💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
در این سایت رمان های صلاح الدین احمد لواسانی با ویرایش بروز منتشر می گردد

شنبه 02 آذر 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 19 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل نوزدهم : بورس تحصیلی

 

براي انجام كارهاي استخدام ، مدركم رو به قسمت كارگزيني دادم . اونها قبلا همه چيز رو آماده كرده بودند . به همين دليل خيلي زود ابلاغ من به عنوان تهيه كننده راديو بهم داده شد . اما در مورد حضور در دانشكده گفتند ، دستورالعمل جديدي اومده كه بايد تا يك هفته صبر كنم . راستش يكم دمق شدم ............. داشتم فكر مي كردم نكنه به قولشون عمل نكن و من رو به عنوان سهميه سازماني وارد دانشكده نكن . بهر صورت چاره اي نبود بايد صبر مي كردم ............. مدتي از اين ماجرا گذشته بود . منم كه حالا بعنوان تهيه كننده در رايو مشغول به كار شده بودم . بطور مرتب در اداره حاضر و كارهايي كه بعهده ام گذاشته مي شد انجام مي دادم . هرچند قبلا هم همينطور بود اما حالا اين وضعيت رسمي تر شده بود . يه روز بچه هاي كار گزيني خبر دادند كه يه حكم برام اومده و بايد برم كارگزيني و ضمن دادن رسيد اونو تحويل بگيرم . به كار گزيني رفتم و بعد از امضاي دو تا دفتر نامه اي رو به من تحويل دادند . با كنجكاوي در پاكت رو باز كردم. نامه از طرف دفتر رييس سازمان بود . نامه رو باز كردم و خوندم. تو نامه شته بود . جناب آقاي احمد تهراني با توجه به فرمان اعليحضرت مبني بر شناسايي جوانان مستعد ايران و اعزام آنان به كشور هاي صاحب دانش روز بمنظور بالا بردن سطح علمي و دانش فني كشور و توسعه و پيشرفت اين سرزمين كهن و با توجه به نياز هاي سازمان بدينوسيله به شما ابلاغ مي گردد كه از تاريخ اول مهر ماه دو هزار و پانصد و سي و پنج شاهنشاهي بعنوان دانشجوي بورسيه دولت ايران در دانشكده هنرهاي دراماتيك پاريس آغاز به تحصيل خواهيد نمود بديهي است كليه امكانات مورد نياز شما از طريق دفتر سازمان در پاريس تدارك ديده شده است. دفتر رياست سازمان هيجدهم تير ماه دو هزار و پانصد و سي و پنج شاهنشاهي باورم نمي شد ................ سرم گيج افتاد .............. چند لحظه به ديوار تكيه دادم و ايستادم ....................... يعني چي ...... در يك لحظه هزاران مسئله از ذهنم مثل برق و باد گذشت .......... قاعدتا بايد خوشحال مي شدم ................. اما نشدم . نامه رو تو جيبم گذاشتم و به محل كارم برگشتم ............. بچه ها دوره ام كردند كه ببينند چه خبر بوده .................. ظاهر نشون ميداد خبر خوبي ندارم ......................... بچه ها مرتب سوال مي كردند چي شد ....... جريان نامه چي بود ..................... بالاخره نامه رو در آوردم و دادم دستشون.....................بعد از خوندن نامه هورايي كشيدن و من رو در بغل گرفتن و شروع كردن ، من رو بوسيدن و تبريك گفتن ........ من لبخندي بر لب داشتم ....... اما تو دلم آشوب بود ............ داشتم فكر مي كردم , اين به اون معني ست كه من بايد از نازنينم دور بشم ........ من هرگز چنين چيزي نمي خواستم و به هيچ عنوان و به هيچ قيمت حاضر به انجام چنين كاري نمي شدم ............. هيچكس از درون من و غوغايي كه به پا بود خبر نداشت اين ايده ال ترين خبري بود كه مي شد در سازمان به كسي داد. و يه دليل خوب براي هيجانزده شدن ............ اما من بشدت دلم گرفته بود ........... خبر به سرعت تو اداره پيچيده بود هر جا كه پام مي رسيد. بچه ها دوره ام مي كردند و تبريك مي گفتند .............. در طول زمان باقيمونده تا پايان وقت اداري با خودم فكر مي كردم اين خبر رو چه جوري به نازنين بدم ................. نمي دونستم عكس العمل اون چيه؟ ................ هنگامي كه از در سازمان زدم بيرون تصميم خودمو گرفته بودم .......... من اين بورس رو قبول نمي كردم حتي اگه به قيمت عدم حضورم در دانشكده سازمان تموم مي شد .......... حتي اخراج از سازمان ........... تحت هيچ شرايطي حاظر به دور شدن از نازنين نبودم ........ اصلا احساس خوبي نسبت به اين دوري و جدايي نداشتم ........... با گرفتن اين تصميم پا رو روي پدال گاز ماشين گذاشتم و به طرف خونه دايي اينا حركت كردم .............. حسابي فكرم رو مشغول كرده بود . در حالت طبيعي و عادي اين يه موقعيت فوق العاده بود . اما در وضعيتي كه من داشتم ....... نه ......... نه ............ اصلا . من نميتونستم دل از نازنين بكنم و به فرانسه برم . تو دلم غوغايي به پا بود و اين رو ميشد از چهره ام خوند . به خونه دايي اينا رسيدم ..... نازنين كه صداي ماشين رو شنيده بود .... فوري درو باز كرد و اومد بيرون . داشتم از ماشين پياده مي شدم كه خودش رو به من رسوند و گفت : سلام عزيز دلم ........ دست من رو گرفت تو دستاش و ادامه داد : خسته نباشي ............... و بدنبال اون خنده اي ناز و شيرين ............. و باز گفت : چه لذتي داره آدم هروز بياد به استقبال مردش كه خسته از سر كار بر مي گرده ........ بعد يه ماچ سريع ازگونه ام كرد ............ دستش رو تو دستم آروم فشردم و اونا بالا آوردم و بوسيدم ........... تازه متوجه اندوهي كه توي دل من نشسته بود شد ......... سراسيمه گفت : چي شده عزيزم؟ ............... گفتم : چيز مهمي نيست............ لحظه اي تو چشماي من نگاه كرد و گفت : اما چشمات يه چيز ديگه ميگه .............. گفتم : نه ...........خيلي مهم نيست ........... پرسيد : مربوط به كارتّّه جواب دادم : اره عزيزم .............. حالا بريم تو برات تعريف مي كنم ............ گفت : باشه ........ در ماشين رو بستم ودر حاليكه نازنين دست من رو محكم تو دستش گرفت بود با هم داخل خونه شديم ......... تو خونه اون به طرف اشپزخونه رفت و من هم براي پوشيدن يه لباس راحت و آبي به سر و صورت زدن به اتاقمون رفتم .......... وقتي بر گشتم ...... ميز نهار چيده شده بود ................ بدون اينكه سوالي بكنه براي هردومون توي يه بشقاب غذا كشيد و كنار دست من نشست ...... و من رو دعوت به خوردن كرد ....... بعد از اينكه متوجه شد من درست غذا نمي خورم با دست چونه من رو گرفت و صورت من رو به طرف خودش بر گردوند گفت : احمد ................ هر چي باشه مهم نيست ................. غذا تو بخور ................ به خاطر من ...................... بعد از ناهار باهم در موردش حرف مي زنيم و حلش مي كنيم .................... من مطمئن هستم ما دوتا با هم ...... بزرگترين مشكلات رو هم از سر راه بر مي داريم ............ بعد قاشقش رو پر كرد و جلوي دهن من گرفت .......... و با چشماش ازم خواست بخورم ......... دهنم رو باز كردم و اون غذا رو دهن من گذاشت ......... و قاشق بعدي ............... برق چشماي قشنگ و مصمم اون يه لحظه همه ناراحتي هارو از دلم پاك كرد . با خودم گفتم : حق با نازنين .............. ما راه حلي براش پيدا مي كنيم . لبخندي زدم و متعاقب اون بوسه اي به دستاي نازنين .............. صداي قهقهه شاد و معصومانه نازنين فضاي خونه رو پر كرد ......... و من سر مست از داشتن فرشته اي مثل اون كنار خودم فكر و خيال رو از ذهنم دور كردم ...... ناهار رو خورديم و بعد از جمع جور كردن بساط ناهار به اتاق خودمون رفتيم . روي تخت خواب دراز كشيديم و نازنين در حاليكه سرش رو روي سينم گذاشته بود گفت : خب همسر عزيزم حالا بگو چي شده ...... سير تا پياز ماجرا رو براش تعريف كردم كمي غصه دار شد .......... اما گفت : من فكر مي كنم ما بايد براي تصميم گيري از ديگران هم كمك و مشورت بگيريم ......... درسته اين زندگي ماست . اما بزرگتر ها ، هم تجربه بيشتري از ما دارند و هم خير و صلاح ما رو مي خوان .......... من گفتم اما نازنين من ........... من تصميم خودم رو گرفتم ..... من تو رو تنها نمي ذارم و برم .............. نازنين با بوسه اي گرم حرف من رو قطع كرد و نذاشت ادامه بدم ............ بعد از دقايقي سرش رو دم گوشم برد و گفت : تو مي دوني من براي بدست آوردنت چقدر خون دل خوردم .............. پس مطمئن باش به اين راحتي از دستت نمي دم ......... اما ما بايد عاقلانه و منطقي تصميم بگيريم ........ اجازه بده من بابا اينا رو خبر كنم و با اونها هم مشورت بكنيم بعد خودمون تصميم مي گيريم و دوباره لبهاي گرم و شيرنش رو روي لبهام گذاشت ............ و من رو در فضايي لايتناهي كه مملو از حس زيباي عشق بود غرق كرد ............. چشمام رو بسته بودم و توي اون حس شنا مي كردم بي وزن ِ , بي وزن .................. كم كم خواب به من مسلط شد و ديگه چيزي نفهميدم ........... با جيغ و داد آرام و فرشته كه پشت در اتاق اومده بودن از خواب بيدار شدم ........ نازنين كنارم نبود . در همين لحظه صداي نازنين هم به صداي اون دو تا اضافه شد كه مي گفت : تو رو خدا اذيتش نكنين الان من خودم صداش مي كنم ....... بلند شدم و خودم رو به پشت در رسوندمو درو باز كردم . در رو هول دادن و اومدن تو با خنده گفتم : باز شما دوتا بچه گربه لاي در كير كردين و ونگ .....وونگتون رفته هوا ؟ در يه لحظه هردوشون يه نيگاهي به هم كردن و ناگهان هر كدوم يكي از گوشهاي منو رو گرفتن و گفتن : باز تو ويز ويز كردي مگس بيباك ........... و شروع كردن به پيچوندن گوشام ......... نازنين در حاليكه از خنده ريسه رفته بود گفت : تورو خدا ..... به خاطر من ..... اشتباه كرد ........ فرشته گفت : نازنين جونم ..... ما خيلي دوستت داريم . اما اين خيلي روش زياد شده ........ ما بايد يه گوشمالي حسابي بهش بديم .......... وباز يه دور ديگه گوش من رو پيچوندن .............. آرام گفت : بايد حسابي از ما معذرت خواهي كنه........ شايد بخشيديمش . نازنين گفت : آبجي من معذرت مي خوام ........... فرشته گفت : نه عزيزم خود ش بايد اينكار رو بكنه ........... در همين حال غش غش مي خنديدين ....... نازنين گفت : عزيزم ظاهرا ايندفعه منم نمي تونم كاري برات بكنم ......... بايد معذرت خواهي كني ......... ديدم چاره اي نيست گفتم : بسيار خب من از هردوي شما ملكه هاي زيبايي عذر خواهي مي كنم ........ آرام گفت : نشنيدم چي گفتي بلند تر بگو .............. و گوشم رو چلوند . باز تكرار كردم من از هردوي شما ملكه هاي زيبايي عذر خواهي مي كنم ........ اينبار فرشته گفت : يعني گوش ما عيب داره يا اين آقا زاده هنوز چيزي نگفته ؟................. آرام گفت : نه من يه وز و وزي شنيدم ............ فكر ميكنم يه كمي بايد ولومش رو ببريم بالا .... و اينبار دوتايي يه تاب ديگه به گوشهاي منه بيچاره دادن و گفتن ............... شما چيزي فرمودين ؟ فريادي كشيدم و گفتم : بابا مع......ذ........رت..........مي ........ خوام. هردو با هم گفتن : آهان حالا شنيديم .......... و گوش من رو ول كردن ........... من فوري گوشامو گرفتم تو دستم و ادامه دادم ملكه هاي بچه گربه هاي ونگ ونگو .................. تا اين حرف زدم ...... .با لنگ دمپايي هايي كه پاشون بود افتادن به جونمو خلاصه حسابي به خدمتم رسيدن ............ هرچي هم از نازنين خواهش و تمنا كردم كه به دادم برسه مي خنديد و مي گفت : نه ديگه ..... واقعا حقته ............. خلاصه يه ربعي وقت به همين شوخي و خنده و البته كتك خوردن من گذشت تا عليا مخدره ها رضايت دادن كه من به اندازه كافي تنبيه شدم ........ پس همه با هم به طبقه پايين رفتيم . بعد از ساعتها بحث و با اصرار نازنين و تاييد خانواده من ناچار شدم . قبول كنم كه به پاريس برم و درسم رو شروع كنم . دايي قول داد كه نازنين هر شب مي تونه هر چند ساعت كه بخواد تلفني با من حرف بزنه .................. همينطور قرار شد تمامي تعطيلات ، يا من به ايران بيام و يا نازنين به ديدن من در فرانسه بياد . و بالاخره اينكه نازنين بلافاصله بعد از پايان امتحانات نهايي يعني خرداد سال ۵۷ براي زندگي به پاريس بياد

