ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

در این سایت رمان های صلاح الدین احمد لواسانی با ویرایش بروز منتشر می گردد

پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

نمایشگاه فرانکفورت 10 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

داستان دهم : نگاه  های متعجب فروشندگان

 

 

این اروپایی ها ، غذا خوردنشون که مثه آدم نیست ..... فکر کنم . با  یه وعده  غذای ما  ایرانیها سه تاشون می ترکن .......... همه  فروشنده ها هاج و واج  منو نیگا می کردن ..... پیاز ده کیلو، بادمجان  سه  کیلو ،  گل  کلم  سه عدد  بزرگ ، هویج  یک  کیلو ، سرکه  سه تا دبه ، گوجه فرنگی سه کیلو ،  خیار سه  کیلو ، گوشت چرخ کرده  سه کیلو، گوشت لخم  راسته سه  کیلو ، مرغ سه  عدد  خلاصه  همه بازار رو بهم  ریختم ..... حسن دوید اومد سراغم  گفت  :  احمد  چیکار می کنی ؟

گفتم :  این  چند روز  که من اینجا  هستم ، آشپز خودمم ..... مثل  قدیما....

حسن گفت :  ولی.....

کفتم : ولی و  اما .... چی .... ؟

حسن هم زمان با من گفت : نداریم ........  

گفتم .... همینه

فریده هم همین  زمان رسید و گفت :   احمد ......

 انگشتم  رو روی دماغم  گذاشتم و گفتم : هیس ....... برید ..... برید ، پی کارتون ........  دخالت  هم نکنین ........  و ادامه دادم  بار بی کیو که  دارین ؟

حسن گفت :  آره  ،   توی  حیاط پشت خونه .........

 گفتم  : خوبه ، زغال می خوام  برو بگیر ، فریده و  نو بهار رو هم فرستادم دنبال نخود  سیاه  ....... سرگرم خرید بقیه مایحتاج  شدم ................علی که بیشتراز محسن  من  رو می شناخت ، با لبخندی روی لب  منو تماشا  می کرد ..... گفتم علی جان  با  محسن  جون  اینا رو  ببرین بزارین  پشت  ماشین  بابا ......

علی چشمی گفت  و با اشاره به  محسن  همه وسایل  خریداری شده رو  به پشت  ماشین انتقال  دادن  .....

 بعد از  پایان  این کارها به  علی گفتم :علی جون ، کباب ترکی توی مترو فرانکفورت رو یادته؟ ....

 گفت: بله  عمو .....

گفتم :  لای اون  ماست  چکیده  می زدن ...... میدونی از کجا میشه  اون ماست  رو  پیدا کرد ؟ ........

علی گفت: من نمی دونم  اما عمو  مهدی حتما" می دونه چون با بچه های ترکه ساکن بن  دوسته و هرچی از اینجور  چیزا

 می خواد  از  اونا  تهیه  می کنه ................. اگه می خواین بهش  زنگ بزنم ،  بپرسم .

 گفتم  : زنگ  بزن  بگو من اومدم .... می خوام  ببینمش ، تا دو ساعت دیگه با ماست خودش رو  خونه معرفی کنه .......

گفت: چشم  الان  زنگ میزنم ......

 گفتم  : ببین  بگو  خیلی ماست  می خوایم ............ به اندازه یه  دبه  بزرگ ........اگر  کمی ترش هم باشه بهتره ، با  سبزی محلی توش .....

علی   گفت :   چشم و شروع کرد  به  شماره گرفتن

مهدی رو می شناختم ......... بچه بود زیاد می دیدمش ، وقتی می رفتم خونه  حسن اینا ...................... بچه خوبی بود ، منم  زیاد سربسرش میذاشتم ......... البته الان  دیگه باید پدرهم شده باشه ،  حدود سی و  دو ، سه سال باید  داشته باشه ........... بگذریم محسن گفت : عمو من چیکار کنم؟ .........

گفتم  :  عمو جون  دو باکس  آب بدون گاز می خوام ...... متوجه  شده بودم  ،  حسن اینا  از آب  گازدار استفاده  می کنن و من از  آب  گاز  دار خوشم  نمی اومد..... ادامه  دادم :  هرچی نگاه  کردم  ندیدم عمو .....

محسن گفت : می دونم کجا باید تهیه کنم ..... پرید  و به  چشم بهم  زدنی  با آب برگشت ..... و گذاشت پشت  ماشین .......

علی  گفت : عمو دیگه صندوق  جا نداره  ........

گفتم :  خریدمون  نموم  شد ............ حرکت  به سمت خونه

محسن گفت: عمو  قرار  شام  بریم  مک  دونالد ...........

گفتم : مک  دونالد و ولش کن  ...... امشب  مک عمو  شام  می خوریم .......... بابا اینا رو پیدا کنین  بریم به سمت خونه ...........هنوز  این  حرفم  تموم  نشده بود که حسن و فریده و  نوبهار با  زغال از راه رسیدن .......

 گفتم :  حسن  بزن بریم خونه  .........

حسن گفت : شام می خوایم بریم  رستوران مک دونالد........

گفتم : حسن   جان در حوزه  استحفاظی من  داری وارد میشی . یه  بار به زبون خوش بهتون  گفتم  تا زمانیکه من  اینجا هستم ..... رستوران فقط رستوران  مک  احمد ......... همین   و واسلام ...... بزن بریم تا اون روم بالا  نیومده .......

فریده  و حسن  یه نیگاهی  به  هم  کردن و فریده  نوک  انگشتش رو نشون داد و گفت:   اینقدر هم تغییر نکرده .........

حسن گفت : پس  بریم ........... تصمیم ها  گرفته شده ........... بچه ها زده  زیر خنده وهمه سوارشدیم  و رفتیم  بطرف خونه .




