💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
در این سایت رمان های صلاح الدین احمد لواسانی با ویرایش بروز منتشر می گردد

دوشنبه 27 آبان 1398

داستان کوتاه اف اف - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

 

 

 

ساعت  حدود  نه شب بود ، روبروی مونیتورم نشسته بودم و چرخ میزدم توی صفحات خودم و دوستانم توی فیس بوک ، اما راستش خیلی حواسم توی صفحه  نبود .

دوستان و دنبال کنندگان مطالبم تحت عنوان جهان  تاریک مقدم برجهان انفجار بزرگ است ، منتظربخش های جدید  این  مجموعه گفتار بودن .

سخت  توی افکارفلسفی و فیزیکی خودم  غرق بودم  و سعی میکردم ، در مورد انرژی تاریک ،  مثال هایی ساده  برای تبیین این پدیده  دشوار پیدا کنم، که هنوزهمه  دانشمندان  جهان روی  هم نتونسته بودن جواب دقیق و مشخصی براش پیدا  کنند .

 داشتم کیبرد رو آماده  تایپ  افکارم می کردم  که یک مرتبه اف اف خونه به صدا در اومد.  اول  محل نذاشتم ، ... با  خودم گفتم مریم که خونه مامانش ایناست و شب نمی اد ، ........ سینا و سجاد هم رفتن پادگان تا ساعت شیش  صبح بر  نمی گردن ..... سعید  رادیوست و تا دوی صبح برنامه  داره ، کسی هم که  خونه ما مهمونی نمیا د ...... پس هرکی هست  اگر کار واجب  داشته باشه دوباره زنگ میزنه اگر نه میره .......... اومدم دوباره شروع کنم به  نوشتن که  دوباره صدای زنگ  اف اف   بلند شد  ...... بدتر  ازهمه ، هیشکی خونه نبود که باز  کردن در رو  بندازم گردنش و چاره ای نداشتم ........  بلند شدم رفتم گوشی اف اف رو برداشتم وگفتم بفرمایید ......  کیه ؟........ صدایی نه چندان لطیف اما بامزه و شیرین گفتآشگالیه ، آشگالتون رو بیارین ، .......... ماهانه هم یادتون نره .................متوجه شدم قبل از حل کردن تاریخ تولد و مبداء جهان باید برم وبه این مردان زحمتکش برسم . یه سینی چایی ریختم و با سرعت رفتم پایین و البته حسب  انجام  وظیفه  مبلغ  ماهیانه رو کنارسینی  گذاشتم .این رو از مادربزرگم  یاد گرفتهبودم . ، وقتی روضه خون ها هر ماه می اومدن خونه ما هاهاهاهایی می کردند و میخواستن برن . مادر بزرگم یه استکان چایی می ریخت و یه دوزاری هم می ذاشت  کنار نلبکی می داد ،  دستم بزارم جلوی روضه خونه ....

ببین خدایی ازفلسفه و فیزیک ما رو  به کجا کشوندن . به هرشکل کارگران زحمتکش شهرداری هم  پول ماهیانه رو برداشتن و انداختن  توی کیسه نایلون و  تشکرکردن و بدون اینکه چایی روبخورن رفتن ، گفتن باید برن و شهر رو  از هرچه  زباله و آشغاله  پاک  کنن.

بهشون  خسته نباشین و شب بخیر  گفتم و  رفتم توی فکر که:   یعنی می شه یه روزی ،  هیچ  آشغالی روی زمین پیدا نشه .

 به امید  آن روز




دوشنبه 27 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 21 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل بيست ويكم – دوباره سحر

 

به خودم مسلط شدم و با لبخندي كه خيلي هم از سر رضايت نبود جواب سلامش رو دادم ............... توي اين موقعيت اين يكي رو كم داشتم ............. خيلي آروم و مودبانه گفت : سوار شو ........... و در رو باز كرد ............. حال و حوصله بحث كردن رو نداشتم .......... سوار شدم ............ خستگيه يه راهپيمايي طولاني ، زماني خودش رو نشون داد كه روي صندلي نرم و راحت پورشه نشستم .......... بدون اينكه حرفي بزنه حركت كرد ....... من هم بدون اينكه سعي در گفتگويي كنم ........ به افكار عميق خودم فرو رفتم ............... خيلي دلم مي خواست بدونم براي چي به فرانسه اومده ........... مي دونستم اين ملاقات بخصوص درست بعد از رفتن نازنين مطلقا نمي تونه تصادفي باشه .......... تصميم گرفته بودم يكبار براي هميشه تكليفم رو باهاش روشن كنم . از اين موش و گربه بازي هم ديگه خسته شده بودم . اگر قرار مي شد اينجا تمومش نكنم . هرگز نمي تونستم ....... به هدفم دست پيدا كنم .............. بعد از بيست دقيقه اي رانندگي تقريبا پاريس رو دور زده بود ................... گفتم : ميشه بپرسم كجا داريم مي ريم ............... جواب داد : الان ديگه مي رسيم ............. و دوباره سكوتي سنگين حاكم شد ...................... معلوم بود اونم توي افكار خودش غوطه ور بود ......... ده دقيقه ديگه به رانندگي ادامه داد و بالا خره در مقابل يه رستوران كوچيك و دنج كه در ميون يه محوطه طبيعي بزرگ قرار گرفته بود‌ ، نگه داشت ............ نمي دونستم كجاييم ......... اما هر جا بوديم داخل پاريس نبوديم ............ بعد ها فهميدم كه اونجا يكي از شهركهاي خوش آب و هوا و عيان نشين اطراف پاريسه ................ پياده شديم و به طرف رستوران رفتيم ................. هيچكدوم اشتهايي نداشتيم ................ پس فقط دو تا قهوه سفارش داديم ............. باز تا زماني كه قهوه ها رو آوردند سكوت مطلق حاكم بين ما دوتا بود .............. گارسون قهوه ها رو آورد و دنبال كار خودش رفت ............. در يك لحظه هردو به حرف اومديم ............ .و بلافاصله بدون اينكه چيز مشخصي گفته شده باشيم هردو دوباره سكوت كرديم .......... اما اين سكوت ......... زياد طولاني نشد ............. من به حرف اومدم و گفتم : ببين ............ من نمي دونم تو چي فكر مي كني ، كه نمي خواهي دست از ...................... خيلي آروم و مهربان حرفم رو قطع كرد و گفت : گوش كن احمد ......... خواهش ميكنم گوش كن ......... حس عجيبي بهم دست داد .......... جوري كه نتونستم به حرفم ادامه بدم ................ نگاهش رو به داخل فنجون قهوه دوخته بود و در حاليكه اشگ تو چشماش موج مي زد ادامه داد : من از تو معذرت مي خوام ........ حق با تو ........... من اشتباه كردم ................. غافلگير شدم ....................... اين سحر بود كه داشت اين حرفا رو مي زد ............... هاج و واج داشتم نگاهش مي كردم .............. اون به حرفش ادامه داد و گفت : البته اين به اون معني نيست كه من عاشق تو نيستم ............ هستم ......... بخدا هستم .............. ديوانه وار دوستت دارم........... اما متوجه شدم...........عشق پاك و معصوم نازنين ، اونقدر قوي هست كه من نتونم حتي جاي پاي كوچيكي تو قلب تو پيدا كنم .............. احمد ........... من الان اين حرفا رو از سر عجز و ناتواني نمي زنم .............. من آدم بدي هستم .......... من بد بار اومدم ................ من عادت كردم هرچي رو مي خوام بدست بيارم ..................... و بدست هم مي آرم ................. اما من ديگه نمي خوام تو رو از دست نازنين در بيارم ............... تو حق اوني ......... نه من .............. من عاشق تو ام .......... اما الان ديوانه وار نازنين رو هم دوست دارم ............... اون واقعا يه فرشته است ............... من نمي تونم اين كار رو با اون بكنم .......... من نمي تونم تو رو از اون بگيرم ........... براي اون از دست دادن تو يعني مرگ .................. من امروز موقع خداحافظي شما تو فرودگاه بودم ............... خيلي گريه كردم ...شايد به اندازه شما ................. من اومده بودم سايه به سايه ات حركت كنم و به دستت بيارم ..... .اما الان تصميم گرفتم فرانسه رو تركنم ............. مي خوام از اين جا برم و براي هميشه از زندگي تو خارج بشم ............. مي خوام پا روي قلبم بزارم و براي اولين بار از چيزي كه مي خوامش ................. با همه وجودم مي خوامش ....... دست بكشم ...................... به خاطر يه نفر ديگه .................. به خاطر نازنين ................. به خاطر نازنين ............ گلوم خشگ شده بود ، نمي دونستم چيكار بايد بكنم و چي بايد بگم .......... من خودم رو آماده يه مشاجره شديد و در گيري جدي كرده بودم ................ و حالا در مقابل كسي قرار گرفته بودم كه تسليم بود ............. سكوت ده دقيقه اي حاكم مطلق بود بين ما ............ اما من بالاخره به حرف اومدم و گفتم : نمي دونم چي بگم ........ من توي زندگيم بيش از هرچيزي ...... حتي زندگيم نازنين رو دوست دارم و حاضرم به خاطر اون هر كاري بكنم ........... من نمي تونم به هيچكس ديگه جز اون فكر بكنم ....... تو خودت هم خوب اينو فهميدي ..... اما ما مي تونيم دوستان خوبي براي هم باشيم ...... همونجور كه با آرام و فرشته هستيم ............. رفتن تو هم از پاريس دليلي نداره ......... بمون و با من و نازنين دوست باش ................ نازنين خيلي تو رو دوست داره .............. اون هميشه از تو و مهربوني ذاتي كه پشت اين چهره به ظاهر مغرور و خشن تو پنهون شده حرف مي زد ............... من هميشه به حرفهاي اون در مورد تو مي خنديدم .............. اون هميشه به من مي گفت ........... سحر يكي از بهترين دوستان من و تو هست و خواهد بود ............. من مطمئنم ............ سحر در حاليكه قطرات اشگي رو كه رو گونه هاش ريخته شده بود پاك مي كرد . گفت : يعني تو هنوزم حاضري منو بعنوان يه دوست .......... يه دوست صميمي ............... بپذيري ................. گفتم : البته اين خواست هردوي ما ..... هم من و هم نازنينه ............ پرسيد : درست مثل آرام و فرشته ........... گفتم : درست مثل اونها .................. 

 



دوشنبه 27 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 20 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 فصل بيستم : اینجا پاریس

 