 



شنبه 02 آذر 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 24 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل 24 : تقدیر

بيش از يك هفته بود كه از نازنين خبر نداشتم ............ زنگ مي زدم هيشكي جواب نمي داد .............. با خودم گفتم : خيلي بايد خوش گذشته باشه ......... كه بر نگشتن ............. از همون صبح كه از خواب بلند شدم حالم خوب نبود ............. اما بايد به دانشكده ميرفتم.................. بايد كار هام رو سرو سامون مي دادم ، چون وقتي نازنين مي اومد تا بيست ، بيست و پنج روز بايد در خدمت فرشته مهربونم مي بودم ........... نزديك ظهر سري زدم به خونه سحر ............... نبود ............... همسايه ش گفت ظاهرا از ايران مهمون داره رفته فرودگاه دنبالشون............... نمي دونم چرا ......................... كمي جا خوردم .............. اما به روي خودم نياوردم ............ براي خريد به چند فروشگاه سر زدم .........هر چند با سحر رفته بوديم خريد و همه چيز تهيه كرده بوديم ............ اما چون تعداد كسايي كه مي اومدن زياد بود ترجيح دادم چيزهاي بيشتري تهيه كنم ............... از مواد خوراكي گرفته تا وسايل خواب ....... بالاخره ساعت چهارو نيم بعد از ظهر بود كه به خونه بر گشتم ................... حس بدي داشتم ..................... اصلا حالم خوب نبود ........... دلشورهً بدي تمام وجودم رو تسخير كرده بود ، تصميم گرفتم برم حموم و يه دوش بگيرم ................. همين كار رو كردم .............. يك ساعتي زير دوش آب سرد ايستادم .......... حدود شيش بود كه لباس پوشيدم تا برم بيرون ............ داشتم كفشم رو مي پوشيدم كه زنگ در بصدا در اومد ............... .به طرف در رفتم و در رو باز كردم .............. سحر پشت در بود ............... ترس ورم داشت ............... صورتش مثل گچ سفيد شده بود ............ با ترس پرسيدم : چي شده ؟ .............. نگاهي به پشت در ، محلي كه من قادر به ديدنش نبودم كرد................ بي اختيار خودم رو تا كمر بيرون كشيدم .............. با تعجب فرشته و داريوش رو ديدم ................ اونها هم وضعي بهتر از سحر نداشتن ............... با التماس گفتم چي شده ؟ .................. اشگ تو چشم ، هر سه تاشون حلقه زده بود ........... خودم رو عقب كشيدم و به در تكيه دادم ........... داريوش به طرف اومد و دستم رو گرفت سحر و فرشته هم داخل شدن و دست ديگرم رو گرفتن ............. گفتم : تو رو خدا يكي به من بگه چي شده ؟ ............ سحر وفرشته زدن زير گريه ............ يقه داريوش رو گرفتم و با فرياد گفتم : ميگين چي شده يا نه ؟ ................ هيچ وقت داريوش رو اينجور منقلب نديده بودم ............... دوباره سرش داد كشيدم و گفتم : نمي خواي حرف بزني ؟................. اونم به گريه افتاد ، همين جور كه گريه مي كرد آروم دست من رو از يقه اش جدا كرد و تو دستاش گرفت و گفت : نا......ز...... نين ......... مثل ِِ منگ ها نگاهش كردم و با التماس و بغض گفتم : نازنين چي ؟ .............. در حاليكه اشگ مثل سيل از گونه هاش جاري شده بود گفت : نازنين مرد ................... ديگه چيزي نفهميدم ................. نازنين در روز بيست و ششم خرداد ماه هزارو سيصدوپنجاه و هفت در يك نصادف رانندگي در جاده هراز جان به جان آفرين تسليم كرد . در اين سانحه هيچيك از سرنشينان ديگر ماشين حتي خراشي كوچك هم بر نداشتن و تنها نازنين بر اثر برخورد سر به شيشه جلوي ماشين دچار ضربه مغزي گرديد و بيدرنگ جان سپرد . سه روز بعد از اين حادثه در روز بيست و نهم خرداد ماه ، احمد بلافاصله پس از شنيدن اين خبر دچار حمله قلبي گرديد و بمدت بيست و هفت روز در بخش آي سي يو بيمارستاني در پاريس بستري گرديد . اما تلاش كادر پزشكي بي نتيحه ماند و احمد تهراني در روز بيست و پنج تير ماه يكهزار سيصد و پنجاه و هفت به نازنين پيوست

روحشان شاد 

 

 




شنبه 02 آذر 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 23 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل بيست سوم : مهمان کوچولو

 

 