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

نمایشگاه فرانکفورت 11 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

داستان یازدهم : کباب ماهی تابه ای

 

 

همه چیزایی رو که خریده  بودیم  جابجا کردیم واز فریده پرسیدم وسایل آشپز خونه هرکدوم جاش کجاست و دست بکار شدم.

 مقداری ازگوشت رو پیاز زدم و ورز دادم......

فریده گفت : من چیکار کنم .............

گفتم : تماشا .......

گفت  نه ، میخوام کمک کنم.  مثل قدیما ..........

گفتم : پس گوجه بشور و خورد کن .....

همین موقع  در زدن ............ نو بهاردویدودر رو باز کرد ............. از روی قیافه اش فهمیدم مهدی هست ...... وارد شد و دبه ماست رو به محسن  داد و بطرف اومد ........

بغلم کرد و بعد از سلام گفت: شنیدم کافه رو بهم ریختین ..... مثل قدیما .......

 گفتم : مثه  قدیما ........

گفت : خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم دارین میاین ...... خیلی حضورتون مهمه ..... بعدا" متوجه میشین ...... خوشحالم که اینجا  هستین .......... دستورتون هم اجرا شده ........... ماستش  چکیده کمی ترش با سبزجات  تازه داخلش ..... مو به مو

  تشکرکردم و گفتم : پس درست کردن دوغ هم با خودته  ...... رفتم پیلوت و دو تا تنگ بلور  گردن  باریک دوغی رو از توی بساط سفرخونه آوردم و دادم  دستش  و ادامه  دادم : هر  دو  لبالب  دوغ ......

گفت : به روی چشم ..... شام چیه  ؟

گفتم  : کباب  ماهی تابه ای ..........

با   هیجان گفت : بابا ایوالله ..... دمت گرم ............. و ادامه داد : توی ماشین  نون بربری تازه هم دارم

......... از محله ترک ها گرفتم .......

پرسیدم  پس  اینجور چیزا هم اینجا پیدا میشه ؟

گفت : نه زیاد  ولی اگر کسی بخواد میتونه پیدا کنه و........

گفتم : پس برسون  نون  بربری داغ رو ............ یه  کاسه آب  گرم  و ماهیتابه روی اجاق گاز ........... شروع کردم پهن کردن گوشت کف دستم ....... بچه ها از کنارم تکون نمی خوردن ....... من جالبترین جونوری بودم که به عمرشون دیده بودن ..... یه فیلم سینمایی کامل فارسی ..........

گوجه هایی رو که فریده خرد کرده بود آورد وگفت : چیکارش کنم ؟

 گفتم :  ببر بریز توی جیب  کاپشن مشکی من  ......

اونقدر جدی گفتم این حرف رو  که بچه ها  یهو چشماشون گرد شد .........

فریده گفت :  نمی شه مثه ....

نذاشتم حرفش رو تموم کنه گفتم  : چرا ..... بزار روی میز کنار اجاق ........ و قاه قاه خندیدم .......

گفت: تنت میخاره دیگه........ گذشت و یه  فحش با حال لری داد و رفت ..... آخه اهل  بروجرده جد و آباء اش ازخوانین وملاکین بزرگ بروجرد بودن .........

کباب ها که آماده  شد ، همه رو کنار ماهیتابه جمع کردم ، بعد از نمک و فلفل  زدن به گوچه ها وهمزدنشون  ریختم توی ماهیتابه و  درش روگذاشتم ..........  مهدی هم دوتا  شیشه دوغ  و نون بربری هاروگذاشت روی میزغذا خوری  .....

به محسن  و علی  گفتم :  حالا  دیگه  نوبت  شماست ............ همه وسایل رو ببرید سفرخانه  حسن قلی خانی .........

مهدی پرسید  : جریان چیه ؟

محسن گفت: بیا عمو بریم نشونت بدم ..........

 ده  دقیقه بعد مشغول سرو کباب ماهیتابه ای سر سفره  خونه حسن قلیخانی بودم ........ همه بدون کلمه ای حرف مشغول خوردن  شدن ............ قیافه ها داد می زد ...... دارن  ..... مثه  خودم  کیف می کنن ............... وقتی شام تموم شد وضعیت سفره ،  آدم رو یاد صحنه پایانی جنگ واتر لو می انداخت ............... همه حسابی خود کشی کرده بودن .......... یه قطره دوغ  هم توی تنگ ها باقی نمونده  بود ..... از غذا  هم  که چه  عرض کنم ..............




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

نمایشگاه فرانکفورت 14 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

داستان چهاردهم : آتلیه

 

 

راس ساعت رسیدیم به آتلیه و بلافاصله با استقبال گرم خانم هونکه روبرو شدیم. خیلی خوشحال بود و این رو کاملا میشد توی صورتش احساس کرد .....

خانم هونکه یکی از نقاشان معروف معاصر آیمان هست ک ه نمایشگاه های زیادی در  سطح آلمان ، اروپا و کانادا و آمریکا برگزار کرده. یکی از خصیصه های بارز اون که با افتخار هم اعلام می کرد این بود که  در خلق آثارش از نقاشی های کودکان الهام می گیره و تلاش می کنه با نزدیک شده به ذهن صاف و بی غل وغش کودکانه آثارش روبوجود بیاره .

در ایران برنامه ریزی کرده بودم که یک مسابقه نقاشی با موضوع کتاب یار مهربان برگزار و آثار برتر رو در قالب یک کتاب و چاپ کارت پستال به فرانکفورت ببرم. فریده که از این موضوع با خبر بود ماجرا را برای خانم هونکه که دوستش بود تعریف می کنه . خانم هونکه پیشنهاد میده که موسسه او،  این مسابقه رو همزمان در آلمان هم برگزار کنه و به برندگان در دو کشور جوایزی اعطا بشه. فریده این موضوع رو به من اطلاع داد و فکر کردم میتونه کار جالبی باشه . پس این پیشنهاد رو پذیرفتم.