پس بايد مقدمات سفر رو آماده مي كردم . بعد از انجام هماهنگي هاي لازم و طي مراحل اداري ، پونزدهم مرداد ماه دوهزارو سيصدو پنجاه و پنج شاهنشاهي به اتفاق نازنين و بابا به طرف پاريس پرواز كرديم . ساعت چهار بعد از ظهر بود كه هواپيما در فرودگاه شارل دوگل پاريس به زمين نشست . در فرودگاه بهروز ، يكي از رفقام كه از طرف سازمان سال گذشته بورس گرفته و به پاريس اومده بود ، به استقبالمون اومد و مارو به هتلي كه رزرو كرده بودبرد و ................... و براي استراحتي كوتاه تنها گذاشت . بعد از استقرار تو هتل و يك استراحت دو ، سه ساعته بهروز دوباره به سراغمون اومد وبراي خوردن شام مارو به رستوراني تو منطقه شانزه ليزه برد.. خيابون شانزه ليزه با مراكز خريد بزرگ و شيكش .............، زير نور چراغهاي رنگارنگ ،............. زيبا و باشكوه ................ چشم هر بيننده اي رو نوازش ميكرد .................. بعد از صرف شام تصميم گرفتيم كمي قدم بزنيم ................... پس ، از رستوران خارج شديم و قدم زنان به طرف مراكز خريد رفتيمويترين فروشگاه ها ، نگاه عابرين رو ، با هر سليقه اي به سمت خودش مي كشيد . چشمم به يه عطر فروشي افتاد................... در حاليكه بابا و بهروز سر گرم گفتگو در مورد محله هاي مناسب براي تهيه خانه بمنظور استقرار من بودند دست نازنين رو گرفتم و به داخل فروشگاه رفتيم . بوي عطر هاي محتلف فضاي داخل مغازه رو پر كرده بود ............ آدم احساس مي كرد همه گلهاي معطر بهشتي رو اونجا جمع كردن . من و فرشته كوچيكم دست در دست هم به شيشه هاي ظريف و قشنگي كه مملو از مايعات معطر بود نگاه مي كرديم . فروشنده اي بسيار زيبا و مودب به سمت ما اومد و به فرانسوي از ما پرسيد : كمكي مي تونه به ما بكنه ....... با چند كلمه اي دست و پا شيكسته حاليش كردم ، براي نازنينم يه هديه خوب مي خوام . ما رو به سمتي برد و شروع كرد به ارائه انواع مناسب عطر ، بالاخره نازنين يكيش رو انتخاب كرد و خريديم و فروشنده با سليقه تمام بسته بنديش كرد و به من داد . من با يك پوزيسيون رمانتيك به طرف نازنين برگشتم و در حاليكه به حالت زانو زده در اومده بودم ......... اون بسته رو به نازنين تقديم كردم ............. فروشنده كه خانمي بيست يكي دو ساله بود . از اين كار من خيلي خوشش اومد و يه شاخه گل سرخ به من داد تا همراه هديه به نازنين بدم ............ نازنين در حاليكه خنده اي شيرين روي لب داشت به من نزديك شد و گونه من رو بوسيد و گفت : مقسي بوكو موسيو ......... و اضافه كرد ........احمد خيلي دوستت دارم . من هم بوسهُ كوتاهي از لباش گرفتم ................ و گفتم : تو همه هستي من هستي ..............همه هستي من........ از مغازه زديم بيرون. بابا اينا اونقدر غرق بحث بودن كه متوجه غيبت ما نشده و همينجور قدم زنان راه خودشون رو ادامه داده بودنخودمون رو به اونا رسونديم و پس از ساعتي به هتل رفتيم . بايد استراحت مي كرديم ............. چون فردا بايد براي ديدن دوسه تا خونه كه بهروز در نظر گرفته بود مي رفتيمبا توجه به اينكه قرار بود نازنين در تعطيلات پيش من بياد و از طرفي دايي اينا و بابا ايناهم به اونجا رفت وآمد مي كردند . بايد ويلايي سه خوابه تهيه مي كرديم . اينكار ظرف دو روز و خيلي سريع انجام شد .......من بايد در دانشكده هنر هاي دراماتيك پاريس آغاز به تحصيل ميكردم . البته قبل از اون بايد به كالجي ميرفتم و زبان فرانسه رو كامل ياد مي گرفتم . هر دوي اينها در جنوب غربي پاريس واقع شده بود . در شهركي نزديك كه تنها دوازده دقيقه تا دا نشكده فاصله داشت . ويلايي زيبا و بزرگ اجاره كرديم كه مبله بود.............. همانروز و پس از تنظيم اسناد اجاره ، ما به اون خونه نقل مكان كرديم . بابا بلافاصله دست بكار شد و سر و ساماني به باغچه كوچك اون داد . من و نازنين هم براي كشف مراكز خريد و مكان هاي مختلف از ويلا خارج شديم و به گشت و گذار پرداختيم حدود يه ربع راه رفته بوديم . كه به يه محوطه بسيار زيبا رسيديم . كه با شمشاد هايي بلند يك لايبرنت ساخته بودند . ما داخل لابرينت شديم و كمي قدم زديم . در راهرو هاي مختلف اون نيمكت هايي براي نشستن قرارداده شده بود ............... ما روي يكي از اونها نشستيم و من سر نازنين رو تو بغلم گرفتمهيچكدوم هيچي نمي گفتيم . اما همين سكوت , دنيا .............. دنيا ...... حرف در خودش داشت . نازنين لحظه اي سرش رو بالا آورد و مستقيم تو چشماي من نگاه كرد ............... بعد از چند لحظه چشماش رو بست................. ما وسط خود ، خود ، بهشت بوديم . و در فضاي رويايي اون در حال پرواز عشق .................. همه چيز به خوبي پيش مي رفت . من توي كالج شروع به فراگيري زبان فرانسه كردم . هرچي ياد مي گرفتم بلافاصله به نازنين هم ياد مي دادم . بيست و هشتم شهريور فرا رسيد و بابا نازنين ناچار بودن به ايران برگردند .......... و اين ، يكي از بد ترين روزهاي زندگي من و نازنين بود .......... هردو بي اختيار تو فرودگاه اشگ مي ريختيم ....... چاره اي نبود با يد مي رفتن ................ چند بار بلندگوي سالن فرودگاه اونا رو براي سوار شدن به هواپيما صدا زد ................... بالاخره بابا مهربانانه دست اونو گرفت و به طرف گيت مخصوص هدايت كرد . نازنين در حاليكه هنوز گريه مي كرد سرش رو به سينه بابا تكيه داده بود و با اون مي رفت.............. من تا آخرين لحظه اونا رو با نگاه دنبال كردم و چند لحظه اي به گيت خالي ........ كه ديگه هيچ مسافري از اون عبور نمي كرد خيره شدم ....... با دستمالي كه داشتم اشگ هامو پاك كردم ............. حس مي كردم ........... يه گوشه از قلبم خالي شده ........ شديدا اين خلاٍُ اذيتم مي كرد .......... چاره اي نبود ..................... بايد تحمل مي كردم ................. اونجا موندنم ، ديگه فايده اي نداشت ، پس تصميم گرفتم به خونه برگردم ........... از سالن فرودگاه خارج شدم و خودم رو به محوطه بيروني اون رسوندم ............. نسيم خنكي كه بوي پاييز رو در خودش داشت صورتم رو نوازش كرد ................ تصميم عوض شد . در حاشيه خيابان خروجي فرودگاه شروع كردم به قدم زدن ............. اصلا متوجه دور و بر خودم نبودم ............ قدم ميزدم و با افكاري كه توي ذهنم بالا پايين مي شدن كلنجار مي رفتم ........... دو سال ............ من و نازنين بايد دو سال اين جدايي سخت رو تحمل كنيم .............. فكرش هم اذيتم مي كرد.......................عكس نازنين رو از جيبم در آوردم و بهش نگاه كردم ........... زيبا بود ........... واقعا زيبا بود ..................... اما اين دليل عشق مفرط من به اون نبود ...................... پاكي ....... بي آلايشي و معصوميت اون ................ من رو هر روز دلبسته تر از گذشته به اون مي كرد................. نازنين من خيلي واقع بينانه به زندگي نگاه مي كرد ........ اون رنج و مشقت اين دوري ديوانه كننده را به جون خريده بود............ چرا كه نمي خواست سدي در مقابل پيشرفت من باشه .............. اون مي دونست من عاشق كارم هستم ............. و مي دونست من براي پيشرفت در كارم بايد اين بورس رو مي پذيرفتم ................ نازنين با اينكه رنج ، كشنده دوري از من رو ، در اون يكسال و نيم با گوشت و پوست و استخوان لمس كرده بود ............. باز پذيرفت ............ و نه تنها پذيرفت بلكه من رو هم متقاعد كرد كه به اين مسئله تن بدم ................ تا به موفقيتي كه مورد نظر هردوي ما بود دست پيدا كنيم ......... خب حالا چه مي خواستيم ........... و چه نمي خواستيم ......... پا توي اين مسير گذاشته بوديم .............. و من عادت نداشتم راهي رو كه شروع كردم نيمه كاره رها كنم ......... يا خوب به انجام نرسونمش .......... پس به همين خاطر تصميمي با خودم گرفتم .......... من بايد اين جا فقط به هدفم فكر كنم ............. و اون ............... تنها و تنها كسب موفقيت درتحصيل بود ............. من قرار بود تا چند روز ديگر در رشته كار گرداني شروع به تحصيل بكنم ............ با خودم فكر كردم يك كارگردان خوب بايد روانشاس و جامعه شناس خوبي هم باشه ............. پس تصميم گرفتم به جاي به بطالت گذروندن زمان در يكي از اين دو رشته هم .......... بصورت همزمان شروع به تحصيل كنم ............ بايد با بهروز مشورت مي كردم.........و از او راهنمايي مي گرفتم ............... من در زيبا ترين شهر اروپا ، پاريس ......... با خودم عهد بستم ......... دست از هرگونه وقت گذراني بي خود بردارم ............ و همه زمان مفيد موجود رو به كسب موفقيت تحصيلي اختصاص بدم .................. اين فكر شور عجيبي در دلم ايجاد كرده بود ........... نازنين با اينكه كنارم نبود اما به من انرژي مي داد .......... حس مي كردم اون داره كنارم قدم مي زنه .......... ومن رو به خاطر اين انديشه با لبخندي بهشتي مورد تشويق قرار ميده ............ از اين حس لبخند رضايتي بر روي لبهاي من نقش بست ............ نميدونم چقدر راه رفته ....................... و الان كجا بودم..................... بوق ماشيني منو به خودم آورد .................. صدايي زنانه به زبان فارسي از داخل ماشين به گوشم خورد كه منو صدا مي زد ........... به طرف صدا برگشتم ............ يه ماشين پورشه قرمز رنگ كه انگار همين الان از لاي زر ورق بازش كردن ........... رو ديدم ............ دوباره اسم خودم رو شنيدم ........... صدا آشنا بود.......... سرش رو از تو ماشين آورد بيرون ............ خشگم زد.............. باورم نميشد ................. اون




دوشنبه 27 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 19 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل نوزدهم : بورس تحصیلی