زنگ تلفن رشته افكارم رو پاره كرد .............. صدايي از اونطرف خط گفت : سلام بابا احمد ................ نازنين بود .............. گفتم : سلام عزيزدلم .............. خوبي ؟ ............ چي ميگي؟ ............ گفت : سلام همسرم ........... سلام عزيزم ............. سلام بابا احمد .......... گفتم : چي داري ميگي بابا احمد كيه ؟ ......... آروم و مغرور گفت : تويي.......... عزيزم ................ پرسيدم : من ؟ .............. پاسخ داد : آره تو............... بعد با لحني سرشار از شور و هيجان گفت : احمد تو بزودي بابا مي شي ............... يه لحظه مثل آدماي منگ شروع كردم با خودم حرف زدن ............ من دارم بابا مي شم ........... من دارم بابا مي شم ............... من دارم بابا مي شم .......... يه مرتبه داد كشيدم ......... .من دارم بابا مي شم ................ من دارم بابا مي شم ..................... نازنين ................ نازنين من ........ يعني ؟ ........... يعني من ؟ ........... نازنين از اونطرف خط گفت : آره عزيزم ............ من امروز آزمايشگاه بودم و دكتر گفت تا هفت ماه ديگه ما صاحب يه كوچولوي ناز نازي مي شيم ................... نمي دونستم چي بگم زبونم بند اومده بود..................... نازنين ادامه داد ................. ما تا ده روز ديگه هردومون مي آييم .............. تا براي هميشه كنار تو باشيم .................. و بعد پرسيد : خوشحال نيستي ............... در حاليكه در پوست خودم نمي گنجيدم گفتم : اين بهترين روز زندگي من و بهترين خبري بود كه مي تونستم بشنوم ............... گفت : ناراحت نشدي ؟..................... گفتم : چرا بايد ناراحت بشم.................... گفت : با خودم فكر كردم ممكنه دست پات رو ببنديم .............. گفتم : نه عزيزم................ اين يه خبر فوق العاده بود.................. راستي امتحانات چي شد ؟.......... گفت : امروز آخريش رو دادم .............. بابا براي روز دوم تير ماه بليط گرفته .............. و من دارم كارام رو مي كنم كه هرچه زودتر خودمو به تو برسونم .................... دلم برات يه ذره شده ..................... گفتم : منم همينطور.................... گفت : راستي ما فردا مي خوايم بريم شمال ....... واسه اين بهت زنگ زدم كه دلت شور نزنه ................. وضع خطوط تلفن تو شمال خوب نبود و امكان برقراري ارتباط با خارج از كشور بسيار سخت ........................ واسه همين وقتي نازنين به شمال مي رفت ، تا زماني كه اونجا بود ارتباطمون قطع مي شد ............. گفتم : حالا چند روزه مي رين ؟ گفت : سه چهار روزه............... جات خيلي خاليه .............. همه هستن ............ همهّ ........ همه ............. گفتم : دوستان به جاي ما ................. گفتم : با كيا مي آيي اينجا ؟ خنده اي كرد و گفت : همه خانواده من و تو........... ضمناُ آرام و فرشته و داريوش هم ميان .................. سعيد هم گفته ممكن بياد ....... الان مشغول بازي تو يه فيلمه ......... اگه تموم بشه اونم مي آد ................ خنديدم و گفتم : پس لشگر كشي دارين ؟.............. غش غش خنديد و گفت: نه عزيز دلم ................. عروس كشونه ...................... جواب دادم : البته ........ البته................... بعد از كمي خنده و شوخي گفت : اين همه آدم رو كجا مي خواي جا بدي ؟ گفتم خودمون كه تو خونه جا مي شيم .............. آرام و فرشته و داريوش سعيد رو هم ............. اگه البته اومد مي فرستيم خونه سحر .............. بعد از تلفن تو با هاش تماس مي گيرم و خبرش مي كنم .................. نازنين پرسيد : مزاحمش نيستيم .......................... گفتم : نه عزيزم ........................ دندش نرم ميخواست با ما رفيق نشه .................... روابط ما بعد از او باري كه باهم حرف زده بوديم صميمانه و گرم ................... و البته منطقي شده بود .......................جالب بود سحر از اون تاريخ كاملا عوض شده بود ............. به هيچ عنوان ، هيچ شباهتي به اون دختر مغرور ، خودخواه و از خود راضي قبلي نداشت ............ بهر صورت بعد از كلي راز و نياز عاشقانه و حرف زدن از اين در و اون در ................. خدا حافظي كرديم و قرار شد وقتي نازنين از شمال برگشت دوباره همه چيز رو با هم هماهنگ كنيم ................... من بلا فاصله با سحر تماس گرفتم و كل ماجرا را براش شرح دادم ......... گفت : خونه من در بست در اختيار شماست ......................حتي اگه لازم باشه ............. و براي اينكه بچه ها راحت باشن من مي تونم به خونه آن شري برم ................ آن شري دوست مشترك فرانسوي ما بود . كه در حقيقت همشاگردي من بود و از طريق من با سحر هم دوستي محكمي برقرار كرده بود ................... گفتم : نه لازم نيست ................. خونه تو كه بزرگه .................. گفت : نه از اون جهت مشكلي نيست ..................... من براي راحتي بچه ها گفتم ..................... پاسخ دادم : نه بچه ها هم راحتن ......... فقط بايد يه قرار بزاريم يه روز بريم يه ذره خريد كنيم .......... كه ميان خونه خالي نباشه ............ گفت : حتما .............. هر موقع خواستي بگو برنامه ريزي مي كنيم ............ بعد در حاليكه دل تو دلم نبود .................... بهش گفتم : ببين يه خبري مي خوام بهت بدم كه هنوز جز من و نازنين هيشكي از اون با خبر نيست .................. گفت : خب بگو .................. بعد از كمي منومن گفتم : من دارم بابا مي شم ....................... جيغ بلندي از خوشحالي كشيد و گفت : نه........................ تو رو خدا راست مي گي ؟ گفتم :: اره واله ................. چيه تو هم كه مثل سپيده اينا لاي در موندي گفت : جان من ........ تو رو خدا ؟ .................. پاسخ دادم : آره الان نازنين بهم خبر داد ................... گفت : نازنين كجاست الان ..................... جواب دادم : خب معلومه خونه .................... با عجله گفت : خداحافظ ................. پرسيدم : چي شد؟ ........................ گفت : ميخوام بهش زنگ بزنم و اولين كسي باشم كه بهش تبريك بگم ........................ خداحافظ تلفن رو قطع كرد ......................... گفتم : آدم نمي تونه سر از كار شما زن ها در بياره .................صداي بوق ممتد تلفن كه نشانه پايان مكالمه بو منو وادار كرد گوشي رو رو زمين بذارم . تو آسمونا بودم ........................ فقط ده روزه ديگه .................. فقط ده روز ................ 

 

 




شنبه 02 آذر 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 24 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل بيست و چهارم :  تقدیر

 بيش از يك هفته بود كه از نازنين خبر نداشتم ............ زنگ مي زدم هيشكي جواب نمي داد .............. با خودم گفتم : خيلي بايد خوش گذشته باشه ......... كه بر نگشتن ............. از همون صبح كه از خواب بلند شدم حالم خوب نبود ............. اما بايد به دانشكده ميرفتم.................. بايد كار هام رو سرو سامون مي دادم ، چون وقتي نازنين مي اومد تا بيست ، بيست و پنج روز بايد در خدمت فرشته مهربونم مي بودم ........... نزديك ظهر سري زدم به خونه سحر ............... نبود ............... همسايه ش گفت ظاهرا از ايران مهمون داره رفته فرودگاه دنبالشون............... نمي دونم چرا ......................... كمي جا خوردم .............. اما به روي خودم نياوردم ............ براي خريد به چند فروشگاه سر زدم .........هر چند با سحر رفته بوديم خريد و همه چيز تهيه كرده بوديم ............ اما چون تعداد كسايي كه مي اومدن زياد بود ترجيح دادم چيزهاي بيشتري تهيه كنم ............... از مواد خوراكي گرفته تا وسايل خواب ....... بالاخره ساعت چهارو نيم بعد از ظهر بود كه به خونه بر گشتم ................... حس بدي داشتم ..................... اصلا حالم خوب نبود ........... دلشورهً بدي تمام وجودم رو تسخير كرده بود ، تصميم گرفتم برم حموم و يه دوش بگيرم ................. همين كار رو كردم .............. يك ساعتي زير دوش آب سرد ايستادم .......... حدود شيش بود كه لباس پوشيدم تا برم بيرون ............ داشتم كفشم رو مي پوشيدم كه زنگ در بصدا در اومد ............... .به طرف در رفتم و در رو باز كردم .............. سحر پشت در بود ............... ترس ورم داشت ............... صورتش مثل گچ سفيد شده بود ............ با ترس پرسيدم : چي شده ؟ .............. نگاهي به پشت در ، محلي كه من قادر به ديدنش نبودم كرد................ بي اختيار خودم رو تا كمر بيرون كشيدم .............. با تعجب فرشته و داريوش رو ديدم ................ اونها هم وضعي بهتر از سحر نداشتن ............... با التماس گفتم چي شده ؟ .................. اشگ تو چشم ، هر سه تاشون حلقه زده بود ........... خودم رو عقب كشيدم و به در تكيه دادم ........... داريوش به طرف اومد و دستم رو گرفت سحر و فرشته هم داخل شدن و دست ديگرم رو گرفتن ............. گفتم : تو رو خدا يكي به من بگه چي شده ؟ ............ سحر وفرشته زدن زير گريه ............ يقه داريوش رو گرفتم و با فرياد گفتم : ميگين چي شده يا نه ؟ ................ هيچ وقت داريوش رو اينجور منقلب نديده بودم ............... دوباره سرش داد كشيدم و گفتم : نمي خواي حرف بزني ؟................. اونم به گريه افتاد ، همين جور كه گريه مي كرد آروم دست من رو از يقه اش جدا كرد و تو دستاش گرفت و گفت : نا......ز...... نين ......... مثل ِِ منگ ها نگاهش كردم و با التماس و بغض گفتم : نازنين چي ؟ .............. در حاليكه اشگ مثل سيل از گونه هاش جاري شده بود گفت : نازنين مرد ................... ديگه چيزي نفهميدم ................. نازنين در روز بيست و ششم خرداد ماه هزارو سيصدوپنجاه و هفت در يك نصادف رانندگي در جاده هراز جان به جان آفرين تسليم كرد . در اين سانحه هيچيك از سرنشينان ديگر ماشين حتي خراشي كوچك هم بر نداشتن و تنها نازنين بر اثر برخورد سر به شيشه جلوي ماشين دچار ضربه مغزي گرديد و بيدرنگ جان سپرد . سه روز بعد از اين حادثه در روز بيست و نهم خرداد ماه ، احمد بلافاصله پس از شنيدن اين خبر دچار حمله قلبي گرديد و بمدت بيست و هفت روز در بخش آي سي يو بيمارستاني در پاريس بستري گرديد . اما تلاش كادر پزشكي بي نتيحه ماند و احمد تهراني در روز بيست و پنج تير ماه يكهزار سيصد و پنجاه و هفت به نازنين پيوست

روحشان شاد 

 

 




شنبه 02 آذر 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 1 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

فصل اول – اسیر شدیم رفت

 