با ارسال نقاشی های بچه به آلمان پیش از شروع نمایشگاه و خانم هونکه فرصتی حدود بیست روزه داشت تا همرا با چند متخصص به ارزیابی اولیه  نقاشی های بچه های ایان و آلمان بپردازه ....... نکته جالب این بود. بدون فوت وقت من را به کنار  میز بزرگی که نقاشی های منتخب در گزینش اول روش چیده شده بود برد.......

با کمال تعجب متوجه شدم هیچ نقاشی به جز آثار بچه های ایران روی میز نیست ........ سوال کردم نقاشی های بچه های آلمان چی؟

پاسخ داد : توی صد نقاشی اول هیچ نقاشی از آلمان نتوانسته جایی بخود اختصاص بده . تنها در صدتای دوم اونهم هم اواخر لیست دو نقاشی آلمانی هست ........

گفتم : خب اینکه نمیشه ........ داور ها .......

گفت: توی کارشون حرفه ای و بی طرف هستند وصد البته هم آلمانی .......

خواهش کردم در این نتیجه تجدید نظر کنید ...... جواب داد: این نتیجه کاملا عادلانه و دقیق هست.

بعد پرسید : تارا ...... یازده نقاشی داره که به ترتیب رتبه 1 تا یازده رو به خودش اختصاص داده ...... و ادامه داد ظاهرا فقط نه سال داره ..........

منظورش تارا دیهیمی بود . گفتم بله ...... نه ساله هست. با مداد شمعی نقاشی می کنه .

هونکه با هیجان گفت : فوق العاده است . بی شک یک نابغه نقاشی هست .......

حرفش رو تایی کردم گفتم : بطور کامل ، کارت  پستال های نقاشی های اون تا آخرین دونه توی نمایشگاه فروش رفت .

با نگرانی سوال کرد : یعنی چیزی برای مراسم ما نمونده ؟

گفتم : چرا تعداد هزار نسخه از تمام نقاشی های منتخب خودمون در ایران بصورت جداگانه مخصوص این مراسم چاپ شده و در ملاقات بعد به شما تحویل میدهم .

پرسید: و کار های تارا ؟!!!!!

گفتم : پستال تمام یازده تا نقاشی تارا موجود است ......

نفس راحتی کشید وگفت : خیالم جمع شد ..... و ادامه داد . به شما از همین الان عرض می کنم. تارا نفر اول این مسابقه با رای قاطع تمام داوران هست .

حسن با شنیدن این حرفا حسابی حالش جا اومده بود. میشد غرور و افتخار را از ته چشماش خوند . بگونه ای که ماجرای پیرزن و برگ های زرد و خشک  رو کاملا از چهره و یادش شست وبرد . بعد از هماهنگی برنامه های فردا  به اتفاق فریده و حسن از آتلیه خارج شدیم و بسمت مدرسه گل بهار حرکت کردیم .




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

نمایشگاه فرانکفورت 12 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

داستان دوازدهم : کله سیاه

 

 

همه  رفتن خوابیدن ، چون بچه ها صبح زود باید می رفتن مدرسه و دانشگاه، فریده هم باید می رفت سر  کار ......... حسن  دوتا چایی داغ ریخت واومد کنار من روی تشکچه ها نشست ......... آهی کشید و گفت : بچه ها خیلی خوششون اومده از تو و کارات ،  میدونی اون عِرق و خون ایرونی شونرو به حرکت درآوردی ........ از همین الان ناراحت روز بر گشتن تو به ایران  هستن .......

دستش رو گرفتم و گفتم : حسن جوون اومدنی رفتنیه  ....... ولش کن غصه اش رو نخور ..... بزار تا هستیم  حالش رو ببریم....... و ادامه  دادم ؛  خب بگوببینم  ..... تو چطوری ، چیکار می کنی ؟

لحظه ای بفکر فرو رفت و گفت : زندگی ..... فقط روزها رو می گذرونیم ........ حال خوبی ندارم احمد ........ خیلی تحت  فشارم  ...... هنوز بعد از سالها نتونستم یه شغل مناسب پیدا کنم. واسه همین شبها می رم روی یه تاکسی بصورت کمکی کارمی کنم .......

گفتم : ولی حسن تو .......... نذاشت حرفمو ادامه بدم ......

گفت : آره من معاون مدیرکل  شرکت واحد  بودم ....... دهها  هزارکارمند وکارگر زیر دستم کارمی کردن ..... اما  اینجا  آلمانه ....... ما  هم  کله سیاه هستیم ........ اول وآخرش کله سیاهیم.

 گفتم : فریده چی ؟ 

جواب داد : فریده کارش خوبه ، ...... چون مددکاری خونده ، توی کمیساریای عالی پناهندگان کارمی کنه .........

پرسیدم : پس چرا امشب سرکار نرفتی ، ....

گفت : حالم  خوب نیست  چند   روزی مرخصی گرفتم که هم استراحت  بکنم ..... و هم تا هستی با هم  باشیم....... از این اتفاقات  خیلی خوب زیاد پیش نمی آد ............ 

پرسیدم : مطمئنی که فقط  به خاطر من اینکار رو نکردی ؟

دستش رو به علامت سوگند پیشاهنگی بالا برد و گفت : سوگند می خورم .......... البته اگر مریض هم نبودم با اومدن تو اینکار  رو می کردم .