براي انجام كارهاي استخدام ، مدركم رو به قسمت كارگزيني دادم . اونها قبلا همه چيز رو آماده كرده بودند . به همين دليل خيلي زود ابلاغ من به عنوان تهيه كننده راديو بهم داده شد . اما در مورد حضور در دانشكده گفتند ، دستورالعمل جديدي اومده كه بايد تا يك هفته صبر كنم . راستش يكم دمق شدم ............. داشتم فكر مي كردم نكنه به قولشون عمل نكن و من رو به عنوان سهميه سازماني وارد دانشكده نكن . بهر صورت چاره اي نبود بايد صبر مي كردم ............. مدتي از اين ماجرا گذشته بود . منم كه حالا بعنوان تهيه كننده در رايو مشغول به كار شده بودم . بطور مرتب در اداره حاضر و كارهايي كه بعهده ام گذاشته مي شد انجام مي دادم . هرچند قبلا هم همينطور بود اما حالا اين وضعيت رسمي تر شده بود . يه روز بچه هاي كار گزيني خبر دادند كه يه حكم برام اومده و بايد برم كارگزيني و ضمن دادن رسيد اونو تحويل بگيرم . به كار گزيني رفتم و بعد از امضاي دو تا دفتر نامه اي رو به من تحويل دادند . با كنجكاوي در پاكت رو باز كردم. نامه از طرف دفتر رييس سازمان بود . نامه رو باز كردم و خوندم. تو نامه شته بود . جناب آقاي احمد تهراني با توجه به فرمان اعليحضرت مبني بر شناسايي جوانان مستعد ايران و اعزام آنان به كشور هاي صاحب دانش روز بمنظور بالا بردن سطح علمي و دانش فني كشور و توسعه و پيشرفت اين سرزمين كهن و با توجه به نياز هاي سازمان بدينوسيله به شما ابلاغ مي گردد كه از تاريخ اول مهر ماه دو هزار و پانصد و سي و پنج شاهنشاهي بعنوان دانشجوي بورسيه دولت ايران در دانشكده هنرهاي دراماتيك پاريس آغاز به تحصيل خواهيد نمود بديهي است كليه امكانات مورد نياز شما از طريق دفتر سازمان در پاريس تدارك ديده شده است. دفتر رياست سازمان هيجدهم تير ماه دو هزار و پانصد و سي و پنج شاهنشاهي باورم نمي شد ................ سرم گيج افتاد .............. چند لحظه به ديوار تكيه دادم و ايستادم ....................... يعني چي ...... در يك لحظه هزاران مسئله از ذهنم مثل برق و باد گذشت .......... قاعدتا بايد خوشحال مي شدم ................. اما نشدم . نامه رو تو جيبم گذاشتم و به محل كارم برگشتم ............. بچه ها دوره ام كردند كه ببينند چه خبر بوده .................. ظاهر نشون ميداد خبر خوبي ندارم ......................... بچه ها مرتب سوال مي كردند چي شد ....... جريان نامه چي بود ..................... بالاخره نامه رو در آوردم و دادم دستشون.....................بعد از خوندن نامه هورايي كشيدن و من رو در بغل گرفتن و شروع كردن ، من رو بوسيدن و تبريك گفتن ........ من لبخندي بر لب داشتم ....... اما تو دلم آشوب بود ............ داشتم فكر مي كردم , اين به اون معني ست كه من بايد از نازنينم دور بشم ........ من هرگز چنين چيزي نمي خواستم و به هيچ عنوان و به هيچ قيمت حاضر به انجام چنين كاري نمي شدم ............. هيچكس از درون من و غوغايي كه به پا بود خبر نداشت اين ايده ال ترين خبري بود كه مي شد در سازمان به كسي داد. و يه دليل خوب براي هيجانزده شدن ............ اما من بشدت دلم گرفته بود ........... خبر به سرعت تو اداره پيچيده بود هر جا كه پام مي رسيد. بچه ها دوره ام مي كردند و تبريك مي گفتند .............. در طول زمان باقيمونده تا پايان وقت اداري با خودم فكر مي كردم اين خبر رو چه جوري به نازنين بدم ................. نمي دونستم عكس العمل اون چيه؟ ................ هنگامي كه از در سازمان زدم بيرون تصميم خودمو گرفته بودم .......... من اين بورس رو قبول نمي كردم حتي اگه به قيمت عدم حضورم در دانشكده سازمان تموم مي شد .......... حتي اخراج از سازمان ........... تحت هيچ شرايطي حاظر به دور شدن از نازنين نبودم ........ اصلا احساس خوبي نسبت به اين دوري و جدايي نداشتم ........... با گرفتن اين تصميم پا رو روي پدال گاز ماشين گذاشتم و به طرف خونه دايي اينا حركت كردم .............. حسابي فكرم رو مشغول كرده بود . در حالت طبيعي و عادي اين يه موقعيت فوق العاده بود . اما در وضعيتي كه من داشتم ....... نه ......... نه ............ اصلا . من نميتونستم دل از نازنين بكنم و به فرانسه برم . تو دلم غوغايي به پا بود و اين رو ميشد از چهره ام خوند . به خونه دايي اينا رسيدم ..... نازنين كه صداي ماشين رو شنيده بود .... فوري درو باز كرد و اومد بيرون . داشتم از ماشين پياده مي شدم كه خودش رو به من رسوند و گفت : سلام عزيز دلم ........ دست من رو گرفت تو دستاش و ادامه داد : خسته نباشي ............... و بدنبال اون خنده اي ناز و شيرين ............. و باز گفت : چه لذتي داره آدم هروز بياد به استقبال مردش كه خسته از سر كار بر مي گرده ........ بعد يه ماچ سريع ازگونه ام كرد ............ دستش رو تو دستم آروم فشردم و اونا بالا آوردم و بوسيدم ........... تازه متوجه اندوهي كه توي دل من نشسته بود شد ......... سراسيمه گفت : چي شده عزيزم؟ ............... گفتم : چيز مهمي نيست............ لحظه اي تو چشماي من نگاه كرد و گفت : اما چشمات يه چيز ديگه ميگه .............. گفتم : نه ...........خيلي مهم نيست ........... پرسيد : مربوط به كارتّّه جواب دادم : اره عزيزم .............. حالا بريم تو برات تعريف مي كنم ............ گفت : باشه ........ در ماشين رو بستم ودر حاليكه نازنين دست من رو محكم تو دستش گرفت بود با هم داخل خونه شديم ......... تو خونه اون به طرف اشپزخونه رفت و من هم براي پوشيدن يه لباس راحت و آبي به سر و صورت زدن به اتاقمون رفتم .......... وقتي بر گشتم ...... ميز نهار چيده شده بود ................ بدون اينكه سوالي بكنه براي هردومون توي يه بشقاب غذا كشيد و كنار دست من نشست ...... و من رو دعوت به خوردن كرد ....... بعد از اينكه متوجه شد من درست غذا نمي خورم با دست چونه من رو گرفت و صورت من رو به طرف خودش بر گردوند گفت : احمد ................ هر چي باشه مهم نيست ................. غذا تو بخور ................ به خاطر من ...................... بعد از ناهار باهم در موردش حرف مي زنيم و حلش مي كنيم .................... من مطمئن هستم ما دوتا با هم ...... بزرگترين مشكلات رو هم از سر راه بر مي داريم ............ بعد قاشقش رو پر كرد و جلوي دهن من گرفت .......... و با چشماش ازم خواست بخورم ......... دهنم رو باز كردم و اون غذا رو دهن من گذاشت ......... و قاشق بعدي ............... برق چشماي قشنگ و مصمم اون يه لحظه همه ناراحتي هارو از دلم پاك كرد . با خودم گفتم : حق با نازنين .............. ما راه حلي براش پيدا مي كنيم . لبخندي زدم و متعاقب اون بوسه اي به دستاي نازنين .............. صداي قهقهه شاد و معصومانه نازنين فضاي خونه رو پر كرد ......... و من سر مست از داشتن فرشته اي مثل اون كنار خودم فكر و خيال رو از ذهنم دور كردم ...... ناهار رو خورديم و بعد از جمع جور كردن بساط ناهار به اتاق خودمون رفتيم . روي تخت خواب دراز كشيديم و نازنين در حاليكه سرش رو روي سينم گذاشته بود گفت : خب همسر عزيزم حالا بگو چي شده ...... سير تا پياز ماجرا رو براش تعريف كردم كمي غصه دار شد .......... اما گفت : من فكر مي كنم ما بايد براي تصميم گيري از ديگران هم كمك و مشورت بگيريم ......... درسته اين زندگي ماست . اما بزرگتر ها ، هم تجربه بيشتري از ما دارند و هم خير و صلاح ما رو مي خوان .......... من گفتم اما نازنين من ........... من تصميم خودم رو گرفتم ..... من تو رو تنها نمي ذارم و برم .............. نازنين با بوسه اي گرم حرف من رو قطع كرد و نذاشت ادامه بدم ............ بعد از دقايقي سرش رو دم گوشم برد و گفت : تو مي دوني من براي بدست آوردنت چقدر خون دل خوردم .............. پس مطمئن باش به اين راحتي از دستت نمي دم ......... اما ما بايد عاقلانه و منطقي تصميم بگيريم ........ اجازه بده من بابا اينا رو خبر كنم و با اونها هم مشورت بكنيم بعد خودمون تصميم مي گيريم و دوباره لبهاي گرم و شيرنش رو روي لبهام گذاشت ............ و من رو در فضايي لايتناهي كه مملو از حس زيباي عشق بود غرق كرد ............. چشمام رو بسته بودم و توي اون حس شنا مي كردم بي وزن ِ , بي وزن .................. كم كم خواب به من مسلط شد و ديگه چيزي نفهميدم ........... با جيغ و داد آرام و فرشته كه پشت در اتاق اومده بودن از خواب بيدار شدم ........ نازنين كنارم نبود . در همين لحظه صداي نازنين هم به صداي اون دو تا اضافه شد كه مي گفت : تو رو خدا اذيتش نكنين الان من خودم صداش مي كنم ....... بلند شدم و خودم رو به پشت در رسوندمو درو باز كردم . در رو هول دادن و اومدن تو با خنده گفتم : باز شما دوتا بچه گربه لاي در كير كردين و ونگ .....وونگتون رفته هوا ؟ در يه لحظه هردوشون يه نيگاهي به هم كردن و ناگهان هر كدوم يكي از گوشهاي منو رو گرفتن و گفتن : باز تو ويز ويز كردي مگس بيباك ........... و شروع كردن به پيچوندن گوشام ......... نازنين در حاليكه از خنده ريسه رفته بود گفت : تورو خدا ..... به خاطر من ..... اشتباه كرد ........ فرشته گفت : نازنين جونم ..... ما خيلي دوستت داريم . اما اين خيلي روش زياد شده ........ ما بايد يه گوشمالي حسابي بهش بديم .......... وباز يه دور ديگه گوش من رو پيچوندن .............. آرام گفت : بايد حسابي از ما معذرت خواهي كنه........ شايد بخشيديمش . نازنين گفت : آبجي من معذرت مي خوام ........... فرشته گفت : نه عزيزم خود ش بايد اينكار رو بكنه ........... در همين حال غش غش مي خنديدين ....... نازنين گفت : عزيزم ظاهرا ايندفعه منم نمي تونم كاري برات بكنم ......... بايد معذرت خواهي كني ......... ديدم چاره اي نيست گفتم : بسيار خب من از هردوي شما ملكه هاي زيبايي عذر خواهي مي كنم ........ آرام گفت : نشنيدم چي گفتي بلند تر بگو .............. و گوشم رو چلوند . باز تكرار كردم من از هردوي شما ملكه هاي زيبايي عذر خواهي مي كنم ........ اينبار فرشته گفت : يعني گوش ما عيب داره يا اين آقا زاده هنوز چيزي نگفته ؟................. آرام گفت : نه من يه وز و وزي شنيدم ............ فكر ميكنم يه كمي بايد ولومش رو ببريم بالا .... و اينبار دوتايي يه تاب ديگه به گوشهاي منه بيچاره دادن و گفتن ............... شما چيزي فرمودين ؟ فريادي كشيدم و گفتم : بابا مع......ذ........رت..........مي ........ خوام. هردو با هم گفتن : آهان حالا شنيديم .......... و گوش من رو ول كردن ........... من فوري گوشامو گرفتم تو دستم و ادامه دادم ملكه هاي بچه گربه هاي ونگ ونگو .................. تا اين حرف زدم ...... .با لنگ دمپايي هايي كه پاشون بود افتادن به جونمو خلاصه حسابي به خدمتم رسيدن ............ هرچي هم از نازنين خواهش و تمنا كردم كه به دادم برسه مي خنديد و مي گفت : نه ديگه ..... واقعا حقته ............. خلاصه يه ربعي وقت به همين شوخي و خنده و البته كتك خوردن من گذشت تا عليا مخدره ها رضايت دادن كه من به اندازه كافي تنبيه شدم ........ پس همه با هم به طبقه پايين رفتيم . بعد از ساعتها بحث و با اصرار نازنين و تاييد خانواده من ناچار شدم . قبول كنم كه به پاريس برم و درسم رو شروع كنم . دايي قول داد كه نازنين هر شب مي تونه هر چند ساعت كه بخواد تلفني با من حرف بزنه .................. همينطور قرار شد تمامي تعطيلات ، يا من به ايران بيام و يا نازنين به ديدن من در فرانسه بياد . و بالاخره اينكه نازنين بلافاصله بعد از پايان امتحانات نهايي يعني خرداد سال ۵۷ براي زندگي به پاريس بياد

 

 




دوشنبه 27 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 18 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل هيجدهم : مراسم ویژه

 

روزها يكي بعد از ديگري مي گذشت و روز اعلام نتايج امتحانات نهايي نزديك تر مي شد . بالاخره روز موعود فرا رسيد . شب خونه دايي اينا بوديم . من صبح زود بلند شدم و بعد از اصلاح و استحمام نازنين رو صدا كردم ........ نازنين از جاش بلند شد و گفت : به به سحر خيز شدي ..........كجا ايشالله ؟...... گفتم : جايي كار دارم و بعد هم بايد يه سر برم دبيرستان ....... امروز نتايج رو اعلام مي كنن . گفت : تنها تنها ؟............ گفتم : نه عزيزم ، واسه همين صدات كردم . بلند شد و اومد طرفم ، بغلم كرد و گفت : راستش من امروز با آرام و فرشته و سحر قرار دارم .مي خوايم با هم بريم خريد ....... البته اگه همسر عزيزم اجازه بده ......... گفتم : خواهش مي كنم عزيز دلم اجازه من هم دست شماست ........ اما فكر مي كردم شايد دوست داشته باشي با من بياي . نازنين جواب داد : مي دوني خيلي دوست دارم ، اما چون با بچه ها قرار گذاشتم نمي تونم كاري بكنم . گفتم : باشه هر جور كه صلاح مي دوني عمل كن . من رو بوسيد و گفت : من از نتيجه مطمئن هستم . بنابر اين اصلا عجله اي ندارم . بعد بلند شد و با هم به طبقه پايين رفتيم ....... كنار من نشست صبحانه مختصري خوردم و آماده حركت شدم . پرسيد اگه نظرم عوض شد چه ساعتي ميري مدرسه كه منم از بچه ها خواهش كنم منو بيارن اونجا ....... گفتم : حدودساعت يازده تا يازده و نيم . گفت : باشه ..... ببينم چي ميشه ....... خداحافظي كردم و از خونه خارج شدم ....... چند تا كار بود كه بايد انجام مي دادم از جمله اينكه سري مي زدم ميدون ارگ و به يكي از بچه هاي راديو كه مشكلي پيدا كرده بود و از من كمك خواسته بود كمي پول مي دادم . بنده خدا پدرش دچار بيماري سختي شده بود و كارش به بيمارستان كشيده بود . من مي دونستم چون تازه ازدواج كرده..... دستش خاليه واسه همين بهش قول داده بودم يكم پول قرض بدم بنا براين سر راه به بانك رفتم و پنج هزار تومن از حسابم برداشت كردم و بعد از انجام كاراي ديگه به سراغ اون رفتم . و بعد از دادن پول حدود ساعت يازده و بيست دقيقه بود كه به مدرسه رسيدم. تك و توك بچه ها تو حياط بودن ، من به طرف دفتر رفتم........ آقاي ضرغامي رو ديدم .......... تا چشمش به من افتاد بي سلام و عليك گفت : برو دفتر آقاي ديو سالار . نگران شدم سريعا خودم رو به دفتر آقاي مدير رسوندم و در زدم . آقاي ديوسالار گفت بفرماييد تو.......... وارد شدم ......... چند نفر نشسته بودند . معلوم بود از اداره آموزش و پرورش اومده بودن .......... سلام كردم ........ أقاي ديو سالار جوابم رو داد و رو به افرادي كه تو اتاق بودن گفت : ايشون هستن ............. قلبم داشت مي ايستاد .............. چرا من رو به اونها معرفي مي كرد ؟ ............. در حاليكه از جاشون بلند شده بودن ، يكي يكي با من دست دادند و تبريك گفتند.............. . رييس منطقه رو بين اونا شناختم اما بقيه رو نه . هنوز براي من روشن نبود كه چه خبره ........ البته حدس مي زدم بايد مربوط به فعاليت هاي من باشه........ بعضي وقتها كه از منطقه يا از استان بازرس مي اومد . آقاي مدير من رو به عنوان دانش اموز نمونه و فعال به اونها معرفي مي كرد....... به عبارت ساده تر بهشون پز مي داد ، اين رسم بود تو مدارس ، كه اگر دانش آموز نمونه يا اهل ورزش و هنري داشتن اونها رو در هنگام چنين مراسمي به رخ بازرسين و ميهمانان مي كشيدند . تو شيش و بش اين كه مسئله چيه ؟ بودم كه آقاي ضرغامي از در وارد شد و گفت : جناب مدير همه چيز آماده است قربان . آقاي ديو سالار روبه ميهمانان كرد و گفت : بفرمايين سالن اجتماعات . مدرسه سالن اجتماعات بزرگي داشت كه گذشته از برگزاري امتحانات براي برنامه ها و جشنها هم از اون استفاده مي شد . آقاي مدير به منم اشاره كرد كه با اونها به سالن برم . منم هم همين كارو كردم . سالن طبقه دوم ساختمون بزرگي بود كه زيرش سالن كشتي ، وزنه برداري و پينگ پنگ بود. مدرسه ما خيلي بزرگ بود به گونه اي كه به شوخي به اون دا نشگاه ميگفتند . ما براي رسيدن به سالن بايد از كنار محوطه ورزشي مدرسه كه شامل سه زمين استاندارد واليبال سه زمين استاندارد بسكتبال و هشت نيمه زمين بسكتبال بود عبور ميكرديم. خيلي دقيق همه چيز رو از زير نگاه مي گذروندم . اين آخرين باري بود كه بعنوان دانش آموز در دبيرستان حاضر مي شدم . مدرسه اي كه شيش سال از عمرم رو پشت ميز و نيمكت هاي اون گذرونده بودمبه سالن رسيديم از پله ها بالارفتيم تا به سالن اجتماعات برسيم . وقتي مقابل در رسيدم ديدم سالن پر از بچه ها ست . چه خبر بود . براي اولين بار بود كه جو سالن من رو گرفته بود . من بار ها و بارها توي اون برنامه اجرا كرده بودم . نه فقط در حضور بچه ها بلكه در برنامه هايي با حضور مسئولين و خانواده ها ........... هيچوقت اينطور جو سالن من رو نگرفته بودنميدونستم چه مرگم شده . با اشاره آقاي مدير دنبال اونها تا صندليهاي رديف جلوي سالن رفتم و اين در حالي بود كه بچه ها بشدت دست ميزدند . همه با چشم و ابرو با من سلام عليك مي كردن و چيزي مي گفتن كه من متوجه نمي شدم ........ با خودم مي گفتم اينا چي مي گن ........... من چقدر خنگ شدم . چرا منظور اينا رو متوجه نمي شم ، به رديف جلو كه رسيديم سر جام ميخكوب شدم نازنين ، سپيده ، بابا ، مامان ، دايي جان ، زندايي و داريوش همه اونجا بودن . درست رديف دوم صندلي ها . وقتي ما رسيديم همه به احترام آقاي مدير و مسئولين استان و ناحيه از جاشون بلند شده بودند. در اين ميان بابا يه چشمك يواشكي به من زد ، در حاليكه اشگي كه تو چشماش جمع شده بود ، خود نمايي مي كردهمه نشستند . در اين جور مواقع اين من بودم كه پشت تريبون قرار مي گرفتم و ضمن خوش آمد گويي علت برگزاري مراسم رو اعلام مي كردم . اما اين بار به دليلي كه من از اون بي خبر بودم پازوكي دوستم كه گاهي به من در اجراي برنامه ها كمك مي كرد پشت ميكروفون رفت و از حضور همه در اين مراسم تشكر كرد و از آقاي مدير در خواست كرد كه پشت تريبون بره . آقاي مدير در ميان كف زدن هاي شديد حضار پشت تريبون قرار گرفت . پس از سلام از حضور مديركل آموزش و پرورش استان تهران و رييس ناحيه پنج كه دبيرستان ما يكي از مدارس اون ناحيه محسوب ميشد . شروع كرد به دادن گزارش در مورد تلاشهاي كادر متخصص ، دلسوز و زحمت كش دبيرستان و فعاليتهايي كه درطي سال گذشته تحصيلي در اون صورت گرفته و موفقيتهايي كه نصيب دانش اموزان و مدرسه گرديده بود . الحق كه زحمت زيادي كشيده بود . من واقعا افتخار ميكردم كه شيش سال بعنوان دانش آموز زير سايه چنين مردي درس خونده و رشد كرده بودم . مردي كه اندامي درشت و ظاهري خشن داشت . اما دلي سرشار از عاطفه و محبت و جوا نمرديداشتم به شخصيت ارزنده آقاي ديو سالار فكر ميكردم كه متوجه شدم داره من رو صدا مي كنه ...... يه لحظه به خودم اومدم آقاي مدير گفت . من از احمد مي خوام كه به روي سن بياد .......... داريوش كه درست پشت من روي صندلي نشسته بود يه سيخونك به من زد كه بلند شو ...... من از جام بلند شدم و در ميان تشويق شديد حضار كه لحظه اي قطع نمي شد به طرف سن رفتم . و پس از بالا رفتن از پله ها خودم رو به كنار آقاي مدير رسوندم . جمعيت همچنان دست مي زد . بي اختيار و بدون اينكه بدونم چه خبره , اشگ تو چشمام حلقه زده بود. بالاخره بااشاره دست آقاي مدير دست زدن قطع شدآقاي مدير دوباره شروع كرد به حرف زدن و گفت : ما امروز اينجا جمع شديم تا از دانش آموزي تقدير بكنيم كه در طول شش سال گذشته همواره باعث افتخار و سربلندي اين دبيرستان بوده و در حاليكه با دست به من اشاره مي كرد گفت : احمد تهراني ..... باز همه شروع به كف زدن كردن ........... من پاك شوكه شده بودم عرق تمام جونم رو گرفته بود صدايي نمي شنيدم ، بعد از لحظاتي كه نفهميدم چقدر بود به خودم كه اومدم ديدم مسئولين منطقه دارن از پله هاي سن بالا ميان ......... وقتي كنار ما رسيدن دوباره با من دست دادن و در همين حال آقاي ديو سالار با صدايي كه بغض رو مي شد توش تشخيص داد اعلام كرد . من خوشبختم اعلام بكنم . آقاي احمد تهراني با كسب معدل نوزده و نود و سه ، رتبه اول امتحانات نهاييي استان تهران رو به خودش اختصاص داده . ديگه صداي سوت و دست بچه ها اجازه شنيدن هيچ صدايي رو به هيچكس نمي داد . اين حرف آقاي مدير بدين معني بود كه دبيرستان ما مقام اول رو در امتحانات نهايي استان كسب كرده بود و من باني اين افتخار براي دبيرستاني بودم كه داشتم تركش مي كردم . بعد از دقايقي مراسم با سخنراني مدير كل استان و ناحيه ادامه پيدا كرد و در پايان لوح يادبود و تقدير نامه استان ناحيه و دبيرستان به همراه گواهي اوليه قبولي در امتحانات نهايي و هدايايي به من تحويل شد و من ماندم و موج عظيم بچه ها كه به سمت من مي اومدن . تا من رو رودست بلند كنند و به حياط مدرسه ببرند . يك سنت قديمي تو مدرسه ما وجود داشت و اون اين بود كه كساني كه افتخاراتي رو براي مدرسه كسب مي كردند . بايد توي حوض بزرگ ، آبي رنگي كه جلوي در ورودي دبيرستان بود انداخته مي شد . من زماني متوجه شدم كه بچه ها مي خوان چيكار كنن كه ديگه دير شده بود و من وسط حوض داشتم دست وپا مي زدم و بجه ها مشغول دست زدن و پايكوبي بودنشيريني هايي كه توسط مدرسه تهيه شده بود دست به دست مي چرخيد . من از دور نازنين رو ديديم كه داره من رو نگاه مي كنه و تند تند اشگهايي كه نم نم از گوشه چشمش سرازيره پاك مي كنه . 