ماجرا از يك شب سرد اسفند ماه سال ۱۳۵۴ شروع شد . بالاخره بعد از دو روز زحمت شبانه روزي , كار تزيين خونه و تدارك تولد به پايان رسيد . درست چند ساعت قبل از جشن من كه حسابي خسته و كثيف شده بودم به امير پسر داييم كه تولدش بود گفتم : من ميرم خونه . يه دوش مي گيرم . لباسام رو عوض ميكنم و بر ميگردم . ا مير با ا صرار مي گفت : تو خسته اي ......... خب همين جا دوش بگير لباس هم تا دلت بخواد ميدوني كه هست . من بهانه آوردم و بالاخره قا نعش كردم كه بايد برم و برگردم . راستش ، اصل داستان مسئله ، كادويي بود كه بايد براش مي گرفتم ، به هر صورت خودمو به خونه رسوندم و بعد از يه دوش آبگرم كه بهترين دواي خستگي من توي اون لحظه بود ، لباس پوشيدم و آماده حركت شدم چون قبلا" تصميم خودم را در مورد كادو گرفته بودم ، سر راه يه سرويس بروت كه شامل ادكلن ،عطر و لوسيون بعد از اصلاح بود و خودم يه ست اش رو قبلاخريده بودم . گرفتم و به سمت خونه دايي راه افتادم. هوا خيلي سرد بود و خيابونها حسابي يخ زده بود ، جوري كه . من كه بين بچه ها تو رانندگي ، به بي كله معروف بودم ، جرات نكردم خيلي شلتاق بزنم . راستش با اينكه تازه هفده سالم بود اما دو سال بود كه خودم ماشين داشتم و رانندگي ميكردم يعني از پونزده سالگي ، البته بدون گواهينامه . وقتي رسيدم . مهمونها اومده بودند . من بعنوان مسئول موزيك دير كرده بودم . نميدونم چه مرگم شده بود . در حاليكه بيداد ميكرد ، من احساس گرماي شديدي ميكردم . از در كه وارد شدم ، همه يه جيغ بلند و ممتد كشيدن و به اين وسيله ورود من رو خوش آمد گفتن . راستش از اونجايي كه من خيلي شيطون و در عين حال فعال بودم همه يه جورايي منو تحويل ميگرفتن . من مركز موزيك هاي دست اول بودم و هرچي موزيك تاپ ميخواست تو بازار بياد . حداقل يه هفته قبلش تو بساط من ميتونستي پيداش كني . البته به همه اين خواص خوش سرو زبوني من رو هم اضافه كن . به هر صورت با تشويق بچه ها پشت دستگاه استريو رفتم در همين حال به امير كه من رو تا پشت دستگاه همراهي ميكرد گفتم : من زبونم داره از حلقم در مياد. يه نوشيدني خنك ميخوام . سعيد چشم بلند بالايي گفت و بعد از چند لحظه يه ليوان شربت آبليمو كه قطعات يخ توش ملق ميزدن . داد دستم . منم لا جرعه سر كشيدم . بي خبر از اينكه توي ليوان ودكا هم ريختن . همه ميدونستن من تو زندگيم اهل دو چيز نيستم يكي سيگار و دومي مشروب . اما براي اينكه سر بسر من بزارن با اين پلتيك و با استفاده از تشنگي شديد من ، اون شب مقداري ودكا به خورد ما دادن . بهر صورت با گرم شدن كله من مجلس هم حسابي گرم شده بود . چند تا كاست تاپ از مجموعه non stop ها كه تازه به دستم رسيده بود بچه ها را حسابي كوك كردداشتم فكر ميكردم براي اينكه بچه ها يه كم خستگيشون در بره يه موزيك آروم بزارم كه منوچهر دوست امير به طرفم اومد و گفت : من دوتا آهنگ جديد آوردم كه البته تو بايد شنيده باشي ، يكيش مال ستار و دومي رو ابي خونده ، اگه ميشه اين دوتارو بزارراستش جا خوردم آهنگ جديد از ستار و ابي ؟!!!!!!! پس چرا بدست من نرسيده بود ؟!!!!!!!! بدون اينكه خود مو از تنگ و تا بندازم ، گفتم : آره ، آره ....... دارم بزار........ ببينم . كه گفت : فرقي نميكنه اينم مال خودته ِ ....... من نگاهي كردم و با تشكر نوار رو گرفتم و تو دستگاه انداختم . تا اومدم به خودم بجنبم ديدم هركس يه پارتنر انتخاب و با اورتور آهنگ شروع كرده به رقصيدن . هر چي چشم انداختم ف ديدم كسي نيست كه من با هاش برقصم . نا اميد داشتم پشت دستگاه بر مي گشتم كه ديدم دختر داييم نازيين يه كوشه نشسته ، سرش رو پايين انداخته و داره گلهاي قالي رو نگاه ميكنه . به طرفش رفتم و گفتم افتخار مي ...... سرش رو بلند كرد ولبخند تلخي زد ، درست همين موقع چشمامون تو هم گره خورد .... ستار مي خوند آه اي رفيق آه اي رفيق نان گرم سفره ام را باتو قسمت كردم اي دوست هرچه بود از من گرفتي غير آه سردم اي دوست آه اي رفيق آه اي رفيق من و نازي همديگرو محكم بغل كرده بوديم و مي رقصيدم ، اصلا متوجه دور ورمون نبوديم. البته بعدا فهميديم كسي هم متوجه ما نبوده . من گيج و مبهوت از حالتي كه بهم دست داده بود به نازي گفتم : من يه جوري شدم . اونم در حاليكه اشك تو چشماش جمع شده بود ، مستقيم تو چشمام نگاه كرد و گفت : من مدتهاست تو رو دوست دارم اما ........ دستم رو آرام روي لباش گذاشتم و دوباره بغلش كردم . در همين زمان آهنگ دوم نوار كه ابي خونده بود شروع شد . نازي ناز كن كه نازت يه سرو نازه نازي ناز كن كه دلم پر از نيازه شب آتيش بازي چشماي تو يادم نمي ره هر غم پنهون تو يه دنيا رازه... منو با تنهاييام تنها نذار دلم گرفته بله اسير شديم و رفت .......... اسير دو تا چشم سياه كه دوتا ستاره درخشان وسطش سو سو مي زد . ما اصلا" متوجه نبوديم دور و ورمون چي ميگذره . بچه ها خودشون موزيك ميگذاشتن و مي رقصيدند . جيغ و داد مي كرد ند اما ............... ديگه نه من و نه نازنين اصلا" اونجا نبوديم ، كجا بوديم ؟ اينو فقط كسايي مي فهمند كه عاشق شدن . تو ابرا ، تو آسمونا ، تو كهكشون ، نميدونم ، توصيفش خيلي مشكله ......... بچه ها به خيال اينكه ودكا هه دخلم رو آورده باهام كاري نداشتن . اينقدر شلوغ بود حتي متوجه نشدن كه منو نازنين چنان دستامون تو هم گره خورده كه عظيم ترين نيروها هم نمي تونن اونهارو از هم جدا كنن . دستاش تو دستم بود ، داغ ، داغ.......... اما اين داغي فقط بخش كوچيكي از حرارت سوزان عشقي بود كه تو رگ وريشه هاي وجودمون خونه كرده بود . واقعا" عجب چيزي اين عشق ........ يه نگاه و اين همه حرارت . اين همه شور ، اين همه عشق .... داشتم ميسوختم ....... كه نازنين به دادم رسيد و گفت : مي خواي بريم توي حياط . حس كردم هم براي فرار از اين شلوغي كه تا ساعتي پيش كشته و مرده اش بودم ، و هم به خاطر حراراتي كه از درونم بيرون مي زد . اين بهترين راهه . بلند شدم و با هم بيرون رفتيم . برف كل سطح باغچه ها و سنگ چين كف حياط رو پوشونده بود . با اينكه بنظر ميرسيد هوا خيلي سرده ، اما نه من و نه نازي احساس سرما نمي كرديم . روي تاپ فلزي ِ كنار حياط ، زير آلاچيق قشنگي كه دايي خودش درست كرده بود ، نشستيم و همديگر رو بغل كرديم . در حاليكه سر نارنين روي شونه ام بود ، قطره ات اشگش ، رو گونهء من نشست . سرش رو ميون دوتا دستام گرفتم و در حاليكه با انگشتام اشگهاش و پاك ميكردم گفتم : گريه مي كني ؟ بغضش تركيد و گفت : ميدوني چند وقته تو رو دوست دارم ؟ ميدوني چه مدته ِ ميخوام اينجوري منو بغل كني ؟ ميدوني چقدر سعي كردم كه تو متوجه بشي ، كه يكي توي اين دنيا هست كه عاشق تو ِِ ؟ و ميخواد در كنار تو زندگي كنه و بميره ؟........ چند بار با خودم گفتم , غرور كنار ميزارم وبهت ميگم كه دوستت دارم اما هر بار ..................... براي دومين بار در طول اون شب انگشتم رو ، روي لبهاش گذاشتم و اون چشماشو بست وسكوت كرد ، دوباره اشكاش پاك كردم وچشماش رو بوسيدم و ساعتها بيرون ، توي حياط خانه ، بدون اينكه احساس سرما بكنيم . با هم گفتيم و...... گفتيم و...... گفتيم . تا بالاخره ازسرو صداي مهمونا متوجه شديم مهموني تموم شده به همين دليل برگشتيم داخل ، هيچ كس متوجه غيبت طولاني ما دوتا نشد . هيچ كس اونشب نفهميد كه چه بر دل من و نازنين گذشت . هيچ كس حرارت عشقي كه سالها ما رو در خودش سوزند و مي سوزونه حس نكرد . اونشب فقط من ، نازنين و خدا مي دونستيم چه برما گذشت . و فقط خدا مي دونست در آينده چه بر ما خواهد گذشت . 

 

 




شنبه 02 آذر 1398

میبینمت که تماشا نشسته ای مرا 22 – نویسنده صلاح الدین احمد لواسانی

 

فصل بيست و دوم - سلام ایران

 

