💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
در این سایت رمان های صلاح الدین احمد لواسانی با ویرایش بروز منتشر می گردد

پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 17 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

 فصل هفدهم – ملاقات

 روز دوشنبه رسید وآماده شدیم تا با نفیسه و ملیحه و مسعود بریم ملاقات مامان منیره . دکتر بابایی ترتیب یک ملاقات حضوری و جمعی رو برای سه ساعت داده بود ...... دخترا ؛ مقداری غذای متنوع که می دونستن مامان دوست داره درست کردن و همراه خودمون بردیم. حدود ساعت نه بود که رسیدم دم در زندان ؛ از تهران فاصله زیادی داشت. و نیم ساعت طول کشید تا اجازه بدن وارد زندان شده و به اتاق محل ملاقات خصوصی بریم.  ما رو داخل اتاق فرستادن و گفتند منتظر باشیم ........ ده دقیقه بعد در، دوباره در باز شد و مادر شکسته و له اومد توی اتاق ملاقات ...... رنگ به صورت نداشت بیست سال پیرتر از سنش بنظر می رسید و تا اونجای که می دونستم تمام این تغییرات در جسم و جونش مربوط به شب حادثه تا امروز هست. از در که وارد شد همونجا وایساد و بشدت زد زیر گریه ، من و نفیسه بطرفش رفتیم و بعد مسعود هم به جمعمون اضافه شد. ملیحه نمی دونست چیکار باید بکنه و چگونه احساساتش رو بروز بده. مامان یک لحظه چشمش به ملیحه افتاد . توی همین چند روز متوجه شده بود که فقط افراد درجه یک میتونن در ملاقات شرکت کنند. پس خیلی سریع حدس زد که باید ملیحه باشه...... دستش رو به طرف اون دراز کرد و گفت: بیا دخترم...... ایکاش اون روز اومده بودم و ناچار نمی شدم اینجا و در این وضعیت باهات آشنا بشم.

ملیحه بطرف مامان اومد و خودش رو توی بغلش انداخت و گفت: سلام مامان جون منهم خیلی دوست داشتم اونشب شما هم بودید. هم من و هم نوید چشممون به در بود که شما وارد بشید........ اما مهم نیست ........ واقعا مهم نیست. الانم که پیش شما هستم ، حس خوبی دارم. امیدواریم این مشکل بزودی حل بشه.......

مامان سخت گریه می کرد و می گفت: خدایا من با خودم و این بچه ها چه کردم ......... خدای منو ببخش ..... خدای منو عفو کن.

ادامه داد: نوید جان ؛ نفیسه جان ؛ ملیحه جان منو ببخشین...... از سر تقصیرات من بگذرید..... من اصلا امیدی ندارم که از این پرونده نجات پیدا بکنم ........ پس منو ببخشین ........ بدی های منو ....... بد رفتاری های من رو .......
با هم بغلش کردیم و دلداریش دادیم........ طول کشید تا کمی آروم شد. اذان ظهر می گفت یک ساعت دیگه از وقت ملاقاتمون بیشتر نموده. ملیحه و نفیسه سفره ای را که آورده بوند. پهن کردند وغذا ها رو توش چیدن.
هر کاری کردیم ابتدا مامان نمی تونست چیزی بخوره. اما ملیحه گفت : ماماجون اگه نخورین فکر می کنم. دست پخت عروستون رو دوست ندارین ..... با شنیدن این حرف. گفت: نه قربونت برم ...... عروس خوشگلم میخورم..... با اینکه واقعا اشتها ندارم میخورم و شروع کرد..... 
کم کم غذاهای عالیِ ملیحه و حرف های شیرینی که بین اون و مامان رد و بدل میشد . اشتها رو در مامان زنده کرد گفت: ولی واقعا دست پختت عالیه ....... خودت هم خیلی زیبایی و هم خیلی خانم ، اسم ملیحه واقعا برازنده توست ....... شیر مادرت حلال حلال بوده. مراقب پسرم باش ......... امیدوارم خوشبخت بشین   ........
ساعات ملاقات تموم شد. دوباره حزن و اندوه در چهره مامان نمایان شد ........ و اشگ چشماش رو بارونی کرد ........اما کاری از دست هیچکس بر نمی اومد. ما باید می رفتیم و او باید می موند ........ پس با مشایعت ما ، ابتدا مامور ، مامان رو برد و بعد ماموری دیگر برای هدایت ما به بیرون بسراغمون اومد ........
حدود ساعت دو و نیم رسیدیم خونه. دیگه هیشکی حال رفتن به دفتر رو نداشت. پس نفیسه و مسعود به اتاق خودشون رفتند و ماهم به اتاق خودمون ...... دو ساعتی استراحت کردیم.

حدود ساعت پنج زنگ زدم دفتر دکتر بابایی و ضمن تشکر، سوال کردم : چقدر ممکنه این پرونده طول بکشه و نتیجه قابل پیشبینی چیه؟
دکتر بابایی اشاره کرد: تعدادی از مردان حاضر در محل جرم شناسایی و بازداشت شدن ....... آگاهی مشغول بازجویی از آنهاست. تعدادی هم تحت تعقیب هستند؛ که بزودی امیدواریم اونها هم دستگیر بشن....... اما کلید اصلی پرونده دست مالک ویلاست. که متاسفانه هنوز موفق به پیدا کردن اون نشدیم. فقط میدونیم کارخونه دار بوده که پس از فروش کارخونه ، فروش این ویلا را به مقتول سپرده و در حال حاضر مقیم پاریس هست. با همکاری اینترپل ، پلیس داره میگرده تا پیداش کنند.
ضمن تشکر ، خواهش کردم اگر خبر جدیدی بدست اومد ، لطف کنه هر ساعت از شبانه روز که بود ما رو مطلع کنه. قول داد که حتما اینکار رو بکنه و خداحافظی کردیم.
میدونستم مامان لیلا اینا و مامان شوکت نسیم و سید منتظر خبر ما از وضعیت مامان منیره هستند.
پس همگی جمع شدیم و ابتدا رفتیم خونه پیش بابا عباس و مامان لیلا و مصطفی و بعد به اتفاق اونا رفتیم خونه مامان شوکت .......
بعد از اینکه نسیم برای همه مون چایی آورد و خوردیم
مامان شوکت گفت : خوب میخواین بگی چی شد تا ما هم از دلشوره دربیاییم ؟ خدا شاهده از وقتی شنیدم همه اش سرم روبه آسمون بلنده و به درگاه خدا دعا می کنم که زودتر این زنه بیچاره آزاد بشه و بیاد کنار بچه هاش زندگی کنه .........
همه ماجرا رو سیر تا پیاز تعریف کردم و گفتم: دکتر بابایی وکیل مامان گفته ، وضعمون خیلی بهتر از روزهای اول تحقیقات آگاهی و باز پرسی هست.خوشبختانه همه مسئولین رسیدگی کننده به پرونده ، تقریبا قانع شدن که این ماجرا دفاع از خود بوده و این در رای قضات قطعا اثر گذاره ..... اما هنوز یک حلقه گمشده در این ماجرا وجود داره و اون یه دور بینی است که پلیس هنوز نتونسته به فیلم هاش دسترسی پیدا بکنه
بابا گفت : اگر صلاح میدونی یه گوسفند بکش و یکی دیگه نذر کن تا روشن شدن وضع اون دوربین ........
مامان شوکت حرف بابا رو قطع کرد و گفت : من دستمالم رو گره زدم ..... مطمئن باشید امروز و فردا هر جا باشه پیدا میشه.......
مصطفی گفت: مامان شوکت واقعا با گره زدن دستمال هر چی گم شده باشه پیدا میشه ......
یک لحظه لبخندی روی لب همه نشست. مامان شوکت هم در حالیکه میخندید؛ گفت: توکل بخدا ، انشالله جواب میده. تا حالا  که رد خور نداشته ..... مطمئنم اینبار هم جواب میده......... 
همه با هم گفتیم : الهی آمین  .........

 

                                                                                                پایان فصل هفدهم




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 16 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

 فصل شانزدهم – ماجرای یک قتل  

زمستان و بهار هم گذاشت و تابستون از راه رسید . ملیحه و نرگس هر دو امتحانات رو پشت سر گذاشته و قبولی شون رو گرفته بودند . اواخر تابستون بود که تدارک عروسیمون رو آغاز کردیم. ملیحه روی زمین بند نبود . اینطرف و اونطرف می دوید و خودش رو برای اتفاق بزرگ زندگیش آماده می کرد....... لباسی زیبا سفارش داده بود و دنبال سایر کارهای مراسم بود. یک تیم خانوادگی از ملیحه و نرگس و نسیم و نفیسه تشکیل و سر نخ امور رو بدست گرفته بودن ، ما مردها هم ..... ناچار فقط نگاه میکردیم.

بالاخره شب موعود فرا رسید ، من و ملیحه به خونه عشقمون نقل مکان کردیم تا زندگی مشترکمون رو تموم و کمال آغاز کنیم. در میان شور و شوق حضار و میهمانان در پایان جشن و توی خونه عشق...... حاج عباس من و ملیحه رو دست بدست داد و مامان لیلا ومامان شوکت برامون دعای خیر کردن. اشگ خوشحالی از چشماش همه جاری بود.

تنها مورد نا مطلوب اونشب عدم حضور مامان منیره ، مادر خودم بود. که البته از قبل اعلام کرده بود که در این مراسم شرکت نمی کنه و اصلا با این ازدواج موافق نیست .

بعد از حدود یک سال پرماجرا که عموما خیر بود ، همه چی خوب پیش میرفت. تا ..... روز دوم مهر  تلفن روی میزم زنگ خورد و منشیم گفت: آقا مسعود پشت خط هستن و میگن کار فوری باهاتون دارن .

گفتم : وصل کن .... بعد از چند لحظه صدای مضطرب محسن بگوشم رسید ........

پرسیدم : چی شده محسن چرا مضطربی ؟

گفت : ........ مامان منیره .......... مامان منیره ........

سوال کردم : مامان منیره چی ؟ ..... چه اتفاقی افتاده ؟ طوریش شده ؟

گفـت : شوهرش ........

گفتم شوهرش طوریش شده ؟

گفت: آره .......... مامان منیره ....... مامان منیره اونو کشته ........ یعنی پلیس اینجوری ...... می گه

............... پشت تلفن یه لحظه خشگم زد ؛ لیوان آب روی میزم رو برداشتم و کمی آب خوردم و گفتم : چی میگی مسعود

؟ ...... دیوونه شدی .....

گفت: نه بخدا ....... دیوونه نشدم. الان توی آگاهی شاهپور هستیم. مامان رو بازداشت کردن و به اینجا آوردن .....

مامان شماره ما رو به یکی داده ، بهمون خبر دادن. من اول باورنکردم ........ تا اومدم اینجا . دیدم واقعیت داره و اون اینجا در بازداشته .

گفتم : باشه ، گوشی رو قطع کن تا یک ربع دیگه اونجام . تلفن رو که قطع کرد ...... فورا وکیلمون رو در جریان

گذاشتم و خواهش کردم خودش رو برسونه آگاهی ........ بعد از خبر کردن حاج عباس . سریع بطرف آگاهی شاپور رفتم.

مسعود رو پیدا کردم و بطرف شعبه مربوطه رفتیم.

راهمون ندادن. گفتند پرونده در دست رسیدگی ست و فقط وکیل متهم. اگر داشته باشه میتونه با اون ملاقات کنه ...... هر چه اصرار کردیم نشد ........ ناچار منتظر شدیم تا آقای فراهانی برسه ...... حدود یک ساعت بعد به اتفاق یک نفر دیگه که نمی شناختمش پیداش شد.

جلو اومد و بعد از سلام و علیک گفت : دوست و همکارم جناب دکتر بابایی هستند . تخصص شون پرونده های جناییست ، من قبل از اومدن با دوستانی که در اینجا دارم قضیه رو پیگیری و بررسی کردم. این اتهام کاملا جدی هست و خانم صاحبقرانیه به قتل منوچهر عمویی شوهرش اعتراف کرده. با اجازه تون از دکتر خواهش کردم توی این پرونده با من همکاری کنند.

ضمن اینکه کاملا شوکه بودم. تشکر کردم ...... اونها از ما جدا شدن و داخل شعبه رفتند ...... دوساعت بعد بیرون اومدن و گفتن اوضاع خیلی خوب نیست. اما امیدواریم بتونیم مدارکی تهیه کنیم که قتل عمد رو به غیر عمد تبدیل کنیم.

متاسفانه مادرتون صراحتا به قتل اعتراف کرده و این خیلی کار مون رو سخت تر میکنه. اما ما همه تلاشمون رو خواهیم کرد.