 

 




دوشنبه 27 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 17 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل هفدهم : حفیفت

 

 

تصميم گرفته بودم همه ماجرا رو براي نازنين بگم ....... دلم نمي خواست توي زندگي مشتركمون نقطه تيره اي وجود داشته باشه , كه بعدا ناچار به توضيح و خداي نكرده تيره گي خاطر بشه .......... واسه همين وقتي از پليس راه جاجرود كه گذشتيم به نازنين گفتم : ببين عزيز دلم مي خوام يه چيزي بهت بگم . من مشكل كوچيكي دارم كه دوست دارم تو بدوني و ازت مي خوام كمكم كني تا اون رو با هم از سر راه برداريم ......... نازنين با خنده اي شيرين گفت : من سرا پا گوشم همسر عزيزم ........ بگو ..... من حاضرم در كنار تو همين قله دماوند رو هم كه الان داريم مي بينيم جابجا كنم . نگاهم بي اختيار به سمت دماوند برگشت كه كم كم با بالا اومدن خورشيد ، نور به قله اش تابيده و جلوه اي زيبا پيدا كرد بود ........... به خودم باليدم كه همسر بلند همتي مثل نازنين رو كنارم دارم كه به دماوند طعنه ميزنه .............. گفت : به چي فكر ميكني ؟ ........... جواب دادم : به تو ............. خنده اي شيرين روي لبهاش نقش بست و دنبالش بوسه اي كه روي گونه هاي من نشستگفت : خب من سرا پا گوشم ......... سينه مو صاف كردم و گفتم : ببين مطلبي كه مي خوام بهت بگم در مورد سحر ه ................. انگشتش رو روي لبهام گذاشت و من رو دعوت به سكوت كرد .......... و خودش بعد از جند لحظه كوتاه گفت: من خودم همه چيز رو مي دونم ......... يه مرتبه مثل برق گرفته ها خشگم زد ....... گفتم : چي؟ ......... شمرده و آرام تكرار كرد : من همه چيز رو مي دونم ............. اولين چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه باز كار ، كار داريوش ِ .......... اما يه لحظه به خاطر آوردم اون اصلا روحش هم از اين ماجرا خبر نداره ............ گيج شده بودم .............. مبهوت به دهن نازنين نگاه مي كردم ............... نازنين به حرفش ادامه داد و گفت : مي دونم تعجب كردي و حتما الان داري تو ذهنت دنبال كسي كه به من خبر داده مي گردي .......... و حتما اولين كسي هم كه به ذهنت رسيده , بزغاله معروف داريوشه ........... هاج و واج سرم رو به علامت تاييد تكون دادم و منتظر بقيه حرفاي اون شدم ......... گفت : خيالت رو راحت كنم هيشكي به من هيچي نگفته . من يكسال و نيم عاشق بودم و برق عشق رو تو چشم هر كي باشه تشخيص ميدم .......... در حقيقت كسي كه من رو از اين ماجرا با خبر كرده چشماي عاشق سحره ........ تنم به لرزه افتاده بود . ديدم نمي تونم تو اون حالت درست رانندگي كنم .......... نزديك يه رستوران بوديم آروم كشيدم كنار و تو محوطه رستوران بين راهي توقف كردم ، سرم رو به پشتي صندلي تكيه دادم و چشمامو بستم .......... نازنين دوباره گونه هاي من رو بوسيد و گفت : چي شد عزيزم ناراحتت كردم سرم رو بطرفش گردوندم و در حاليكه مستقيم تو چشماش نگاه مي كردم ........گفتم : نه عزيز دلم ، راستش شوكه شدم ......... من فكر ميكردم تو اصلا متوجه ماجرا نشدي ........ نازنين خنده اي شيرين كرد و گفت : اينو يادت باشه عزيزم من يه زنم ........... و زن ها شامه خيلي تيزي دارند ........... مثل كاراگاه هاي پليس ، مثلا شرلوك هولمز .............. و بعد زد زير خنده و گفت : همون شب اول كه توي مهموني اومد . من موجي از عشق رو تو چشماش ديدم و وقتي دست تو رو تو دستاش گرفت و محكم نگهداشت ، مطمئن شدم كه عاشق تو ِ. ........... ديدم تو خيلي تقلا كردي كه دستت رو از دستش بيرون بكشي ، اما اون نمي گذاشت ............. و اونجا بود كه به خودم باليدم و فهميدم كه مال من هستي .......... فقط خود خود من ......... ... اما يه چيز خيلي ناراحتم كرد ........... دست گرمش رو تو دستام گرفتم و گفتم : چي عزيزم ......... اين كه چرا من اين مسئله رو بهت نگفتم .......... جواب داد : نه همسر خوبم .......... من ميدونستم تو به خاطر اينكه من ناراحت نشم سكوت كردي . و مطمئن بودم بزودي و در يك فرصت مناسب با من حرف مي زني ......... پرسيدم : پس چي ناراحتت كرده ؟ جواب داد : غصه سحر............ اون دختر تنهاييه.......... به ظاهر مغرور و بد جنس به نظر ميرسه اما ............. گفتم : ولي اون بد جنس ِ .............. گفت : ببين نبايد به ظاهر آدما توجه كني ............ بخصوص اگه اون آدم يه زن باشه .......... تو در مورد من فكر مي كردي كه من اصلا روحم هم از اين ماجرا با خبر نيست ......... اما من حتي زودتر از آبجي فرشته كه با سحر در گير شد ، متوجه اين ماجرا شدم .......... باز هم يكبار ديگه نازنين من رو غافلگير كرده بود ........... اون حتي تو شلوغي مهموني ............... فكرم رو بريد و گفت : من نگران سحر هستم و دلم مي خواد يه جورايي .......... به يه شكلي بهش كمك كنم گفتم : اما اون خطرناكه ............. گفت : نه من مطمئنم براي زندگي مشترك من و تو خطري نخواهد داشت ........... اون دختري كاملا دمدمي مزاجه .......... بزودي اين عشق و فراموش مي كنه به شرطي كه ما اونو ترد نكنيم و باعث جري شدنش نشيم ......... مونده بودم كه اين همون نازنين ساده دل منه كه در نقش يك روانشناس متبحر و مسلط فرو رفته و داره نسخه مي پيچه . ادامه داد : به همين دليل اون روز كه به ظاهر در يك برخورد تصادفي دم در مدرسه با هم روبرو شديم من دعوتش كردم ، كه به مهموني ما بياد و بد نيست بدوني الان هم به دعوت رسمي من تو همين جاده داره دنبال ما مياد شمال .............. بي اختيار زدم زير خنده .......... داشتم ديوونه مي شدم ........ گفتم : نازنين .............. گفت : ناراحت كه نيستي عزيزم ........... در حاليكه نمي تونستم جلوي خنده خودم رو بگيرم گفتم : نه عزيزم ........... نه ...................... ظاهرا تو فكر همه جاش رو كردي ........... خنديد و گفت . پس باهاش مهربون ، گرم و صميمي باش همونجور كه با آبجي آرام و فرشته هستي و بهش اجازه بده به مرور اين عشق زود گذر رو فراموش كنه ............. باشه عزيزم ............ گفتم اگه تو اينجوري مي خواهي باشه ......... اما مسئوليتش با خودت ............ گفت : قبول دارم ..................... از ماشين پياده شديم آبي به دست و صورتمون زديم ......... در همين زمان بچه ها يكي بعد از ديگري رسيدن و دم رستوران پارك كردن ......... سحر هم با بنز كوپه آبي رنگش رسيد ....... به در خواست نازنين به سمتش رفتيم و من دستم رو به طرفش دراز كردم و بهش خوش آمد گفتم .......... اين بار نوبت اون بود كه شوكه بشه .......... نه اون بلكه آرام و فرشته هم حال بهتري از اون نداشتن .......... بعد از خوردن صبحانه و پاسخ به سين جيم هاي آرام و فرشته به طرف ويلا هامون حركت كرديم . نگاهاش ، روز اول كمي اذيتم مي كرد . اما با نزديك شدن به شب ، كم كم اين حالت از بين رفت . سحر با بچه ها قاطي شده بود و داشت خوش مي گذروند . بيشتر از همه داريوش دور و پرش مي چرخيد و باهاش سر بسر مي ذاشت. انگار خود سحر هم بدش نمي اومد با اون نزديك تر بشه . فرشته و آرام هم كه ابتدا از حضور اون احساس خوشايندي نداشتن رفته رفته حساسيت خودشون رو از دست داده بودن . سحر البته در تمام طول سفر سعي مي كرد كه در هر شرايط مقابل من قرار بگيره تا بدون هيچ مانعي بتونه من رو ببينه ........ اما به گونه اي اين كار رو مي كرد كه زياد تو چشم نمي خورد . كار هرروز بچه ها شده بود صبح ها شنا تو دريا بعد از ظهر ها گردش توي جنگل و غروبها جمع شدن كنار ساحل و زدن و رقصيدن و خوردن بلال هايي كه همونجا روي آتيش خودمون درست مي كرديم ........... و يا باقلا پخته هايي كه مش قربون و گلنسا مي پختن و مي آوردن لب ساحل . بچه ها حسابي خوش بودن و از اين سفر دسته جمعي لذت مي بردن . بالاخره مسافرت بدون هيچ حادثه ويژه اي به پايان رسيد و همگي به تهران برگشتيم ........ ظاهرا نظر نازنين درست بود با زياد شدن رفت و آمد هاي سحر و ما نگاه هاي اون عادي و عادي تر مي شد . اون كاملا با داريوش گرم گرفته بود و تقريبا دائم با هم بودن . 