پرسیدم : خوابت می آد ؟

گفت : نه ، من همیشه شیفت شب کار میکنم. و عادت کردم شبا نخوابم ، چطورمگه؟

جواب دادم: پس اگر موافقی ، گوشت ومرغها رو آماده کنیم ......

خندید و گفت : هنوزم  شیکمو و خوش سلیقه ای  ........  کباب و جوجه هایی رو که توی پلنگ چال با سیخ های تازه  دست ساز از شاخه های درخت انار درست می کردی ومی خوردیم نه من ، نه  فریده و نه حتی فهیمه هیچ کدوم یادمون نرفته ........

گفتم : نوستالوژی موستالوژی رو ولش کن ..... الان من اینجام و می خوام  تا هستم .......  چهار پنج کیلویی  اضافه  وزن  براتون درست کنم. بلند شدم وبه سمت آشپزخونه رفتم وهمه وسایل لازم رو به سفرخونه آوردم تا فریده و بچه ها استراحت شون بهم نخوره .

تا  دو صبح  در حالیکه با کمک حسن گوشت و مرغها رو تیکه و آماده می کردیم حرف زدیم ..... از  همه در و همه جا  . بعد مرغهای تیکه شده  رو توی مخلوطی از آبلیمو،  پیاز ؛ زعفران، فلفل سیاه وقرمز و گوشتها رو بدون زعفران با همون  مواد توی دوتا  ظرف جدا گونه خوابوندمشون و گذاشتم گوشه یخچال و رفتیم خوابیدیم. توی رختخواب حدود نیم ساعت این دنده به اونده شدم و به حرفای حسن و فشاری که  تحمل می کرد فکرمی کردم.راستش نفهمیدم کی خوابم برد ....

 




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

نمایشگاه فرانکفورت 13 - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

 داستان سیزدهم : پیر زن همسایه

 

 

صبح با سرو صدایی که از بیرون خونه می اومد بیدار شدم. متوجه اعتراضات پیرزنی شدم ، که تند و عصبانی بزبان آلمانی حرف می زد.

سرد بود، لباس گرمی پوشیدم و رفتم دم در ، دیدم حسن آرام و خاموش ایستاده ، پیرزنی آلمانی حدود هفتاد ساله که خیلی زود متوجه شدم همسایه کناری اوناست ، دار با ناراحتی چیزهایی رو به حسن تذکر میده.بالاخره خسته شد وراهش را به سمت خونه خودش در پیش گرفت و دور شد.

حسن رو نگاه کردم ، لبخند تلخی زد و گفت: دیشب که در مورد کله سیاه ها گفتم برات.

پرسیدم : حالا چی حرفش چی بود؟

چند تا برگ زرد خشک شده را که توی باغچه خونه پیرزن افتاده بود نشون داد و گفت ادامه داد: میگفت : برگای خشک شده درخت خونه شما افتاده توی باغچه من !!!!!!!! .......

فکر کردم شوخی می کنه .... تبسمی کردم و گفتم : شوخی می کنی دیگه ؟!!!!!

با ناراحتی گفت : نه ......... کاملا جدی میگم .......

گفتم : یعنی چی؟ ...... خب فصل پاییز و باد میاد و برگا میرزه دیگه. اومدن و نیومدن باد و افتادن برگ درختا که دست تو نیست؟!!! ....... هست؟

حسن هر وقت ناراحت میشد و کاری از دستش بر نمی اومد . ابروهاش و جمع می کرد و میبرد بالا ...... و پاسخ داد : می گه باید پیش بینی می کردی و برگهای زرد درخت رو روز گذشته جدا می کردی .....

از یک طرف ناراحتی حسن اذیتم می کرد و از طرف دیگ خنده ام گرفته بود .

حسن در خالیکه بسمت دربر می گشت ، گفت : الان میام. داخل خونه شد و بعد از چند دقیقه با یک چنگک و خاک انداز دسته بلند برگشت. با احتیاط وارد محوطه چمن خونه پیرزن همسایه شد و برگهای  زرد و که تعدادشون حتی به ده تا هم نمی رسید . جمع کرد و با هم داخل خانه بر گشتیم . همزمان بارش برف هم شروع شد .

حسن گفت : فریده رفته سر کار و گلبهار رو هم رسونده مدرسه ، علی و محسن هم دانشگاه داشتن ،الان فقط من و تو خونه هستیم .  برو تا من صبحونه روآماده می کنم. دست وصورتت رو بشور و بیا ..... صبحونه رو با هم میزنیم و میریم بیرون گشتی توی شهر بزنیم.

ساعت یازده هم با فریده و خانم هونکه  قرار داری که میبرمت آتلیه اش . بشدت علاقمند هست که باهات ملاقات کنه .....

برای اینکه جو سنگین ماجرای برگ های خشک رو عوض کنم. گفتم : بابا اینجا هم خوشتیپی کار دست من داده .....

یواش لاله گوشم رو گرفت و بشوخی گفت : نه تو  دست بردار  نیستی.....  و ادامه داد اونا سرگرم  آماده سازی سالن نمایشگاه نقاشی ها و مراسم اعلام نتایج مسابقه هستن ، میخوان آخرین هماهنگی ها رو با تو انجام بدهند.

گوشم از تو دستش در آوردم و گفتم : چشم اوسا ...... رفتم که بیام بسمت دستشویی میهمان رفتم . وقتی بر گشتم بساط یک صبحانۀ مفصل پهن بود .

در حین خوردن صبحانه حسن مرتب از گذشته و خاطرات شیرینی که با هم داشتیم حرف میزد. که صد البته نشانه بارز دلتنگی او در کشور و فرهنگی غریبه است . که با روحیاتش سازگار نیست بود.