روز ها يكي بعد از ديگري مي ومدن و مي رفتن........... من و نازنين ، دل خوش به گذشت زمان و رسيدن موعد با هم بودن ، شديدا تلاش مي كرديم تا به موفقيت هاي مورد نياز دست پيدا كنيم............. تنها مرحم دل عاشق ما گفتگوهاي تلفني هر شب بود و اومدن اون به پاريس در تعطيلاتي مثل عيد و تابستان .......... من تصميم گرفته بودم تا اونجا كه ممكنه ، به ايران سفر نكنم ، ‌تا بتونم بيشتر به درسام بپردازم ........... .بالاخره نوروز سال پنجاه و هفت از راه رسيد و اينبار با اصرار مامان قرار شد من به تهران بيايم .............. يكسال و نيم بود كه من رفته بودم و اين اولين بار بود كه به ايران بر مي گشتم ............. مطابق معمول ديد و بازديدها ، گرم و صميمي مثل گذشته به راه بود ............ بخصوص كه من هم مدتي نبودم .................. بيشتر وقتمون توي اين مدت به مهموني بازي گذشت ............ نازنين تو امتحانات معرفي نمرات خوبي كسب كرده بود و همه مطمئن بودن كه اون ، با معدل خيلي خوب قبول خواهد شد ........... اون علاوه بر دروسش ، زبان فرانسه رو هم در يكي از موسسات زبان به خوبي ياد گرفته بود و در طول مدتي كه من در ايران بودم مرتب با من به زبان فرانسوي حرف ميزد ..... اون خودش رو كاملا آماده كرده بود كه تا پايان خرداد ماه و پس از اتمام امتحانات نهايي به فرانسه بياد و در كنار همه زندگي سعادتمند خودمون رو شروع كنيم................. همه چيز بر وفق مراد بود .................. آخرين شبي كه من در ايران بودم . وقتي از مهموني به خونه برگشتيم ......... به اتاقمون تو خونه دايي كه خاطرات زيادي ازش داشتيم ، رفتيم و پس از حمام به رختخواب رفتيم تا بخوابيم ............. نازنين من رو در آغوش كشيد . گفت : عزيز دلم ،.......... همسرم ............. گفتم : جون دلم عزيزم .............. خنده اي كرد و گفت : مي خوام امشب ........... من رو بوسيد ............. و من هم اورا مي بوسيدم ................ در هم پيچيده شده بوديم و بعد از دوسال كه با هم ازدواج كرده بوديم بالاخره زن و شوهر واقعي شديم .................. ما ديگه كاملا در هم گره خورده بوديم .................. صبح كه از خواب بيدار شدم . ديدم همچنان نازنين تو بغل من خوابه ............ آروم شروع كردم با موهاي مشكي و بلندش بازي كردن .............. چشماش رو لحظه اي باز نمود و نگاهي به من كرد و دوباره خودش رو تو بغلم جابجا كرد و محكم به من چسبوند .............. نيم ساعتي در همين حالت بدون اينكه حرفي با هم بزنيم قرار داشتيم. بالاخره صداي زن دايي كه مارو صدا مي زد ، ناچارمون كرد از هم جدا شيم . از تو رختخواب بلند شديم من براي استحمام به حمام رفتم و نازنين پايين رفت .تا ببين زندايي چيكار داره . من دوش آبگرمي گرفتم و بعد از پوشيدن لباس خودم رو به پايين رسوندم ............... ميز صبحانه آماده بود ، نازنين گفت عزيزم ف تو صبحونه . بخور تا من برم يه دوش بگيرم و بيام ........... گفتم : نه صبر مي كنم تا بيايي ............ هرچه اصرار كرد , قبول نكردم. واونقدر صبر كردم تا اون در حاليكه خودش رو تو حوله پيچيده بود اومد و سر ميز كنارم نشست ........... بعد از صبحانه براي ديدن آرام و فرشته به خونه آرام رفتيم ............ و تا ساعت دونيم اونجا بوديم و نهار رو با هم خورديم بعد همه دسته جمعي به خونه ما رفتيم ..... .... دايي اينا و خاله ها همه خونه ما جمع بودن و منتظر رسيدن ما ................ زمان زيادي نداشتم بايد آماده ميشدم تا به فرودگاه مي رفتم ............. و عازم پاريس مي شدم ............ يك ساعتي طول كشيد تا مامان چمدونهاي منو كه پر از چيزهايي كه خودش تهيه كرده بود ، بست............. بالاخره وقت رفتن رسيده بود ......... و باز چهره غمگين نازنين در حاليكه سعي مي كرد خودش رو كنترل كنه من رو منقلب كرد بغلش كردم و گفتم : عزيز م عشق من فقط دو ماه و نيم ديگه ........... فقط دوماه و نيم .............. ماشين ها پر و پيمون به طرف فرودگاه را افتاد ............ توي فرودگاه . درست زماني كه مي رفتم ............... نازنين ناگهان شديدا زد زير گريه و با حالتي كه تا حالا سابقه نداشت شروع به اشگ ريختن كرد .............. بيشتر از هرچيز ديگري تعجب كرده بودم .............. . اون نه تنها تو اين مدت ، دوري رو خيلي محكم و استوار تحمل كرده ، بلكه من رو هم به اينكار واداشته بود ........... پس حالا براي چي اينقدر بي تابي مي كرد ................. به گوشه اي خلوت بردمدش و در حاليكه گونه هاش رو مي بوسيدم.......... گفتم عزيزم ديگه تموم شد..... چيزي نمونده تا چشم به هم بزنيم ، اين هم گذشته.............. در حاليكه بشدت گريه مي كرد ....... گفت : احمد مي ترسم ..... نمي دونم چرا ........ و از چي ؟ ............ اما بشدت مي ترسم .......... باز دلداريش دادم و گفتم : محكم باش .............. اون كمي آرام شد . با هم به طرف مامان اينا رفتم و نازنين رو به مامان سپردم مامان اونو تو بغل گرفت و به خودش چسبوند .............. من در حليكه بشدت دلم گرفته بود ، پس از خداحافظي با همه ، به طرف جايگاه خروجي رفتم ................... جرات نمي كردم پشت سرم رو نگاه كنم .................... نمي تونستم اندوه بزرگي رو كه تو چهره نازنين وجود داشت تحمل كنم ............... سوار هواپيما شدم و در حاليكه آخرين نگاه هاي نازنين رو حتي از پشت ديواره هاي فلزي هواپيما كه منو بدرقه مي كرد حس مي كردم .............. خودم رو به دست سرنوشت 

 



دوشنبه 27 آبان 1398

داستان کوتاه سند بهشت - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

 

 

سال 1356 تازه رفته بودم فرانسه برای تحصیل......سرم به کارخودم بود و درس و مهمتر از همه تقویت زبان فرانسه.

 یک سال و نیم بود که به فرانسه بودم .امافرصتنکردهبودم برم و جایی رو بازدید کنم . یک دوست وهمکلاسی فرانسوی داشتم  بنام ژرژ فمدتیبود باهم گرم گرفته بودیم .......... یه روز بهم گفت میخوام ببرمت موزه لوور رو نشونت بدم ........... گفتم : باشه

راه افتادی مو به موزه رفتیم .دفعه اولی بود که ازموزه لووردیدن می کردم. غرق درشکوه و عظمت ان بودم و دوستم من را به بخش های مختلف می برد و بعنوان یک راهنمای قابل همه توضیحات لازم را در مورد هربخش می داد.

چند ساعتی آنجا مشغول بودیم. در دقایق آخری که دیگه می خواستیم بیرون بریم و برگردیم خونه ..... ویترینی وسط تالا توجهم را جلب کرد بی اختیاربه طرفش کشیده شدم ...... ژرژ هم بدنبالم به آن طرف حرکت کرد.

درون ویترین چند کتیبه خطی زیبا گذاشته بودند که با آب طلا و نقره نوشته شده وبازیباترین رنگهای قیمتی تزیین شده بودن ............ بی اختیار یاد کتیبه های خطی ایرانی افتادم که اشعار روح بخش حافظ و مولوی و عطار و خیام را بر پیکره زیبای خودشون داشتن ...............

ژرژ باتوجه به اشتیاق من ، درتماشای آن کتیبه ها گفت: میدونی اینها چیست؟

پاسخ دادم من زبان لاتین نمی دانم ،واینها هلاتین نوشته شدن .......... اما در کشورم آثاری چون این را داریم که گذشته از زیبایی ظاهر محتوای انسانی و عمیق دارن ...........

ژرژ خنده ای کرد و گفت : ولی اینها  فقط واجد زیبایی ظاهری است و هیچ بویی ازصداقت و روح انسانی درخود ندارد .

تعجب کردم .......... یعنی چه .... چگونه میشه آثاری به این زیبایی فاقد روح انسانی باشه ...... پرسیدم : بر روی آنها چه نوشته شده.

برایم چنین توضیح داد: درقرون وسطای ،کشیشان و اسقف ها با وعده بهشت مردم را سرکیسه نموده و در ازای پولی که دریافت می کردند تعهد نامه ای کتبی مبنی بر واگذاری قطعه زمینی دربهشت به آنها می دادند. بسته به شخص خریدار ........... و میزان پولی که می پرداختند نوع و کیفیت این اسناد فرق می کرد.

این کتیبه ای که می بینی درحقیقت سند مالکیت قطعه زمین دربهشت است و مربوط به یکی ازثروتمندان بنام فرانسوی است که درازای پولی هنگفت توسط اسقفی بزرگ تدوین  و به آن ثروتمند تحویل گردیده است ، مات و مبهوت به آن سند نگاه می کردم............ هرچه به مغزم فشار آوردم نتوانستم بفهمم این یعنی چه ...........  ژرژ روی شانه ام زد و گفت : زیاد بهش فکر نکن ، من هم دفعه اول که این اسناد را دیدم شوکه شدم  .........  دیر شده بهتراست برویم.......از درخروجی موزه خارج شدیم وبدنبال سرنوشت رفتیم ......

البته میدانم امروزشما معنی آن را خوب می فهمید و درک می کنید ................

پایان

 



دوشنبه 27 آبان 1398

داستان کوتاه یِه جِرَم به صد جِرَت - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

 

شصت هفتاد  سال پیش توی بازارتهران انتهای تیمچه حاجب الدوله سر چهارسو کوچیک ......... راسته ای بود  بنام  بازار کیلوییها ....... که صد  البته هنوزم  خیلیا اونجا رو به همین نام صدا می زنن ...... توی این راسته  دوتا پارچه فروش  روبروی  هم  بساط  داشتن  بودن بنام حاج  حسن و حاج حسین  .

حسن آقای قصه ما ، ........  پارچه چیت می فروختکه ارزاناما پر مصرف  بود .

اما حاج حسین فروشنده پارچه های حریر( ابریشمی) اعلاء بود .... که خریدارش زنهای ، درباری و پول دار تهرون بودن

اون موقع پارچه ها را جری می فروختن ......  یعنی چی ؟ ! .....  یعنی یک قواره پارچه اندازه گیری می کردند ....و چون قیچی نداشتن ،  با دندون یک گوشه ازکناره پارچه را می بردیدن  و با دو دست آنرا جر می دادند........  این می شد یک  " جر "  پارچه ........

هر روزصبح اول وقت حسن و آقا و حسین آقا که اتفاقا" همسایه دیوار  بدیوار هم بودند...... با هم به بازارمی اومدن  و مغازه ها شون  را که عبارت بود از یک طاقچه  کوچک ، ....  توی دیوار به عمق نیم متر و یک میزچوبی جلوش ، باز می کردن .......

حسن آقای چیت فروش ، هنوز از راه نرسیده مشتریها جلوی مغازه اش صف کشیده بودن  وچشم انتظار تا برسه چیت مورد نیازشون رو بخرن و برن برسن سرخونه زندگیشون ، که نهارظهربچه ها وشوهرشون دیرنشه.

واسه همین حسن آقا فقط قفل مغازه دیواری رو بازمی کرد ومی رفت پشت میز و شروع می کرد تحویل سفارشات خریدارها .......

اما حسین اقا وضعش فرق می کرد...... وقتی می رسید بسم الهی می گفت و در قفسه دیواریش رو که همون مغازه اش باشه .... بازمی کرد

 بعد جلوی میزش ، یعنی سنگفرش کف بازار رو با آفتابه کوچک پر آبی که از حوض مسجد سیدعزیزالله  شب قبل  پر کرده بود ، آب پاشی می کرد.

بعد میز چوبی که پیشخونش به حساب می اومد  رو می کشید جلوی قفسه ........  یکی یکی و با احتیاط  ، طاقه های پارچه حریر را در می اورد .......  با پرک ، غبارهای نادیدنی  اونها رو می زد و.....  دونه .....  دونه  روی پیشخونش میذاشت .

بعد پشت اون ..... روی نیمکت  چوبی که   یک تشکچه  نرم و تمیز داشت می نشست و .........  به حساب و کتاب کسبش می رسید ......

وقتی اینکارش به  پایان می رسید  کتاب مثنوی  خطی خودش را باز می کرد و شروع  به زمزمه  اشعار اون  می کرد.........