 



دوشنبه 27 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 16 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل شانزدهم : شمال

 

 

هوا هنوز كاملا روشن بود . اف اف خونه فرشته رو فشار دادم . ازپشت اف اف گفت : كيه؟.......... گفتم : اگه اجازه ميفرماييد والاحضرت وليعهد ....... مي خواي كي باشه ؟............... خب منم ديگه......... گفت : بيا تو تا به حسابت برسم ........... و در باز كن رو زد . در رو فشار دادم و به نازنين گفتم : برو تو .......... نازنين وارد خونه شد و من هم پشت سرش وارد شدم و در رو بستم . در اين زمان از در ورودي ساختمان خارج شد و به رسم و روسوم هميشگي خودش با جيغ و ويغ به طرف نازنين اومد و اون رو بغل كرد و بوسيد و گفت : عروس خوشگله ،.......... يه ماهي ميشه ازتون خبر ندارم كجايين بابا ؟ ............... دلم براتون تنگ شده بود............ در حاليكه وارد اتاق پذيرايي مي شديم ...... جواب دادم : همين دور و بر ها هستيم ....... برگشت نگاه عاقل اندر سفيهي به من كرد و گفت : اولاً سلام گفتم : سلام ............... گفت : دوماُ مگس بيباك كي از تو سوال كرد خودتو مي اندازي وسط ....... گفتم : مي خواستم................ وسط حرفم اومد و گفت : ساكت ............... حرف نباشه ........ مجاراتت رو سنگين تر از اين كه هست نكن.......... مظلومانه گفتم : چشم .................. گفت : آهان حالا شدي بچه خوب ......... بعد رو به نازنين كرد و گفت : خوشگل خانم بگو ببينم چه خبر ها ....چيكار كردي تو اين يه ماه گذشته ، ...........كجا ها رفتي ؟ نازنين جواب داد : والا آبجي فرشته راستش تو اين مدت همه اش خونه بوديم ....... نه هيج جا رفتيم ، نه هيچ كاري كرديم رو به من كرد و گفت : اسيري گرفتي عروس خوشگل ما رو .............. حالا ديگه راستي راستي پوستت كنده است اومدم چيزي بگم كه نازنين زودتر به حرفش ادامه داد و گفت : نه آبجي ......... آخه ما بايد درس مي خونديم براي امتحانات ...... بعد قيافه اي ملوس به خودش گرفت و گفت : تازه يه خبر خوش براتون دارم ........ فرشته دوباره تو بغل گرفتش و دوباره ماچش كرد و گفت : چه خبري عزيز دلم ......... نازنين با خجالت گفت : من شاگرد اول شدم ........... همه نمره هام بيست شد ........ همه درسام .......... فرشته در حاليكه از خوشحالي نازنين خوشحال بود گفت : ............ آقرين ..... آفرين .......... نازنين ادامه داد : همه اش رو مديون احمدم ............. اون به من كمك كرد تا بتونم اين نمره ها رو بگيرم ........ فرشته به طرف من برگشت و گفت : خب پس چرا زودتر جون نمي كني بگي چي شده ............. نه به اون بز اخوش كه بايد به زور دهنش رو چفت كرد ......... نه به تو كه بايد بزور دهن تو باز كرد ............. شما مطمئن هستين پسر خاله هستين .............. به صدا در اومدم با اعتراض گفتم : شما مگه به كسي مهلت حرف زدن مي ديد ......... ماشالله هزار ماشالله مثل ورور جادو حرف مي زنين و تهديد مي كنين ................ دستاش به كمرش زد و گفت : ........ا......... دمبم كه در آوردي ......... خب ، خب ................. زبونم كه باز كردي .......... خوشم باشه ...... خوشم با شه ...... يه بلبل زبوني نشونت بدم كه هفتاد و هفت پشتت يادشون بمونه ........... در اين لجظه صداي در اومد.......... حرفش رو قطع كرد و به طرف اف اف رفت ......... و گفت : كيه .......... و بعد اف اف رو زد رو به نازنين كردو گفت : آرام هم اومد ........ در همين زمان آرام از در ساختمون وارد حال شد و صداهايي شبيه ونگ ووونگ بچه گربه ها به هوا رفت . مثلاُ سلام و احوالپرسي و ماچ و بوسه ........................ بالاخره روبوسي ها و چاق سلامتي هاي زنونه به پايان رسيد و نوبت اون رسيد كه حالي هم از ما بگيرن ........... يعني همون حالي هم از ما بپرسن ............ آرام رو به من كرد و گفت : ........... ا ...... تو هم اينجايي ............. فرشته تو دعوتش كردي .......... فرشته با ظاهري كاملا جدي گفت : نه ....... من غلط بكنم ......... راستي نازنين جون تو با خودت آورديش ............ نازنين مظلومانه گفت : آبجي شما چه دشمني با اين احمد بيچاره من دارين؟ ................. آرام و فرشته زدن زير خنده و گفتن : هيچي عزيز دلم ......... ما فقط سر بسرش ميزاريم ........ منم خيلي سريع گفتم : اصلا ُ هم اينطوري نيست ................ اينا به من حسوديشون مي شه ...................... فرشته گفت : اٌ ...... روتو زياد نكن ................ هنوز آماده كندن پوستت هستم ها ............... در همين اثنا بود كه صداي اف اف ، مجددا به گوش رسيد ..... آرام پرسيد : اين كيه ديگه ؟ ................. سپيده گفت : بايد بز اخوش باشه ............ گفت اونو ديگه كي گفته بياد ؟ .................... فرشته گفت : من گفتم بياد ........................... آرام پرسيد : گوش زيادي داري ؟.................... گفت : نه اين عاليجناب فرمودند با هاش كار دارن من هم زنگ زدم تشريفشون رو بيارن ................ من دنباله حرف فرشته رو گرفتم و گفتم : مي خوام يه برنامه سه چهار روزه شمال بذارم ............... هستي يا نه ........... گفت : خوبه .......... آره ............. من تا سه شنبه ديگه برنامه خاصي ندارم اما از سه شنبه به بعد سرم شلوغ ميشه ........... گفتم : من نظرم اينه كه پس فردا صبح يعني دوشنبه بريم جمعه يا شنبه غروب هم بر گرديم . در اين زمان داريوش وارد شد , مطابق معمول با سرو صدا و جار و جنجال ......... در بدو ورود يه ضربه با سيني تو سرش كه توسط فرشته نواخته شد صداش رو قطع كرد ......... آروم گفت : عجب خوش آمد گويي .................. نازنين يه گوشه واساده بود و از خنده ريسه رفته بود داريوش گفت : بخند ............. بخند مردني ........ تقصير من احمق و اين زبون بي شعورم كه جلوش رو نگرفتم و راز شما ها رو بر ملا كردم ............ كه اينجور به هم برسين و ........... واسه من شاخ بشين .............. بايد مي بريدم اين زبون رو كه نمك نداره............... اگه بريده بودم الان تو يه گوشه اين شازده پسر هم يه گوشه به جاي خنديدن به من مشغول آبغوره گرفتن بودين ............... فرشته سيني رو به علامت زدن بالا برد و گفت :................... هيس ......... خا ......... مو ...... ش .............. وگرنه دوميش هم تو راهه........................ داريوش يه دستش رو روي دهنش و دست ديگش رو رو سرش گرفت و گفت : چشم ....... بفرماييد ............ اينم خفقان مرگ ................ خب مي فرمودين همو نجا كه بودم خفه مي شدم . چرا منو تا اينجا كشوندين ؟ ................... همه زديم زير خنده : فرشته گفت باهات امري داريم ............. مي خوايم دسته جمعي بريم شمال .............. گل از گل داريوش شكفت و گفت :........... به ................... پس افتاديم ............. خب به سلامتي , پس مي ارزيد به كتكي كه خورديم ......... من گفتم : پس فردا ساعت چهار صبح حركت مي كنيم تو بايد بچه هارو خبر كني و باهاشون قرار بذاري ضمنا با مش قربون هماهنگ كني كه ويلا هارو مرتب كنه و آماده رسيدن ما باشه ..... داريوش گفت : همه شو بذارين به عهده خودم ، ايكي ثانيه همه كار ها رو رديف مي كنم ......... بعد از مشورت اسامي كسايي كه قرار شد خبر كنيم رو تهيه كرديم و به داريوش داديم تا خبرشون كنه ............... سي نفري مي شديم و بايد حد اقل شيش هفتا از ويلا ها رو آماده مي كرديم . 

 

 




دوشنبه 27 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 15 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل پانزدهم : معجزه عشق

 

 