ساعت حدود نه ونیم بود که آماده بیرون رفتن شدیم. بارش برف شدید شده بود به همین دلیل  دوری توی شهر زدیم و نقاط دیدنی اونرو از توی ماشین بهم نشون داد . یک ربع به یازده به طرف محل آتلیه خانم هونکه حرکت کردیم.




پنج‌شنبه 29 اسفند 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 23 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل بيست سوم : مهمان کوچولو

 

زنگ تلفن رشته افكارم رو پاره كرد .............. صدايي از اونطرف خط گفت : سلام بابا احمد ................ نازنين بود .............. گفتم : سلام عزيزدلم .............. خوبي ؟ ............ چي ميگي؟ ............ گفت : سلام همسرم ........... سلام عزيزم ............. سلام بابا احمد .......... گفتم : چي داري ميگي بابا احمد كيه ؟ ......... آروم و مغرور گفت : تويي.......... عزيزم ................ پرسيدم : من ؟ .............. پاسخ داد : آره تو............... بعد با لحني سرشار از شور و هيجان گفت : احمد تو بزودي بابا مي شي ............... يه لحظه مثل آدماي منگ شروع كردم با خودم حرف زدن ............ من دارم بابا مي شم ........... من دارم بابا مي شم ............... من دارم بابا مي شم .......... يه مرتبه داد كشيدم ......... .من دارم بابا مي شم ................ من دارم بابا مي شم ..................... نازنين ................ نازنين من ........ يعني ؟ ........... يعني من ؟ ........... نازنين از اونطرف خط گفت : آره عزيزم ............ من امروز آزمايشگاه بودم و دكتر گفت تا هفت ماه ديگه ما صاحب يه كوچولوي ناز نازي مي شيم ................... نمي دونستم چي بگم زبونم بند اومده بود..................... نازنين ادامه داد ................. ما تا ده روز ديگه هردومون مي آييم .............. تا براي هميشه كنار تو باشيم .................. و بعد پرسيد : خوشحال نيستي ............... در حاليكه در پوست خودم نمي گنجيدم گفتم : اين بهترين روز زندگي من و بهترين خبري بود كه مي تونستم بشنوم ............... گفت : ناراحت نشدي ؟..................... گفتم : چرا بايد ناراحت بشم.................... گفت : با خودم فكر كردم ممكنه دست پات رو ببنديم .............. گفتم : نه عزيزم................ اين يه خبر فوق العاده بود.................. راستي امتحانات چي شد ؟.......... گفت : امروز آخريش رو دادم .............. بابا براي روز دوم تير ماه بليط گرفته .............. و من دارم كارام رو مي كنم كه هرچه زودتر خودمو به تو برسونم .................... دلم برات يه ذره شده ..................... گفتم : منم همينطور.................... گفت : راستي ما فردا مي خوايم بريم شمال ....... واسه اين بهت زنگ زدم كه دلت شور نزنه ................. وضع خطوط تلفن تو شمال خوب نبود و امكان برقراري ارتباط با خارج از كشور بسيار سخت ........................ واسه همين وقتي نازنين به شمال مي رفت ، تا زماني كه اونجا بود ارتباطمون قطع مي شد ............. گفتم : حالا چند روزه مي رين ؟ گفت : سه چهار روزه............... جات خيلي خاليه .............. همه هستن ............ همهّ ........ همه ............. 




دوشنبه 18 آذر 1398

منظومه مونگولیا پنگولیا - مقدمه

 

 مقدمه :

شگفت انگیز بود ، سالها تلاش در یک لحظه به بار نشست. از خوشحالی سر از پا نمی شناختم . بالاخره موفق شدم از مسیر کرمچاله   گاما 1400 ام بی   سفینه ای میکرو استایل رو به کهکشان کوموسا انتفال بدم.

نکته جالب در مورد اون کهکشان اینه که به دلیل وجود یک سیاهچاله بسیار عظیم در مرکزش ، ساختارهای منظومه ای و ستاره ای عجیب و غریبی رو میشه دید .

عجیب ترین مورد که من کشف کردم ، یک منظومه شامل هفت ستاره و یک سیاره هست . بله هفت ستاره و یک سیاره ..... جالبتر اینکه بجای اینکه سیاره بدور ستاره ها بچرخه. این ستاره ها هستند که دور تا دور سیاره در حال چرخشند. من اسم این مجموعه نا متعارف رو  منظومه مونگولیا پنگولیا گذاشتم.




دوشنبه 18 آذر 1398

ماجراهای منظومه مونگولیا پنگولیا - آنونس

یک کشف بزرگ و هیجان انگیز

 سفری بین کهکشانی به منظومه پنگولیا منگولیا

این ماجرا را از دست ندهید

 

 

 




شنبه 02 آذر 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 17 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل شانزدهم : شمال

 

 