یه روزی از روزها که تفاوتی با ایام قبلی نداشت حسن آقا تصمیم می گیره .......  یه خورده سربسر حاج حسین بزاره ......... چون همیشه سرش خیلی شلوغ بود ، هیچ وقت متوجه نمی شد حاج حسین چیزی می فروشد یا نه ،........ فقط  فکرمی کرد ...... که تا حالا ندیده حاج حسین چیزی بفروشه............ پس تصمیم گرفت کمی سر بسراون بذاره .......

یه روز صبح ازاولی که مشغول  کار شد . در عین حال حواسش به حاج حسین هم بود ..... هرقواره پارچه ای که می فروخت روبه حاج حسین می کرد و می گفت: حاج حسین یه  "جر" .......

دقیقه ای بعد با فروش یه قواره  دیگه می گفت : حاج حسین دو  "جر"  ........  و همین جور ادامه داد ..... نزدیک های ظهر و اذان  ....... حاج حسین پارچه ای سفید و تمیز روی  حریرهاش کشید و خواست بره  مسجد برای خوندن نماز ........  حسن آقا به طعنه صداش زد و گفت : حاج حسین پنجاه و سه  "جر"  ......

حسین آقا لبخندی زد و رفت ....... بعد از  نماز و دعا حسین آقا به دکانش برگشت و نهاری را که ازمنزل آورده بود رو ی چراغ نفتی کوچکی که داشت گذاشت و گرم شد و با آرامش کامل شروع به خوردن نهار کرد .

حسن آقا داد زد :  شصت وشش  " جر"  

بعد ازنهارکمی خودشرو  روی نیمکت  جابجا کرد و به حالت یه لم چشم هاش بست و چرت کوچکی زد .........

حسن آقا که حتی نرسیده بود نهارش رو بخوره....... تا دید  حاج حسین ازقیلوله بعد از ظهر بیدارشد رو به اون کرد و گفت : هشتاد وهفت " جر"

ماجرا همین جور ادامه پیدا کرد و  حسن اقا به نودوپنج "جر " رسید .....

 حسین اقا هم که هیچ مشتری نداشت کم کم داشت بساطش رو جمع می کرد ..... کم کم  ببنده وبره خونه ......   که یک مرتبه ...... یه گماشته قلچماق  داد زد ......

حاج حسین اقا جمع نکن ..........  صبر کن .........  منیر السطان خاتون ، دارن ....... تشریف میارن برای خرید.......

درهمین حال حسن آقا داد  زد...... صد  "جر ...... "

منیرالسلطان از راه رسید و رو به حسین آقا گفت : سلام  حاج حسین آقا  ..... داشتین  می بستین ............  توروخدا ببخشین ........دیرشد تابیام ........ حسین اقا با احترام و ادب گفت : ..... نه خانم ..... در خدمتم .......... امرتون چیه

منیر السلطان  گفت: یه قواره ، از اون حریر سبزه که شوکت الملوک و فروغ خاتون بردن  ، به من بده ......

حسین آقاهم یک قواره اندازه کرد و "جر" داد ..... داد دست منیرالسلطان ......... اونم ضمن پرداخت پول حریر  دو قرون هم بعنوان تشکر به حاج حسین داد و رفت..............

  حسین اقا در حالیکه داشت دکانش را می بست ...... رو به حسن آقا کرد و گفت: حسن آقا یه "جر"  ام به صد "جرت"




دوشنبه 27 آبان 1398

داستان کوتاه یک کار نیک - نویسنده: صلاح الدین احمد لواسانی

حسابی خسته شده بودم. سه ماهه پر مشغله رو توی بمبئی پشت سرگذاشته  و داشتم به ایران برمی گشتم. شکر خدا همه چیزمرتب بود. کارخونه پس از گذشت یک سال از تاسیس و فعالیت مستمر و سخت ، بالاخره به  ثبات کاری رسیده بود و حالا با  قرارداد هایی که با چهارکارخانه معتبر اروپایی برای تامین نیازهاشون بسته بودیم آینده ای روشن ، پیش رو داشت.

جنگ هم با امضاء  قطع نامه  598 به  پایان رسیده بود و  این نوید بخش رونق  گرفتن بازاردرایران  بود حالا فرصت مناسبی بود تا به ایران برگردم و مدتی با همسرم و بچه هام باشم . هواپیما ساعت شش  بیست  دقیقه بعداز ظهر به وقت تهران توی فرودگاه مهر آباد به زمین نشست و من بعد از حدود نیم ساعت ازگیت خروجی وارد سالن انتظارشدم .سه تا پسرها به اضافه مامانشون و پدرخانومم آقای  ثقفی به استقبالم اومدن و بعد از روبوسی همه باهم به طرف خونه حرکت کردیم. توی راه خانم از وضعیت کارخونه پرسید : براش شرح کاملی  ازکارهای انجام شده دادم و اضافه کردم.همه چیزمرتب است وکارخونه به ثبات لازم رسیده واز این به بعد حداقل  تا ده سال مجموعه تولیدات مون توسط شرکتهای  ترو  فرانسه ، کیل  آلمان ،  آی کیو ال   اسپانیا و جی آی  آر  انگلیس  پیش خرید شده.

خیلی خوشحال شد واز آن  بیشتر وقتی که فهمید. در سفربعدی آنها نیز با من به بمبئی خواهند آمد و یک ماهی را آنجا خواهند ماند. البته این شامل آقای ثقفی هم می شد. بهر صورت به خانه رسیدیم و این همراه بود با استقبال گرم ازچمدانهای مملو از سوغاتی. پدر خانمم آخر شب وقتی به همراه مادر زن و خواهر زنم برای رفتنبه خانهشانآمادهمی شدن . توی یک فرصت کوتاه گفت: احمدآقا راستی عباس باهات کار داشت و خواهش کرد وقتی اومدی ایران  یه تماسی باهاش بگیری. گفتم : چشم حتما" فردا بازار بهش زنگ می زنم. عباس نوه خاله پدر زنم بود که   توی بازار حجره داشت. البته اصلا" بازاری مسلک نبود. خیلی با مرام و مردم دار و مهربون بود . یه ذره خورده شیشه ام توش ذاتش نمیتونستی پیدا کنی.

 صبح شنبه بود بعد از صرف صبحانه آماده شدم و  حدود ساعت ده بود که به دفترم توی ساختمون آلومینیوم رسیدم . حسین آقا  کارمند قدیمی و متعهدی که سال ها برای خانواده ما کارکرده بود . بههمراه آبدارچی شرکت  توی دفتر بودن و  به استقبالم اومدن . بعدازچاق سلامتی مفصل سراغ عمو  و دوتا برادرام رو که توی دفترم کار می کردن گرفتم .

گفت  : هرجا باشن  دیگه  پیداشون میشه .همینطورهم شد.هنوز صحبت های حسین تموم نشده بود که  در  وا شد وهر سه  نفر وارد دفتر شدن ....... روبوسی و سلام وعلیک که  تموم شد. ساکی رو که حاوی سوغاتی بود بهشون دادم .  هر  کدوم سهم خودشون را برداشتن و به  بررسی اونا پرداختند. پشت میزم نشستم ومنوچهر یک فنجان نسکافه داغ برام آورد. درحال  مزم مزه کردن نسکافه ، توی دفتر تلفنم ، شماره حجره عباس  رو پیدا کردم و شروع کردم به گرفتن شماره اش.

چند تا زنگی  خورد و بالاخره صدای عباس از پشت خط به گوشم رسید. سلام کردم و پاسخ قرایی داد . بعد ازاحوالپرسی های معمول گفت : راستش یه زحمتی  برات  دارم. که  ثواب بزرگی پشتش  خوابیده.

گفتم. شما امر بفرمایید. اگر از دستم بر بیاد کوتاهی نمی کنم. تشکرکرد و ادامه داد : راستش یه جوانکی هست  حدود بیست و سه چهار  ساله که بسیار بچه خوب  و با اخلاقیه . الان توی بازار شاگردی می کنه . مدتی هست که پدرش را  از دست  داده و سرپرستی مادر  خواهر و دو برادر کوچکترش ، افتاده گردون اون.  راستش حقوق بازار کفاف زندگیشون رو نمیده . تحت هیچ شرایطی هم حاضر نیست کمک مالی ماهیانه قبول کنه . می خواد روی پای خودش  بایسته و خرجش رو در بیاره. توی بازارهم بیش از این نمیشه کاری براش کرد.  گفتم  زحمتی بهت بدم ببینی میتونی یه جورایی کمکش کنی بتونه روی پای خودش واسه؟

 لحظه ای فکر کردم  و  گفتم : قول صددر صد نمی دم. اما آدرسم و بهش بده بگو فردا ساعت یازده  صبح یه سری بیاد  دفترم ، باهاش حرف بزنم . ببینم چیکارمی تونه انجام بده ومن چه میتونم براش بکنم.

عباس تشکر کرد و  گفت:  حتما" می گم فردا ساعت  11 صبح دفترت باشه.

روز بعد راس ساعت 11 صبح در  دفتر باز شد و جوانکی  وارد دفتر شد. لباس نه چندان نو  اما  بسیار تمیز و مرتب به تن  داشت که با کمی دقت می شد رد چند تا رفو بسیار ماهرانه رو  در بخش های مختلف آن یافت ، موهای صاف ومنظم سرش رو با  بازکردن یک فرق درسمت راست سر به دو قسمت تقسیم و بصوری کاملا مناسب شانه شده بود . وقتی نزدیکم رسید. بوی عطرگل یاس طبیعی رو  توی مشام حس کردم.معلوم بود توی یکی ازجیب هاش مشتی گل یاس داره.    سراغ من روگرفت و بچه ها راهنماییش کردند. پیش من.... جلو اومد وسلام کرد و گفت محمد هستم. حاج عباس آقا من روفرستادن خدمتتون.پاسخش  رو دادم و گفتم بنشین.

تشکرکرد و روی صندلیه رو بروی  من  نشست. بعداز احوالپرسی های اولیه پرسیدم.در حال حاضربه چه کاری مشغول  هست.

گفت: راستشبعداز پایان  خدمت وظیفه یک سال ونیم هست که توی بازاره بین الحرمین پیشه یکی از آقایون کار  میکنم.

پرسیدم  حتما" لوازم  و  تحریر؟

 جواب داد :  بله درست میفرمایید. کارمون  لوازم التحریره

پرسیدم. توی  این  یک سال و نیم کار رو یاد  گرفتی؟ خریداران و  فروشنده  ها رو  شناختی؟

گفت : حاجآقامعظمی  کهمن  پیشش کارمیکنم. ششماه است همه کارها رو به من سپرده و  تقریبا" شش ماه است که همه معاملات  حاجی رو من انجام  می دم.  به همین دلیل ..... بله  همه  فروشنده  ها و خریداران روبه  خوبی می شناسم.