روزهاي پاياني فروردين و پس از اون ارديبهشت رو پشت سر ميذاشتيم ...... در حاليكه بشدت تمام مشغول خوندن درسها مون بوديمطبق يه برنامه تنظيم شده من ضمن مرور درسهاي خودم به نازنين در يادگيري مطالب كمك ميكردم. يه شانس آورده بوديم و اون اينكه امتحانات من و نازنين با هم تلاقي نداشت . چون امتحان نهايي بعد از پايان امتحانات ساير پايه ها بر گزار مي شدبالاخره زمان آزمون از راه رسيد .......... من هر روز صبح نازنين رو به مدرسه مي بردم و توي ماشين مي نشستم و مشغول مرور درسهام مي شدم تا اون كارش تموم بشه . بلافاصله بر ميگشتيم خونه تا اون براي امتحان بعدي آماده بشه ........... پايان امتحانات نازنين فرا رسيد و بالاخره روز گرفتن كارنامه دل تو دل هيچكدوم مون نبود . صبح روز موعود دوتايي در حاليكه دستامونو تو هم گره كرده بوديم ابتدا وارد حياط مدرسه و بعد به سمت دفتر رفتيم و وارد شديم . خيلي شلوغ بود بچه ها و خانواده هايشان مثل مور و ملخ از سررو كله خانم جانشاهي بالا مي رفتن . با ورود ما يك مرتبه همه ابتدا يه لحظه ساكت شدن و بعد به طرف من و نازنين هجوم آوردن . و در همين حال , دست و پاشكسته مارو به خونواده هاشون معرفي ميكردن . دور تا دور ما شده بودن دختراي شيطون بازيگوشي كه موج شادي رو مي شد . توي چشماشون ديد . پدر و مادر ها هم به اونا پيوستن و با توجه به شركت بچه هاشون توي مراسم جشن و آشنايي دورادوري كه با ماجراي ما داشتن تبريكها بود كه از هر طرف به سمت ما سرازير شده بود . ديگه كم كم داشتيم گيج مي شدم كه خانم جهانشاهي به دادمون رسيد . گفت بچه ها ساكت باشين ....... آروم .............. گوش كنين ......... بچه ها و والدين با هم ساكت شدن ....... خانم جهانشاهي نازنين رو صدا كرد و گفت : بيا دخترم كارنامه تو بگير ........... نازنين به طرف اون رفت وكارنامه اش رو از دست خانم جهانشاهي گرفت . سكوت مطلق توي اتاق حاكم شد ........... صدا از نداي كسي در نمي اومد. صداي ضربان قلبم رو مي شنيدم ........ تو دلم دعا كردم كه نازنين ............ ناگهان نازنين جيغي كشيد ............ قلبم داشت مي ايستاد . به طرفش دويدم . صورتش سرخ شده بود........ خون زير پوستش دويده بود....... در حاليكه مي شد بهت رو تو چشماش خوند ، با دست لرزون كارنامه اش را به طرف من دراز كرد .......... مضطرب اونو گرفتم .............. قلبم شديد تر از گذشته به طپش افتاده بود. نمي تونستم باور كنم . حتي يدونه نوزده هم توي كارنامه نازنين نبود. همه نمرات بيست ، فقط بيست. زير تمام نمرات و قبل از معدل يك نمره كه بطور ويژه و با خط بسيار زيبا توسط خانم جهانشاهي نوشته بود نظرم رو جلب كرد . معجزه عشق .................... بيست ناخودآگاه نازنين خودش رو تو بغل من پرت كرد . يكي از بچه ها كه نزديك من بود كارنامه رو از دست من كشيد و نگاه كرد . ظرف چند دقيقه كارنامه نازنين دست بدست گشت و تو نگاه همه حاظرين نشست . بار ديگر قطره هاي اشگ رو تو چشماي خانم جهانشاهي ديدم كه حلقه زده بود . غوغايي توي دفتر و مدرسه به پا بود ، جعبه شيريني كه براي كوكب خانم گرفته بودم به او دادم . كوكب خانم بلافاصله اونو باز كرد و شروع كرد به توزيع بين حاظران ............. خانم جهانشاهي بطرف نازنين اومد و در حاليكه اونو بغل مي كرد ، با بغضي كه توي گلوش پيچيده بود ، گفت : تبريك مي گم شاگرد اول كلاسهاي دوم دبيرستان جعفريه تجريش و صد البته شاگرد اول مدرسه عشق .......... اشگ تو چشم همه كساني كه اونجا حضور داشتن حلقه زده بود . بچه ها دوباره نازنين رو دوره كرده بودن و اونو مي بوسيدن و بهش تبريك مي گفتن ................ در اين زمان خانم جنت وارد دفتر شد تا چشماش به ما افتاد به طرف من اومد دستش رو بطرفم دراز كرد . صميميت بسيار زيادي رو توي اين دست دادن احساس كردم . در همين حال گفت: احمد آقا از شما ممنونم شما به قولتون عمل كردين ........ من به شما و نازنين افتخار مي كنم . اين زيباترين خاطره من در طول دوران خدمتم در اموزش و پرورش بوده و خواهد بود ........ مطمئنم .......... و بعد نازنين رو تنگ بغل كرد و گونه هاش رو بوسيد ادامه داد : فرشته كوچولوي من خوشبخت باشي .......... ساليان سال در كنار هم .............. و بعد شروع كرد به دست زدن . همه حضار بدنبال اون شروع كردن به دست زدن............. ساعت چهارو نيم بود كه مامان ، بابا و بچه ها به خونه دايي اينا اومدن ...... من خبر شون كرده بودم ....... يه جعبه شيريني و يه دسته گل زيبا براي نازنين ........ همراه با كلي ماچ و بوسه از طرف مامان و بابا ...... نازنين دائم ميخنديد و مي گفت : بايد از معلم خصوصيم تقدير بشه و با انگشت من رو نشون مي داد . چند دقيقه اي بيشتر نگدشته بود كه دايي در رو باز كرد و وارد خونه شد . كيفش رو يه گوشه اي انداخت و در حاليكه اشگ توي چشماش حلقه زده بود گفت : مي دونستم رو سفيدم مي كني ............. مي دونستم مردي و قولت قوله ................... من رو بغل كرد و شروع كرد به ماچ كردن دو طرف صورت من ............ بعد برگشت به طرف نازنين و اون رو هم بغل كرد و بوسيد ........ همه خوشحال بودن و بيشتر از همه دايي .......... معلوم بود كه توي اين مدت خيلي بهش سخت گذشته و امروز تمام خستگي ها و غصه هاش با نتايج امتحانات نازنين از تنش بيرون رفته ....... از طرفي اون مطمئن شده بود كه من همسر كاملا مناسبي براي دختر عزيز دردونه اش ، نازنين هستم ....... كسي كه مي تونه روش براي يه آينده خوب حساب كنه..... جشن تا سر شب تو خونه ادامه داشت ......... اما ساعت نه ونيم به پيشنهاد دايي قرار شد شام رو بريم دربند ............ پس همه آماده شديم و به طرف در بند حركت كرديم .................. خيلي زود رسيديم ......... يه سر رفتيم رستوران كوهپايه كه پاتوق خانوادگي ما بود ............... كريم و حسين آقا از دوستاي قديمي دايي بودن و هر وقت اونجا بوديم حسابي سنگ تموم مي ذاشتن ........... دايي صداش رو تو گلو انداخت و گفت : حسين طلا بده جوجه كباب سفارشي رو براي ناز دردونه من ............ حسين آقا هم يه چشم بلند بالا گفت و فوري دست بكار شد ......... بازار شوخي و خنده داغ بود كه صدايي زنانه همه رو متوجه خودش كرد .................. به به ...جمعتون حسابي جمع مهمون نمي خواين ؟............. صدا بنظرم آشنا مي اومد به طرف صدا برگشتم ،....... چشمم يه لحظه سياهي رفت ....... سحر......... اينجا ؟!!!!!!!!!!!!!! نازنين ذوق زده از جا پريد و سحر رو بغل كرد و گفت : چرا نمي خوايم خانوم خانوما .......... بفرمايين ............ خوش اومدين ............... بعد رو به زن دايي كرد و گفت : مامان اين همون دوستم كه در موردش براتون گفته بودم ................ سحر خانوم ............. بابا گفت : تا باشه مهمون به اين خوشگلي باشه ............ مامان يواشكي ويشگوني از بابا گرفت و گفت : واااااا نصرت الله خان ........ خجالت بكش .............. همه زدن زير خنده ......................... فقط من بودم كه از اين شوخي خنده ام نگرفت ............. سحر گفت : شما بايد پدر احمد باشيد .............. بابا با خنده گفت : اگه خدا قبول كنه ............... چطور مگه گاو و گوساله خيلي شبيه هم هستيم ......... و بعد زد زير خنده .......... سحر گفت : خواهش مي كنم .......... اين حرفا چيه؟ ........... البته از نظر ظاهر خيلي شبيه هستين ......... ولي ظاهرا از نظر روحيه اصلا تشابهي بهم ندارين ........ ظاهرا ايشون از حضور من راضي نيستن مثل شما .......... بابا , باز باخنده گفت : خب اين كه اشكالي نداره شما بيا بغل دست من بشين ...... محلش هم نذار .............. مامان دوباره يه ويشگون محكم تر گرفت كه بابا يه جيغ خفيف كشيد و دوباره زد زير خنده ............ نازنين دست سحر رو گرفت و آورد پهلوي خودش نشوند ........... و پرسيد : خب اين طرفا ........... سحر گفت : اومده بودم هوا خوري ........ گفتم بيام يه شامي هم بخورم و بر گردم خونه كه ديدم شما اينجا نشستيد ......گفتم يه سلامي بكنم ............... بعد پرسيد : شما چي ؟ ........... شما هم براي هوا خوري اومدين ........ نازنين بادي به غبغب انداخت و گفت : من امروز كارنامه گرفتم ......... سحر گفت : خب ................. نازنين ادامه داد شاگرد اول شدم ......... همه نمره هام بيست شده....... حتي يه نمره نوزده هم نداشتم .......... حتي يدونه ........ و همه اينها به خاطر احمد ِ .......... اون كمكم كرد تو درسا ...... سحر اونو بوسيد و بعد دستش رو به طرف من دراز كرد و مستقيم تو چشمام خيره شد و گفت : به شما تبريك مي گم .............. اي كاش منم يه معلم مثل شما داشتم .............. ناچار دست دادم . بازم دستم رو توي دستاش نگه داشت و ............همين جور مستقيم چشم دوخته بود تو چشمام .............. داشتم قالب تهي مي كردم ................... در اين لحظه بابا به دادم رسيد ................... گفت : خب به من تبريك نمي گين ................ آخه ماهم دل داريم .................. سحر متوجه كنايه بابا شد و دستم رو رها كرد ............... فقط در آخرين لحظه آهسته گفت : مثل سايه باهاتم ............. هر جا بري و هرجا باشيبعد از چند دقيقه اي از جاش بلند وشد و گفت : خب من با اجازه شما مرخص مي شم .............. دايي گفت : دوستان نازنين و احمد براي ما عزيزند ..... شام بمونين ............ سحر گفت : ممنون من شام خوردم بيش از اين هم مزاحم جمع خانوادگيتون نمي شم . فقط مي خواستم سلامي به نازنين جون و احمد آقا بكنم .............. با اجازه ............. و بعد از روبوسي با نازنين و خداحافظي از جمع از رستوران خارج شد ......... و من نفس راحتي كشيدم ................ اما مي دونستم اين پايان ماجرا نيست حالا نوبت من بود........ امتحانات نهايي با همه مسائل مربوط به خودش شروع شد ......... من و نازنين طبق قرار قبلي كه گذاشته بوديم به خونه خودمون نقل مكان كرده تا من راحت بتونم به محل حوزه امنحاني كه نزديك خونمون بود رفت و آمد كنم من كاملا براي امتحانات آماده بودم فقط نياز بود كمي بيشتر تلاش كنم براي كسب رتبه مناسب در امتحانات سراسري .......... آقاي گيو سالار مدير مون پيغام داده بود ما براي كسب رتبه اول در منطقه و استان اميدمون به تو ِ ............... ، هميشه بين دبيرستان ما ، البرز و دكتر هشترودي بر سر كسب رتبه اول امتحانات نهايي كري خوني بود و امسال پرچم جلو داري اين مبارزه علمي رو به دست من داده بودن ........ واين مسئوليت من رو صد چندان مي كرد ......... من با آخرين مرور درسها ، هرروز صبح ، بعد از خوردن صبحانه اي مناسب كه توسط نازنين آماده مي شد . به سمت حوزه امتحاني مي رفتم . و به محض مراجعه به خونه دوباره مرور درس مربوط به امتحان بعدي رو شروع مي كردم ....... نازنين با درك اهميت شرايط موجود ، دائم من رو تر و خشگ مي كرد ، برام ميوه پوست مي كند ، به موقع نهاري رو كه مامان مي پخت مي آورد و همراه من كه براي نيم ساعت اعلام استراحت مي كردم مي خورديم . بعد مي اومد و ساعتها مي نشست و بي سر و صدا درس خوندن من رو تما شا مي كرد ............ بالاخره امتحانات نهايي به پايان رسيد .......... و من نفس راحتي كشيدم . ديگه كاري نداشتم .............. بايد منتظر مي موندم تا نتايج امتحانات رو اعلام بكنن ............ فرداي روز آخرين امتحان به همراه نازنين به سازمان رفتم تا برنامه هام رو رديف كنم . همه چيز براي نازنين جالب بود و تازگي داشت ........ كارها خيلي عقب بود ، بچه ها همه چيز رو براي ضبط آماده كرده بودند ............ تا غروب راديو بوديم و همه كار هاي عقب افتاده رو انجام دادم و براي سه هفته اينده هم ، برنامه هارو كه به من مربوط ميشد آماده كردم ......... بچه ها كلي با نازنين سر بسر گذاشتن و سرگرمش كردن جوري كه كمترين اثري از خستگي تو چهره اش ديده نمي شد با اينحال بهش گفتم : خيلي خسته شدي عزيز دلم ؟ .......... گفت: اولا وقتي با تو هستم هرگز خسته نمي شم ......... دوما اين دوستات اونقدر سربسرم گذاشتن كه اصلا نفهميدم چه جوري زمان گذشت ......... به نازنين گفتم : موافقي يه سر بريم پيش فرشته ؟ با خوشحالي گفت : آره اتفاقا خيلي دلم براشون تنگ شده .......هم آبجي فرشته........ هم آبجي آرام ...... تلفن خونه فرشته رو گرفتم ، رو زنگ سوم گوشي رو برداشت ، هنوز هيچي نگفته بودم كه سپيده با عصبانيت گفت : خجالت بكش ، بي شعور احمق ........... يه بار ديگه اگه مزاحم بشي مي دم شماره تو پيدا كنن و به خدمتت برسن ........... نگذاشتم ادامه بده..... گفتم : همينجوريش هم شما به خدمت ما رسيدين ........... گفت : ا.......احمد تويي ........ گفتم : آره.......چي شده ؟ ......... گفت : يه مزاحم عوضي يه هفته است امونم رو بريده دائم زنگ مي زنه و فوت مي كنه ........ اگر گيرش بيارم مي دونم چيكار باهاش بكنم ...........چه خبر؟....... گفتم : با اين حساب هيچي .... گفت : اه........خودتو لوس نكن ........ گفنم : ما مي خواستيم با نازنين بيام خونه ات اما با اين حالي كه تو داري مي ترسم بيام....... تلافي اين يارو مزاحم رو هم سر من در بياري ................. زدم زير خنده ....... فرشته گفت : همينجوريش هم اگه گيرت بيارم تيكه بزرگت گوشته ........ مگس بيباك .......... بازم كه غيبتون زد .............. گفتم : در گير امتحانات بوديم ......... شكر خدا تموم شد ........ پرسيد : خب الان كجا هستين ...... راستي عروس خوشگلمون كجاست ؟ جواب دادم اينجاست بغل دستم .......... با هم از صبح اومديم راديو ....... فرشته گفت : بيچاره رو از صبح تا حالا اسير و عبير خودت كردي كه چي ؟ .......... اين شد دوتا ، دوبار پوستت رو مي كنم .......... خب پس سريع خودتون برسونين كه منتظرم ......... پرسيدم از آرام خبر نداري ؟........ گفت : چرا رفته آرايشگاه ....... تا يه ساعت و نيم ديگه مياد پيش من ...... گفتم : پس ما هم الان راه مي افتيم و مي آييم . اونجا ........ گفت : من ميوه ام تموم شده ، يه كم ميوه و شيريني هم سر راهت مي گيري و مي آري . گفتم : امر ديگه اي ندارين؟ ...... گفت : چرا شيرينيش حتما تر باشه .......... گفتم : ديگه ............... يه وقت رودربايستي نكني ها ........... گفت : حالا كه اينطور شد ........... نه ولش كن گناه داري ...........زن و بچه داري ........... گفتم : نه بگو نمي خواد رعايت كني .......... خنديد و گفت : شد سه بار ............. گفتم : چي؟ ................... جواب داد : كندن پوستت ........ خيلي بلبل زبون شدي ........ دم در آوردي از وقتي زن گرفتي ......... خنديدم و پاسخ دادم : چه كنيم ديگه ما اينيم ......... بعد از اين شوخي ها گفتم : راستي يه زحمت بكش يه زنگ بزن داريوش رو پيدا كن و بگو بياد اونجا كارش دارم ........ من از اينجا نمي تونم زنگ بزنم ........ گفت: نه نه .....من ديگه حوصله اين يكي رو ندارم ،............ بزغاله اخوش الان مي خواد بياد يه دم بع بع كنه ........ گفتم : قول ميدم دهنش رو ببندم ........ جدي كارش دارم مي خوام برنامه يه سفر دسته جمعي شمال رو بذارم ........... گفت : آهان اين شد يه حرفي ......... باشه هر گورستوني باشه پيداش مي كنم ........ پرسيدم : كاري نداري ؟ گفت : نه خداحافظي كردم و گوشي رو گذاشتم....... از سازمان خارج شدم و براي تعويض لباس به طرف خونه خودمون راه افتاديم

