلقت يك باره یک زوج انسان در ابتدا ، و گسترش اون به امتي بزرگ طي دو ميليون ساله گذشته است.

كه در مباني انديشه اسلامي امت آدم و حوّا بهش مي گن. تبلور اين انديشه رو ميشه در اين گفتار قران مشاهده كرد.
و ما شما را آفريديم سپس صورت بندي كرديم، بعد به فرشتگان گفتيم كه براي آدم خضوع كنيد آنها همه سجده كردند جز ابليس كه از سجده كنندگان نبود. (خداوند به او) فرمود در آن هنگام كه به تو فرمان دادم چه چيز تورا مانع شد كه سجده كني. گفت من از او بهترم، مرا از آتش آفريده اي، او را از گل... و اي آدم تو و همسرت در بهشت ساكن شويد و از هر چه كه خواستيد بخوريد اما به اين درخت نزديك نشويد كه از ستمكاران خواهيد بود. سپس شيطان آندو را وسوسه كرد، تا آنچه از اندامشان پنهان بود آشكار سازد و گفت: پروردگارتان شما را از اين درخت نهي نكرد مگر به خاطر اين كه (اگر از آن بخوريد) فرشته خواهيد شد يا جاودانه (در بهشت) خواهيد ماند، و هنگامي كه از آن درخت چشيدند اندامشان بر آنها آشكار شد و شروع كردند به قرار دادن برگهاي (درختان) بهشتي بر خود تا آن را بپوشانند. و پروردگارشان آنها را ندا داد كه آيا شما را از آن درخت نهي نكردم و.. فرمود (از مقام خويش) فرود آييد در حالي كه بعضي از شما نسبت به بعضي ديگر دشمن خواهيد بود.

آيات 19 تا 27 سوره اعراف

زر تشت هم در بيان اين مفهوم نقطه نظرات خودش رواينجوري بيان كرده .

 دو گياه از زمين روئيدند و هريك تبديل به انسان يكي زن و ديگري مرد شدند . اون از آفرينش كيومرث به عنوان نخستين انسان فاني يا الگوي انسان فاني صحبت به ميان آورده وخلقت هستي رو به اين شكل شرح داده
پيدايش آدمي در فراگرد كلي و پيش روند، آفرينش بوده و هست....[10] در ابتدا اهورمزد عالم ارواح را آفريد و بر آن سه هزار سال سلطنت كرد... پس از آن اهورمزد به آفريدن عالم مادي همت گماشت و در شش دوره آنرا آفريد و انسان در دوران آخري به وجود آمد، آفرينش عالم مادي سه هزار سال طول كشيد.[11]
نوشته ها رو پايين گرفتم و چند لحظه اي سكوت كردم تا اگه پرفسورنكته اي رو ميخواد اضافه كنه بگه. پرفسور كمي توي صندلي خودش جابجا شدو گفت پس به طور خلاصه ميشه گفت كه اسلام، يهود و مسيحيت در اينكه آدم و حوا توسط خداي متعال دفعتاً و از خاك خلق شده اند اشتراك نظر دارن. و در فريفته شدن آنها و خوردن از درخت ممنوعه و خروج شون از بهشت توسط خداوند هم متفقن.

بزبان ساده تر طبق نظر اين اديان انسان در جايي بنام بهشت يكمرتبه خلق و در آنجا ساكن گرديده ، اما بدليل اشتباه يا گناهي كه مرتكب شده اخراج و به زمين انتقال داده شده .

ايزابلا گفت : بله پرفسور كاملا درسته .

پرفسوربازكمي توي صندليش جابجا شد و گفت : تضاد و تناقضاتي توي اين داستان وجود داره درمورد اينكه اساسا" انسان خلق شده تا در بهشت زندگي كند يا به زمين انتقال پيداكنه . دقت در اين تضاد و تناقضات ميتونه ما رو در راه رسيدن به صفر حقيقي انسان خيلي كمك كنه.

ايزابلا كه در طول اين مدت سكوت كرده بود گفت: منم حس مي كنم حگ با شماست پرفسور.
پرفسور در حالیکه  سرش  رامیخاراند ، میگوید : خب باتوجه به اينكه من الان بايد براي تدريس سر كلاس حاضر بشم ، توصيه ميكنم. شما فعلا روي اين مطلب كار كنين . سر نهار در اين مورد بيشتر با هم حرف ميزنيم. با تموم شدن اين جمله پرفسور از پشت ميزش بلند شد و پس از برداشتن كتابهاي مورد نياز، اتاق رو ترك كرد و من و ايزابلا رو تنها گذاشت تا بررسي هامون رو پيرامون تناقضات اين داستان شروع كنيم .
ايزابلا لبخندي زد وگفت: كب رضا از كجا بايد شروع كرد.

گفتم: بايد بریم سراغ منابع  و همه رو بررسي كنيم .