فکری کردم و گفتم : خودت  مستقلا" می تونی  برای خودت کارکنی. میتونی؟

سرش و پایین اتداخت و گفت: راستش چی  بگم.این  کار  از من  نمی آد.

پرسیدم : یعنی  توانش  رو  نداری؟

 جواب داد :  نه  ........ برای کارمستقل نیاز به  حجرۀ توی بازار و  سرمایه هست که  من  هیچکدومش  رو  ندارم.

گفتم : سوال من  این  نبود. من  پرسیدم  . می  تونی مستقلا"  به مشتری ها  جنس بفروشی ؟

گفت : بله همه  همکاران ما  تویبازارمن رو می شناسنو  خریدارن  هم  همینطور. و ادامه  داد. عرض کردم  خدمتتون که  الان شش ماه  هست که  همه کارهای حجره رو خودم  میگردونم وحاج آقا  تقریبا کمتر به بازارمیآن.

 فکری کردم و  گفتم : وضع بازارچطورهِ ؟

جواب داد :  وضع بازار بد  نیست. مشتری زیاده  اما  مشکلی که هست اینه  که  جنس توی بازار نیست. چند تا شرکت  داخلی هستن که کالای نا مرغوبی تولید  می کنن و  همونها  توی بازار دست  بدست  می شه. در حقیقت  مشکل فعلی بازار نبود.کالای مناسب و مرغوب هست.

وسط حرفش رفتم پرسیدم :  یعنی  اگر  جنس خوب و مرغوب  باشه  براحتی می شه توی بازار  فروختش؟

بدون مکث گفت:  صد درصد

نتیجه ای  را که می خواستم  گرفتم . حرف در مورد بازار و  خریدو فروشو این  حرفا رو عوض کردم و  گفتم :حاج  عباس آقا گفته پدرتون به رحمت ایزدی پیوسته؟

سرش رو پایین انداخت تا اندوه توی چشماش رو  نبینم . و زیر لب گفت:  بله دوسال  پیش .......... من تازه  خدمتم  تموم شده بود.

پرسیدم . شغلش چی بود ؟ حقوق  بازنشستگی داشت؟

گفت : نه آقا توی بازارکارمی کرد و روزمزد بود . هیچ  بیمهو  این  چیزها هم نداشت.

والان  خرج زندگیتون رو ازکجا  درمی آرین؟

 حقوق من  و کمی هم مادرم توی خونه خیاطی می کنه. البته اونن هم بدلیل ناراحتی چشم خیلی زیاد نیست.

البته یه  پیکان هم  داریم که  پدرم بعد ازظهر ها که از بازار بر می گشت. باهاش مسافر کشی می کرد. تا کمبود هزینه  زندگی رو جبران کنه .

سوال کردم : و الان  کجاست ؟

پاسخ داد . توی حیاط خونه است . ومن هم بعد ازظهرها چند ساعتی باهاش کارمی کنم.

آنچه  میخواستم بدانم را فهمیدم.  پس ازش پرسیدم :  اگر کمکت  کنم  جنس تهیه کنی . مطمئن هستی که می تونی بفروشی؟ بیدرنگ گفت.اگرجنس باشه فروشش مثه آب خوردنه.   مشتریها  خودشون میان  سراغت ، نیازی نیست که تو سراغشون بری.

گفتم : شنیدم میخوای روی پای خودت  وایسی و ازکسی هم کمک مالی قبول  نمی کنی.

گفت : بله آقا . من  امکان  جبران  هیچ کمکی  رو  ندارم  بنابراین کمکی را که  نتونم  جبران کنم قبول نمی کنم.

توی دلم بهش افرین  گفتم . وادامه  دادم : اما برای شروع کار نیاز به سرمایه داری؟

مایوسانه جواب  داد : اما من هیچ  سرمایه ای ندارم.

گفتم :  داری ....... بشرطی که  مادرت  با  پیشنهادی که  من میخوام  بکنم.  موافقت کنه . کمکت می کنم که  یک تجارت خوب راه اندازی کنی.

 با تعجب به نگاه می کرد و از این حرف من شوکه شده  بود. پرسید : اما چه جوری؟ گفتم  اون رو به  من بسپار.مردد  بود  اما  چیزی نگفت: ادامه  دادم: میتونی غروب به همراه مادرت یه سریبایین خونه ما .

گفت: نمی خوام ایجاد مزاحمت کنم.

گفتم : مزاحم نیستی. این برای شروع  کارت لازم است..بازهم  سکوت  کرد. پس آدرس خونه رو  بهش دادم و گفتم . ساعت شش  منتظرتون هستم.

خیلی خوشحال  بنظر  نمیرسید چون نمی دونست  چه کاری می خوام براش انجام بدم . بعدهم نمی فهمید  چرا می خوام با  مادرش حرف بزنم.

بهر صورت بعد از  نه چندان  مطمئن دفترم را ترک  کرد. بلافاصله  با  حاج عباس تماس گرفتم و بهش گفتم : من با محمد حرف زدم و می دونم  چه  جوری باید  کمکش کنم.  منتها لازمش اینه که به من اعتماد  کنن. بخصوص مادرش .

عباس گفت : مسئله ای نیست  من  باهاشون حرف می زنم. بهشون می گم صد در صد بهت  اطمینان  کنن و هر چی گفتی عمل کنن. روی منم برای هرجور کمک حساب کن.

 گفتم : نیازی نیست . قراره بعد  ازظهر بیان  خونه ما ، فقط سفارش کن هرچه من می گم گوش کنن.

عباس گفت : باشه ........ چشم .........

غروب زنگ خونه به صدا  دراومد و  محمد و  مادرش وارد شدن . قیافه محمد نسبت به صبح تغییر کرده بود و این  نشون می داد  . عباس حسابی باهاشون  حرف زده.

بعد از تعارفات اولیه و پذیرایی که  خانمم  زحمتش رو  کشید . یه راست رفتم سر اصل مطلب و خطاب به  مادرمحمد  گفتم : ببخشید که  مزاحم شما شدم.  می خواستم با  شما هم مشورتی بکنم وشما را در  جریان برنامه ام  برای محمد آقا بزارم . تا در صورت موافقت و  تایید شما. کار رو آغاز کنیم.

مادر عباس که مشخص بود زن  فهمیده و  خانواده داری هست. گفت : حاج آقا ریش وقیچی دست خود شماست. هرچه شما بگویید و  امر کنید  . ما چشم بسته  می پذیریم.

باخنده گفتم من البته حاج آقا  نیستم .

گفت  انشالله می شید.

ادامه  دادم : نه  برعکس من  میخوام شما  و بخصوص محمد آقای عزیز با  چشم های باز به حرف های من  توجه  کنه و به دقت هرچه میگویم عمل کنه.

هر  دو گفتند  : چشم ، بفرمایید

گفتم : با  توجه به اینکه  محمد آقا  مایل به  گرفتن کمک مالی ازهیچکس نیست. تنها  یک راه باقی می ماند و آن اینکه با سرمایه خودتون  وارد کارشوید.

محمد  گفت: آقا من که گفتم سرمایه ای ندارم.

 گفتم  : داری.....

 با تعجب پرسید : کجا !!!!!

گفتم :  با  اجازه  مادرت اتومبیل پدرت آن را می فروشی . البته سرمایه  بزرگی نیست . اما  ازهیچی  بهتراست. روبهمادر محمد  کردم و  گفتم نظر شما چیست. اجازه  میدهید. برای تامین سرمایه ، محمد  اتومبیل مرحوم پدرش را بفروشد.

مادر محمد بی درنگ گفت : ما ریش  و  قیچی  را بدست شما سپردیم. بله  من  حرفی ندارم. حتی حاضرم  طلاهای خودم  که ازمادرم بهم رسیده بفروشم و بقیه سرمایه لازم را تهیه کنم.

خب این  هم خوب است . البته من یه پیشنهاد بهتر دارم. شما بروید ماشین و طلاها  را به  حاج عباس بدید تا براتون قیمت گذاری کنه .  اما آنها را نفروشید  .هرچه خریدند .من به شما می پردازم  و آنها را نزد خودم امانت نگه می دارم.هروقت انشالله  وضع روبراه شد پولی که داده  ام را بدهید و آنها را پس بگیرید. البته با سودش که محمد آقا فکر نکند. دارم کمک بیش ازحد می کنم.

محمد از خجالت  کمی گونه هایش سرخ شد و سرش را پایین انداخت. حاج  خانم  که متوجه  منظورمن شده بود .گفت  : خدا خیرت بده ...... واقعا" که انسان هستی و حاج  عباس آقا بی خود  این همه از شما تعریف نکرده است. 

چشم ما دستورات شما مو به مو انجام می دیم. به این  ترتیب  آنها رفتند .

دو روز بعد عباس  با من تماس  گرفت و گفت : که  مجموع ماشین و  وطلاها حدود  چهارصد هزار تومن می ارزند.

پرسیدم بهشون  گفتی چقدرمی ارزد. گفت هنوز نه.

گفتم : بگو  پانصد  تومن  قیمت  گذاشتن .چون با  چهارصد تومن  کارش راه نمی افته.

گفت : باشه

قرارشد بهشون اطلاع بده غروب دوباره به خونه  ما  بیان و البته خودش  هم باشه  . ساعت هفت بود که  محمد و مادرش به منزل  ما  اومدن  عباس هم با کمی فاصله رسید .

مادرمحمد طلاها ش روکه توی یه کیسه کوچیک پارچه ای ریخته بود روی میز گذاشت و گفت :  ماشین  هم دمه  دره ....گفتم : هر دو تا رو تحویل عباس آقا بدید و پانصد  هزار تومن  پول  نقد  که از قبل  تهیه  کرده بودم  گذاشتم روی میز

و ادامه دادم : حاج  خانم  این  پول تحویل شما  بابت طلاها و ماشین .گفت دستش ما درد نکنه. واضافه  کردم.  حالا  این  پول را به  آقا محمد  بدید و یک رسید از اون بگیرید.  این کارهم انجام شد.

این  بار رو به محمد کردم و گفتم : من  جمعه  عازم  هند  هستم شما فردا صبح  اول  وقت میری اداره گذرنامه و اقدام  می کنی  برای گرفتن  پاسپورت . تا آماده بشه  حدودا" دو هفته طول میکشه  تا اون  موقع  من هم بر گشتم. با پاسپورت میایی پیش من . تا بهت  بگم  دیگه چیکار باید  انجام بدید.