 

 




دوشنبه 27 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 14 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل چهاردهم – بازهم سحر

 

جدي تر از ما آرام ، فرشته ، سعيد و داريوش دنبال قضيه بودند ، فرشته و آرام براي اينكه همشاگرديهاي نازنين رو ذوق زده كنند . ترتيبي داده بودن تا دوستاني مثل حسن ، ابي ، شهرام و شهره در مراسم حضور داشته باشن . بالا خره روز پنجشنبه از راه رسيد . بچه ها همه كارهاي لازم از تزيين خانه گرفته ، تا برنامه غذايي رو خيلي دقيق و عالي به انجام رسونده بودند . پنجشنبه بعد از مدرسه ، نازنين رو به آرايشگاه رسوندم و خودم همه پيش هوشنگ رفتم و اون هم باز مثل دفعه گذشته سنگ تموم گذشت ...... اما اينبار نذاشتم حرفي بزنه سه تا صد تومني از توي جيبم در آوردم و بدون اينكه ببينه ، گذاشتم زير قاليچه ميز صندوقش وفقط موقعي كه داشتم خارج ميشدم ، گفتم : هوشنگ جان قابل شمار رو نداشت يه امانتي زير قاليچه پيشخونت گذاشتم ........ باز بابت همه چي ممنونم . قاليچه رو بالا زد و پول رو بر داشت و دنبال من تا بيرون اومد كه بذار تو جيبم ........ اما هر كاري كرد نذاشتم . بالاخره رازي شد و تشكر كرد و گفت : ولي خيلي زياده ............ گفتم : مگه يه مشتري چند بار تو زدگيش عروسي مي كنه ......... اينم شيريني ناقابل عروسي ما . با من روبوس كرد و گفت : دم شما گرم . سوار ماشين شدم و به طرف آرايشگاه نازنين رفتم . هنوز حاضر نبود . يك ربع ساعتي منتظر شدم تا از در آرايشگاه خارج شد زيبا تر از قبل به نظرم مي رسيد . ناگهان چشمم به سرويس جواهري خورد كه سحر بعنوان هديه براي نازنين آورده بود . به نازنين گفتم : نازنين اين سرويس رو ............ نذاشت حرفم تموم بشه گفت : خيلي قشنگه مگه نه ؟............ چنان با شعف و لذت اين جمله رو بيان كرد كه دلم نيومد اون حسش رو خراب كنم . در حاليكه درونم استرس ايجاد مي كرد، با لبخندي ظاهري كه اون متوجه ظاهري بودنش نشد ، گفتم : .....آره عزيزم قشنگه ...... اما از اون با ارزش تر و زيبا تر خود تو هستي ....... تو جواهر يكي يكدونه من ................ با ناز گفت : چي گفتي عزيز دل من ........... تكرار كردم : تو زيباترين و با ارزش ترين جواهر عالم هستي ......... خنده اي كرد و من هم در همين حال ماشين رو روشن كردم و به طرف خونه راه افتاديم . وقتي رسيديم تقريبا همه چي حاضر بود ..... آرام و فرشته مرتب دستور مي دادن و داريوش و بچه ها هم مي دويدن . داريوش تا چشمش به من افتاد گفت : مگس بيباك مگه يه روز تنها و عاجز گيرت نيارم ........ منو گير اين دوتا شمر ذي الجوشن انداختي و رفتي پي كار خودت ......... مثل خر دارن از من كار مي كشن ..... در همين زمان يدونه سيني خورد تو سرش و فرشته در حايكه نازنين رو ماچ ميكرد و قربون صدقه اش ميرفت گفت : اولا دور از جون .......... داريوش در حاليكه محل وارد آمدن ضربه تو سرش رو مي ماليد . نيشش تا بنا گوشش باز شد و گفت : خواهش مي كنم فرشته ابروش رو گره داد و گفت : تحفه ....... منظورم دور از جون خر بود ............ دوما : چشمت چهار تا ، تازه نصف وظيفه ات رو هم انجام ندادي . سوما ُ به جاي روده درازي بدو برو دنبال كارت كه عقب هستيم . و به شوخي يه اردنگ حواله باسن داريوش كرد . در همين زمان آرام هم رسيد و ماچ بازار داغ داغ شد . مهموني چون مربوط به دوستان نازنين بود و همه دانش آموز بودن . قرار بود از ساعت هشت شروع و حداكثر دوازده تموم بشه .......... و تازه ساعت چهار و نيم بود ......... و ما وقت داشتيم تا يه كمي استراحت بكنيم و كمي هم غذا بخوريم ....... چون نرسيده بوديم نهار بخوريم ............... ما به دستور آرام به اتاق خودمون رفتيم و زندايي برامون غذا گرم كرد و توسط آرام فرستاد بالا. ما هم بعد از خوردن نهار موفق شديم دوساعتي دراز بكشيمساعت هشت نيم بود كه تقريبا همه مهموناي نازنين اومدند .آرام و فرشته يكي يكي با اونا سلام عليك مي كردن و به داخل راهنماييشون مي كردن. نكته جالب اين بود كه تقريبا همه بچه ها با ديدن اون دوتا اول مات مي شدن و بعد دو دست ها دم دهن ويه جيغ كوتاه . خيلي ذوق زده شده بودند . با ورود سعيد به مهموني كه تقريبا نه و ده دقيقه اومد اين ذوق زدگي به برق گرفتگي تبديل شد. و زماني به اوج خودش رسيد كه حسن . شهرام و ابي هم از راه رسيدند . مهموني حسابي داغ شده بود . من و نازنين مشغول خوش آمد گويي و خوش و بش با مهمونا بوديم . كه يك مرتبه با ديدن يك صحنه قلبم تو سينه ايستادسحر................... خشكم زد ......... اون اينجا چيكار مي كرد؟.................. مستقيم به طرف ما اومد . نازنين تا سحر رو ديد به سمتش رفت و سفت بغلش كرد و با هاش روبوسي كرد و گفت : خيلي خوشحالم كردي ....... خوش اومدي ......... از تعجب داشتم شاخ در مي آوردم ...... تو افكارم غوطه مي خوردم كه صداي سحر منو به محيط بر گردوند....... سلام احمد آقا.............. تبريك ميگم ........... صورتش و به طرف صورتم آورد و به ظاهر براي تبريك گفتن به گونه هاي من ساييد و بوسه اي به آنها زد............. بوسه اي كه مملو از حرف بود .............. او داشت قدرت نمايي مي كرد......... اومده بود تا به من حالي بكنه راه گريز براي من باقي نخواهد گذاشت . خداي من.............. چقدر مسلط و بي هراس اينكار رو مي كرد. بعد از اون مانند سرداري كه نشانه هاي فتح مسلم خودش رو مي بينه ..... فاتحانه و با غرور ، خودش رو عقب كشيد و گفت : بشما گفته بودم همديگر رو باز هم مي بينيم ............. نازنين ساده من بي خبر از همه جا تنگ به او چسبيده بود و به حرفهايش گوش مي كرد بدون اينكه متوجه منظور اون باشه........ فرشته كه از دور متوجه حضور سحر در كنار ما شده بود خودش رو به ما رسانده و روبروي سحر ايستاد ............... نازنين رو به فرشته كرد و گفت : آبجي فرشته, سحر خانم رو كه ميشناسي ؟ هفته قبل هم تو ميهموني بودن ........ دوست من و احمد .............. فرشته در حاليكه حالتي كاملا عادي به خودش گرفته بود گفت : ....... خب بازهم شما...... سحر هم خيلي آرام اما با قدرت گفت : بله گفته بودم ........ خاطرتون هست......... اون هفته موقعي كه داشتم ميهماني را ترك مي كردم ...... سرم داشت گيج مي رفت........نمي دونستم چي بايد بگم و چيكار بايد بكنمسحر كه متوجه شده بود كه حسابي من رو توي منگنه قرار داده ...... با طعنه گفت : خب فعلا مزاحمتون نمي شم ........ شما به مهموناتون برسين ......... بعدا همديگر رو مي بينيم ................. و خرامان از ما دور شد ................. آرام با دوتا ليوان شربت به طرفمون اومد و گفت اينم براي عروس و دوماد.................... اما وقتي صورت من رو ديد . خط نگاه من رو دنبال كردو چشمش به سحر افتادبلافاصله متوجه ماجرا شد . خواست بطرفش بره كه فرشته يواشكي دستش رو گرفت و نگه داشت . و همه اين كار ها به گونه اي انجام شد كه نازنين متوجه نشد........................... آرام كاملا از عصبانيت سرخ شده بود و دندون قروچه ميرفت ......... زير لب گفت كي اينو راه داده اينجا ........ چه جوري اينجا رو پيدا كرده ...... عجب رويي داره ......... مي گفت و حرص مي خورد ......... از زور عصبانيت هر دوتا ليوان شربتهايي رو كه براي ما آورده بود خودش سر كشيدنازنين در حاليكه مي خنديد ...... رو به آرام كه حواسش پرت سحر بود كرد وگفت : آرام جون ............ خنك بود؟.............. آرام بدون اينكه منظور اونو دقيقا متوجه شده باشه گفت : ........ چي ؟ ........ نازنين جواب داد : شربت ها........ گفت : آره........خنك بو........................... آخ خدا مرگم بده من اونا رو براي شما آورده بودم ............. بخدا حواسم پرت شد . يه لحظه هم چيز فراموش شد و همه از اين كاراون زديم زير خنده ......... فرشته يواشكي دم گوش من گفت : نگران نباش ما مراقبش هستيم ..... تو هواي نازنين رو داشته باش دور ور اون نره ....... تشكر كردم و گفتم باشه . فرشته دست آرام رو گرفت و كشيد و برد. در همين زمان داريوش با دوتا ليوان شربت ديگه رسيد........ نازنين دوتا ليوان رو فوري از دستش گرفت و گفت : اينم الان هر جفتش رو مي خوره ....... بازم زديم زير خنده و به اين ترتيب كمي از استرس بوجود آمده در وجودم كم شد....... در اين زمان شهرام شروع كرده بود به خوندن و شلوغ بازي در اوردن و دختر هاهم داشتن حسابي كيف ميكردن .............. اونشب در طول تمام مهموني آرام و فرشته رو مي ديدم كه سايه به سايه سحر حركت مي كنند و اونو زير نظر دارند . به همين دليل خيالم حسابي قرص شده بود...........و همراه نازنين به مهمونا مي رسيديم . ساعت دوازده كم كم با آمدن خانواده بچه ها از تعداد مهمونا كم مي شد تا جايي كه جمع مهمونا به چهل نفر رسيده بود كه موندني بودن و مهموني كوچك تري تازه شروع شد ..........سحر در ميان مهمونا مي درخشيد و خود نمايي مي كرد ..... در اين زمان نازنين دست من رو كشيد و با خودش بطرف گوشه اي از اتاق برد كه سحر ايستاده بود........... صورت به صورت سحر وايساده بودم . هرم نفسش رو توي صورتم حس مي كردم............. بي اغراق زيبا بود ، قد بلند ،................ چشم و ابرو و موهاي مشكي................. و اندامي كشيده و موزون ............... شايد اگر عاشق نازنين نبودم ................. با اين كه مي دونستم اين ها معمولا خواستن شون لحظه اي آغاز و لحظه اي پايان مي گيره ........ نازنين اون رو بغل كرد و دوباره روبوسي كرد و گفت : ممنون از اينكه دعوت منو پذيرفتي .......... خيلي خوشحالم كه شما توي اين جشن ما هم حضور دارين . متوجه شدم كه نازنين اونو دعوت كرده ... اما اينكه كجا همديگر رو ديدن كه اين دعوت صورت گرفته برام نا مشخص بود...... واسه همين از نازنين پرسيدم ‌: مگه شما همديگر رو بعد از مراسم هفته گذشته ديدين ؟.......... نازنين جواب داد : آره .......پريروز وقتي كه داشتم از مدرسه خارج مي شدم تصادفا با كسي بر خورد كردم وقتي اومدم عذر خواهي كنم ديدم سحر خانم هستند ............ تصادف جالبي بود من كه خيلي خوشحال شدم ........ ما يه تشكر به سحر خانم بابت هديه خيلي قشنگي كه برامون آورده بودن بدهكار بوديم . واسه همين از شون خواهش كردم امشب هم توي مهموني ما حضور داشته باشن ....... من كاملا مطمئن بودم اون برخورد و ملاقات نه تنها اتفاقي نبوده بلكه كاملا برنامه ريزي شده و عمدي بوده........ سحر تصميم گرفته براي اينكه خودش رو به من تحميل و نزديك كنه اين كار رو از از طريق نزديك شدن به نازنين انجام بده ............ معلوم بود . موفق هم شده چون نازنين كاملا تحت تاثير و نفوذ اون قرار گرفته بود .......... سحر متوجه شده بود كه نمي تونه من رو از نازنين بگيره واسه همين داشت تلاش ميكرد نازنين رو از من بگيرهدر تمام لحظاتي كه نازنين حرف مي زد ، من توي ذهن خودم مسائل را تجزيه و تحليل مي كردم . سحر لبخندي فاتحانه بر لب داشت . او مي ديد به راحتي توانسته نازنين رو جذب خودش كنه و به ظن او ، اين يعني فتح اولين سنگر براي دستيابي و مالك شدن من .......... اين ا فكار توي سرم مي چرخيد.......... در يك لحظه تصميم گرفتم حالا كه اون اين بازي رو شروع كرده من نبايد تسليم بشم ........ جنگ ، جنگه و در يك مبارزه كسي بازنده است كه بترسه ......... پس خيلي جدي و مودبانه گفتم : من خوشحالم كه به ما افتخار دادين و توي اين لحظات زيباي آغاز زندگي مشترك ما در كنار مون هستين . اميدوارم من و همسرم هم قابل باشيم و بزودي بتونيم در مراسم مشابهي كه براي شما و همسر خوشبختتون برگزار مي كنين حضور داشته باشيم ............. تا شايدجبران محبت شما رو كنيم ............ سحر كه متوجه شده بود من دوباره خودم رو پيدا كرده و آماده مبارزه با او هستم گفت : حتما البته اين به شرطي عمليه كه من بتونم مرد دلخواهم رو بدست بيارم ، كه صد البته مطمئن هستم بدستش ميآرم . به هر قيمتي شده او رنو به چنگ خواهم آوردنازنين گفت : چه جالب ........ شما يه جوري حرف مي زنين كه آدم فكر مي كنه....... براي بدست آوردن مرد مورد نظرتون بايد با فرد يا افرادي مبارزه كنين ............. و بلافاصله اضافه كرد . حالا راست راستي شما براي بدست مرد دلخواهتون بايد بجنگيد ................... سحر گفت : آره يه جنگ خيلي سخت و سنگين ............... در اين زمان نازنين حرفي زد كه يه لحظه سرم گيج رفت .......... اون گفت : من دعا مي كنم شما توي اين جنگ برنده باشين خداي من نازنين براي كسي دعا مي كرد كه مي خواست ما رو از هم جدا كنه ............. سحر لبخندي مغرورا نه زد و گفت : من از تو ممنونم كه برام دعا مي كني اتفاقا به دعاي تو بيشتر از هركسي احتياج دارم ......... و ....... نازنين گفت: و چي ؟................... سحر گفت : هيچي ............... بعدا انشالله سر فرصت ........ بعد روبه من كرد و گفت : انشالله احمد آقا هم به كمك من ميآد تا من هم به آرزوم برسم ......... باز نازنين وسط حرفش پريد و گفت : شما روي همكاري من و احمد هر چي كه باشه مي تونين حساب كنين . ما شمارو بعنوان يه دوست تازه و خوب تنها نمي ذاريم ...... بعد رو به من كرد و پرسيد : مگه نه احمد.‌ نمي دونستم چه جوري بايد به اون پاسخ بدم به همين دليل با لبخندي مصنوعي اين قائله رو تموم كردم ...... بعد از نازنين خواهش كردم بره و برام يه ليوان شربت از توي آشپزخونه بياره .........و به اين بهانه از اونجا دورش كردم و روبه سحر كردم و گفتم : ..... ببين خانوم محترم من ازدواج كردم و تو الان توي مراسم جشن ازدواج من هستي .......... چرا ميخواي زندگي من رو خراب كني ؟ لحن صداش تغييير كرده بود ، با التماس گفت : احمد من عاشق تو شدم ............ من نمي تونم بدون تو زندگي كنم ........... تو رو خدا ........ من دوست ندارم تو رو اذيت كنم ........ دوست ندارم تو رو توي فشار قرار بدم ........... اما من تو رو مي خوام ..........مي فهمي من تورو مي خوام ............... با همه وجودم ................. من دختر مغروري هستم ................ اما حاضرم به خاطر تو همه چيزم رو فدا كنم ................ حتي غرورم رو ................ به شرطي كه تو مال من باشي .......... فقط مال من ......... گفتم : شما مثل اينكه متوجه نيستي من نازنين رو ديوونه وار دوست دارم اون هم منو ..................... مي توني اينو بفهمي گفت : آره ، اما من هم تورو ديوونه وار دوست دارم .......... خواهش مي كنم ........... دست من رو گرفت تو دستش و در حليكه قطره اشكي گوشه چشمش حلقه بسته بود گفت : احمد من نمي دونم چم شده ، من توي زندگيم تا حالا از هيچكس .................. حتي خواهش نكردم ........... اما به تو التماس مي كنم .................. تو رو خدا ................. تورو به هر كه دوست داري .................... من رو از خودت دور نكن ............ من رو از خودت نرون ........ من بدون تو مي ميرم .............. دستم رو از توي دستش بيرون كشيدم و گفتم : شما مثل اينكه متوجه شرايط من و خودتون نيستين . من الان يك مرد متاهل هستم كه بشدت عاشق همسرم هستم .......... شما اگه واقعا عاشق من هستيد به خاطر اين عشقتون زندگي من رو به هم نزنين ......... بعد از تمام شدن حرفاي من دوباره چهر ه اش عوض شد و گفت : من تو رو مي خوام و به هيچ قيمت و دليلي هم از اين خواستم بر نمي گردم ............. احمد من تورو بدست ميآرم ، حالا ميبيني ، منتظر باش . اعصاب جفتمون به هم ريخته بود . در اين زمان نازنين با سه تا ليوان شربت برگشت ............. تا منو ديد گفت : چي شده احمد ؟............ چرا قرمز شدي ؟.... گفتم : چيزي نيست ، يه كم گرمم شده .......... اگه موافقي بريم يه خورده توي حياط قدم بزنيم ........... گفت باشه ........ رو به سحر كرد و گفت : با اجازه شما .......... سحر كه حالش بهتر از من نبود لبخندي زد و گفت : خواهش مي كنم ............ و ما از او دور شديم و به طرف خروجي رو به حياط رفتيم.............. 