پرسیدم : میشه بگین ماجرا از چه قرار؟ ...... گفت باید صبر کنیم. هنوز بازجویی و تحقیق تموم نشده وما هم هنوز از جزییات ماجرا خبر نداریم ، افسر پرونده باید گزارش کامل رو تهیه و به دادسرا بفرسته. اونجا باید وکالت نامه خودمون رو تحویل بدیم تا به این گزارش دسترسی پیدا کنیم. بعد اجازه خواهیم داشت تا با موکل حرف بزنیم. خودمون جزییات رو بررسی کنیم و بریم دنبال جمع کردن مستندات و مدارک بدرد بخور. دال بر غیر عمد بودن قتل .

دکتر بابایی چند برگه رو به من داد و گفت : اگر صلاح میدونین ما این پرونده رو پیگیری کنیم . این مدارک رو امضا کنید.

ما بعدا از مادرتون هم وکالت می گیریم. فعلا ما هم به ایشون دسترسی نداریم ......

مدارک رو امضا کردم و تحویل شون دادم . به آقای فراهانی هم گفتم . با امور مالی هماهنگ می کنم. مبلغ دستمزد جناب دکتر پرداخت بشه فقط خواهش می کنم. هر کاری میتونین و ...... باید ، انجام بدین .

آقای فراهانی گفت: پول فعلا مهم نیست. دکتر بابایی از خودمون هست. فعلا مهم پیدا کردن راه حل  این ماجراست...... و اضافه کرد امیدوارم ختم بخیر بشه .....

با توجه به اینکه فعلا هیچ کاری از دستمون بر نمی اومد ، آگاهی رو به سمت دفتر بازار ترک کردیم. بمحض اینکه رسیدیم ، بابا رو از کل آنچه می دانستیم مطلع کردیم و گفتیم فعلا کاری از دست هیچکس برنمیآد. به همین دلیل بر گشتیم دفتر.

گفت : هر کاری از دستتون بر می اد برای خلاصی اش باید انجام بدین.

گفتم : بله حتما اینکار رو می کنیم.

مسعود به دفتر بنیاد رفت و قرار شد دو ساعت دیگه من هم برم اونجا.ملیحه ، نفیسه ، نسیم و نرگس هم اونجا بودن..... چهار رسیدیم دفتر  و با مقدمه سازی ماجرا رو برای اونها تعریف کردم. همه دو سه ساعتی تو شوک بودن. بالاخره کمی حالشون بهتر شد و به خونه رفتیم. نفیسه حسابی توهم رفته بود و هیچی نمی گفت ، تمام فردا رو هم تو خودش بود .

سه روز بعد آقای فراهانی تماس گرفت و گفت: اگر ممکنه یه جلسه فوری داشته باشیم . مطالبی بدستمون رسیده که جوانب مختلف پرونده رو روشن کرده ، فکر می کنیم . راهی برای دفاع پیدا کردیم. اما کمی دشواره .......

گفتم : میخواین ما بیام دفتر شما.

گفت: اگر زحمت بکشین ممنون میشم.

گفتم : باشه ، چه ساعتی ؟ ......

گفت : ساعته سه .......

مسعود رو هم خبر کردم ، دفترشون نزدیک دفتر بنیاد. توی خیابون ایرانشهر شمالی بود . راس ساعت رسیدیم  و اونجا بودیم .

بعد از تعارفات اولیه دکتر بابایی گفت :البته مطالبی که خواهید شنید. خیلی خوشایند نیست وممکنه بشدت متاثرتون کنه ........

گفتم : مگر چاره ای جز شنیدن داریم.

گفت : نه .......

گفتم : پس زودتر بفرمایید.

گفت: مقتول آدم کثیفی بوده که با شکار بیوه زنهای پولدار ، ...... اونها رو فریب می داده و با هاشون ازدواج میکرده ......... بعد از  تصاحب اموالشون با ترفند های مختلف . توی مهمونی های جمعی مردونه به سوء استفاده و آزار جنسی جمعی پرداخته و از این طریق اقدام به ارعاب این زنها و طلاقشون می کرده  ........  فریب خورده های اون ، از ترس جون و آبرو ، در این مورد اقدام به شکایت نمی کردند.

اونشب خاص هم چنین نقشه ای برای مادرتون کشیده بودن. اما ایشون در یک لحظه و بعد از اینکه کلیه لباساشون رو بصورت وحشیانه ای پاره کرده بودن ، اقدام به فرار می کنه ، که یکی از مردا با پشت پا میزنش زمین. اون جلوی شومینه میخوره زمین و در همین زمان یک میله فلزی شومینه رو برداشته و بطرفشون حمله میکنه و با وارد کردن چند ضربه که با خشم زیادی همراه بوده. به اصطلاح همسرشون رو نقش زمین می کنه. مردای دیگه وقتی با صحنه احتضار اون روبرو میشن ، همه پا بفرار میزارند........خوشبختانه فیلم دوربین های نصب شده در ویلا بخش عمده ای از این اعترافات مادرتون رو تایید کرده. اما یک دوربین مخفی مجزا بصورت کاملا مخفیانه درسالن پذیرایی محل ارتکاب قتل  ..... نصب شده که میتونه ماجرای داخل  سالن رو،

کاملا روشن کنه . اما .....

گفتم : اما چی ؟

گفت: اما متاسفانه پلیس نتونسته مشخص کنه از کجا و بوسیله چه کسی کنترل میشه. قعلا پلیس میدونه صاحب ویلا شخصی است که در ایران زندگی نمی کنه و ویلا در اختیار مقتول بوده. آگاهی دنبال مالک ویلا میگرده تا ببینه جریان این دوربین چیه و چه جوری میشه به فیلم اون دسترسی پیدا کرد. از طرفی مشغول شناسایی افرادی هستن که در اون مهمونی حضور داشتن .....

پرسیدم : واگر فیلم اون دوربین پیدا بشه .

دکتر جواب داد : میتونیم بحث دفاع از خود رو مد نظر قرار بدیم.

پرسیدم : چه زمانی میتونیم مادرم رو ملاقات کنیم.

گفت : اون رو منتقل کردن به زندان زنان ....... من تلاش می کنم دوشنبه هفتۀ آینده براتون یک وقت ملاقات بگیرم.

تشکر کردم و پس از خداحافظی از دفتر شون خارج شدیم.

                                               

                                                                                    پایان فصل شانزدهم

 




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 15 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل پانزدهم - نسیم و آسد محسن


 
عاقد : قال رسوالله
النِّکَاحُ سُنَّتِی فَمَنْ رَغِبَ عَنْ سُنَّتِی ، فَلَیْسَ مِنِّی‏
پیامبر اکرم (ص) است می فرمایند : ازدواج، سنّت  من است. هر کس از سنّت من رویگردان شود از من نیست.
دوشیزه محترمه ، مکرمه نسیم ولد خانی  فرزند کریم ، به بنده وکالت می دهید شما را به عقد و ازداوج دائم آقای سید محسن منفرد فرزند سید حسین با مهریه یک جلد کلام الله مجید ، چهار ده سکه طلای بهار آزادی ، یک سفر مفرده حج عندالاستطاعه و یا یک حج عمره در بیاورم ؟
ملیحه گفت: عروس ما گُله رفته گلستان دوستاش رو ببینه .
 
عاقد گفت : همیشه گل باشند ، اما عمرشان طولانی ........ . برای بار دوم می پرستم ؛ دوشیزه محترمه ، مکرمه نسیم ولد خانی  فرزند کریم به بنده وکالت می دهید شما را به  عقد و ازداوج دائم آقای سید محسن منفرد فرزند سید حسین با مهریه معلوم شامل یک جلد کلام الله مجید ، چهار ده سکه طلای بهار آزادی ، یک سفر مفرده حج عندالاستطاعه ویا یک حج عمره در بیاورم ؟
ملیحه : عروس برای خوش عطر کردن زندگی شاه دوماد رفته گلاب بیاره .....
عاقد : بسلامتی و میمنت و خوش بختی  و خوشبویی ....... برای سومین بار سوال میکنم . دوشیزه محترمه ، مکرمه نسیم ولد خانی  فرزند کریم به بنده وکالت می دهید شما را به  عقد و ازداوج دائم آقای سید محسن منفرد فرزند سید حسین با مهریه معلوم شامل یک جلد کلام الله مجید ، چهار ده سکه طلای بهار آزادی ، یک سفر مفرده حج عندالاستطاعه ویا یک حج عمره در بیاورم ؟
ملیحه برای سومین بار جواب میده : عروس رفته برای خوشبختی دوتاشون دعا کنه .
عاقد : مستجاب الدعوه باشد انشالله در درکاه خداوند متعال ...... عروس خانم یک بار دیگر سوال میکنم :  دوشیزه
محترمه ، مکرمه نسیم ولد خانی  فرزند کریم به بنده وکالت می دهید شما را به  عقد و ازداوج دائم آقای سید محسن منفرد ، فرزند سید حسین با مهریه معلوم شامل یک جلد کلام الله مجید ، چهار ده سکه طلای بهار آزادی ، یک سفر مفرده حج عندالاستطاعه ویا یک حج عمره در بیاورم ؟
خانم سادات جلو رفت و زیر لفظی رو که تهیه کرده بود به نسیم داد و ماچش کرد .
نسیم که اشگ چشماش رو پر کرده بود گفت : با اجازه خاله جونم و سایر بزرگتر ها بله ....... صدای دست و هلهله از توی اتاق عقد بالا رفت .......
عاقد بعد از گرفتن وکالت به اتاق مردانه آمد و خانم ها رو برای جشن و پای کوبی تنها گذاشت. تعداد مهمونا زیاد نبود . همون دوستان نزدیک که همیشه با هم بودیم و بستگان سید محسن و بچه های محل که از بچگی با هم دوست بودیم
عاقد رو به داماد کرد و گفت : به شما تبریک می گم. و امید وارم زندگی سعادتمندی داشته باشین. لحظاتی پیش عروس خانم به من وکالت دادند تا ایشان رو به عقد و نکاح دائم شما در بیارم. آیا شما هم به من وکالت می دهید. تا ایشان را به عقد شما در بیاورم ؟
محسن گفت : وکیل هستید حاج آقا
حاج آقا شروع کرد به جاری کردن صیقه و از جانب نسیم گفت : زَوَّجْتُ مُوَكلَتى مُوَكلَكَ عَلَى الصَّداقِ الْمَعْلُومِ
سپس از طرف سید محسن گفت : قَبِلتُ التَّزوِیجَ لِمُوَکِّلِی عَلَی المَهرِ المَعلُومِ
 
واین جملات رو سه بار تکرار کرد و بعد دفتر ثبت عقد را باز کرد و ازسید خواست  اون رو امضا کنه . بعد نوبت حاج عباس و سایر بزگترا شد که دفتر رو بعنوان شاهد امضا کنند . در این زمان حاج آقا روبه من کرد و گفت: فقط امضای ارباب نوید مونده : خجالت کشیدم . انشالله بزودی خطبه عقد شما رو بخونم. انشاللهی گفتم و دفتر رو امضا کرد.
حاج آقا گفت : باید به اتفاق داماد نزد عروس خانوم بریم و یک امضا هم از ایشان بگیرم.
به طرف اتاق عقد رفتیم و این کار هم به خیر و خوشی به انجام رسید . نه سید و نه نسیم هیچکدوم روی زمین بند نبودن
از خوشحالی . کیک بریده شد و زندگی و شیرین کامی مشترک اون دوتا آغاز شد.

 

                                                                                                پایان فصل پانزدهم




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 14 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل چهاردهم – خونه عشق و بازم عروسی

بعد از اینکه بابا و مامان از آماده شدن خونه مطلع شدن. حاج عباس با تایید حرف ملیحه گفت: پر کردنش با ماست. خوشبحتانه نود درصد جهیزیه ملیحه جوون آماده است ، فقط مونده وسایل برقیش . که اون رو هم ظرف سه چهار روز تهیه می کنیم. اما جابجایی به اونجا رو باید بزاریم بعد از رونمایی  روز جمعه . چون خود جابجایی و چیدن وسایل چند روز کار داره و توی این مدت کوتاه امکان پذیر نیست.

آخرین اصلاحات و تغییرات انجام شده بود. درخت های قدیمی حیاط  ، با رسیدگی های متخصص باغبانی تیم باز سازی  ، شادابی و طراوت  گذشته خودشون رو دوباره بدست آورده بودند . درخت مو که شاخه های زیادی داشت ، روی داربست فلزی قشنگی که بین گذرگاه حوض و باغچه تعبیه شده بود آروم گرفته و گلدان های شمعدانی زیبا دورتا دور ، لبه حوض هر بیننده ای و مسحور می کرد.
طبق قرار ساعت یازده و ده دقیقه جمعه همه توی کوچه روبروی خونه ایستاده بودیم ....... مامان شوکت که روزهای نویی خونه رو خوب توی حافظه اش حفظ کرده بود. متحیر به درو  دیوار نگاه می کرد.
گفتم: مامان شوکت جون ،.... چطوره ؟ ...... اصلا نشنید ...... دستش رو گرفتم و گفتم: مامانی جون......  چطوره؟ 

 برگشت و نگاهم کرد، اشگ توی چشماش حلقه زده بود ، با  بغض گفت : خودشه ..... خود خودشه. عین شصت سال پیش . انگار الان همون موقع است. چیکار کردی ؟!!!! ........... چه جوری این کار رو کردی؟!!!!! ........
 