ايزابلا گفت: بسيار كب ، من آماده ام. شروع كنيم.........


 




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

رمان صفر انسان 7 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

صفر انسان – فصل هفتم

 

 

 بعد از  سه هفته کارمستمر وفشرده  روی مطالب مطرح شده درکتابهای مقدس مربوط  به  پیامبران سامی از یکسو  وکتب زرتشت پیامبر پارسی  به این نتیجه رسیدیم. که ازمنظر این ادیان انسان حداکثر بین 8 تا 12 هزار پیش درجایی خارج از کره زمین پدید آمده و  سپس به دلایلی که بیشتربه افسانه شبیه است تا یک دلیل متقن علمی ، به زمین انتقال داده شده که اصطلاحا" به  آن  هبوط انسان  اطلاق  میگردد .

از طرفی ایرادات بسیار گسترده و اساسی  به نظریه  تکاملی داروین  آنجا که به انسان می رسد وجود دارد . البته خود داروین هم به این مطلب کاملا"  اشراف داشته و برای پاسخگویی  کلی به آن  نظریه حلقه گمشده را به نظریه اصلی اضافه نموده است.

درمورد نظریه کتاب های آسمانی باید پذیرفت با پیداشدن فسیلهای دومیلیون ساله آدم وحوای حداکثر  دوازده هزار ساله  نمی توانند رشه اصلی انسان باشند.

نظریه داروین هم به دلیل جهش ناگهانی، غیرمعمول  ونامتعارف انسان نسبت به میمون و اعلام نیازبه یک حلقه گمشده واسط  ازحیض انتفاع ساقط می گردد.

اما یک نکته جالب که ازطرف ایزابلا مطرح شد ما رابه مسیری تازه کشوند.

ایزابلا گفت: فرض کن تاریخ 8 تا  12 هزار ساله را ازنظریه ادیان  حذف کنیم .اونوقت چه اتفاقی می افته ،

کمی فکر کردم و گفتم: انسان درجایی  بنام بهشت خلق ...... و ... سپس ......  به زمین منتقل شد  

ایزابلابازیرکیگفت:  واین یعنی ......./

مثل برق گرفته ها  گفتم :.......سناریویی بسیارنزدیک با نظریه انتقال  .......

ایزابلاگفت : دقیقا" ........

 بلافاصله یاد این شعرمولانا افتادم

بشنو از نی چون حکایت می کند

از جدایی ها شکایت می کند


کز نیستان تا مرا ببریده اند

در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

 

 اینجا بود که ایزابلا به نکته جالب دیگری اشاره کرد و آن این بود که : من توی یاداشتهای تو یه روزی با یک شعری ازمولانا  برکورد  کردم که بنظرمیرسید داره ازموجودات هوشمند درنگاط  دیگر دور از کره زمین صحبت می کرد.....

 

جمله ذرات عالم در نهان

با تو می گویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیریم و هُشیم

با شما نامحرمان ما خامُشیم

 

یادم اومد گفتم درست  میگی درحقیقت این شرح یک آیه از قران است که میگه : "   يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ  "       همه تسبیح می کنند در آسمانها و زمین خداوند را ......

تسبیح یعنی ستودن ..... ستایش بدون تفکر و تعقل امکان پذیرنیست.پس نتیجه آنکه باید  موجودات  اندیشمند دیگری درسایرنقاط  فضا وجود داشته باشد............... و صد البته وجود دارد. دانشمندان علوم فضایی هم فرضیات متعدد و قابل درکی  دراین زمینه ارائه  کردند.

هم من و هم ایزابلا  این  حس را داشتیم که کم کم  به یک نتیجه خوب و جالب نزدیک می شیم ...

پس قرارشد مطالب روبصورت جامع تدوین وبا یک جمع بندی جهت ارائه به پروفسور آماده کنیم .

 




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

نمایشگاه فرانکفورت 9 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

داستان نهم : سفرخانه  در بن

 

 

در منچستر همه کارها  بخوبی پیش رفت  و  با  چانه  زنی های من موفق شدیم ماشین  الات را  با ده  در صد تخفیف  برای مجید  بخریم........ بعد  از  اتمام  معامله  با  مجید قرار گذاشتیم سه هفته بعد  در تهران همدیگر رو ببینیم. و  به  این ترتیب از او  جدا شده و با  یک  پرواز دوباره  به  آلمان  و البته این بار به شهر بن  بر گشتیم.

وقتی علی در خونه رو با کلیدش  باز کرد . حسن ، فریده و بچه ها که منتظر ما بودند ، خودشون رو به  در رسوندن و همانجا بازار  جیق و بغل وبوس داغ  شد.