 

 

 

 

 

 

 




دوشنبه 27 آبان 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 13 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل سيزدهم : درس ...... درس ...... باز هم درس

دم در ، با اولين كسي كه برخورد كردم . مش كريم بود . سلام كردم ، عليكي داد و بطرفم اومد . خيلي جدي بود ، هيچكس جرات نميكرد . سمتش بره ، سريدار مدرسه و اين همه جذبه ....... وقتي به من رسيد . بغلم كرد و دو طرف صورتم رو بوسيد و گفت : خوشت باشه پدر ....... مراقب عروست باش .............. مرد اونه كه نذاره آب تو دل ناموسش تكون بخوره ............. مي فهمي پدر ؟ گفتم : بله مش كريم ........ جعبه شيريني هايي كه گرفته بودم دادم دستش و گفتم : يكيش مال دفتر و چهارتاي ديگه رو هم بين بچه ها تقسيم كن ....... گفت : خوب كاري كردي پدر...... پدر تكيه كلامش بود . .......... و ادامه داد : بچه ها همه چشم انتظار اومدنت بودن ........... جز به جز گزارشات رو از داريوش گرفتن ...... گفتم : معلومه ديگه ........ منم چون مي دونستم ، به اندازه همه شيريني گرفتم . خب روز اولي بود كه بعد ازتعطيلات نوروزي به مدرسه مي رفتم . از طرفي موضوع ازدواجم ، خبر روز مدرسه بود . پس پي دويست ، سيصد تا روبوسي رو به تنم ماليده بودم . وارد حياط كه شدم بچه ها دوره ام كردند ..............شروع كردن ضمن ماچ و بوسه ، سر بسرم گذاشتن .......... منم فقط مي خنديدم ......................... با يه حساب سر انگشتي هر كسي مي فهميد ، من يه تنه پس يه دبيرستان دانش آموز شيطون كه موضوعي براي سر بسر گذاشتن پيدا كردن بر نميآم. پس بهترين كار سكوت و خنديدن بود . بالاخره نزديك در ورودي ساختمان مدرسه رسيدم ............. در اين زمان آقاي گيو سالار مدير دبيرستان از در ساختمان بيرون اومد ...... دومتر و ده قد ............ يكصدو سي كيلو وزن ................ و يك سبيل پر پشت و سياه اون رو شايسته اين نام فاميلي نشون ميداد ........... بچه ها درعين حال كه ازش حساب ميبردن ، اماعاشقش بودن ............... پشت ظاهر خشن و پر صلابتش قلبي بزرگ ومهربان قرار داشت ............ همه چيز رو براي بچه ها مهيا كرده بود ........... تو مدرسه هيچ چيز كم وكسر نبود ............. امكانات كلاسي ........ وسايل و تجهيزات ورزشي ................ امكانات و وسايل هنري ......... همه چيز ودر حد بهترين ها ................ بين بچه ها شايع بود كه يواشكي به بچه هايي كه بضاعت خوبي ندارند كمك ميكنه ......... لباس و لوازم التحرير و مواد غذايي به صورت ناشناس دم در خونه ها شون مي بره .............. بهر صورت با نمايان شدن آقاي گيوسالار بچه ها پخش و پلا شدن و من دورم خالي شد ......... من رو صدا زد و به شوخي گفت : خب شنيدم ........ قاطي خروس ها شدي ......... آقاي ضرغامي پشت سرش بيرون اومد گفت : شنيدن كي بود مانند ديدن ......... به به شاه دوماد بزار يه روبوسي درست و حسابي بكنم با تو ............. جلو اومد و شروع كرد صورت منو چلپ و چلوپ ماچ كردن . بعد گفت : به جان تو نباشه ، به جان خودم نباشه .... به مرگ اين رفيعي ......... در همين زمان آقاي رفيعي دبير ورزش مون داشت از در ساختمان بيرون ميومد ........ بيا خودش هم پيداش شد رفيعي رو با دستاي خودم كفن كنم ....... وقتي تو رو ميبينم . خوشحال ميشم . رفيعي معترضانه گفت : ف...ا.....ت....حه ....تو كه مارو نه ماه رودل نكشيدي كه به همين راحتي مي كشي ................. گفت چرا ناراحت ميشي رفيعي جان ....... اصلا بادمجون بم كه آفت نداره ........ من فكر ميكنم ..... با اين اخلاقي كه تو داري عزراييل هم حال و حوصله قبض روح تو بد اخلاق رو نداره ......... آقاي مدير كه تا اين لحظه سكوت كرده بود به شوخي گفت : ....... حالا به جاي اينكه اين همه واسه هم تعارف تيكه پاره كنين برين بچه ها رو آماده رفتن سر كلاس كنين ........... آقاي ضرغامي گفت : اونم به چشم آقاي مدير به خاطر گل روي شما حالشو نمي گيرم ......... بعد در حاليكه مي خنديد به طرف بچه ها رفت . آقاي رفيعي اومد چيزي بگه كه پشيمون شد و زير لب يه استغفرالهي گفت و رفت تا كمك ضرغامي كنه . هميشه ايتجوري سر بسر هم مي ذاشتن گاهي اين حال اون رو مي گرفت گاهي بر عكس اقاي مدير خطاب به من گفت : دبيرها منتظر ورودت هستن ......... الان هم تو دفتر نشستند . چشمي گفتم و به طرف دفتر رفتم ............... توي مدرسه هم ، مثه اداره بين همه محبوبيت داشتم .............. هم به خاطر اينكه جزو شاگردان ممتاز بودم و هم اينكه سرزبون دار بودم . بعد از روز اول مدرسه همه چيز داشت به روال عادي خودش بر مي گشت . من طبق توافقي كه با آقاي ضرغامي كرده بودم ، ساعات آخر مدرسه رو خارج مي شدم و مي رفتم دنبال نازنين . خب راه دور بود و دلم نمي خواست عزيزترينم حتي لحظه اي چشم انتظار بمونه ........ روزهاي ضبط برنامه هام توي راديو وتلويزيون رو هم جوري برنامه ريزي مي كردم كه تداخلي پيش نياد ........ طبق برنامه ريزي كه با نازنين كرده بوديم . افتاديم رو درسها . چون علاوه بر قولي كه به دايي جان و خانواده داده بوديم پايان بردن موفقيت آميز امتحانات براي من و نازنين جنبه حيثيتي و حياتي پيدا كرده بودمن به كار گزيني اداره قول داده بودم تير ماه رونوشت مدرك قبولي سال آخر دبيرستان رو ارائه بدم . كه اين ، هم شرط استخدام شدنم در سازمان و هم شروع به تحصيل در دانشكده بود . پس شروع كرديم ...... من با اجازه مامان ، بابا و دايي جان به خونه نازنين اينا اسباب كشي كردم . اينكار چندتا خاصيت داشت ، اول اينكه من به اداره خيلي نزديك مي شدم . دوم اينكه صبح ها به راحتي نازنين رو به مدرسه مي رسوندم و بعد خودم به مدرسه مي رفتم ، اما اگه خونه ما مي مونديم . من بايد تا تجريش مي ومدم نازنين رو مي رسوندم و دوباره با طي همون مسافت به طرف مدرسه خودم بر مي گشتم ..... كه اين زمان زيادي از وقت من رو مي كشت ....... به هرصورت دوتايي شروع كرديم به درس خوندن ......... من ضمن مرور درساي خودم به نازنين هم كمك مي كردم تا ساده تر مطالب درسي خودش رو ياد بگيره ِ ......... نازنين خيلي جدي و خوب اهميت اين مطلب رو درك كرده و بسيار عالي پيش مي رفت به گونه اي كه خيلي زود اثر اين تلاش دو نفره خودش رو توي نمرات نازنين نشون داد . ما در حاليكه خيلي جدي اين كار رو پيش مي برديم برنامه ريزي لازم رو براي ميهماني شب جمعه كه دوستان نازنين در اون شركت داشتند رو هم پيگيري مي كرديم .