کلید و دادم دستش و گفتم : در و باز کنید.
گفت : من نمی تونم . جراتش رو ندارم.
گفتم : ما کنارتون هستیم مامان جون .
کلید رو توی در انداخت و وا کرد. .... آهسته وارد شد . چیزی رو که می دید نمی تونست باور کنه ...... بدنش می لرزید گفت آخه چطور ممکنه؟ ..... آخه تو که .......  واقعا زیبا شده بود.

حوض آبی رنگ پر از آب تازه بود ماهی های قرمز توش مشغول بازی گوشی و دوتا لاکپشت هم یه گوشش نشسته بودن و سرشون تو لاک خودشون بود.
همه بلا استثنا محو زیبایی خونه شده بودن. ملیحه دستم رو توی دستای گرم و مهربونش گرفت و گفت : این خونه خیلی رویاییِ ....... احساس خوبی دارم ......... عشق توش موج میزنه .
مامان شوکت که مست خونه شده بود. با کمک نسیم رفت تا ببینه اتاق هایی که عمرش رو با عشق , توشون سپری کرده بود.  طراوت روزهای شاید گذشته رو پیدا کرده  یا نه؟!!!!!
مسعود و نفیسه که ساکنان فعلی خونه محسوب میشدن. هوش از کله شون پریده بود و دست کمی از مامان شوکت و ملیحه نداشتن.
خوشبختانه بچه های تیم بازسازی خیلی بهتر از تصور و توقع من  کار کرده بودن. و قطعا شایستگی دریافت یک پاداش اضافه بر قرارداد رو داشتن .
برای نهار قرار بود برگردیم خونه بابا اینا. اما شوکت خانم نمی خواست دل بکنه. قرار شد. مامان و مصطفی و سید برن. یه فرش و بساط نهار رو بر دارن بیارن همونجا بخوریم .
مامان شوکت از این اتاق در میومد میرفت  توی اون یکی اتاق. از این گوشه خونه میرفت اون گوشه ....... هر جا پا میذاشت . خاطرات شیرینی رو بیاد میاورد و برای ما تعریف می کرد. خاطراتی که گهگاه اشگ شوق رو توی چشماش بر می گردوند.
خونه در حالیکه تمام نشانه های ظاهری و اصیل خودش رو حفظ کرده بود. به خونه ای مدرن با همه امکانات امروزی تبدیل شده بود . و اینکار بسیار با دقت و حوصله انجام شده بود. بگونه ای که  اصلا  احساس نمی شد.
سیستم تهویه مطبوع.  برق رسانی  کامل و از همه مهمتر سرویس های بهداشتی مدرن . همه چی درست و درجه یک.

اونروز گذشت و هفته بعد جهاز ملیحه و اسباب اثاثیه نفیسه اینا ، هرکدوم در بخشی از ساختمان چیده شد. ونفیسه اینا ساکن بخش غربی خانه عشق شدن. بخش شرقی جهاز ملیحه چیده شد ...... سکونت ما به بعد از اتمام امتحانات نهایی و مراسم رسمی ازدواج موکول شد،  من و ملیحه طبق قرار فعلا خونه پدر اینا موندی بودیم. منتها چند روز در هفته رو ، برای اینکه تنها باشیم . اونجا می گذروندیم.
هفته بعد وکیلمون با پیگیری های مستمری که انجام داد و با توجه به اسناد و مدارک موجود ..... ...تماس گرفت و گفت : حکم طلاق نسیم  و حضانت پسرش رضا رو گرفتم . شوهرش هم بدلیل ضرب و شتم به ششماه حبس محکوم شده و بازداشت و به زندان فرستاده شد.  و اضافه کرد . نسیم خانوم باید فردا بیاد محضر ازدواج و طلاق توی خیابون نبرد چهار راه ششم بهمن برای امضای دفتر. حکم و نامه حضانت رو هم فردا توی محضر بهشون می دم. راستی دوتا شاهد هم برای طلاق لازم داریم
گفتم : باشه همین الان بهشون خبر می دم و شهود رو هم هماهنگ می کنم . بعد از قطع تماس به خونه زنگ زدم و خبر رو عینا به ملیحه دادم و خواهش کردم فوری بره به نسیم و مامان شوکت اطلاع بده .......

به این ترتیب مشکلات یکی بعد از دیگری در حال حل شدن بود. دفتر بنیاد آماده شده بود و بچه ها آروم آروم  اما کاملا جدی وظاایفشون رو انجام می دادن. نسیم هم که حالا آزاد شده و بود و قید و بندی نداشت می تونست در این پروژه کار کنه. تا در آمدی داشته باشه و خودش رو سربار ندونه. خدارو شکر می کردم.
بعد از ملیحه مطابق معمول مزاحم سید شدم . گوشی رو جواب داد و گفت: امر بفرمایید ارباب
گفتم : سید دست بردار
گفت : خودت و بکشی واسه من اربابی .
گفتم : بازم مطابق معمول زحمت دارم.
گفت: آماده به خدمتم.
ادامه دادم: الان وکیلمون خبر داد حکم طلاق نسیم صادر شده و حضانت  رضا رو هم به اون دادن.
مثل ترقه پشت تلفن پرید بالا و گفت : جون من ....... بگو تو بمییری ......
گفتم : تو نمیری

گفت :  نوکرتم .......
ادامه دادم : فردا بعنوان شاهد باید بریم محضر تا دفتر طلاق رو امضا کنیم.
سید گفت: ارباب . نوکرتم ..... چاکرتم ........غلامتم.
می دونستم دردش چیه .... اما به روی خودم نیاوردم ....... تو دلم گفتم یه عروسی دیگه  هم افتادیم . از رفتار و حرکات نسیم خونده بودم که اون هم بی میل نیست . واقعیت هر جا دوتاشون بودن . سید مثل پروانه دور و بر نسیم و رضا کوچولو می گشت .  ملیحه  هم می گفت مادر سید هم از نسیم بدش نیومده ...... اما به خاطر حفظ حرمتش چیزی نمی گه.
تو دلم گفتم : خلاصه همۀ  نشونه ها حکایت از بادا بادا مبارک بادا . ایشالله مبارک بادا .... داره. ببین کی دارم میگم. بعدا نگی که نگفتی ها ............
روز بعد کار طلاق توی محضر انجام شد و نسیم با خیالی آسوده به خونه برگشت ......... شب من و ملیحه و مصطفی و نسیم ، خونه مامان شوکت نشسته بودیم و مامان داشت از جوونیاشون حرف میزد که زنگ خونه رو زدن . نسیم بلند شد بره درو باز کنه . گفتم : شما بشین من میرم باز می کنم.
در رو که باز شد . خانم سادات  رو پشت در دیدم ، سلام کرد ......
گفتم : سلام از ماست حاج خانم ......... از پشت سرش نرگس بیرون اومد و سلام کرد . جواب اون رو هم دادم و دیدم بله سیدم پشت سر اون قایم شده ؛ با صدایی که هم گرفته بود وهم می لرزید گفـت : سلام ارباب
گفتم :  سلام به روی ماهت ......  تو دست راستش  دسته گل بود و توی دست دیگه اش یه جعبه شیرینی
گفتم : خیر باشه.
خانم سادات  گفت : خیر ببینی  پسرم ....... خیره .....
کنار رفتم و دعوتشون کردم داخل . نسیم که پشت شیشه وایساده بودن که ببین مهمون ناخوانده کیه؟ با دیدن خانواده سید و دسته گل و جعبه  شیرینی. متوجه شد ، چه خبره .........  وقتی وارد اتاق نشیمن شدیم. خبری از نسیم نبود. شوکت خانم به استقبال مهمونا اومد و دعوتشون کرد داخل . خانم سادات بطرف  مامان شوکت رفت و اونو بغل کرد و بوسید ، در همین حال گفت: ببخشید شوکت خانم بی موقع مزاحم شدیم.
شوکت خانم جواب داد : شما مراحم هستید  نه مزاحم .
نرگس هم بطرف مامان شوکت رفت و سلام کرد و اون رو بوسید.
مامان شوکت هم نرگس رو بوسید و گفت: خوشحالمون کردین. در همین زمان سید رو با گل و شیرینی دید و گفت :  گل باش و شیرین بخت ...... بسلامتی انشالله.
سید سرخ و سفید شد و زیر لب گفت : سلام ......... ممنون مامان شوکت .
ملیحه با خانم سادات و نرگس احوالپرسی و رو بوسی کرد ، و همه   نشستیم ، اما صدا از هیچکی در نمیاومد سکوتی سنگینی حکم فرما شد. که دقایقی ادامه پیدا کرد.
بالاخره مامان شوکت اون فضای سنگین رو با این جمله شکست :  خب بسلامتی  وقتی گل و شیرینی همراه  هم میشن ، یعنی چی ؟ ..... خودش جواب رو داد ...... یعنی حرف ، .... خرف امر خیره ............
خانم سادات گفت : شوکت خانم جون قربون  دهنتون . دور از شما داشتم جوون می کندم که همین رو بگم ...... پسرم اومده غلامی دخترتون رو بکنه ، اگر بپذیرین ؟
شوکت خانم گفت: اولا ...... کنیه آقا محسن همراهشه  ...... سید ...... سید  یعنی چی ؟ ..... یعنی آقا  ....... سید محسن تاج سر ماست . دوما .......  کی بهتر از آسد محسن اما .......
خانم سادات یه خورده مکث کرد و پرسید : اما چی ؟  ...... هر شرطی باشه نشنیده قبوله .......
مامان شوکت گفت:  اما ...... شرط  نه ........ چند  تا نکته باید عرض کنم خدمتتون ......... شما وضعیت دختر من رو می دونید ....... مکثی کرد و پرسید : می دونید دیگه ؟ درسته ...........
خانم سادات گفت : تموم و کمال .........
شوکت جوون ادامه  داد: برای روز مبادا می گم  نه اینکه شک داشته باشم ......... شما نسیم من رو همین جوری ....... با همه این مسائل ....... خواستگاری می کنین دیگه ........... با همین شرایط ........... با همین گذشته ؟  ....... فردا روز ، ........ خدای نکرده زبونم لال  ........ که این چیزها رو به روش نمیارین ........ چون عزیز دل من ، نسیم  ؛ به اندازه کافی از این ماجرا مکافات کشیده و لطمه خورده که دیگه مستحق بییشترش نباشه ........
خانم سادات گفت : به پای خودمون اومدیم شوکت جوون . پای عزت و سربلندیش هم می ایستیم ........
مامان شوکت گفت : خدا عزتتون رو زیاد کنه ....... و ادامه داد :  ......... حتما می دونید . دختر من یه دسته گل داره  ......... یه جگر گوشه که نمی تونه به امان خدا رهاش کنه ........
خانم سادات جواب داد : جگر گوشه نسیم جون ........ پاره تن من و محسن میشه ، طفل معصوم ...... به جده ام فاطمه زهرا  .......
شوکت جوون گفت : قربون فاطمه زهرا برم ........ پذیرفتم حرفتون رو ........ اما مسئله آخر  ........ 
خانم سادات گفت : بفرمایید ..........
مسئله اصلی و آخری اینه که ببینیم نظر دخترمون چیه ؟ .........
خانم سادات گفت: از خدا خواستیم مهر پسرمون به دلش افتاده باشه...... چون جوون من بیقرار شه ......
همه ما نشسته بودیم مات ومبهوت گفتگوی ساده ، اما روشن و بی ریای دوتا مادر و نظاره می کردیم.
مامان شوکت به ملیحه اشاره کرد که بره نسیم رو صدا کنه چایی بیاره ....... ملیحه رفت و چند دقیقه بعد همراه نسیم که سینی چای رو بدست داشت برگشتند. نسیم با اینکه اولین بارش نبود که در چنین شرایطی قرار گرفته بود. کاملا دست و پاش رو گم کرده بود. چایی ها رو تعارف کرد و رفت کنار دست مامان شوکت و ملیحه نشست .
مامان شوکت روبه نسیم کرد و گفت: یکی از اولاد  پیغمبرمون که می شناسیش . اومده تا  تو رو از من خواستگاری کنه . من شرط و پیمونای لازم رو مطرح کردم ، خانم سادات هم به نمایندگی از سید محسن پذیرفته . حرف ایشون هم برای من حجت و سنده ..... اما شرط اصلی باقی مونده  ....... شرط اصلی یعنی قبول کردن این خواستگاری از طرف تو ............ سید محسن می خواد یه زندگی با آرامش کامل برای تو و جگر گوشه ات رضا درست کنه .......... جواب می خواد ......................  از آنجا که من دلم بسیار روشنه به آینده شما ........ اگر می تونی همین الان بدون تعارف بگو مایل به این وصلت هستی یا نه ....... تکلیف آقاسید محسن رو روشن کن..... نذار توی حول و ولا  بمونه ........... البته مختار هم هستی ، فکر کنی و بعدا  جوابش رو بدی .
نسیم که سرش پایین بود گفت : الان همه زندگیم من ،  پسرم رضاست ........ آگر آقا سید سایه بالاسر من و رضا می شه .......... اگرهمون اندازه که طالب منه . طالب اونم هست .....
سید یکمرتبه نطقش وا شد و بحرف اومد و گفت: به جدم قسم ، توکری جفتتون رو می کنم.
نسیم که با این حرف سید محسن اشگ از چشمش جاری شده بود ، با گوشه چادرش اشگاش رو پاک کرد و گفت: شما سایه و تاج سر ما هستید ..........
مامان شوکت گفت : این  یعنی اینکه این خواستگاری رو قبول کردی ........ نسیم آروم گفت : آره مامان جون ........
خانم سادات بلافاصله شروع کرد کل کشیدن ، نرگس هم که انگار مطمئن بود جواب مثبت رومی گیرند. مقدار نقل و سکه رو که همراه داشت سر نسیم ریخت ........
 