بعد ازاحوالپرسی های پر هیجان به  اتاق نشیمن رفتیم و فریده قهوه وشیرینی  آورد . و ضمن  مرور خاطرات جوانی از اوضاع  واحوال امروز حرف زدیم. فریده خیلی از مریم و بچه ها  می پرسید و  متاسف بود چرا مریم را با خودم نیاوردم ....... منم  توضیح  دادم به  خاطر فشرده بودن برنامه ها درصورت آمدنش خیلی اذیت می شد. فریده قول گرفت در سفر بعدی  حتما"  باید مریم هم  دنبالم باشه..... منم قول  دادم

حسن گفت : راستی احمد  چمدون  و  بسته هات رو  گذاشتیم  توی پیلوت که مهمانسرای خونه ام هست.

گفتم : مگه  نگفتم اونا سوغاتی  های  شماست ..... چرا بازشون نکردین.

فریده جواب داد :  تو گفتی اما  ما  فکر کردیم  ، آخه این همه چیز  که  سوغاتی  نمی شه

جواب دادم :  می شه  خیلی  خوب هم  می شه ...... و ادامه  دادم  خیلی خب بریم  بازشون کنیم تا بهتون بگم چکار باید  بکنیم.

همه دسته  جمعی بطرف طبقه پایین رفتیم.

ضمن دیدن  سوئیت مهمان بسته ها رو یکی یکی باز کردم  و با  احتیاط چیزهای داخل  اونا رو درآوردم وکناری گذاشتم. چشمای حسن برق می زد.........رومیزی های ترمه ،  ظروف مسی تزیینی قدیمی شامل دو  سه  تا مجمعه با سایز های مختلف و غیره ، گلیم  های خوشگل  و رنگارنگ . یک قلیون تزئینی، قوری استکان نلبکی با طرح  ناصرالدین شاهی ،  چند  تا کوزه خوشگل گلی و بالاخره  یک  سماور زغالی آبکاری شده به همراه یک  انبر  مخصوص ،........... خلاصه ، بادوتا  پایه  تختی که توی  انبار  حسن پیدا کردم ظرف یک ساعت زیر زمین تبدیل شد به  یک  قهوخانه سنتی ایرونی ...... برای علی ، محسن  و نوبهارهم ، همه چیز  خیلی جالب  بود ....... حسن توی پوست خودش نمی گنجید پرید ومن رو دوباره  بغل کرد وسرش روگذاشت  روی شونم و من  بو  کرد ............. گفت  احمد بوی  خونه میدی ............ بوی ایران  میدی ...... با حضورت این عطر و بو،  توی همه  خونه  پیچیده ......

ماچش  کردم  و گفتم : خیلی دلم  براتون  تنگ شده  بود ........ اشگ  توی چشم  همه جمع  شده  بود .

فریده  برای  اینکه  فضا  عوض بشه  گفت: احمد این کوزه ها به چه  درد می خوره ؟..........

به شوخی گفتم : آوردم برای فرشته ، تا کوزه اش رو  عوض کنم ...... شنیدم هنوز شوهر نکرده .....

حسن زد  زیر خنده  و گفت :  نه  هنوز منتظرِ تو بری  خواستگاریش.......

فریده  یدونه زد تو پشت حسن و گفت : دست از  سر این  خواهر  بیچاره  من ور  نمی  دارین  شما  دوتا   ...... اسغفرالله .....

حسن  گفت  : مگه  دروغ  می گم.؟

 فریده گفت :  حسن  خجالت بکش ......

گفتم :  شوخی کردم بابا ...... ببینم  اینجا پیاز و بادنجان  و گل کلم پیدا میشه ....... یا نه ؟..... اینا رو  هم  باید  از  ایران  می  آوردم؟ ..........

فریده خندید و گفت:  اینا رو  واسه چی می  خوای  ؟......

 گفتم می خوام  براتون ترشی وشور بندازم ......... کوزه  ها رو  هم واسه  همین  آوردم ............

حسن  گفت : نه ..........

گفتم : چرا ............

گفت: نههههههههههههه ....... بگو  جون  تو

گفتم به  جون  تو ...... و ادامه  دادم  چند  وقته  یه  آبگوشت  سیر  با  ترشی نخوردین .........

حسن با ذوق جواب  داد : از   موقعی که  اومدیم  اینجا  ...........  و  ادامه  داد : به جون  خودم ........ مثه  همیشه  زدی تو  خال ............

نوبهار  همین  جور مات  و مبهوت  دهن  من و حسن  وفریده  رو نیگا  می کرد ......... متوجه  شده  بود خونه و بابا مامانش یه  جور دیگه شدن ......  واقعا" میشد  این تغییر و  توی چهره  شون دید  . پسرها هم این ماجرا  ها براشون جالب بود ..... اما  خود دار  تربودن .

هنوز  آفتاب  توی آسمون بود  ،  حسن پیشنهاد  داد، بریم  بازار و چیزهای  لازم  رو  بخریم  و شام  رو هم بخوریم  بر گردیم.

دسته جمعی راه  افتادیم  به طرف مرکز خرید ..........