هوا هنوز كاملا روشن بود . اف اف خونه فرشته رو فشار دادم . ازپشت اف اف گفت : كيه؟.......... گفتم : اگه اجازه ميفرماييد والاحضرت وليعهد ....... مي خواي كي باشه ؟............... خب منم ديگه......... گفت : بيا تو تا به حسابت برسم ........... و در باز كن رو زد . در رو فشار دادم و به نازنين گفتم : برو تو .......... نازنين وارد خونه شد و من هم پشت سرش وارد شدم و در رو بستم . در اين زمان از در ورودي ساختمان خارج شد و به رسم و روسوم هميشگي خودش با جيغ و ويغ به طرف نازنين اومد و اون رو بغل كرد و بوسيد و گفت : عروس خوشگله ،.......... يه ماهي ميشه ازتون خبر ندارم كجايين بابا ؟ ............... دلم براتون تنگ شده بود............ در حاليكه وارد اتاق پذيرايي مي شديم ...... جواب دادم : همين دور و بر ها هستيم ....... برگشت نگاه عاقل اندر سفيهي به من كرد و گفت : اولاً سلام گفتم : سلام ............... گفت : دوماُ مگس بيباك كي از تو سوال كرد خودتو مي اندازي وسط ....... گفتم : مي خواستم................ وسط حرفم اومد و گفت : ساكت ............... حرف نباشه ........ مجاراتت رو سنگين تر از اين كه هست نكن.......... مظلومانه گفتم : چشم .................. گفت : آهان حالا شدي بچه خوب ......... بعد رو به نازنين كرد و گفت : خوشگل خانم بگو ببينم چه خبر ها ....چيكار كردي تو اين يه ماه گذشته ، ...........كجا ها رفتي ؟ نازنين جواب داد : والا آبجي فرشته راستش تو اين مدت همه اش خونه بوديم ....... نه هيج جا رفتيم ، نه هيچ كاري كرديم رو به من كرد و گفت : اسيري گرفتي عروس خوشگل ما رو .............. حالا ديگه راستي راستي پوستت كنده است اومدم چيزي بگم كه نازنين زودتر به حرفش ادامه داد و گفت : نه آبجي ......... آخه ما بايد درس مي خونديم براي امتحانات ...... بعد قيافه اي ملوس به خودش گرفت و گفت : تازه يه خبر خوش براتون دارم ........ فرشته دوباره تو بغل گرفتش و دوباره ماچش كرد و گفت : چه خبري عزيز دلم ......... نازنين با خجالت گفت : من شاگرد اول شدم ........... همه نمره هام بيست شد ........ همه درسام .......... فرشته در حاليكه از خوشحالي نازنين خوشحال بود گفت : ............ آقرين ..... آفرين .......... نازنين ادامه داد : همه اش رو مديون احمدم ............. اون به من كمك كرد تا بتونم اين نمره ها رو بگيرم ........ فرشته به طرف من برگشت و گفت : خب پس چرا زودتر جون نمي كني بگي چي شده ............. نه به اون بز اخوش كه بايد به زور دهنش رو چفت كرد ......... نه به تو كه بايد بزور دهن تو باز كرد ............. شما مطمئن هستين پسر خاله هستين .............. به صدا در اومدم با اعتراض گفتم : شما مگه به كسي مهلت حرف زدن مي ديد ......... ماشالله هزار ماشالله مثل ورور جادو حرف مي زنين و تهديد مي كنين ................ دستاش به كمرش زد و گفت : ........ا......... دمبم كه در آوردي ......... خب ، خب ................. زبونم كه باز كردي .......... خوشم باشه ...... خوشم با شه ...... يه بلبل زبوني نشونت بدم كه هفتاد و هفت پشتت يادشون بمونه ........... در اين لجظه صداي در اومد.......... حرفش رو قطع كرد و به طرف اف اف رفت ......... و گفت : كيه .......... و بعد اف اف رو زد رو به نازنين كردو گفت : آرام هم اومد ........ در همين زمان آرام از در ساختمون وارد حال شد و صداهايي شبيه ونگ ووونگ بچه گربه ها به هوا رفت . مثلاُ سلام و احوالپرسي و ماچ و بوسه ........................ بالاخره روبوسي ها و چاق سلامتي هاي زنونه به پايان رسيد و نوبت اون رسيد كه حالي هم از ما بگيرن ........... يعني همون حالي هم از ما بپرسن ............ آرام رو به من كرد و گفت : ........... ا ...... تو هم اينجايي ............. فرشته تو دعوتش كردي .......... فرشته با ظاهري كاملا جدي گفت : نه ....... من غلط بكنم ......... راستي نازنين جون تو با خودت آورديش ............ نازنين مظلومانه گفت : آبجي شما چه دشمني با اين احمد بيچاره من دارين؟ ................. آرام و فرشته زدن زير خنده و گفتن : هيچي عزيز دلم ......... ما فقط سر بسرش ميزاريم ........ منم خيلي سريع گفتم : اصلا ُ هم اينطوري نيست ................ اينا به من حسوديشون مي شه ...................... فرشته گفت : اٌ ...... روتو زياد نكن ................ هنوز آماده كندن پوستت هستم ها ............... در همين اثنا بود كه صداي اف اف ، مجددا به گوش رسيد ..... آرام پرسيد : اين كيه ديگه ؟ ................. سپيده گفت : بايد بز اخوش باشه ............ گفت اونو ديگه كي گفته بياد ؟ .................... فرشته گفت : من گفتم بياد ........................... آرام پرسيد : گوش زيادي داري ؟.................... گفت : نه اين عاليجناب فرمودند با هاش كار دارن من هم زنگ زدم تشريفشون رو بيارن ................ من دنباله حرف فرشته رو گرفتم و گفتم : مي خوام يه برنامه سه چهار روزه شمال بذارم ............... هستي يا نه ........... گفت : خوبه .......... آره ............. من تا سه شنبه ديگه برنامه خاصي ندارم اما از سه شنبه به بعد سرم شلوغ ميشه ........... گفتم : من نظرم اينه كه پس فردا صبح يعني دوشنبه بريم جمعه يا شنبه غروب هم بر گرديم . در اين زمان داريوش وارد شد , مطابق معمول با سرو صدا و جار و جنجال ......... در بدو ورود يه ضربه با سيني تو سرش كه توسط فرشته نواخته شد صداش رو قطع كرد ......... آروم گفت : عجب خوش آمد گويي .................. نازنين يه گوشه واساده بود و از خنده ريسه رفته بود داريوش گفت : بخند ............. بخند مردني ........ تقصير من احمق و اين زبون بي شعورم كه جلوش رو نگرفتم و راز شما ها رو بر ملا كردم ............ كه اينجور به هم برسين و ........... واسه من شاخ بشين .............. بايد مي بريدم اين زبون رو كه نمك نداره............... اگه بريده بودم الان تو يه گوشه اين شازده پسر هم يه گوشه به جاي خنديدن به من مشغول آبغوره گرفتن بودين ............... فرشته سيني رو به علامت زدن بالا برد و گفت :................... هيس ......... خا ......... مو ...... ش .............. وگرنه دوميش هم تو راهه........................ داريوش يه دستش رو روي دهنش و دست ديگش رو رو سرش گرفت و گفت : چشم ....... بفرماييد ............ اينم خفقان مرگ ................ خب مي فرمودين همو نجا كه بودم خفه مي شدم . چرا منو تا اينجا كشوندين ؟ ................... همه زديم زير خنده : فرشته گفت باهات امري داريم ............. مي خوايم دسته جمعي بريم شمال .............. گل از گل داريوش شكفت و گفت :........... به ................... پس افتاديم ............. خب به سلامتي , پس مي ارزيد به كتكي كه خورديم ......... من گفتم : پس فردا ساعت چهار صبح حركت مي كنيم تو بايد بچه هارو خبر كني و باهاشون قرار بذاري ضمنا با مش قربون هماهنگ كني كه ويلا هارو مرتب كنه و آماده رسيدن ما باشه ..... داريوش گفت : همه شو بذارين به عهده خودم ، ايكي ثانيه همه كار ها رو رديف مي كنم ......... بعد از مشورت اسامي كسايي كه قرار شد خبر كنيم رو تهيه كرديم و به داريوش داديم تا خبرشون كنه ............... سي نفري مي شديم و بايد حد اقل شيش هفتا از ويلا ها رو آماده مي كرديم . 