من هنوز بهت زده بودم .......... عجب خواستگاری ........ عجب قدرتی ........ عجب زیبایی ......  و چقدر ساده و بی آلایش.
بلند شدم و بطرف سید رفتم ؛ بغلش کردم و  ضمن ماچ و بوسه بهش تبریک گفتم.
سید رو هوا بود ..... نمی دونست از خوشحالی چیکار کنه ....... به این ترتیب دوتا از بهترین انسانهایی که من توی زندگی می شناختم.  بدون اینکه در مورد شرایط مادی کلمه ای حرف بزنند. قرار مدارهای لازم جهت برگزاری مراسمی ساده رو گذاشتن .........
مامان شوکت گفت : آسد محسن فقط یک نکته باقی مونده ....... و اون شرط منه ..... منم یک شرط دارم ..........
سید محسن گفت: مامان شوکت شما جون بخواه ...........
مامان گفت : من در همه دنیا فقط نسیم رو دارم ......... این خونه هم بعد از مرگم. متعلق به نسیم هست ....... شرط من اینه که من رو تنها نذارید و زندگی مشترکتون رو توی همین خونه شروع کنین ..... البته اگر خانم سادات اجازه بفرمایند .......
خانم سادات پاسخ داد: هر چند دوست داریم ، عروسمون رو پیش خودمون ببریم ....... اما رضایت شخص شما برای ما از اوجب واجباتِ  و من بالای حرف شما حرفی ندارم.
مامان شوکت گفت: پس مبارکه ...... صلوات بر محمد و آل محمد ........

                                                           

                                                                                                پایان فصل چهار دهم




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 13 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل سیزدهم – بنیاد راشدی

وکیلمون کارهای ثبت قانونی بنیاد رو شروع کرد ولی اشاره نمود چون بنیاد خیریه و خصوصی هست ممکنه که ثبت نهایی چند سال طول بکشه ، البته اضافه کرد که با شروع مراحل ثبت شما می تونید فعالیت هاتون رو شروع بکنید. اما اجازه تبلیغات ندارین .

ساختمان نیاز به یک باز سازی کوچک داشت ، تا شکل لازم را به خودش بگیره . با مهندس پرهام  تماس گرفتم و گفتم یک تیم برای انجام این کار اختصاص بده و تاکید کردم ،

-          دنبال تجمل نیست. چون اینجا یک بنیاد خیریه است .

-          سرمایه آن برای استحکام بنا و اهداف و برنامه هاش هزینه بشه.

-          صد البته حفظ زیبایی و راحتی مهم است و نباید نادیده گرفته شود.

-          مورد آخر هم تسریع در اجرا و تحویل اونِ .

مهندس در پایان گفتگو خبر داد کارهای خونه عشق تموم شده فقط پاکسازیهای نهاییش مونده بود.

هیچکس را توی این مدت نذاشتم بره خونه رو ببینه. می خواستم همه رو شگفت زده کنم.مسعود و نفیسه هم خواهش کردن اگر ممکنه یه خونه ای توی همون محله  براشون پیدا کنم  تا نزدیک ما باشن . تقریبا دفتر رفتن من داشت به صفر می رسید . به بابا زنگ زدم و عذرخواهی کردم و گفتم : ببخشین شما توی زحمت افتادین . ظاهرا فعالیت های جنبی من بیشتر از کارهای موظم شده.
 
گفت : فکرشو نکن نوید جون ، من مثل گذشته کارها رو پیش می برم. بنظرم این کارهایی که می کنی نه تنها جنبی نیستند ، بلکه بسیار مهمند. بنا براین ، تو تا اونجا که ضرورت داره متمرکز شو روی همون مسئله امور بنیاد . من هم قول میدم این طرف کارها به خوبی پیش خواهد رفت.
تشکر کردم  و گفتم : پس عصری خونه می بینمتون . خدانگهدار
گفت : خدا پشت و پناهت.
نزدیک یازده بود که رفتم سروقت سد محسن و با هم رفتیم سراغ خونه تا کنترل کنیم ببینیم همه چیز درست داره پیش
میره....... یانه ؟ خوشبختانه همه امور بر وفق مراد بود........ فقط  چند تا تصحیح باید انجام  میشد و یکی دوتا مورد تازه هم به ذهنم رسید که به مهندس گفتم .
مهندس قول داد : تا دو روز دیگه همه کارها تموم میشه و آماده تحویل هستیم.
تشکر کردم و با  محسن رفتیم توی یکی از اتاق ها که کارش تموم شده بود. گفتم بازم برات زحمت دارم.
گفت : پسر همه دستورات تو رحمته و هیچ نقطه ای برای تبدیل به زحمت نداره. بگو که گوش به فرمونم.
گفتم : برای پیش بردن اهداف بنیاد به خودت ، نرگس و حتی خانم سادات نیاز دارم ............. نمی خوام اطلاعیه بزنم. نمی خوام تو بوق و کرنا کنم. نمی خوام حتی خود آدمای مورد نظر متوجه بشن ،...... می خوام خیلی آروم و بی سرو صدا افراد واقعا نیازمند به کمک رو شناسایی کنیم و تو لیست قرارشون بدیم. بعد بررسی خواهیم کرد که با توجه به بودجه و امکاناتمون از چه کسانی و به چه ترتیب باید برنامه های حمایتی رو شروع کنیم ....... علت اینکه نمی خوام خودشون هم متوجه  بشن اینکه چشم انتظاری بده ....... ممکن اگر بفهمن ........ امید ببندن و ماهم نتونیم اقدامی بکنیم.
سید گفت : کاملا متوجه هستم داداش . خیالات تخت باشه.
گفتم تاکید کردم نمی خوام مستقیم از کسی تحقیق کنید....... حتی معتمدین محلی . از طریق درد دل کردن. با دوستی و همدردی  ....
گفت : توجیه شدم. گفتم مامانت و نرگس ....
گفت : اونارو م توجیه می کنم.
گفتم : توی مدرسه ، دخترا میتونن خیلی خوب بفهمن کیا مشکل دارن . مامان ها هم توی جلسات زنانه و رفت  آمد با همسایه ها. البته موقتا و آزمایشی از محدوده خودمون شروع می کنیم. اما بعد گسترشش می دیم. به سمت جنوب شهر .
سید گفت: خیالت راحت باشه.
گفتم : اما مورد بعد. یه سری کسب و کار باید در نظر بگیریم که در قالب کارگاه های کوچیک یا شغل هایی که زنهای
خونه دار بتونن تو خونن مشغول بشن و در امدی کسب کنند ....... اولویت با خانم های بی یا بد سرپرسته که بچه  هم
دارن .......  مردای ابرو داری که به نوعی دچار مشکل اقتصادی و بیکار شدن. اما با یه سرمایه کوچیک میتونن دوباره
مشغول بشن و مخارج خونوادشون رو تامین کنند.

بچه های خودمون  ، با معرفتها و پاکارشون رو هم لازم داریم . هفت  هشتا. تا دوندگی ها و کارهای اجرایی رو انجام بدن. مسعود نفیسه ، ملیحه و نسیم و نرگس هم توی دفتر مرکزی پیگیر کارای اجرایی میشن. البته ملیحه و نرگس بعد از پایان مدرسه  ها کارشون رو شروع میکنن. و فعلا کمکی هستند.
سید گفت: داداش من پخت و پز مغازه رو میدم دسته یکی از همکارم. فقط پای دیگ خودم باید باشم. پنج تا نه و نیم بقیه اش پا به رکابتم. رومن صد در صد حساب کن.
پرسیدم به مشکل نمی خوری.
گفت : خیالت تخت باشه می خوام منم سهمی توی این ماجرا داشته باشم.
زدم رو شونه اش گفتم : یا علی
گفت:  یا علی و .... با من دست داد.

جدا شدیم و من رفتم خونه.چیزی نگذشته بود که ملیحه هم اومد.تعجب کرد.پرسید چی شد ؟ به این زودی اومدی.
گفتم تو محل کار داشتم . دیدم ظهرُ  اومدم خونه نهار و بخوریم و با هم بریم دنبال یه سری از کارها ...... گفت باشه.
نهار رو خوردیم و نیم ساعتی صبر کردیم بعد زدیم بیرون. گفت کجا بریم. گفتم باید خونه برای نفیسه اینا پیدا کنیم توی محل اما الان میریم دفتر بنیاد پیش بچه ها ببینیم چه می کنند. . بعدا" یه فکری برای اونا میکنم.
نفیسه دستم رو گرفت و گفت : یه چیزی بگم؟
گفتم : بگوعزیزم.
گفت : چرا نفیسه اینا نیان خونه عشقمون ..... اونجا برای ما دونفر خیلی بزرگه . تازه خونه دو بخش داره که تقریبا مستقلا ..... حداقل فعلا اونا میتونن پیش ما باشن . تا سر فرصت و بعد از راه افتادن کارها خونه خوبی براشون پیدا کنیم.
گفتم : تو اگر اینجور میخوای من حرفی ندارم. البته شرطش اینه که خود نفیسه و مسعود بپذیرن.
گفت : پس من امروز باهاشون صحبت می کنم.

گفتم باشه.
نفیسه پرسید : کی کارای خونه تموم میشه.
گفتم : دو روز دیگه خونه رو تحویل میدن . اما من باید خونه رو تجهیز کنم.
گفت : نه دیگه ؛ اینکار رو من باید انجام بدم. جهازم تقریبا آماده است . با مامان بابا امشب حرف میزنم. که همه چیز منتقل بشه به اونجا.
گفتم اگر تو اینطور میخوای من حرفی ندارم. اما خونه بزرگتر از این حرفاست و من هم باید چیزهایی تهیه کنم. امروز دو شنبه هست. همه رو برای جمعه دعوت می کنم. برای رونمای خونه. شنبه بعد هم باهم میریم سه راه امین حضور وسایل و تجهیزات لازم اضافی را تهیه می کنیم .
گفت :  باشه... عالیه .....
توی دفتر نفیسه و مسعود  تقریبا حوصله شون سر رفته بود.. تا ما رو دیدن. از خوشحالی پریدن و ما رو بغل کردن. نشستیم و کمی در مورد نقشه ها و برنامه هامون حرف زدیم. آخر سر هم ملیحه پیشنهادش رو در مورد اقامت بچه ها تو خونه عشق مطرح کرد.  نفیسه اول موافق نبود. می گفت : نمی خوایم خلوت شما ها رو بهم بزنیم.
ملیحه جواب داد : اولا چنین اتفاقی نمی افته. چون خونه تقریبا دو بخش  کاملا مجزا داره . دوما ما تا تیر ماه آینده عروسی نمی کنیم. و فعلا بصورت کامل و دائم اونجا مستقر نمیشیم.
اونقدر گفت تا ملیحه و مسعود موافقت کردند. پس قرار شد هفته آینده  بچه ها اثاثیه شون رو منتقل کنند خونه عشق
 
 
                                                                                                پایان فصل سیزدهم.




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 12 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل دوازدهم – نفیسه و خانه پدری

صبح ساعت هشت مسعود و نفیسه به دفترم اومدن . پدرهم حضور داشت.اونها رو به حاج عباس آقا معرفی کردم. قبلش به پدر گفته بودم بعد از ظهر با اجازه شما خواهرم و دامادمون رو میخوام بیارم خونه تا با ملیحه آشنا بشن همچنین به مسعود مسئله ازدواجمون رو گفتم . اما مایلم خواهرم رو سورپرایز کنم. اون هم مخالفتی نداشت و گفت . اونجا خونه خودت هست و تو مختاری.
با مسعود هم یواشکی هماهنگ کردم .... جلسه شروع شد و در مورد برنامه  ها ، سرمایه و بودجه  لازم برای اینکار و محلی که نشانه کرده بودم . حرف زدم. و توضیح دادم که افراد محترم بسیاری در شرایط بد اقتصادی هستند . که اگر بدادشون نرسیم از پا در خواهند اومد. البته شرح دادم که منظورم کمک مالی مستقیم نیست.
نفیسه حرفم رو قطع کرد و گفت : منظورت رو نمی فهمم . اگر کمک مالی مستقیم نمی کنیم. پس چگونه به دادشون میرسیم.
پاسخ دادم : ما با سرمایه گذاری مناسب که منابع مالیش تامین شده . مشاغلی ساده که همه افراد تحت پوشش بتوانند انجامش بدهند طراحی  و راه اندازی می کنیم. و با ایجاد مرکزی برای فروش و ارائه تولیدات این مجموعه ها آن را بدست مصرف کنندگان می رسونیم. به عبارت روشنتر و به قول یک ضرب المثل چینی ، ابزار ماهی گیری به آنها خواهیم داد نه ماهی اینکار مزیت های بیشماری دار.