عباس طبق نقشه  قبلی گفت. احمد جان من  جایی رو ندارم  ماشین رو  نگهدارم . گفتم خیلی خب ماشین رو تحویل  حاج خانم بده توی خونه خودشون  باشه . البته  اگر لازم هم بود باهاش جایی برن من  مشکلی ندارم و راضی هستم . اما  ماشین  نزد ایشان امانت است.

حاج خانم  گفت: ..... اما .....

 گفتم : حاج خانم  من یه  کاری برای شما کردم . شما هم  این محبت را به  من بکنید و این را امانت  نگهدارید.

چیزی نگفت و سرش را پایین انداخت. و بعد ازپذایرایی خداحافظی کردندو رفتند.

دو هفته ازقرارمدار مون با محمد گذشته  بود و من دوباره به  تهران برگشتم . طبق قرار محمد  با در دست  داشتن گذرنامه صبح روز شنبه  به دفترم آمد. و  با راهنمایی های لازم رفت تا بلیطی برای جمعه بعد به مقصد بمبئی تهیه و به سفارت هند پیش رفیقم جرج بره تا سریع و خارج از نوبت براش ویزا صادر کنه. دست آخر هم باقیمانده پولش رو  تبدیل به دلار کنه.

همه کارها طبق برنامه و سر وقت انجام شد. و تا اینجا با تاکید فراوان من هیچکس به جرعباس ، محمد و مادرش از برنامه ای که برای کارمحمد طراحی کرده بودم خبر نداشت و قرار  بود تا آخرهم  این مطلب سکرت بماند.

جمعه صبح ساعت 10 محمد در فرودگاه به من ملحق شد. درحالیکه مادرش  به همراه خواهر و برادراش برای بدرقه اش اومده بودن.  هواپیما  با نیم ساعت  تاخیر پرید و  ما ساعت شش و سی  دقیقه به وقت  هند  توی فرودگاه  سحرِ بمبئی نشستیم. براش توضیح  دادم  تا  دوشنبه صبح وقت  داره همه  جاهای دیدنی بمبئی  رو ببینه وکمی هم برای مادر و  خواهر  و برادراش خرید کنه. یکی ازدانشجوهایزبرو زرنگ ایرانی رو  هم  مامور کردم باهاش باشه تا گم نشه  و  کلاه  هم سرش نزارن .

دوشنبه  صبح به سراغش رفتم و با  هم  بطرف کارخانه  تعدادی ازدوستانم  که  کارشون تولید  لوازم  التحریر بود رفتیم

محمد  با دید صدها مدل لوازم  و التحریر  که  یکی  ازیکی بهتر و زیبا تر بود  داشت پس  می افتاد. بخصوص وقتی قیمت  ها رو فهمید.

گفتم نظرت چیه؟....

 گفت : فوق العاده  است ........

گفتم انتخاب کن.  مجموعا" نزدیک چهارصد و پنجاه  هزار تومن  جنس انتخاب کرد.  در  حالیکه  سیصدو  پنجاه  تومن  بیشترپول  نداشت. به رفیقم گفتم به اعتبارمن بهشبده  تا دردفعه بعد  تصفیه کنه. دوستم هم قبول کرد و معامله سر گرفت.

محمد ازخوشحالی توی پوست  خودش نمی گنجید.  بهشگفتم یه نصیحتیبهت  می کنم.

 و اون ،  این که  باید دهنت  رو قرص و  محکم ببندی و به  هیچ کسی نگی  اینها  را از کجا خریدی . هر که  پرسید بگو  یه تاجر  که با اروپا کار می کنه.این هارو برات می آره. در غیر این صورت  خیلی زود سر رشته کار از  دستت  در  میره .

خوب متوجه  منظورم شد و  خوب هم  عکل  کرد  تا  جایی که سالها کسی متوجه نشد این اجناس از کجا می آد. بهر شکل جمعه بعد محمد به تهران  برگشت و من  با یک هفته تاخیر با  ایران بر گشتم.

شنبه صبح محمد  زنگ زد و بعد از اطمینان  از برگشتن من به همراه مادرش خودشون رو به  دفترم رسوند. مادر محمد  ازتوی کیفش  سه  میلیون تومن  پول در آورد  و  گذاشت روی میز .

 گفتم: این  چیه.

جواب داد: پول  لوازمی  که محمد آورده و فروخته . خدمت شما

گفتم :  خب ، که چی ؟

مادر محمد  جواب داد : خودتون هر جور صلاح می دونید  عمل  کنید.

توی دلم به دست پاکی و  سلامت  روحی این  مادرو  پسر آفرین گفتم و  گفتم.  این  پول  ما شماستو خودتون  باید  درموردش تصمیم  بگیرید.  .اگر  میخواهید  می توانید  طلاها تون رو  ماشین رو پس  بگیرید.. اما اگر فکرمی کنید  هنوز برایبرگرداندن  آنها زود است من  حرفی ندارم.

محمد  گفت:  ولی......

پاسخداد .: ولی و  اما  نداره. این پول مال  خودتون  هست و  اختیارش صد  در صد دست  خودتون . دیگه ام دوست  ندارم دراین زمینه  توضیح اضافه بدم و بشنوم . اگر میخواین  طلاها و  ماشین رو پس بگیرین .  پانصد تومن به  من بدهید و آنها را پس بگیرین ....... همین .........  اگر هم  فعلا نمی خواهید این کاررا بکنید  مشکلی  نیست. و در  همین حال  پول  ها  رو روی میز  به طرف آنها  هول  دادم.

  مادرمحمد پانصد هزار تومان از پول  ها رو جدا  کرد و  به من  داد.  تشکر کردم و گفتم :   ماشین که  خونه  خودتون  هست. طلاها  هم پیش حاج  عباسه برید بهش بگید من  گفتم.  تحویلتون  می ده.

  اشگ  توی چشمان  مادر محمد  حلقه زد و با سکوت صد ها هزار  دعای خیر برای من  کرد.

گفتم  راستی یه  نصیحت و تذکر به  محمد آقا دارم . و  اون اینه  که یادش باش این تجارت  متعلق به  همه خانواده است و  نه  محمد، بنا براین سود آن هم متعلق به همه اعضای آن است  . و رعایت انصاف و مردانگی  میتونه  ضامن  بقای این تجارت  پر سود باشه.مراقب باش طمع و بی انصافی بسراغت نیاد.و شیطونگولت  نزنه.

 محمد بلند شد و صورت من رو بوسید و گفت : اقا شما حق بزرگی به گردن من و خانواده ام دارین. مطمئن باشید این لطفو محبت شما رو هرگز فراموش نمی کنم.

گفتم : روزی یه نفر دست من رو گرفت و امروز من دستت  تورو . یادت باشه  یه روزی هم نوبت تو میشه تا دست  یه آدم شریف دیگه رو بگیری. اون روز امروز رو یادت  باشه. بعد اضافه  کردم برای دو  هفته  دیگه آماده باش تا  باهم دو باره بریم بمبئی . بلیط یادت نره ویزات  هم  که یکباردیگه  قابل استفاده است و نیازی به تجدید نداره.

بعد  تنظیم قرارمدار ،  مادر و پسر دفتر و ترک کردندو رفتند.

تا سفرچهارم محمد با  من به  هند می آمد . اما بعد زا آن به  او گفتم دیگر نیازی به همراهی من  ندارد و از آن  به بعد خود راسا" به  خرید و فروش پرداخت.

درآغاز سال  دوم فعالیت محمد  موفق شد حجره ای دربازارخریده و بعنوان یک  وارد  کننده جدی و  قدرتمند به تجارت بپردازد. بزودی برادان و خواهرش نیز به او  پیوسته و  یک تجارت خانوادگی  را سامان  دادند.

والسلام




دوشنبه 27 آبان 1398

داستان کوتاه آمپول زن - نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

 

وقتی کوچیک  بودم ،مثه همه بچه های دیگه مریض می شدم و به دکتر مراجعه می کردم. طبیعی بود که بعد از مطب جناب دکتر کارم به تزریقات چی امروزی و آمپول زن اون روزها می افتاد

با هزار ترس و لرز و بدبختی و ده هزار حیله برای فرار از زیر چنگال خوف انگیز آن فرشته نجات ، تسلیم شده و روی تخت می خوابیدم به سینه .

اون فرشته مهربان به زبون های مختلف تلاش می کرد منو قانع کنه . که عضلاتم رو منقبض نکنم . تا تزریق به به خوبی و خوشی تموم  بشه .

اما ترس از سرنگ و سوزن وحشتناکش تو همه جونم رخنه کرده بود . به خواست منطقی اون  نمی تونستم عمل  کنم و همین باعث تجربه ای تلخ  و تکراری از  درد  و رنج  مضاعف ازآمپول  زدن می شد.

اما  بالاخره یک  اتفاق خوب  این  چرخه ترس و فرار از آمپول رو به  پایان خودش رسوند .

یک  بار کهبه همراه پدر بزرگ مهربون  و دانام ، برای تزریق به آمپول زن مهربانی مراجعه کرده بودیم .  اون فرشته گفت : آماده تزریق باش .....من کمی کار دارم ،بعد از تموم شدن کارام میام و  آمپولت رو می زنم.  منتها الان  با الکل  جاشو ضد عفونی می کنم.که دیگه  معطل نشی .

من آماده بر روی تخت خوابیدم. پدر بزرگ هم سر من رو به داستانی شیرینش گرم کرد. دقایقی گذشت ، سوزشی  بسیار  خفیف که قابل  اعتنا نبود  و بعد صدای مهربانی که  می  گفت : تمام شد بلندش شو عزیزم

راستش  نه  تنها  متوجه فرو رفتن سوزن سرنگ نشدم . بلکه کوچکترین  دردی هم وجود  نداشت .

از اونبه  بعد  متوجه شدم که چرا آمپول  زن ها مرتب  می گن عضلت  رو  شل کن  . بعد ها پدر بزرگ با یاد آوری آن تزریق و تزریق های قبل  ؛  نصیحتی به من کرد.که آن نصیحت این بود.

اون  گفت :  پسرم  ، زندگی هم  درست مثل آمپول زدنه .اگر موقع تزریق  آمپول سخت بگیری و عضله ها رو منقبض کنی ، نه تنها درد داره  ؛ بلکه  جای تزریق هم متورم می شه ، حتی ممکن است سوزن در عضله بشکنه و احتمال عفونت محل تزریق  هم زیاده

و  اضافه  کرد: زندگی هم درست  مثل آمپول  زدنه  هر چه بیشتر سخت تر بگیری . درد و رنجت بیشتر میشه.

پس اگه مشکلی پیش می آید ، پشت اون  متوقف نشو  و ماتم نگیر که چه کنی . یا حلش کن ،  یا  دورش بزن .

 

پایان