 



شنبه 02 آذر 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 17 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل هفدهم : حفیفت

  

 

تصميم گرفته بودم همه ماجرا رو براي نازنين بگم ....... دلم نمي خواست توي زندگي مشتركمون نقطه تيره اي وجود داشته باشه , كه بعدا ناچار به توضيح و خداي نكرده تيره گي خاطر بشه .......... واسه همين وقتي از پليس راه جاجرود كه گذشتيم به نازنين گفتم : ببين عزيز دلم مي خوام يه چيزي بهت بگم . من مشكل كوچيكي دارم كه دوست دارم تو بدوني و ازت مي خوام كمكم كني تا اون رو با هم از سر راه برداريم ......... نازنين با خنده اي شيرين گفت : من سرا پا گوشم همسر عزيزم ........ بگو ..... من حاضرم در كنار تو همين قله دماوند رو هم كه الان داريم مي بينيم جابجا كنم . نگاهم بي اختيار به سمت دماوند برگشت كه كم كم با بالا اومدن خورشيد ، نور به قله اش تابيده و جلوه اي زيبا پيدا كرد بود ........... به خودم باليدم كه همسر بلند همتي مثل نازنين رو كنارم دارم كه به دماوند طعنه ميزنه .............. گفت : به چي فكر ميكني ؟ ........... جواب دادم : به تو ............. خنده اي شيرين روي لبهاش نقش بست و دنبالش بوسه اي كه روي گونه هاي من نشست. گفت : خب من سرا پا گوشم ......... سينه مو صاف كردم و گفتم : ببين مطلبي كه مي خوام بهت بگم در مورد سحر ه ................. انگشتش رو روي لبهام گذاشت و من رو دعوت به سكوت كرد .......... و خودش بعد از جند لحظه كوتاه گفت: من خودم همه چيز رو مي دونم ......... يه مرتبه مثل برق گرفته ها خشگم زد ....... گفتم : چي؟ ......... شمرده و آرام تكرار كرد : من همه چيز رو مي دونم ............. اولين چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه باز كار ، كار داريوش ِ .......... اما يه لحظه به خاطر آوردم اون اصلا روحش هم از اين ماجرا خبر نداره ............ گيج شده بودم .............. مبهوت به دهن نازنين نگاه مي كردم ............... نازنين به حرفش ادامه داد و گفت : مي دونم تعجب كردي و حتما الان داري تو ذهنت دنبال كسي كه به من خبر داده مي گردي .......... و حتما اولين كسي هم كه به ذهنت رسيده , بزغاله معروف داريوشه ........... هاج و واج سرم رو به علامت تاييد تكون دادم و منتظر بقيه حرفاي اون شدم ......... گفت : خيالت رو راحت كنم هيشكي به من هيچي نگفته . من يكسال و نيم عاشق بودم و برق عشق رو تو چشم هر كي باشه تشخيص ميدم .......... در حقيقت كسي كه من رو از اين ماجرا با خبر كرده چشماي عاشق سحره ........ تنم به لرزه افتاده بود . ديدم نمي تونم تو اون حالت درست رانندگي كنم .......... نزديك يه رستوران بوديم آروم كشيدم كنار و تو محوطه رستوران بين راهي توقف كردم ، سرم رو به پشتي صندلي تكيه دادم و چشمامو بستم .......... نازنين دوباره گونه هاي من رو بوسيد و گفت : چي شد عزيزم ناراحتت كردم . سرم رو بطرفش گردوندم و در حاليكه مستقيم تو چشماش نگاه مي كردم ........گفتم : نه عزيز دلم ، راستش شوكه شدم ......... من فكر ميكردم تو اصلا متوجه ماجرا نشدي ........ نازنين خنده اي شيرين كرد و گفت : اينو يادت باشه عزيزم من يه زنم ........... و زن ها شامه خيلي تيزي دارند ........... مثل كاراگاه هاي پليس ، مثلا شرلوك هولمز .............. و بعد زد زير خنده و گفت : همون شب اول كه توي مهموني اومد . من موجي از عشق رو تو چشماش ديدم و وقتي دست تو رو تو دستاش گرفت و محكم نگهداشت ، مطمئن شدم كه عاشق تو ِ. ........... ديدم تو خيلي تقلا كردي كه دستت رو از دستش بيرون بكشي ، اما اون نمي گذاشت ............. و اونجا بود كه به خودم باليدم و فهميدم كه مال من هستي .......... فقط خود خود من ......... ... اما يه چيز خيلي ناراحتم كرد ........... دست گرمش رو تو دستام گرفتم و گفتم : چي عزيزم ......... اين كه چرا من اين مسئله رو بهت نگفتم .......... جواب داد : نه همسر خوبم .......... من ميدونستم تو به خاطر اينكه من ناراحت نشم سكوت كردي . و مطمئن بودم بزودي و در يك فرصت مناسب با من حرف مي زني ......... پرسيدم : پس چي ناراحتت كرده ؟ جواب داد : غصه سحر............ اون دختر تنهاييه.......... به ظاهر مغرور و بد جنس به نظر ميرسه اما ............. گفتم : ولي اون بد جنس ِ .............. گفت : ببين نبايد به ظاهر آدما توجه كني ............ بخصوص اگه اون آدم يه زن باشه .......... تو در مورد من فكر مي كردي كه من اصلا روحم هم از اين ماجرا با خبر نيست ......... اما من حتي زودتر از آبجي فرشته كه با سحر در گير شد ، متوجه اين ماجرا شدم .......... باز هم يكبار ديگه نازنين من رو غافلگير كرده بود ........... اون حتي تو شلوغي مهموني ............... فكرم رو بريد و گفت : من نگران سحر هستم و دلم مي خواد يه جورايي .......... به يه شكلي بهش كمك كنم گفتم : اما اون خطرناكه ............. گفت : نه من مطمئنم براي زندگي مشترك من و تو خطري نخواهد داشت ........... اون دختري كاملا دمدمي مزاجه .......... بزودي اين عشق و فراموش مي كنه به شرطي كه ما اونو ترد نكنيم و باعث جري شدنش نشيم ......... مونده بودم كه اين همون نازنين ساده دل منه كه در نقش يك روانشناس متبحر و مسلط فرو رفته و داره نسخه مي پيچه . ادامه داد : به همين دليل اون روز كه به ظاهر در يك برخورد تصادفي دم در مدرسه با هم روبرو شديم من دعوتش كردم ، كه به مهموني ما بياد و بد نيست بدوني الان هم به دعوت رسمي من تو همين جاده داره دنبال ما مياد شمال .............. بي اختيار زدم زير خنده .......... داشتم ديوونه مي شدم ........ گفتم : نازنين .............. گفت : ناراحت كه نيستي عزيزم ........... در حاليكه نمي تونستم جلوي خنده خودم رو بگيرم گفتم : نه عزيزم ........... نه ...................... ظاهرا تو فكر همه جاش رو كردي ........... خنديد و گفت . پس باهاش مهربون ، گرم و صميمي باش همونجور كه با آبجي آرام و فرشته هستي و بهش اجازه بده به مرور اين عشق زود گذر رو فراموش كنه ............. باشه عزيزم ............ گفتم اگه تو اينجوري مي خواهي باشه ......... اما مسئوليتش با خودت ............ گفت : قبول دارم ..................... از ماشين پياده شديم آبي به دست و صورتمون زديم ......... در همين زمان بچه ها يكي بعد از ديگري رسيدن و دم رستوران پارك كردن ......... سحر هم با بنز كوپه آبي رنگش رسيد ....... به در خواست نازنين به سمتش رفتيم و من دستم رو به طرفش دراز كردم و بهش خوش آمد گفتم .......... اين بار نوبت اون بود كه شوكه بشه .......... نه اون بلكه آرام و فرشته هم حال بهتري از اون نداشتن .......... بعد از خوردن صبحانه و پاسخ به سين جيم هاي آرام و فرشته به طرف ويلا هامون حركت كرديم . نگاهاش ، روز اول كمي اذيتم مي كرد . اما با نزديك شدن به شب ، كم كم اين حالت از بين رفت . سحر با بچه ها قاطي شده بود و داشت خوش مي گذروند . بيشتر از همه داريوش دور و پرش مي چرخيد و باهاش سر بسر مي ذاشت. انگار خود سحر هم بدش نمي اومد با اون نزديك تر بشه . فرشته و آرام هم كه ابتدا از حضور اون احساس خوشايندي نداشتن رفته رفته حساسيت خودشون رو از دست داده بودن . سحر البته در تمام طول سفر سعي مي كرد كه در هر شرايط مقابل من قرار بگيره تا بدون هيچ مانعي بتونه من رو ببينه ........ اما به گونه اي اين كار رو مي كرد كه زياد تو چشم نمي خورد . كار هرروز بچه ها شده بود صبح ها شنا تو دريا بعد از ظهر ها گردش توي جنگل و غروبها جمع شدن كنار ساحل و زدن و رقصيدن و خوردن بلال هايي كه همونجا روي آتيش خودمون درست مي كرديم ........... و يا باقلا پخته هايي كه مش قربون و گلنسا مي پختن و مي آوردن لب ساحل . بچه ها حسابي خوش بودن و از اين سفر دسته جمعي لذت مي بردن . بالاخره مسافرت بدون هيچ حادثه ويژه اي به پايان رسيد و همگي به تهران برگشتيم ........ ظاهرا نظر نازنين درست بود با زياد شدن رفت و آمد هاي سحر و ما نگاه هاي اون عادي و عادي تر مي شد . اون كاملا با داريوش گرم گرفته بود و تقريبا دائم با هم بودن .