  • اولا اونها احساس نمی کنند در حال دریافت خدای نکرده صدقه هستن. بلکه می دونند کاری شرافتمندانه دارن که از اون طریق آبرومندانه زندگیشون رو تامین می کنند.
  • درصد مشخصی از سود این فعالیت ها به صندوق بنیاد می آد و همیشه بودجه در گردش در صندوق وجود  دارد و از ارزش آن کاسته نمی شود.
  • بعد از مدتی و پس از اطمینان از راه افتادن ، هر کارگاه به همان فرد واگذار میشه . البته حمایت های مورد نیاز قطع نخواهد شد.

اعضای هیئت امنا که شما هم جزوش هستین ، هیچ حقوق و منفعت مالی از این بنیاد دریافت نخواهیم نمود . اما به جبران  فعالیتی های که بخصوص شما دونفر انجام  می دید. من قسمتی از سهم خودم در این تجارت خانه را به شما واگذار می کنم. البته شما هم پولاتون رو همین جا سرمایه گذاری می کنین  . سرمایه گذاری شما را من تضمین می کنم.
 
محل فعالیت تمام وقت شما بنیاد پدر خواهد بود. دارایی های شما محفوظ و در آمد بسیار خوبی  سالیانه خواهید  داشت. البته ماهیانه مبلغ مشخص و علی لاحسابی از همین مجموعه دریافت می کنید . پایان هر سال نیز سود هر کدام مشخص و به شما پرداخت میشه .
خب من فعلا حرف دیگه ای برای گفتن ندارم. اگر سوالی دارین بپرسید.
هر دو سکوت کردن. پرسیدم وقت می خواین فکر کنین.

مسعود گفت : نه من حرفی ندارم. هر کاری که بگی آماده انجامش هستم.
نفیسه گفت . داداش دستت درد نکنه . به خاطر اینکه به فکر ما هستی ، تمام مدتی که حرف می زدی احساس می کردم بابا نادر روبروم نشسته ..... دوستت دارم و خیلی خوشحالم که هستی ...... هر کاری که بگی بدون چون و چرا و از جون و دل انجام  میدم.
تشکر کردم و ادامه دادم حاج عباس آقااز دوستان صمیم بابا بوده و الان برای من حکم پدر رو داره. مطمئنم همین محبت رو هم به شما خواهد  داشت. ایشون بالاسر همه ما هستند و ما رو با راهنمایی هاشون در مسیر صحیح نگه میدارن .
حالا اگر همه موافقید. همه با هم بریم و محلی رو که برا ی اینکار در نظر گرفتم ببینیم. و اگه موافق بودین بخریمش و کارو فورا شروع کنیم.
همه اعلام آمادگی کردند. گفتم من دوتا تلفن بزنم به شما ملحق میشم و می ریم . نهار هم امروز خونه ما هستین. رفتم تو اتاق بغلی یه زنگ به مامان لیلا زدم و گفتم می خوام خواهر و شوهرش رو نهار بیارم خونه . از نظر شما اشکالی نداره؟
مامان گفت : نه پسرم خیلی هم خوشحال میشم نفیسه جون و مسعود خان رو ملاقات کنم.
تشکر کردم و خواهش کردم ، ملیحه  هم که اومد خونه بهش خبر بده. به شوخی اضافه کردم امروز روز ملاقات با خواهر شوهر هست.
خندید و گفت : باشه مادر جون. خیالات راحت باشه. دو باره تشکر کردم و تلفن رو قطع کردم.
ساختمون مورد نظر توی خیابون طالقانی بود ودر چهار طبقه ، هر طبقه سیصد و بیست متر زیر بنا. طبقه همکفش هم یک فروشگاه تجاری بزرگ بود.
بعد از دیدن ساختمون و تایید پدر و بچه ها و با پول خودم خریدمش و در بنگاه طی یک سند به بنیاد راشدی (در حال تاسیس)  به مبلغ هزار تومان در ماه اجاره دادم.
تا برسیم خونه ، نزدیک ساعت یک و نیم شد ........وقتی رسیدیم توی محل ........... نفیسه متعجب همه جا رو نگاه میکرد .......... داشت فکر می کرد. کجا داریم  میریم ......... همه جا آشنا بود براش . توی بلوار نیکنام که وارد شدیم و چشمش دنبال در ودیوار مدرسه اش بود. وقتی رسیدیم. با هیجان به مسعود گفت : عزیزم این دبیرستان من بوده. من اینجا درس می خوندم. وقتی پیچیدیم. توی میدون باغچه بودی : گفت : وای خدای من....... اینجا ..... اینجا ......
روبه من کرد و گفت : نگو که داریم میریم خونه قدمی خودمون ......... نه ....... خدای من ....... نه .......نفسم داره بند میاد ...... نوید ......
گفتم : چرا داریم میریم خونه قدیمی خودمون ........
جیغی از خوشحالی کشید و گفت : داداش دوست دارم ..... خیلی دوست دارم . دلم برای اینجا یه ذره شده بود.
جلوی در خونه پارک کردم و بابا عباس . درو باز کرد و جلو رفت تا یاالله بگه.  پشت سرش نفیسه و سعید رو فرستادم  داخل
ملیحه و مامان بدو اومدن استقبال ...... روبرو هم که قرار گرفتم . معرفی کردم. مامان لیلا ، خانم حاج عباس آقا ..... دستش رو دراز کرد و مامان دست داد . بعد گفتم. ملیحه...... دختر حاج عباس آقا و .......
نفیسه برگشت نگاهی بمن کرد و گفت: و ....... چی؟
گفتم : عشق من .... دنیای من  ....... همسر من .
یه لحظه منو نگاه کرد ....... یه لحظه ملیحه رو نگاه کرد. دوباره منو و باز ملیحه رو ..... دست ملیحه رو گرفت و کشیدش توی بغلش و بوسیدنش ..... صحنه ای . غیر قابل توصیف بود.
اونقدر توی بغل هم موندن  که مسعود گفت : نفیسه جان  ....... نفیسه .........  همه این وسط معطلند.
نفیسه : یه خرده عقب کشید و گفت : داداش عین فرشته هاست ........  بعد گفت امروز چه روزیه ....... اومد منو بغل کرد و تبریک گفت .... بعد محکم  دستش رو گرفت تو دستش جوری که انگار نمی خواد لحظه ای ازش دور بشه.
وقتی داخل خونه شدیم. نفیسه داشت پرواز می کرد. گوشه گوشه این خونه خاطرات بچگی و نوجوانی ما رو به خودش اختصاص داده بود. و این حالته اون طبیعی ترین چیزی بود که آدم انتظار داره  اتفاق بیافته ..........
 
تمام اونروز در حالیکه نفیسه محکم دست ملیحه رو گرفته بود و ول نمی کرد. گوشه گوشه خونه رو با هم سفر کردن. تو گویی دوتا دختر بچه شیطون و شیرین دارن قصه یه عمر زندگی رو خاله بازی می کنند .
 
                                                                                              
پایان فصل دوازدهم  




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 11 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل یازدهم - یک راز شیرین همراه با هشتلیک

 مامان شوکت ،همه رو به خونه اش دعوت کرده بود ، برای دادن یک خبر بسیار مهم . بعد از استراحت ؛ کم کم همه توی اتاق نشیمن جمع شدن. مامان لیلا رفت کمی میوه و یه تعداد چایی بریزه و بیاره. ملیحه هم رفت کمک کنه.
من کنار دست پدر نشستم و سر حرف رو باز کردم و برنامه ام را تمام و کمال براش گفتم. ماجرای مامان خودم را هم شرح دادم ........ بسیار از این موضوع متاثر شد. اما تایید کرد فعلا کاری از دستت بر نمی آد و تو تصمیم درستی گرفتی و در مورد  بنیاد راشدی هم گفت : همه جوره مادی،معنوی و کاری روی من حساب کنین ............  و اضافه کرد : مامان لیلا هم جون میده برای این کارا .
لیلا خان و ملحیه با ظرف میوه و سینی چایی وارد اتاق شدن . یعد از خوردن میوه و چای  بابا گفت : خب بهتر کم کم بلندشیم بریم سراغ مامان شوکت ، مثل اینکه هیچکس کنجکاو نیست و عجله نداره برای فهمیدن موضوع سورپرایز مامان شوکت.
با شنیدن این حرف ازبابا عباس ، تازه هم یادشون افتاد باید بریم و ببینیم و چه اتفاق افتاده که شوکت خانم همه رو دعوت کرده برای شنیدنش ...... بلافاصله آماده حرکت شدیم .
حدود شش و چهل دقیقه بود ، که رسیدیم به خونه شوکت جوون .........  زنگ و زدیم ........ به استقبال همه اومد ؛ در رو باز کرد و کنار در واساد تا همه داخل حیاط نقلی خونه شدیم. بعد از ورود به  اتاق نشیمن و نشستن . بابا گفت: مامان شوکت حسب الامر خدمت رسیدیم. تا خبر مهمی رو که گفته بودین. بشنویم. امیدوارم خیر باشه .
مامان شوکت گفت : خیر؟........... از خیرم خیر تره.......... مطمئنم باورتون نمیشه و از تعجب شاخ در میارید. از دیشب که متوجه این ماجرا شدم. هزار بار این ماجرا رو مرور کردم. سبک سنگین کردم........ شک کردم ، به یقین رسیدم دوباره شک کردمو مطمئن شدم.
همه بشدت مشتاق شده بودیم ببینیم . این اتفاق چیه  که مامانی شوکت رو این همه ظرف یک روز ، اینجوری هیجان زده
 
کرده.
بلند شد: که شیرینی و چای بیاره که مامان لیلا گفت همه چی الان ، قبل از اومدن خوردیم ...... دستش گرفت و نشوند .
همه نیگاش می کردیم ........ و منتظر بودیم تا شروع بکنه .
 
رو به من کرد و گفت : نوید جان تو ظرف چند هفته گذشته واز اولین لحظه ای که دیدمت . زندگی کسالت بار و غمگین من رو تغییر دادی و نور و رنگ و عشق و شور رو برام به ارمغان آوردی. تا دیشب خیلی از این بایات ازت ممنون بودم .......... اما از دیشب این وضعیت تغییر کرد .........
 
از دیشب و اومدن نسیم جا ن و رضا کوچولو به من قدرتی دادی که حداقل ده سال دیگه از خدا عمر م یخوام. و تا زنده هستم از دعا کردنت دست نمی کشم ........ از خدا خواستم هر آرزویی داری بر آورده کنه ....
گفتم : مامانی شوکت جوون اولا من کاری نکرده ام . نمی فهمم چه کردم که شما چنین محبتی به من می کنید؟!
سری تکون داد و گفت : آره نمی دونی . اما بزودی خواهی فهمید.
رو به نسیم کرد و گفت: نسیم جان ، دیشب خیلی با هم حرف زدیم وقتی همه رفتند یادته؟
نسیم گفت: بله مامان شوکت جوون. خیلی آروم شدم از حرف زدن باشم.
گفت: ولی بر عکس ،من هر چه بیشتر باتو حرف زدم. بیشتر توی وجودم آشوب به پا شد.
 
تا صبح خوابم نبرد. تا الاهم که اومدیدن هنوز دلم آروم نگرفته.
چهره همه از این انقلاب درونی مامان شوکت در هم رفت و نگران شدیم ......... و بیشتر از همه نسیم.
تو دلش فکر می کرد. چه کرده و چه گفته که این پیر زن مهربون رو اینجوری منقلب کرده ؛ گفت: من چی گفتم که باعث این شده شوکت جون .
همه چشمها و گوشها تقسیم شده بود روی مامان شوکت و نسیم.
شوکت جون ، کمی روی تشکچه خودش جابجا شد و گفت : چند تا سوال ازت میپرسم ، خواهش می کنم با دقت جواب بده ، بعدش بهت میگم. چی شده.
نسیم گفت: چشم .......
مامان شوکت پرسید: محله زندگیت پدر مادر و پدر بزرگ مادریت  ، کدوم محله اصفهان بوده.
نسیم گفت : پدر و مادرم کوچه های اطراف چهار باغ و پدربزرگ مادر بزرگ مادریم. محله جلفا
گفت : اسم پدر بزرگ . مادر بزرگت چی بود. یادت هست.
نسیم گفت : بله ........ پدر بزرگم جلال و مادر بزرگم حشمت
شوکت پرسید: فامیلیشون رو میدونی
گفت : بله ......عظیم زاده
مادر بزرگ دست کرد و از زیر تشکچه خودش چند تا عکس خیلی قدیم در آورد و به طرف نسیم دراز کرد و گفت. این عکس ها رو نگاه کن  .......... ببین تصویرآشنایی توش می بینی؟
نسیم در حالیکه نمی دونست باید منتظر چی باشه نگاهی به عکس ها انداخت ....... چند لحظه خشکش زد ....... مات و مبهوت به تصاویر نگاه می کرد.
مامان شوکت : دوباره سوال کرد: کسی رو توی این عکسها میشناسی؟
نسیم مبهوت فقط سرش رو تکون داد. همه متعجب منتظر بودیم شوکت جون چه نتیجه ای میخواد بگیره.
اون برای بار سوم سوالش از نسیم رو تکرار کرد و پرسید آیا کسی رو توی این عکسها می شناسی؟
نسیم گفت : مامان بزرگمه ...... ولی این عکسا پیش شما چیکار می کنه ، از کجا آوردینشون. کی بهتون داده .
شوکت گفت : هیشکی بهم نداده....... این عکسا مال خودمه ....... کسی که بغل حشمت مامان بزرگت واساده منم.
همه یکه خوردیم. به هیچ عنوان باورمون نمیشد .حالا ما هم بهت زده شده بودیم.
ماما شوکت باز از نسیم پرسید : آیا هیچوقت از زبان کسی در مورد خواهر گمشده مادر بزرگت چیزی نشنیدی.
نسیم تازه متوجه ماجرا شده بود. چرا ..... چرا خاله شوکت. خواهر مامان بزرگه. او همیشه در مورد خواهر گمشده ای بنام شوکت حرف میزد ..... بعد به لکنت زبان  گفت : خ.... ا... له ..... شو..... کت ....... شمایین؟ آیا این حقیقت داره؟
 
اشگ از چشمای خاله شوکت جاری شد .... همه ضمن اینکه بهت زده شده بودیم به گریه افتادیم. من فکر می کردم ببین تقدیر چه ها می کنه. درست سر بزنگاه اتفاقی میافته که باور کردنش در شرایط عادی بسیار مشکله.
نسیم خودش رو توی بغل مامان شوکت انداخت و سرش رو شونه اون گذاشت. دو تا زن تا میتونستن به گذشته های غمگین و دور شده از خانواده هاشون و اینکه دست تقدیر اونها را در مناسب ترین موقعیت کنار هم قرار داده گریه کردن. شاید یک ساعت می گریستند و ما هم آرام اشک می ریختیم و نظاره شون می کردیم.
هنوز توی شوک این اتفاق بسیار عجیب و خوشایند بودیم که زنگ خونه مامان شوکت به صدا در اومد.
مصطفی گفت : من میرم در رو باز می کنم
گفتم : نه تو بشین من میرم. میخواستم برم توی حیاط یه کم نفس بکشم و یه مشت آب هم لب حوض بزنم به صورتم.
بلند شدم و از اتاق خارج شدم. دوباره صدای زنگ شنیده شد ؛ پرسیدم : کیه اومدم.
یکی داد زد : آشغالیه ..... ماهیانه یادتون نره.
رفتم در باز کردم دیدم سیده ، صداش رو عوض کرده و سربسرم میزاره.

سلام کرد و گفت : نامرد اینه رسمش ....... دو روز به ما سر نزدیدن ..... رفتم خونه هیشکی نبود ....... به نرگس گفتم ؛ حتما حتما حتما خونه مامان شوکت هستن. نرگس از پشت سید اومد بیرون و سلام کرد. در حالیکه از کارای داداشش لبخندی روی لب داشت.
سید گفت: حالا چرا بهتت زده بکش کنار بیایم تو .......
تازه هوش اومدم گفتم : بیاین تو . آره همه اینجا هستیم. مهمون هم داریم.
سید گفت :  مهمون،آشناست؟
گفتم : آشنا میشین. یالله گفتم و نرگس رو انداختم جلو سید پشت سرش  بعد هم خودم وارد اتاق شدم.همه بلند شدن وایسادن. نرگس خیلی سریع متوجه جو حاکم شد. با همه روبوسی کرد و به نسیم که رسید دستش رو دراز کرد و گفت. نرگس هستم دوست و هم کلاس ملیحه جون. بعد دستش رو برد طرف رضا کوچولو از نسیم گرفتش و بغلش کرد و شروع کرد شالاپ و شلوپ ماچ کردنش . در همین حال گفت : به به  چه پسر خوشگلی . چرا خودت رو اینجوری کردی . شیطون بلا . ملیحه با یه چشم و ابرو حالیش کرد ادامه نده ، نرگسم متوجه شد و دوتا ماچ دیگه رضا رو کرد و داد بغل مامانش.
اما سید حال دیگه ای داشت. مثل آدمای منگه مات و مبهوت نسیم و نیگاه میکرد. بابام زد رو شونه اش گفت: سلام آسد محسن ......... چطوری ؟
سید به خودش اومد و گفت: سلام حاج عباس آقا ..... مثل همیشه خوب و دعا گو. بعد بطرف مامان شوکت رفت و گفت : مامان شوکت  ، چون هشتاد سالتون گذشته به من محرم هستید. فوری پیشونی مامان شوکت رو ماچ کرد. مامان شوکتم  صورتش رو بوسید  و گفت:  بیا سید اولاد پیغمبر به نیت جدت ماچت می کنم. خدا هم میگذره ....... لبخندی روی صورت همه  نشست.
نرگس گفت : خب نمی خواین این خانم خوشگل رو معرفی کنید.
مامان شوکت پیش دستی کرد و گفت : نسیم جون نوه خواهر منه .....
نرگس گفت: چه خبر خوبی ، ماماجون . چقدر عالی. مبارک باشه..... خیلی خوشحال شدم. نسیم جون خاله ات تو دنیا لنگه نداره. همه کره زمین رو بگردی فقط یه مامان شوکت می تونی پیدا کنی اونم همین فرشته است که کنارش نشستی.
روی به مامان شکوت کرد و ادامه داد : پس نسیم جون میشه دختر خاله ما دیگه ؟ درسته؟
مامان شوکت گفت بیا جلو تا بهت بگم.
نرگس نشست جلوی مامان شوکت و گفت: بگو عزیز جون
مامان شوکت صورت نرگس رو کشید جلو دو تا ماچ از طرفین صورتش کرد و گفت: آره عزیز دلم آره ...... نسیم
خوشگلم میشه دختر خاله شماها .
سید به حرف در اومد و گفت: سلام نسیم خانم .......... منم سد محسن هستم ، داداش نرگس . همه سید صدام می کنن. خوشحالم که اینجا هستید. مامان شوکت یکی از بهترین انسانهایی که من تو عمرم دیدم. مامان همه ماست و شماهم به همین دلیل رو سر ما جا دارید.
نرگس گفت: دادشم ، طباخی داره ، توی همین میدونگاهی کوچیک باغچه بیدی . مال بابای مرحومم بود. از وقتی عمرش داد به شما ، محسن میگردونش.
نسیم هم لبخندی زد و گفت : خوشحالم از آشنایی با شما .... از تون ممنونم. بخاطر اینکه هوای خاله جون من رو دارید.
شکوت به نسیم گفت: خاله جون اینها که میبینی . بهترین آدمای دنیا هستن که من توی هشتاد و چند سال عمرم دیدم. همه شون فرشته اند. سید که یکم حالش بهتر شده بود. به شوخی گفت: البته من و حاج عباس و آقا مصطفی ملکیم. .
همه زدند زیر خنده و ما موفق شدیم اولین صدای خنده نسیم رو بشنویم.
سید گفت: به مناسبت اومدن نسیم خانم پیش مامان شوکت و خوشحالی بزرگی که توی چشمای مامان شوکت جون میشه دید ......همه شام مهمون من هستید.
بشوخی گفتم : من سیراب شیردون بخور نیستم .....
گفت : چی میگی بچه جون ........ اگه تو شیشلیک دادی بهمون. من بهتون هشلیک میدم .......  باز هم همه خندیدیم. بابا اینا اول طفره میرفتن . که شوکت خانم گفت: اگر حاج عباس آقا اینا نیان منم نمیام.
بالاخره پدر رضایت داد اما گفت : پس یه شرط داره ؟
محسن پرسید : چه شرطی؟
پدر گفت : بشرط اینکه مهمون من باشید.
محسن گفت : هر شب دیگه ای که شما امر کنید ما با کله در خدمت هستیم. اما روی من بچه سید رو زمین نندازین و
بزارین حالا که پیشنهاد من بوده مهمون من باشید.
شوکت خانم باز وساطت کرد و گفت: حاج آقا کیوانی روی بچه سیدا رو نباید زمین انداخت.
بابا دستش رو برد بالا و گفت تسلیم هستم. روی حرف مامان شوکت کی میتونه حرف بزنه.همه حورا کشیدن و قرار شد برن آماده بشن  ...........
تا راه بیافتن ....... سید گفت: اگه اجازه بدین مامانم مریم رو هم بیارم. خیلی در مورد مامان شوکت شنیده و دلش
میخواد  ببینه شما رو.
شوکت جون گفت: چی از این بهتر ...... منم دوست دارم مامان گل تو رو که همچین دختر و پسر دسته گلی رو دنیا آورده و بزرگ کرده ببینم.
محسن گفت : پس من برم ماشین رو بردارم و مامان رو هم سوار کنم و بیام. و ادامه داد نرگس تو نمی خوای بیای ، لباست رو عوض کنی.؟
نرگس جواب داد نه لباسم خوبه .............. میخوام بمونم و بیشتر با نسیم جون آشنا بشم و حرف بزنم. در همین حال دست نسیم رو گرفت و به گرمی فشار داد .
سید رو به من کرد و گفت : تو کاری نداری؟
گفتم : چرا همرات میام ، منم باید برم ماشین رو بیارم. چون قرار نبود جایی بریم قدم زنان تا اینجا اومدیم. اجازه گرفتیم و از خونه زدیم. بیرون سید از در که خارج شدیم . رو به من کرد و گفت : ماجرا چیه . براش توضیح دادم. . خیلی ناراحت شد و کلی فحش و بد و بیار بار شوهر نسیم کرد و گفت : رو منم واسه هر کمکی که لازم باشه حساب کن.
بعد پرسید این ماجرای فامیلی مامان با شوکت....... واقعا درست؟
گفتم آره خود نسیم هم نمی دونست. مامان شوکت از نشونه  های اولیه متوجه شد. بعد چند تا سوال کرد و وقتی مطمئن
شد. این مسئله رو اعلام کرد.................... همه و بیشتر از همه خود نسیم شوکه شدیم.
سید گفت: العظمت لله ، قربون مشیتت برم خداجون. چه کارها که نمی کنی ....
من متوجه نکته ای توی رفتار سید شدم . اما به زبون نیاوردم. احساس کردم اتفاقی یه گوشه دلش افتاده ....... و این اتفاق بی تردید بی ارتباط با نسیم نبود 

                                                                                                              

 پایان فصل یازدهم




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 10 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل دهم  : نفیسه و مسعود

 صبح که بیدار شدم و سر سفره صبحانه پدر گفت : نوید جان شما برو دفتر و به کارها برس . من و مامان لیلا میریم

نسیم خانم رو از خونه مامان شوکت بر می داریم و میریم بیمارستان و بعد کلانتری برای پیگری شکایت .

احتمالا باید پزشگی قانونی هم بریم. دیشب زنگ زدنم به دکتر بابایی، گفتم ساعت هشت بیمارستان باشه. تا بقیه ماجرا رو دنبال

کنیم.

گفتم : مطمئن هستید نیازی به حضور من ندارید؟

جواب داد : آره پسرم.

با این حساب بعد از صبحانه من ملیحه رو بردم رسوندم مدرسه و خودم هم به طرف بازار حرکت کردم.توی راه یادم افتاد دیروز

می خواستم به نفیسه زنگ بزنم.. واسه همین . تا رسیدم دفتر و مستقر شدم. تلفن خونه نفیسه رو گرفتم . چون  می دونستم زن

و شوهر زودتر از هشت و نه از رختخواب بیرون نمیان .حدسم درست بود. صدای خمیازه نفیسه نشون میداد . که با زنگ تلفن

از خواب بیدار شدن. خواب آلوده و کمی عصبانی گفت :

بفرمایید .....

گفتم : سلام آبجی خوشگله.

تا متوجه شد منم . خواب از سرش پرید و گفت: سلام دادشی جونی .... خوبی ؟ کجایی؟ خبری ازت نیست ....... مامان گفت خونه

گرفتی و جدا شدی. .... چه بی خبر و یهویی ....  مدام حرف می زد و اجازه نمیداد چیزی بگم. بالاخره نفسش تموم شد و گفت: اهههههههههخ

گفتم : تموم شد؟

گفت : فعلا آره داداشی جونی

گفتم : آره همه اینا درسته ....... از زندگی کسالت بار اون خونه خسته شده بودم. مامان هم که داِئم دنبال خوشگذرونی های

چندش آور خودشه .... تصمیم گرفتم و عمل کردم.

پرسیدم : شنیدی می خواد شوهر کنه؟

گفت : آره متاسفانه ، آدم عوضیی هم هست و دنبال پول مامانه.

گفتم : می شناسیش.

گفت: من نه .... اما مسعود خوب می شناسش ...... خیلی هم ناراحته .....

پرسیدم به مامان گفتین : جواب داد آره بهش برخورد و گفت ؛ خودم بیشتر از همه تون عقلم  میرسه .... شما تو کار من فضولی

نکنین.

پرسید: تو چیزی نگفتی؟

جواب دادم : نه میدونستم حرف زدن هیچ تاثیری نداره. .... ادامه دادم؛ تصمیم گرفته ، خونه پاسداران رو بفروشه و سهم هرکس

رو بده ....

نفیسه گفت : آره ، به منم گفت. قطعا کار یاروهست. مسعود می گه مرتیکه بدهی سنگینی داره و می خواد پول رو بگیره بده

دست طلبکاراش. بنظرت چیکار کنیم .

پاسخ دادم : هیچ کاری نمی تونیم بکنیم. قطعا حرف بخرجش نخواهد رفت. بهش گفتم کار فروش خونه با تو مسعوده

راستش اگر مامان بخواد این کار رو بکنه با وضع موجود قطعا مفت می فروشه. با این مطالب هم که تو گفتی حتی ممکنه همین

آقا زد و بند کنه و  بصورت صوری مشتری بیاره و با  قیمت پایین خونه رو از چنگ مامان در بیاره........

نفیسه گفت : اتفاقا مسعود هم همین رو گفت.

خواهش کردم اگه مسعود بیداره گوشی رو بهش بده

گفت آره اونم بیدار شد و داره حرفامون رو گوش می کنه.

مسعود گوشی رو گرفت و سلام کرد. جواب دادم و صحبت مفصلی کردیم و قول داد پشت قضیه رو بگیره و ضمنا اگر میتونه ی؛

سابقه این مردِ رو دربیاره. شاید تونستیم بدون خبر دار شدن مامام کاری بکنیم.

گفت : چشم ، خیالت راحت باشه ...... دنبال کار رو خواهم گرفت.

بعد موضوع خودم رو بهش گفتم و اشاره کردم فعلا نمی خوام حتی نفیسه با خبر بشه  ..... خودم بموقع بهش می گم. و اضافه

کردم یکی دوتا کار تجاری رو می خوام استارت بزنم و میخوام اون و نفیسه هم توی ماجرا باشند. پرسیدم شرکت خودتون وضعش

چطوره ؟

گفت : داداش نوید ، راستش افتضاح .......

گفتم : اشکالی نداره ؛ اون کارایی رو که گفتم امروز انجام بده و فردا صبح ساعت هشت بیا به این آدرسی که می

گم. اضافه کردم . البته کار کردن با من مستلزم سحر خیزی یه.

گفت : داداش ، شما هرچی بگی ما گوش بفرمونیم . هم  من و هم نفیسه.

تشکر کردم و آدرس دفتر بازار رو بهش دادم. بعد از اتمام مکالمه به رتق و فتق امور دفتر پرداختم.......  ظهر بود که از دفتر

زدم بیرون تا چند مورد را بررسی و سازمان دهی کنم . تا فردا مسعود اومد . همه چیز آماده باشه برای شروع کار.

برنامه ام تاسیس بنیاد خیریه ای با نام و یاد پدر بود. ( بنیاد خیریه نادر راشدی) مدتی بود تصمیم برای ایجاد این بنیاد رو  گرفته

بودم. وضعیت پیش آمده برای نسیم مصمم ترم کرد تا هر چه زودتر شروع کنم.

رفتم یکی دوتا ساختمان مناسب را بازدید کردم و بالاخره محل مناسب مورد نظر رو  پیدا کردم. قرار های اولیه رو گذاشتم اما

تصمیم نهایی رو به بازدید مجدد فردا یا پس فردا بهمراه پدر و مسعود موکول کردم.اینکار  که انجام شد تقریبا ساعت نزدیک

چهار بود . به همین جهت به سمت خونه رفتم .....

رسیدم خونه ، پدر، مامان لیلا ، نسیم و رضا کوچولو از خستگیه دوندگی های طول روز همه خواب بودند. با ملحیه رفتیم

 طبقه بالا تا مزاحم خواب اونها نشیم.

ملیحه گفت. معلومه که تو هم خیلی خسته ای. یه استراحتی بکن . اتفاقات جالبی افتاده ، که از تعجب شاخ در میاری ؟

گفتم : چی شده. من که با این حرفت اصلا خوابم نمیبره  .

امشب بازم خونه مامان شوکت هستیم . به نسیم گفته خبر جالبی برامون داره. اما نگفته این خبر جالب چیه؟

گفتم : می خواستم یه چرت بزنم. اما با این مطلب خواب از سرم پرید.

ملیحه : گفت پس من برم یه چایی تازه دم برات بیارم بخوری.

بعد از خوردن چایی گفتم : منم خبرهایی دارم ...... بیا بشین تا برات بگم.

ملیحه گفت : انشالله خیره

گفتم : بی تردید خیره .

گفت : پس سراپا گوشم . گفتم بهش میخوام خواهرم و شوهر خواهرم رو در جریان مسائل بزارم. گفتم قبلش از تو اجازه بگیرم.

بعد در مورد بنیاد خیریه به نام بابام گفتم که خیلی خوشحال شد. و مفصل اهداف و برنامه هام رو در این زمینه براش شرح دادم

و گفتم تو ، نفیسه و مسعود کارهای اجرایی اون رو باید بعهده بگیرید. . البته ، تو بعد از پایان امتحانات نهایی  و گرفتن دیپلم به

تیم اضافه میشی.

 

 

                                                                                                            پایان فصل دهم

 




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 9 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل نهم : نسیم

 

مدتی بود از نفیسه و مسعود خبری نداشتم. تصمیم گرفتم وقتی رسیدم دفتر بهشون یه زنگ بزنم و ازشون خبر بگیرم . عادت

داشتم از چهار راه سیروس تا دفتر رو پیاده برم. آرام و قدم زنان بسمت دفتر می رفتم و توعالم خودم بودم. که صدای نالۀ زن

جوونی توجه ام رو جلب کرد .

داشت التماس می کرد و زار میزد : بچه  ام ..... تو رو خدا به من رحم کنید. بچه ام داره از دستم  میره . نگاه کردم و دیدم بچه

بیهوش روی دستش افتاده . یه حسی بهم گفت این زن گدا نیست و فیلم هم بازی نمی کنه .

جلو رفتم و گفتم : چی شده خواهر؟

گریه کنان گفت بچه ام داره از دست میره . نمیدونم ، بخدا نمی دونم چی شده . وسط اتاق غش کرد و افتاد. پولم نداشتم ببرمش

دکتر. تو رو خدا خیر ببینی ....

گفتم : بلند شو ، سریع برگشتم چهار راه سیروس و یه تاکسی گرفتم تا زیر پل ری. بیمارستان بازرگانان  . بلافاصله بچه رو بردیم

توی اورژانس بیمارستان و به مادرش گفتم : اینجا باش تا من پول ویزیت  رو واریز کنم. سریع رفتم و کارهای لازم رو انجام

دادم . بلافاصله پزشک اورژانس اومد و معاینات لازم رو انجام داد و دستور سرم و بقیه چیزها رو داد. تا دکتر این کار ها رو

انجام  میداد و از تلفن عمومی بیمارستان زنگ زدم به لیلا خانم و خواهش کردم خودش رو برسونه بیمارستان .

ترسید پرسید : اتفاقی افتاده نوید جان .

گفتم : نه نگران  نباشید. هیچ اتفاقی خاصی برای من نیافتاده .......... یه بچه مریضی اینجا هست که نیاز به کمک داشت. اگر

بیایید سریع براتون حضوری توضیح میدم. اگر میشه یه ماشین در بست بگیرید و فوری بیایید.

گفت : باشه. تا یک ربع دیگه اونجام.

وقتی برگشتم. دکتر به سمتم اومد و گفت : بچه شماست .

جواب دادم : نه ، دیدم مادرش مستاصل این بچه رو تو بغلش گرفته و با گریه و التماس کمک می خواد آوردمشون اینجا.......

پرسیدم :  مسئله خاصی هست ؟

گفت: بله خیلی هم خاصهِ .......

سوال کردم: خب چیه؟ چی شده ؟ بچه چشه؟ .......

گفت: علاوه بر سوئ تغذیه شدید . بدجوری کتکش زدن ، الان رفته تو کما .........

پرسیدم : به مادرش گفتین ؟

با سر اشاره کرد نه ؟ خیلی بی تابه .......

گفتم : مادرهمسرم رو خبر کردم برای کمک بیاد اینجا ، تا چند دقیقه دیگه میرسه. شما هر کاری لازمه انجام بدید. من همه هزینه

ها اون رو تقبل میکنم.

گفت : باید ببریمش سی سی یو.

گفتم چیکار باید بکنیم. رضایت والدینش رو میخواهیم.

زن رو صدا کردم و گفتم : برای انجام  درمان های لازم باید اجازه نامه رو امضا کنی.

گفت : هر کاری بگین انجام میدم . فقط تورو خدا بچه ام رو به نجات بدین.

گفتم :خیالت راحت باشه ، هر کاری لازم باشه انجام خواهد شد ..... سپردمش دست دکتر و رفتم برای انجام کارهای بستری .

کارها رو که انجام دادم. همزمان مامان لیلا هم از راه رسید. جریان رو براش تعریف کردم و زن بیچاره رو به اون سپردم تا

 بررسی کنه ببینه کی این بلا روسر این بچه طفل معصوم آورده .

همین زمان مامور تحقیق نیروی انتظامی هم که در جریان ضرب و شتم کودک قرار گرفته بود . اومد . ابتدا از من سوالاتی

پرسید . بعد بسراغ مادر بچه رفت . نهایتا مشخص شد. همسر این مرد. ضمن اینکه معتاده و در تامین زندگی اونها  کوتاهی می

کنه. مرتب اونهارو  مورد ضرب و شتم قرار میداده. پرونده تکمیل شد.

مامور گفت : میتونین شکایت کنین . با توجه به آثار بجا مونده از ضرب شتم و گزارش بیمارستان . دادگاه فورا رسیدگی می کنه.

زن بیچاره ابتدا میترسید که شکایت کنه . اما من و مامان لیلا قانعش کردیم . شکایت کنه و قول دادیم که کمکش کنیم تا از این

وضعیت نجات پیدا کنه.

مامان لیلا ازش پرسید . اهل کجایی دخترم.

گفت : اصفهان .

دوباره پرسید: کسی رو تهران داری؟

زن سرش رو انداخت پایین و آروم گفت : اگر داشتم که این حیوون پست فطرت نمی تونست این بلا ها رو سرم بیاره .

مامان لیلا گفت: اسمت چیه دخترم

پاسخ داد : نسیم

مامان گفت: نسیم جان دیگه نگران نباش با هم میریم خونه ما .....

نسیم گفت: نه نمی خوام مزاحمتون بشم.

مامان پرسید: مگه جای دیگه ای داری بری؟

گفت : تو بیمارستان میمونم.

مامان جواب داد . امشب رو موندی فردا که بچه ات مرخص شد کجا می خوای بری ؟ نه همین که گفتم می ریم خونه ما و ادامه

داد : تو همین جا استراحت کن تا من و نوید بریم هماهنگی های لازم رو انجام بدیم.

وقتی دور شدیم گفتم : مامان لیلا . ما که این رو نمی شناسیم.

مامان گفت: چرا می شناسیم.

 گفتم : می شناسیم؟

قاطع جواب داد : بله می شناسیم . حداقلش می دونیم یه مادر درمونده است که به کمک ما نیاز داره . هر جورمی تونیم باید ازش

حمایت کنیم ...... و ادامه داد:  اون یک مادر جوون مستاصل هست که گرفتار یه آدم پست فطرت شده ....... نمی تونیم کنار

خیابان وسط یه مشت گرگ درنده رهاش کنیم  ...... شما نگران نباش . احساس من اشتباه نمی کنه . همونجور که شما هم باورش

کردی و آوردیش اینجا .

منطق درستی بود . پس سکوت کردم.

مادر گفت : شما برو به کارت برس من اینجا هستم .

جواب دادم : نه من کاری خاصی ندارم  ..... شما مراقب این بنده خدا باش . من کارای بچه رو پیگیری می کنم.

حرفم تموم نشده بود. که نسیم غش کرد و روی زمین افتاد. پرستارا  و دکتر اورژانس دویدن و اون رو روی تخت خوابوندن.

بلافاصله مشخص شد زن بیچاره ، هم از سوء تغذیه و هم کتک هایی که خورده. دسته کمی از بچه اش نداره و از حال رفته.

خوشبحتانه اون مقاوم تر بود و به کما نرفت. با وصل سرم  و تعدادی آمپول ویتامین یه ساعت بعد ، کمی حالش جا اومد. در

همین حین من رفتم مقداری ابمیوه و دل و جیگر تهیه کردم و لیلا خانم بزور بهش خورند. همه اش سراغ بچه  اش رو می گرفت.

 بالاخره پزشک خبر داد خوشبختانه بچه هم بهوش اومده ، خطر بر طرف شده. اما امشب حتما باید سی سی یو بمونه تا وضعیتش

تثبیت بشه .پس مامان لیلا و نسیم رو سوار تاکسی در بستی کردم و فرستادمشون خونه ... خودم هم رفتم دفتر ، حاج عباس آقا

که از حالم  متوجه شد باید اتفاقی افتاده باشه ، پرسید : چی شده؟ داستان را تمام و کمال گفتم .

گفت : کار خوبی کردی. به این بنده خدا کمک کردین .

گفتم : باید ازشون حمایت کنیم.

دستی به پشتم زد و گفت: دائم  منو یاد پدرت  می ندازی ....... خدا رحمتش کنه . درست مثل اون دلرحم و خیر خواهی. خدا

عزتت رو زیاد کنه.

عصری که رفتیم خونه. دیدم مادر و ملیحه ، نسیم  رو بردن حمام و زخم های بدنش رو مرحم گذاشتن و لباس های تازه تنش

کردند.

پدر سلام و علیک کرد و احوالش رو پرسید و بهش اطمینان داد که همه ما تصمیم داریم حمایتش کنیم و اگر بخواد دیگه پیش

شوهرش بر نگرده هر کاری لازم باشه برای نجات اون و بچه اش انجام خواهیم داد.

نسیم  که فقط  یک  سال از ملیحه بزرگتر بود و زخم های عمیق جسمی  و روحی زیادی رو تحمل می کرد. با نومیدی گفت : واقعا

اینکار رو می کنین.

مامان لیلا گفت: حتما  این کار رو می کنیم

اون نومیدانه و با ترس گفت : بچه ام.

پدر جواب داد : با گزارشی که امروز توی بیمارستان تهیه شده حتما بچه را به تو خواهند سپرد...... بهت قول میدم. اگر لازم

باشه برای اینکار وکیلمون کمکت خواهد کرد.

نسیم نفس راحتی کشید و آرام شروع کرد به گریه ، البته این بار این گریه اش از خوشحالی بود. قرار بود همه به دیدن شوکت

خانم بریم .......ملیحه ، نسیم رو هم آماده کرد و همگی به اونجا رفتیم. وقتی رسیدم مامان شوکت استقبال گرمی از همه ما کرد.

شوکت خانم گفت : این خوشگل خانم کی هست که افتخار داده مهمون خونه عشق شده  .......

بعد از شنیدن این حرف تازه متوجه شدیم حق با مامان شوکت هست و زن جوان قیافه محجوب و بسیار زیبایی داره. مامان لیلا

مختصر و مفید داستان رو تعریف کرد.

شوکت خانم بی مقدمه گفت: خب چقدر عالی ، خداجون قربونت برم. تو چه قدر مهربونی . یه دختر و یه نوه به من دادی که این

آخر عمری از تنهایی در بیام. دولا شد و رو به قبله سجده . کرد . با این کار معلوم شد. که نسیم و پسرش رضا خانه و کاشانه

امنی پیدا کردند.

پدر گفت : مبارکه مامان شوکت . دختر دار شدی ،  این شیرینی داره بی برو بر گرد.

مامانی شوکت گفت. کوچیک همه شما هم هستم ......... ملیحه جون ، جای ظرف شیرینی  رو که بلدی بلند شو خودت زحمتش

رو  بکش .

منم گفتم : اگر موافق باشین برم دو دست دل و جیگر تازه بگیرم و بیارم که همه نیاز به تقویت اساسی داریم

همه گفتند موافقیم.

بابا هم گفت : پس تا بری و برگردی منم منقل رو آماده می کنم.

وقتی برگشتم دیدم نسیم چادر نمازی رو که از مامان شوکت گرفته . سرش کرده و مشغول نمازه. هنوز اذان نگفته بودند.

با اشاره از ملیحه پرسیدم : گفت نماز شکر می خونه .... توی مدت که رفتی و برگشتی همه اش تو و مامان و مارو دعا می کنه.

می گه امروز فکر نمی کردم تا ظهر خودم و بچه ام  دوام بیاریم . اما  الان کنار خانوده ای مهربون آروم گرفتم    .

 

 

                                                                                                            پایان فصل نهم


 




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

باغچه بیدی 8 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

فصل هشتم : خداحافظ پاسداران

طی مشورت با پدر و ملیحه تصمیم گرفتیم نمای دیوار خارجی و بنای داخلی به اضافه حیاط رو به همون شکل قدیمی باز سازی

کنیم. تا شکل کلی اون حفظ بشه. اما با توجه به نیاز های جدید و با کمک یک مهندس جوان خوشفکر و یک معمارکهنسال با

تجربه . در حد نیاز تغییر کرده و با با ساختار امروزی هماهنگ بشه.  این کار نزدیک دو تا سه ماه کار داشت. لذا حاج

عباس گفت فعلا  اون اتاق بالا در اختیار شماست. تا زمانی که خونه حاضر بشه و به سلامتی برین توش ساکن بشی.

ابتدا نمی خواستم قبول کنم . اما بالاخره با استدلال هایی که پدر آورد پذیرفتم.

یه روز تصمیم گرفتم برم خونه پاسداران و ضمن جمع و جورکردن اسباب اثاثیه ام به مادرم خبر جدا شدنم رو بدم. با این نیت

شب قبل به حاج عباس گفتم فردا جهت انجام اینکار نمی تونم برم بازار . که گفت اختیار با خودت هست. هر جور صلاح میدونی

....... اما پرسید در مورد ملیحه  و ....

 گفتم : نه فعلا ضرورتی نمی بینم. البته اگر شما اجازه بدهید فعلا چنین کنم.

جواب داد: هر جور صلاح میدونی ...... از نظر ما مشکلی نیست. شما  الان عضوی از خانواده ما  هستی و به تصمیمات تو

 احترام میذاریم.

صبح روز بعد پس از رسوند ملیحه و نرگس تا مدرسه ..... بطرف پاسدران حرکت کردم. خیابون ها شلوغ بوده و توی ترافیک

شدید بخصوص سر سه راه ضرابخونه خیلی معطل شدم و حدود ده و ربع رسیدم بالا. مامان تازه از خواب بلند شده بود و سرگرم

درست کردن صبحانه برای خودش بود.

وقتی وارد شدم . گفت : به به .......  نوید خان بالاخره شما رو دیدیم.

گفتم : مگه شما خونه هستی که منو ببینی ..... همه هفته گذشته و هفته قبلش رو لواسون بودی ..... مگه نه ........ کمی سکوت

کرد و گلایه وار گفت : خوب توی این خونه لعنتی حوصله ام سر میره ........

جواب دادم : مگه همین خونه لعنتی یه روز کعبه آمال و آرزوهات نبود ؟ .......

حرف رو عوض کرد و گفت: ولش کن بگذریم ........... چه خبر ؟ ......

گفتم : خبر خاصی ندارم. یه خونه ای گرفتم  و اومدم رخت و لباسم رو ببرم ...... میخوام مدتی سرم توی کار خودم باشه.

بشدت تعجب کرد و گفت : خونه گرفتی؟ ...... واسه چی ؟

جواب دادم :واسه اینکه از این قبرستون برم. دیگه تحمل اینجا رو ندارم ...... درست مثل خودت ........چیزی نگفت.

 ادامه دادم : به شما هم توصیه می کنم. یه تصمیم درست برای خودت بگیر .

من و من کرد و گفت : راستش یه خبر برات دارم. نمی خواستم در این شرایط بگم. اما فکر میکنم. چاره ای نیست.

نگاهش کردم و منتظر خبر جدید شدم.

سکوتم رو که دید گفت : راستش یک خواستگار دارم.

گفتم : خواستگار؟!!!!!!!!! .....

سرش رو انداخت پایین و گفت : خیلی تنهام.................

یکم شوکه شدم ، اما خیلی زود به خودم اومد و استدلال کردم ، قطعا تصمیمش رو گرفته و فقط می خواد با پاسخ من مشروعیت

لازم رو بدست بیاره ، کمی تامل کردم و گفتم : اختیار شما با خودتونه ...... نیازی به مجوز من  که نداری؟ .......

گفت : با نفیسه حرف زدم. اون مخالفتی نداره ......

پاسخ دادم : گفتم که ...... اختیار شما دست خودتونه......... هر کاری دوست دارین انجام بدین ....... چون من هم مسیر زندگیم

رو  عوض کردم. دیگه با شما زندگی نمی کنم.

پرسید : حتی نمی خواهی بدونی کیه ؟گفتم : نه ، چون قرار نیست باهاش روبرو بشم .

باز کمی این پا اون پا کرد و گفت : پس اگه اشکالی نداره این خونه رو بفروشیم و هرکس سهمش رو برداره .......... نفیسه هم

به پولش برای سرمایه گذاری توی شرکتشون احتیاج داره.

گفتم : مشکلی با این مسئله ندارم. چون از اول هم ...... ته دلم راضی به اومدن اینجا نبودم.

گفت: پس یا تو زحمتش رو بکش یا من به بنگاه بسپرم.

گفتم : من فرصت ندارم ......... توی بازار مشغول کار شدم. امروز هم اجازه گرفتم برای بردن لوازمم اومدم.اما به نفیسه و

 شوهرش می گم اینکار رو بکنه ..... شما لازم نیست زحمت بکشید.

براحتی میتونستم رضایت رو در چهره اش بخونم. چون فکر می کرد قانع کردن من کار بسیار سختیه ......

گفت : یک خبر دیگه  هم برات دارم .

گفتم : دیگه چه خبر؟ یه دختر خوب برات پیدا کردم .

پوز خندی زدم و جواب دادم : شما همسر خوب برای خودتون پیدا کردین کافیه. بکار من کاری نداشته باشین ....... بلافاصله به

طرف اتاقم  ، طبقه بالا رفتم و خیلی سریع تمام وسایلم را که توی  دوتا چمدون خلاصه میشد جمع کردم و با یه خداحافظی خشک

 رسمی خونه رو ترک کردم.

در حال خروج از در بودم که گفت: در مورد خونه؟......

جواب دادم با نفیسه هماهنگ کن.

از خون خارج شدم و چمدانها رو گذاشتم صندلی عقب و راه افتادم بسمت باغچه بیدی ....... ظاهرا اینجا هم خدا کمک کرد و با

توجه به برنامه های مامان خیلی راحت و بی دردسر جدایی مون حل شد. نه بگم از کاری که می کرد خوشحال بودم......... خیلی

وقت بود میدونستم دیر یا زود این اتفاق خواهد افتاد و آمادگی ذهنیش رو داشتم.

بخونه  باغچه بیدی که رسیدم . زنگ رو زدم. مصطفی اومد و در و باز کرد. سلام کرد و با هم چمدونها رو بردیم تو خونه .....

ملیحه هم  چند دقیقه ای بود که از مدرسه اومده بود . وقتی چمدونها را دید پرسید : مشکلی پیش نیومد؟ ..... مامانت نپرسید

چرا داری میری؟

گفتم :عزیزم داستانش مفصل هست . اگر اجازه بدی بعدا سر فرصت برات تعریف میکنم.

گفت : باشه عزیزم  ....... میزاریم برای بعد  .....

چمدانها رو با کمک مصطفی بردیم اتاق بالا ........ وقتی برگشتم پایین لیلا خانم داشت سفره رو می چید ...... سلام کردم .

گفت : سلام پسرم خسته نباشی  ....... مجددا اومدنت رو به خونه خودت خوش اومد می گم.

تشکر کردم و گفتم : حسابی توی زحمت انداختموتون

جواب داد : پسرم .... تو حقیقتا رحمتی ..... دستم رو گرفت و نشوند سر سفره.

بعد از نهار کمی استراحت کردیم ، وقتی از چرت بعد از ظهری بیدار شدم  ، دیدم ، پدر هم از بازار به خونه برگشته. سلام کردم

و ماجرا را کامل براش تعریف کردم و خواهش کردم فعلا موضوع مادر رو مسکوت نگهداره.

گفت : حتما پسرم ، خیالت راحت باشه ..... . تشکر کردم و اجازه گرفتم که با ملیحه بریم و سری به خونمون بزنیم.

پدر گفت : شما برید. من هم یه چایی تازه دم از دست لیلا خانم بخورم ، تا یک ربع دیگه میام پیشتون .

تشکر کردم و همراه ملیحه که حاضر شده بود بسمت خونمون حرکت کردیم.

 

                                                                                                                        پایان فصل هشتم